ناگفته های جنگ ؛خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش چهارم: طریق القدس؛ لحظات بحرانی بچه ها حرکت کردند. حمله ساعت ده یازده شب شروع شد. آنچه که زود جواب داد، تک در محور شمالی بود. همان بازوی احاطه ای که از شمال منطقه هجوم برد. بچه ها ریخته بودند بر سر دشمن و توپخانه دشمن را در خواب اسیر کرده بودند. توپخانه که به تصرف درآمد، معنی اش این شد که دشمن فرصت اجرای آتش را پیدا نکرد. بچه هایی که خط را شکسته بودند، با اینکه عمق پیشروی هفده یا هجده کیلومتر بود، به سرعت خود را به انتهای تک رسانده و الحاق انجام شد.

هیچ کس نمی داند که چه شد، چون کارها سریع انجام شده بود و خارج از حیطۀ فرماندهی عملیات بود.

بچه ها رسیده بودند به پاسگاه فرماندهی تیپ 26 پیاده مکانیزه که فکر می کنم در شمال غربی بستان بود. یک تعداد از عناصر را دستگیر کرده و بقیه فرار کرده بودند. در نتیجه، در قسمت شمال، فرماندهی دشمن از هم پاشید. ساعت هشت یا نه صبح محور کاملاً در تسلط ما بود. بچه ها در بستان به طرف هور رفتند. محور را از بالا باز کردند و از پشت به طرف سعیدیه حرکت کردند.

از قسمت های سعیدیه بازدید کردم. هرجا که می رفتم، آثار پیروزی کاملاً مشخص بود؛ توپ ها، تانک ها، نفربرها، وسایل مهندسی فراوان و اسرای زیادی گرفته بودند. کشته های دشمن زیاد بود. تعداد دو هزار قبر در نزدیکی تپه های الله اکبر برایشان درست کردند.

محور جنوب، تلاش و پشتوانه ای برای عملیات محسوب می شد. تلاش اصلی ما از شمال بود و تلاش و پشتیبانی آنها از پایین. دشمن سه خاکریز داشت. بچه ها خاکریزها را گرفتند ولی در خاکریز سوم بریدند. توان از دست رفت و عصر شد. تا جایی که فرماندهی آن محور را احضار کردیم؛ برادرمان عزیز جعفری از سپاه و سرکار سرهنگ جمشیدی فرمانده لشکر ۱۶ زرهی قزوین. در حین اینکه برایشان می گفتیم: اگر امشب تک نکنید، وقت تلف می شود، از خستگی و فرسودگی به خواب رفتند. بعد هم که رفتند، دیده بودند بچه های خودشان در خط خوابیده اند. عراقی ها هم در خط خوابیده بودند. شب دوم، در محور پایین، یک گلوله هم شلیک نشد. از زور خستگی و فرسودگی، دو طرف از پا درآمده بودند.

در روز دوم، دشمن خودش را پیدا کرد و از محور جنوب – از طرف هویزه و رودخانه نیسان – نیروهایش را به سرعت تقویت کرد. به طوری که تک ما در محور جنوب به بن بست خورد و نتوانستیم ادامه بدهیم. صحنۀ عملیات این گونه نشان می داد که پنجاه درصد از عملیات انجام شده. هرچند کار اصلی را انجام داده بودیم، چون بستان و تنگ چزابه برای ما خیلی مهم بود که تصرف شده بود. ولی اگر محور پایین را نمی گرفتیم، این خطر بود که محور بالا هم از دست برود. چون رودخانه سابله هم در کار بود که یکی از شاخه های کرخه است و به آن دسترسی نداشتیم. دشمن روی آن پل داشت و ارتباط جاده بستان -پل سابله به طرف رودخانۀ نیسان- یک ارتباط قوی بود. دشمن برای اینکه این محور را خوب پشتیبانی کند، جادۀ شوسۀ درجۀ یک با ارتفاع بلند زده بود. دشمن از قبل پیش بینی همه چیز را کرده بود.

در اینجا صحنه نگران کننده ای پیش آمد که اینها را معمولاً بیان نکرده ام. من بین قرارگاه تاکتیکی مرکزی و قرارگاه آن طرف دهلاویه رفت و آمد می کردم. بیشتر در قرارگاه جنوب پیش بچه های سپاه بودم تا وضعیت را داشته باشم. یک دفعه بحثی در گرفت به این معنی که بچه های سپاه گفتند: چون توان مان بریده، دیگر نمی توانیم جلوتر برویم. بنابراین، همین جا وضعیت را نگه داریم و به فکر عملیات بعدی باشیم؛ آن هم در جای دیگر.

 ما مصر بودیم که این عملیات باید تمام شود و به این شکل قابل قبول و قابل نگهداری نیست. ما عملیات کردیم تا اصل صرفه جویی در قوا انجام شود ولی الان بدتر باید قوا بگذاریم تا بتوانیم این را نگه داریم. باید کلی خاکریز بزنیم تا بتوانیم اینجا را از بالا نگه داریم و این به صرفه نیست و باید حتماً عملیات انجام شود.

سریع توانستیم یک مقدار نیرو صرفه جویی کنیم. لشکر ۷۷ خراسان – بعد از عملیات ثامن الائمه که جنگیده بود- پشت رودخانه کارون مستقر بود. حساس هم بود که دشمن دوباره از پل رودخانه مارد به این طرف نیاید. البته پل را منهدم کرده بودیم ولی دشمن می توانست سریع پل شناور بزند و بیاید. وقتی به آنها گفتم بیایند، فرمانده لشکر می لرزید و می گفت: آیا همچنان مسؤولیت منطقه را به عهده دارم؟

به ایشان گفتم: نترس، بالاخره ما دستور می دهیم که بیایید. چاره ای نیست. از نظر نظامی درست نیست منطقه ای را که تازه گرفتیم و حساس است و آبادان را تضمین کرده، دوباره شل کنیم. ممکن است دشمن این دفعه محکم تر به این طرف بیاید ولی چاره ای نداریم. ما نیرو لازم داریم. حداقل یک تیپ هم شده، سریع خالی کن که بیاید.

یک تیپ از آن طرف صرفه جویی کردیم، یک مقدار هم از تیپ هوابرد. بچه های سپاه هم هرچه داشتند، آماده کردند ولی هنوز ناامید بودند و به نتیجه نرسیده بودند که این کار را انجام دهند. بحث ما تا ساعت حدود یازده شب طول کشید. با برادر رضایی برگشتیم به اهواز در قرار گاه گلف، که دوتایی بحث کنیم، خودمان به نتیجه برسیم و به بچه ها دستور بدهیم که بحث طولانی نشود.

شب نگران کننده ای بود. آمدیم اهواز. تا رسیدیم به گلف – پادگان گلف محل نیروهای بسیج بود و تقریباً همه بچه های سپاه آنجا بودند خبر آمد که دشمن تک کرده و در حال پیشروی از جنوب به طرف شمال است و شدت پیشروی به گونه ای است که می خواهد از پل سابله بگذرد و برود به طرف بستان. از طرف دیگر، فشار روی بچه ها در تنگه چزابه هم زیاد است، به طوری که از بالا هم دارند می آیند.

دشمن از دو محور پیشروی می کرد. منطقی هم بود. جادۀ قوی، پشتیبانی خوب و نیروهای کامل داشتند. به سرعت می آمدند تا الحاق را در بستان انجام دهند. معنی حرکت این بود که عملیات ما خنثی می شود. ناراحت کننده بود.

هرچه صحبت داشتیم، فراموش کردیم و از طریق سوسنگرد خودمان را رساندیم به قرارگاه. دیدیم که یک دستور قابل ابلاغ است. دستوری که به عنوان یک فرمانده نظامی باید صادر می کردم، دستوری روی هوا بود نه دستوری که به صورت کلاسیک، فرمانده اطمینان به اجرای آن دارد و صادر می کند.

بررسی کردم که به کدام نیروها می توانم دستور بدهم تا جلوی دشمن را در پل سابله بگیرند. معلوم بود که محور پیشروی اصلی از سابله است. یک گردان تانک بسیار قوی دشمن داشت عبور می کرد و فرماندۀ آن هم مدام تشویق می شد. اسمش را یادم نیست.1 تانک داشت جلو می آمد.

این قضیه مال زیر رودخانه سابله است. ما از رودخانه سابله عبور نکردیم. اصلاً وسیلۀ عبور نداشتیم. به مهندسی رزمی ابلاغ کردیم که سریع یک پل پی ام پی بزنند که عبور کنیم. برای عبور از رودخانه، گردان هایی که دستچین کردیم، گردان ۱۲۵ پیاده مکانیزه لشکر ۱۶ زرهی بود. بعدها فرمانده آن در کردستان شهید شد، سرهنگ مخبری.

و یک گردان تانک. این هم از لشکر ۹۲ زرهی بود؛ به فرماندهی لهراسبی که افسر شجاعی است. از افسران لر خرم آبادی است. خیلی قوی بود. یک گردان از بچه های سپاه هم آماده بود ولی دسترسی حضوری به آنها نداشتیم. در سعیدیه بودند. پیام به آنها رسیده بود. حالت مثلثی به حرکت آنها داده بودیم. گردان تانک لشکر ۹۲ از بستان راه افتاد تا به طرف جاده بیاید، گردان پیاده سپاه در حاشیه رودخانه سابله که به هور می خورد و گردان ۱۲۵ مکانیزه هم از سابله عبور کرد و از جناح راست یا شرق آمد تا از سه نقطه بیایند و از سه طرف جلوی پیشروی دشمن را بگیرند.

دستور را ابلاغ کردیم ولی ستادمان در نظارت برای اجرای دستور مانده بود. نیروها در بعضی جاها قابل دسترسی نبودند و بعضی جاها فاصله طولانی بود و رفت و برگشت زمان می گرفت. در نتیجه، اکتفا کردیم به همان فرمان تلگرافی که صادر کردیم؛ که اینها پیام را بگیرند و عمل کنند.

همه در نگرانی و وحشت بودیم. ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود. همۀ پیام هایی که صادر می شد، از طرف دشمن بود. لحظه به لحظه، پیشروی گردان تانک دشمن را از سابله شنود می کردیم. از خودمان کمتر مطلب می آمد؛ بیشتر وضع دشمن را می فهمیدیم تا وضع خودمان را. تا آنجایی که فرماندۀ دشمن گفت: من از پل سابله عبور کردم.

آن قدر نشاط و سرور در قرارگاه دشمن به وجود آمده بود که به آن سرگرد یا سروانی که فرمانده گردان بود، ابلاغ کردند که صدام به تو یک درجه تشویقی داد، برو جلو. این آقا هم گفت: من همچنان پیش می روم.

نگران واحدهای خودمان بودیم که بالاخره عمل می کنند یا نه. یکدفعه صدای واحدهای خودی آمد که داشتند با هم صحبت می کردند، نه با ما. می گفتند دارند پیش می روند. بعضی هم غیر حفاظتی صحبت می کردند؛ مثلاً بچه های سپاه می گفتند: آرپیجی ما تمام شد، چکار کنیم؟

هرچه می گفتیم که توی بیسیم نگو، چند لحظه بعد می گفت: آر پی جی رسید. با یک وانت رسید!

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده