ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش سوم: جاده ای به مثابه پل پیروزی پانزده یا شانزده روز بعد، گفتند: جاده برای بازدید آماده است.رفتیم برای بازدید. همان حالتی که به سرتیپ شهید نیاکی دست داده بود - مبنی بر اینکه پیروز هستیم- این جاده را که دیدیم، به ما هم دست داد. جاده مثل پل پیروزی بود. در همان محوری بود که می خواستیم برویم. جای خوبی بود برای حمله. به این دلیل که دشمن فکر کرده بود از جناح چپ او، به علت رملی بودن، نمی توانیم پیشروی کنیم.

جاده درست شده بود و معنی اش این بود که تنها با نیروی پیاده حمله نمی کنیم. پشت سر پیاده نظام، تانک هم می تواند برود، نفر بر و امکانات پشتیبانی می تواند راه بیفتد و خیلی از مسائل حل است. ظهر بود. اول وقت، نماز خواندیم. یکی از سرداران جلو ایستاد و نماز با حالی کنار جاده خواندیم که برای من نماز شکر بود. چون احساس کردم خداوند برای ما مدام مسیر را هموار می کند. این را داشته باشید تا ببینید این جاده در عملیات چه نقشی داشت.1

آن موقع امکانات کم بود. کسی به ما کمپرسی نمی داد. اینها می رفتند از فاصله طولانی خاک رسی می آوردند، با همان چند تا کمپرسی که داشتند؛ با غلتک می کوبیدند و یک مقدار شفته آهک می ریختند تا سفت شود و اگر باران خورد، خراب نشود.

برای اینکه دوباره شن های روان نیاید – چون صبح که بلند می شدیم، می دیدیم شن جاده را گرفته. شن، روان بود و با باد می آمد- دیوارۀ حصیری زدند. نقش این جاده به اندازۀ چند لشکر بود.

نزدیک عملیات بود. عنصر آتش، افسری بود به نام سرهنگ امیربیگی2. وقتی این مأموریت را به من دادند، یکی از چهره هایی که برای مشاور عملیاتی دستچین کردم، ایشان بود. استاد دانشکدۀ فرماندهی و ستاد بود. خیلی هم به سازمان دهی ستاد کمک کرد. مسؤولیتش طراحی آتش برای عملیات بود. تخصص او توپخانه بود. گفت: می خواهم برآورد مهمات را بیاورم، شما ببینید و نظر بدهید.

یک اتاق حدود دو سه متری بود. با میزی که در وسط گذاشته بودیم، جای دو سه نفر بیشتر نبود. در همان قرارگاه جدید، کنار فولاد. آمد داخل. جدول را دیدم. برآورد کرده بود که چقدر به مهمات توپخانه نیاز داریم. دیدم ارقامش خیلی بالاست. میزان مهمات موجودی را هم می دانستم. یک رقمش را دقیقاً یادم هست. صدو ده هزار گلوله توپ ۱۵۵ میلیمتری برآورد کرده بود. البته از نظر اصولی، کار ایشان درست بود. یعنی طبق محاسباتی که داشت، این مهمات را برای پانزده روز عملیات پیش بینی کرده بود. این فقط برآورد یک نوع مهمات بود. همین یکی مرا گرفت. در زمان بنی صدر، کلیه مخازنی که از زمان طاغوت داشتیم، مصرف شده بود. در نتیجه، ذخایر ما تمام شده بود. مهمات ها آمریکایی بودند و در آن موقع، میزان تولید روزانه ما در صنایع دفاع سیصد گلوله در روز بود. شاید به هر توپ، نصف تولید روزانه مان می رسید، چه برسد به اینکه جوابگوی عملیات باشد. روزانه مبادله آتش با دشمن هم داشتیم که بیشتر از اینها تیراندازی می شد، چه برسد به اینکه بخواهیم صرفه جویی کنیم تا صد و ده هزار گلوله بشود و از نظر علمی و تخصصی برای عملیات جواب بدهد. مکث و تعمق من روی جدول کوتاه بود. با آن حالت هایی که خداوند در انسان ایجاد می کند، یک دفعه به زبانم جاری شد و گفتم: مهمات در راه است، می رسد.

ایشان هم به خاطر محبت و اعتمادی که به من داشت، گفت: بسیار خوب.

این را گفتم تا ایشان با روحیۀ باز برود و گفته ام باعث یأس و ناامیدی نشود. تمام طراحان نظامی می دانند که در عملیات، آتش پشتوانۀ حرکت است. اصلاً ما در تاکتیک می گوییم: آتش و مانور. آتش بدون مانور و مانور بدون آتش معنی ندارد.

مانور یعنی حرکت و پیشروی. تضمین کنندۀ هر حرکتی -چه پیشروی، چه عقب روی- آتش است. بنابراین، اگر می گفتم مهمات نیست، ذهن ها برای ادامۀ طراحی و تکمیل عملیات متوقف می شد.

سرهنگ امیربیگی که از اتاق بیرون رفت، ناخودآگاه دستم به دعا بلند شد. گفتم: خدایا، از کجا می رسد؟ انگار یکی به زور می گوید بگو می رسد، حالا سؤال می کنم، از کجا می رسد؟

سیزده هزار گلوله موجود بود. فاصله سیزده هزار تا ۱۱۰ هزار گلوله خیلی زیاد است. در ضمن، ما توپخانۀ ۲۳۰ میلیمتری داشتیم، توپخانه ۱۰۵ میلیمتری داشتیم، توپخانۀ ۱۷۵ میلیمتری، توپ ۱۳۰ میلیمتری و کاتیوشا. همۀ اینها فعال بودند. مهمات کم داشتند و ذخیره شان نیز کم بود.

می خواستیم تصمیم بگیریم عملیات کنیم. همه رفته بودند پای کار و می خواستیم عملیات کنیم. معمولا ستاد خوب برای یک فرمانده، عناصری هستند که تا آخرین لحظه دقت، نظارت، پیگیری، تعمق و مطالعه شان روی برنامه های عملیاتی ادامه دارد. این بهترین ستاد برای فرمانده است. بهترین فرمانده برای ستاد نیز کسی است که به ستادش، میدان بدهد و مشورت کند. اینکه در قرآن کریم علما به ما آموزش می دهند: و شاور هم فی الامر، در مراکز نظامی عملاً قوانین آماده است، قوارۀ مشاورۀ صحیح برای فرمانده آماده است. چون ستاد یعنی  مشاور فرماندهی، و ستاد تشکیلات رسمی و سازمانی است. این نیست که میل یک فرمانده بکشد ستاد داشته باشد یا نداشته باشد. میل او بکشد مشورت کند یا مشورت نکند. در قوارۀ تشکیلات نظامی، این قانون خدا آماده است. مشروط بر اینکه کیفیت در آن به وجود بیاید. باید فرمانده هم فرمانده ای باشد که ستادش را خوب گزینش کند و آدم های باصلاحیت، با بینش، با اطلاع، پرتلاش و پرهمت کنارش باشند. ممکن است ستاد باشد ولی آدم های بی صلاحیت در آن باشد که نمی تواند منشاء مشورت باشد.

از طرف دیگر، ستاد هم باید روی آن قواره های کار ستادی و ترتیب و توالی امور ستادی، به وظایفش آشنا باشد. پس، اگر فرمانده پشتیبان ستادش باشد، ستاد فعال است و اگر ستاد فعال باشد، فرمانده در صحنه است و متناسب با لحظه تصمیم صحیح می گیرد. فرمانده باید تا آنجایی که می تواند بررسی کند، تحقیق، مشورت، تجزیه و تحلیل کند و وقتی به یک تصمیم رسید، مبادا تصمیم او بر مبنای رأی مشاورین باشد که بگوید آنها با این تصمیم موافقند، پس به آن تصمیمی که بیشتر موافق دارد رأی بدهد. نه. باید به حالتی برسد که قوت قلب پیدا کند و یک راه را انتخاب کند. چون حق انتخاب و حق تصمیم با اوست. وقتی هم انتخاب می کند، چون برای خدا کار می کند، حالتش باید به گونه ای باشد که: فاذا عزمت فتوکل علی الله، یعنی درها را به پشتش ببندد که دیگر راه برگشت نداشته باشد. توکلش فقط به خدا باشد.

می بینیم حضرت امام در حکومت داری، هدایت و رهبری انقلاب اسلامی همیشه این حالت را دارد. خیلی ها می روند با حضرت امام مشورت می کنند ولی ایشان بلافاصله تصمیم می گیرد. خیلی ها ممکن است یک طور دیگر فکر کنند و تعداد کمی نوع دیگر؛ ممکن است حضرت امام دستوری بدهند که همان تعداد کم به آن توجه کردند. چون او برای خدا تصمیم گیری می کند و توکلش هم به خدا است. خدا هم یاری می کند.

شب عملیات بود. ستاد به عنوان اینکه آخرین وظیفه اش را انجام داده باشد، یک تجزیه و تحلیل عملیاتی آورد که در سوابق هست. خیلی جالب است. برآورد کردند که وضعیت دشمن این است و وضعیت ما این است و طبق ده یا پانزده نکته، نمی شود به دشمن حمله کرد. یعنی آخرین بررسی آنها این بود و پیشنهاد دادند که کمی صبر کنید، می شود مهمات تهیه و امکانات را متمرکز کرد.

این پیشنهاد روشن است. کار را که شروع کرده بودیم، به بچه های ستاد گفته بودم که حواس تان باشد، طرحی نیاورید که در آن عملیات را نفی کند، بلکه به دنبال عواملی بروید که بشود عملیات کرد؛ مأموریت مان همین است و در این مأموریت، نه توقف داریم نه برگشت.

اولین طرحی بود که در زندگی ام باید به آن جواب می دادم. جمعی از مشاورین در کمال صداقت گفتند: نه.

نه اینکه خدای نکرده در ذهن شان چیز دیگری باشد. نه، با صداقت آنچه به ذهن شان رسیده بود گفتند و می خواستند مرا به عنوان فرمانده راهنمایی کنند. از طرف دیگر، دلائل علمی و تخصصی داشتند که نمی شود کار کرد.

در صحبت، اول از برآورد آنان تشکر کردم و خواستم که همیشه اینطور باشند و در هر زمان، هر مطلبی داشتند بگویند. بعد گفتم: در برآوردها، چیزهایی را حساب نکرده اید. کارهایی که پیش رفته، شناسایی خوب، آن جاده و از همه مهمتر توکل، که ما چاره ای جز حمله به دشمن نداریم. دشمن را باید از خاک خودمان بیرون کنیم. خیلی هم دنبال هدف مناسب گشتیم ولی غیر از این، جایی را پیدا نکردیم. بنابراین، باید حمله کرد3.

در منطقه طریق القدس، هدف را تعیین نکرده بودیم که به جای خاصی برسیم بلکه اصل را بر صرفه جویی در قوا، به عنوان یکی از اصول جنگ قرار داده بودیم. چون وضع نیروهای ما به شدت ناجور بود. نیرو کم داشتیم و نیروهای ارتش و سپاه همه در خط مستقر بودند؛ منهای چند تیپ. این بود که در عملیات، تقدم یکم با اصل صرفه جویی در قوا بود تا به مرور زمان نیروی آزاد بیشتری در دست باشد و عملیات ما تداوم پیدا کند.

بچه های متخصص و کارشناس، چه از ارتش و چه بچه های جوان و تازه کار سپاه، کار کردند و معلوم بود که بصیرت الهی شامل حال شان شده.4 – الان خوب می شود تشخیص داد- یک طرحی را که انتخاب کردند، طرح منحصر به فرد بود. محدودۀ شروع عملیات در قسمت جنوب، به رودخانه نیسان و کرخه نور محدود می شد و از شمال به رمل های جنوب ارتفاعات میشداغ می رسید. از مرکز عملیات هم رودخانه کرخه عبور می کرد که در کنار سوسنگرد قرار داشت و این رودخانه، منطقۀ نبرد را به دو قسمت کرده بود. یعنی دو منطقۀ عملیات را محور پیشروی قرار دادیم.

در عمق عملیات هم، هرچه بیشتر پیشروی می شد، فشار بیشتری به دشمن وارد می آمد. امتیاز منطقه عملیات این بود که پشت آن بسته بود و فقط به تنگه چزابه ختم می شد. تنگه، جای خوبی برای پشتیبانی و عقب نشینی نیست. راه باریکی است که دشمن در آن کانالیزه می شود و به خطر فرار و از هم پاشیدن می افتد.

قسمت عمده منطقۀ عقب آن را هم هورالعظیم تشکیل می داد. ما هم پیش بینی می کردیم که اگر به اهداف عملیات برسیم، اصل صرفه جویی در قوا عملی می شود. برای اینکه استقرار نیرو در آنجا، به این همه یگان احتیاج نداشت. منطقه محدود بود و کافی بود فقط یک نقطه اتکا داشته باشیم، عناصری را بگذاریم و در تنگه یک مقدار مجهزتر بایستیم تا دشمن نتواند از آن عبور کند.

نمی دانم ماهیت یگان های سپاه چگونه بود ولی حدود استعداد یگان های آنها در دستم هست. از ارتش: لشکر ۹۲ زرهی بود که دو تیپ در خط داشت و یک تیپ آن آزاد بود. تیپ 2 دزفول آزاد بود و در شمال کرخه قرار داشت. در جنوب کرخه، لشکر ۱۶ زرهی بود. دو تیپ از آن در خط بود و یک تیپ آن آمادۀ تک بود. یگان ها همگی زرهی بودند. البته در آنها چند گردان پیاده مکانیزه وجود داشت ولی عمدتاً زرهی بودند.

بچه های سپاه یگان های پیاده را تشکیل می دادند. آنها نیز حدود سه تیپ نیرو داشتند.

تعدادی از یگان های آتش مربوط به توپخانه لشکرهای ۹۲ اهواز و ۱۶ قزوین بودند. بچه های سپاه هیچ گونه توپخانه ای نداشتند. فکر کنم سنگین ترین سلاح آنها خمپاره بود. حتی همین ها نیز فعال نشده بود.5

تلفیق این دو نیرو در قرارگاه و در خط قابل توجه است. در قرارگاه، ستادمان را متشکل کرده بودیم به یک ستاد عملیات واحد. هرکس وارد آن ستاد می شد، فرماندهی واحد را بر عملیات احساس می کرد. بنده و برادر رضایی هر دو یکی محسوب می شدیم. یعنی مراجعین، یک حرف را نتیجه می گرفتند و این همان وحدت به معنای واقعی بود که دو جسم بودیم ولی روح و فکرمان یکی بود. وحدت کلمه داشتیم و ید واحده بودیم.

آن موقع ها، به صورت تئوری، ایمان و اعتقاد به وحدت – بر مبنای فرمایشات حضرت امام که می گفت باید هماهنگ و ید واحده باشید- داشتیم ولی در عمل به آن رسیدیم و دیدیم چقدر برکت دارد. این اعتقاد، به طرف یقین می رفت. من نیز از کسانی بودم که لحظه به لحظه به یقین می رسیدم که یکی از رمزهای مهم پیروزی ما وحدت به معنای واقعی است. واقعاً هم خداپسندانه بود.

بچه های سپاه، چون شور و حال و انگیزۀ بیشتری داشتند، اکتفا به قرارگاه تاکتیکی نکرده و در غرب سوسنگرد- کمی دورتر از دهلاویه- یک قرارگاه عملیاتی تشکیل داده بودند. قرارگاه عملیاتی که چه عرض کنم، فقط یک بلدوزر، چاله ای درست کرده بود و روی آن را پوشانده بودند. وقتی هم که می خواستیم بنشینیم، زمین موج برمی داشت و مدام حرکت می کرد، به دلیل اینکه زیر آن گل بود. نایلون انداخته بودند روی آن و می نشستیم. زمین مثل تشک نرم بود.

بیسیم های معمولی را فعال کرده بودند و این قرارگاه با قرارگاه مرکزی ارتباط داشت. از اینجا عملیات کنترل می شد. مسؤولین محور هم مرتب با موتور سیکلت و پای پیاده رفت وآمد می کردند. فاصله تا خط حداکثر یک کیلومتر بود. فاصله به خط دشمن نزدیک بود و آتش آنها زمین را می لرزاند و خیلی ها را به شهادت رساند.

از نظر نحوۀ ادارۀ عملیات، تلفیق، هماهنگی، وحدت و یکپارچگی بین نیروهای مسلح، ارتش و سپاه، برقرار شد.

در خط نیز همه در کنار هم بودند. خطی که در دست ارتشی ها بود، بچه های سپاه، در داخل خط، برای تک جبهه ای مستقر شده بودند. ولی تکی که کلید تاکتیک ما در عملیات طریق القدس بود، تک احاطه ای بود؛ با یک بازو که از سمت راست به وسیلۀ دو گردان انجام شد.6

یک گردان که شماره اش یادم نیست، گردان تانکی از لشکر ۹۲ زرهی بود و احتمالاً فرمانده اش هم سرتیپ شهید صفوی بود. بعد از این عملیات فرمانده تیپ شد. فرماندهی گردان پیاده را هم برادر شهید خرازی به عهده داشت که گردان پیادۀ بسیجی بود. این دو گردان، هماهنگ با هم، از جناح راست به صورت یک بازویی حرکت کرده بودند که نه تنها به قلب دشمن، بلکه به عمق و قرارگاه دشمن بزنند. محل قرارگاه دشمن را نمی دانستند کجاست. پیشروی که کردند، به آن رسیده بودند. فرماندۀ تیپ دشمن، از ترس به طرف هور رفته بود که بالگردی او را نجات داد. تیپ ۲۶ پیاده مکانیزه دشمن دفاع از این محور را به عهده داشت.

ما روی آتش حساب باز نکرده بودیم؛ به دلیل اینکه مهمات کم داشتیم. گفته بودیم همۀ مهمات ذخیره شود تا در شرایط بحرانی از آن استفاده کنیم. می خواستیم تجربه تک در شب را پیاده کنیم و معلوم بود که اجرای آتش لزومی ندارد و حتی ممکن است دست و پا گیر باشد. دشمن را هم از غفلت درمی آورد و خود بچه ها که وارد می شوند، ممکن است زیر آتش قرار بگیرند و کنترل از دست برود.

 

 

پا نوشته ها:

1- از برادر لاله زاری تحقیق کنید؛ فکر کنم ایشان در آنجا مسؤول بود. الان از چهره های رده بالای جهاد است. اصفهانی است. از ایشان سرنخ را بپرسید، برایتان تعریف می کند که این جاده با چه سختی ساخته شده.

2- ایشان را از سال ها قبل و زمانی که ستوان دو بودم، می شناختم. من به این واحد رفته بودم و افتخار خدمت با ایشان را داشتم. همان موقع هم نماز می خواند و خانوادۀ بسیار متدینی داشت که خیلی به دل ما چسبید و به ایشان علاقه مند شده بودم. در خدمت خیلی مرا کمک و راهنمایی کرد.

3- اول که ما عملیات می کردیم، به علت اینکه بچه های سپاه هنوز در مسیر کلاسیک طراحی و عملیات نبودند، کاملاً درهم ذوب شده بودیم. برادرانه قبول کرده بودند چیزی را که ما می گوییم -چون بیشتر تجربه و تسهیلات و سازمانش را داشتیم- این تصمیم در جهت روحی آنان نیز هست.

4- اعتقاد به امداد الهی فقط این نیست که یکدفعه ببینیم اسیر یا غنائم زیادی به دست آمده، مهمترین امداد الهی در فکر و عقل و بینش انسانها است که اگر نصیب مان شود، بیشتر می توانیم در

آن راه همت کنیم.

5- البته این موضوع قابل بررسی است که با آن قلت نیرو، خداوند چگونه به ما همت، اراده، امیدواری و اطمینان داد که دست به این تک بسیار سخت بزنیم؛ علیه دشمنی که سرمست از پیروزی بود و مطمئن بود که با آن همه امکانات می تواند بماند.

6- اسم این دو گردان را باید در تاریخ ثبت کرد.

 

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده