ناگفته های جنگ ؛خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش دوم: آماده شدن برای عملیات طریق القدس آمدیم نیروها را سنجیدیم. با چهار تیپ نمی شد حمله کرد؛ آن هم به دشمنی که غرق در آهن و زره بود. بنابراین، رفتیم دنبال اصل هدف. اصل هدف یکی از اصول جنگ و اولین اصل جنگ است. اصل هدف را بر پایۀ اصل صرفه جویی در قوا قرار دادیم: هرچه داریم، درست به کار بگیریم و در جایی تک کنیم که بعد از رسیدن به هدف، نیروی بیشتری برای ما بماند. بررسی کردیم که اگر از شمال و جنوب کرخه به طرف بستان پیشروی کنیم، عمق آن کم است و زودتر به مانعی می رسیم که پشت آن نیرو زیاد نایستد. شمال کرخه و تنگۀ چزابه و تپه های رملی و شن های روان نیرو کم می گرفت. تپه های رملی، برای نیروی منظم و کلاسیک غیرقابل عبور است؛ به خاطر اینکه نفربر و خودرو نمی توانست عبور کند.

در جنوب کرخه هم هورالعظیم بود که اگر به آن می رسیدیم، مانعی بود که اگر دشمن می خواست تک کند، عبور از آن مشکل بود. بنابراین، مسأله اصلی آزادسازی شهر بستان نبود. شهر بستان در مسیر حرکت ما بود. اگر به هدف می رسیدیم، شهر آزاد می شد و چند لشکر هم صرفه جویی می کردیم. لشکر ۹۲ زرهی به طور کامل و تقریباً دو تیپ از لشکر ۱۶ زرهی قزوین می توانست صرفه جویی یا آزاد شود. تیپ ۵۵ هوابرد که در آن منطقه بود، راحت می توانست کار کند و بچه های سپاه هم که در منطقه بودند، می توانستند آزاد شوند.

ستاد را راهنمایی کردیم که بروید برای این هدف، طرح ریزی کنید که عملیات چگونه انجام شود. ستاد مشغول شد. به موازات آن، ما به پیچیدگی سازمان می رسیدیم. در سراسر جبهه، لشکرها و تیپ ها را تجدید سازمان کردیم تا افرادی سرکار بیایند و بتوانند نبض کار را به دست بگیرند که روحیه جنگیدن با دشمن را داشته باشند. چون این روحیه داشت می مُرد. در جبهه، هم کمبود لوازم داشتیم و هم عدم روحیۀ لازم.

گفتیم: اگر بخواهیم عملیات را در جنوب انجام دهیم، بهتر است یک سری عملیات را در غرب طرح ریزی کنیم، تا به عملیات جنوب کمک شود. نیروها هم فعال شوند.

به غرب رفتیم و قرارگاه مشترک تشکیل دادیم. به قرارگاه مشترک مأموریت دادیم که در ارتفاعات چومیان، ارتفاعات شیاکوه و در قسمت داربلوط پیشروی کنند تا در مراحل بعد بتوانیم خیز به خیز به ارتفاعات بازی دراز، قصرشیرین و طرف های خسروی نزدیک شویم. چون توان شان کم بود، مجبور بودند تکه تکه طرح ریزی کنند. عملیاتی را به نام مطلع الفجر پیش بینی کردیم.

به قرارگاه مشترک شمال غرب هم رسمیت دادیم. به قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) که قبلاً به نام قرارگاه شمال غرب بود، مأموریت دادیم که در کردستان تک های کوچک انجام دهد و آنها هم عملیات روی شهر طویله عراق را برنامه ریزی کردند. پس، سه منطقه فعال شد. این یک قدم برای عملیات بود.

قدم بعدی، حل کمبودها بود. در همۀ قسمت ها کمبود داشتیم؛ مسائل لجستیکی، از امکانات مربوط به مهمات گرفته تا سوخت و امکانات غذایی. در همۀ اینها احساس کمبود می شد. ولی با همان توانی که بود، سعی کردیم صرفه جویی و بعد استفاده کنیم.

دو یا سه ماه گذشت. از مرکز به ما فشار می آوردند که عملیات چه شد؟ گفتیم هنوز آماده نشدیم. داریم تلاش و سعی می کنیم.

اینجا چند نکته پیش می آید که قابل بهره برداری است. یکی اینکه دشمن هنوز باور نمی کرد که بتوانیم دوباره حمله کنیم. عملیات ثامن الائمه را توجیه کرده بود که عملیاتی در شرق کارون بوده، در پشت دشمن آب بود، و آن را استثنایی می دانست. برای بقیۀ جاها قدرت خودش را محکم می دانست و باورش نمی شد حمله کنیم.

عراقی ها یکدفعه متوجه شدند که ممکن است چنین کاری بکنیم. فشاری در منطقه ارتفاعات ابوصلیبی آورد. در منطقه غرب شوش یا غرب رودخانه کرخه -جایی که بعد ها عملیات فتح المبین انجام شد- تلاش مذبوحانه ای کرد و یک تپه به نام تپۀ 120 جلو آمد. در منطقه نی خزر تپۀ کوچکی بود. شاید یک دسته از نیروهای سوارزرهی در آنجا بودند.این واحد سوارزرهی، درگیر می شود. دشمن با توان بیشتر می زند و آن دسته سوارزرهی که نمی توانست آنجا را نگه دارد، عقب می آید و دشمن تپه 120 را می گیرد.

ما یک مقدار تحمل مان زیاد بود. می دانستیم هنوز عملیات را شروع نکرده ایم و ممکن است دشمن شروع کند و جلو بیاید. ولی از نظر روانی، عوامل دیگر به ما فشار می آورد.

رفتیم به کرمانشاه. تعدادی از نیروهای مؤمن دور ما را گرفتند و گفتند: ما یک مقدار اشکال داریم، آنها را حل کنید.

تا ساعت یک نیمه شب جلسه گذاشتیم. دیدیم حرف های عجیبی می زنند و تضعیف روحیه می کنند. احساس ناامیدی می کردند که این چه وضعی است و چرا عملیات نمی شود. هرچه گفتم: تا بخواهیم شکل بگیریم و درست عمل کنیم، یک مقدار کار می برد و همه شب و روز دارند تلاش می کنند، قبول نمی کردند. گفتند: دشمن تپۀ ۱۲۰ را گرفته -البته اطلاعات ناقص به آنها رسیده بود- در بوکان شنیدیم که هر بشکه نفت بیست هزار تومان تمام می شود تا برسانند آنجا. با این وضعیت، شما چطور می خواهید جوابگو باشید؟

خداوند به زبانم آورد و گفتم: اگر دشمنان ما می دانستند که دوستی مثل شما داریم، دست از دشمنی برمی داشتند. این چه حرف هایی است که می زنید. اولاً تپه ۱۲۰ یک تپه رملی کوچک است که تأثیری در سرنوشت جبهه ها ندارد. جنگ است دیگر، بالاخره پیشروی و عقب روی دارد. ثانیاً اطلاعات اشتباه به شما رسیده. با هلیکوپتر به بوکان نفت نمی برند. چون راه و جاده باز است و رفت و آمد می شود. چیزی که شما می گویید، در سردشت است. در محاسبۀ پروازی هم اگر بخواهیم حساب کنیم، بر فرض پرواز هلیکوپتر این قدر خرج دارد که با آن نفت حمل شود. چاره ای نداریم. حالا شما می گویید سردشت را رها کنیم؟

نکتۀ بعدی، جلساتی بود که در ستاد اهواز برگزار می شد. در این جلسات، نکته های جالبی پیش می آمد. همیشه نگران بودیم که اگر بچه های ارتش و سپاه را تنها بگذاریم، ممکن است روی اختلاف فرهنگ هایی که دارند، به صورت داغ با هم درگیر شوند. این بود که سعی می کردیم من و برادر رضایی روی جلسات اشراف داشته باشیم. همیشه در جلسات حضور داشتیم. دو وزنه بودیم که همه توجه داشتند و رعایت حال را می کردند.

بحثی پیش آمد که توانایی ما برای عملیات در بستان جواب نمی دهد. عملیات پیچیده و مشکلی است و امکانات زیادی می خواهد. سؤال بود که از کدام طرف تک کنیم. اگر بخواهیم به صورت جبهه ای تک کنیم، به فرض از شمال کرخه و بستان و چزابه برویم، حدود هفده یا هجده کیلومتر راه است. این عمق زیادی است و با توان ما نمی خواند.

برادران سپاه پیشنهاد کردند که می خواهیم با برادران ارتش به شناسایی برویم. بچه های سپاه معتقد بودند که می شود حمله کرد و ارتشی ها می گفتند: عمق عملیات زیاد است و نمی شود.

از این نگران بودیم که اگر اینها باهم به شناسایی بروند، اختلاف سن و اختلاف روحیه دارند و ممکن است در راه گرفتاری پیش بیاید. برادر غلامعلی رشید مسؤول عملیات سپاه و سرتیپ شهید نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز گفتند: باهم می رویم شناسایی.

با چند نفر دیگر رفتند و بعد از دو سه روز برگشتند. ما نگران بودیم که اینها گزارش تلخ از اوضاع بدهند. احتیاط کردیم و گفتیم: جدا جدا گزارش بدهید.

اول سرتیپ شهید نیاکی آمد. ایشان حدود ۵۸ سال داشت. آمد گزارش بدهد.2 با حالت متحیر، چشمانش گرد شده بود. مدام می گفت: جناب سرهنگ، من مطمئنم که ما پیروز می شویم.

گفتم: خوب، چه شده؟ موضوع چیست؟

گفت: من مطمئنم.

چند بار این را تکرار کرد. پرسیدم: چه دیدی؟

گفت: این برادرها ما را یک جاهایی بردند که اصلاً آنجاها را ندیده بودیم. درست در قلب و پشت دشمن است. جاهای آسیب پذیر است. ما اگر با نیروی کم -چون نیروهایمان کم است- حمله کنیم، دشمن همان جا کارش تمام می شود.

خوشحالی در قلبم افتاده بود. حالت خودم را می گویم. خوشحالی به این خاطر نبود که جایی پیدا شده و می توان عملیات را انجام داد، بلکه بیشتر به این خاطر بود که خداوند تفضل کرده و حالا که اولین بار است داریم برای خدا می جنگیم، این چهره های قدیمی ارتش اینطور آماده می شوند و اظهار امیدواری می کنند. اینها، جدا از تخصص و علم و دانشی که داشتند -همه درجات تحصیلی را گذرانده و خیلی مسلط بودند. مسائل علمی و نظامی همیشه جلوی چشم آنها بود- حالا آن مسائل کنار رفت و این امیدواری در قلبش آمد که می توانیم پیروز شویم. و بعد، نکته مهم تر، پیوند قلبی با بچه های سپاه در این رفت و برگشت بود. بر مبنای همین اظهارات، این امیدواری پیش آمد که پیوند ارتشی ها با بچه های سپاه قوی تر بشود.

نوبت به برادر رشید رسید. دیدم ایشان هم متحیر است. به جای اینکه گزارش بدهد، اولین جمله ای که گفت این بود: من دیگر به برادران ارتشی ایمان آوردم.

پرسیدیم: چه شده ؟

گفت: رفتیم شناسایی، حقیقتاً شناسایی سختی بود و فکر می کردم اینها نمی توانند با ما بیاند. سن و سالشان بالاست و می برند. اینها همه جا آمدند. خودمان خسته شده بودیم. برگشتیم. چون خسته بودیم، شب یک جایی ماندیم. صبح زود، نماز خواندیم و خوابیدیم. نور و حرارت آفتاب مرا بیدار کرد. چشمهایم را به زور باز کردم و دیدم یکی دارد ورزش می کند. دیدم سرهنگ نیاکی است که دارد ورزش می کند. عجیب بود. ما حالش را نداشتیم برخیزیم ولی ایشان ورزش می کرد. اصلاً حالتی بود که گفتم ای بابا، ما هنوز اینها را نشناختیم.

هر دو گزارش -جدای از آن مسأله گزارش عملیاتی- برای ما خیلی معنا داشت. این صحنه خیلی دلچسب و درس دهنده بود.

صحنۀ دیگر متعلق به بچه های جهاد است. سابقه کار جهادگران را از کردستان داشتیم. یادم هست در کردستان مراجعه کردند که کارمان چیست و چکار کنیم. نمی دانستیم چگونه از آنها استفاده کنیم. دلمان نمی آمد توی ذوق شان بزنیم. بچه های انقلابی بودند و با علاقه به جبهه آمده بودند. در کنار جاده ها، نیاز به پاسگاه های تأمینی ثابت داشتیم.

گفتم: شما می توانید مهندسی بسازید؟

گفتند: بله. ما کارمان همین است.

آنها را مشغول کردیم. بعد فهمیدیم فعالیت شان مشغولیت تنها نبود و کارشان خیلی اثر داشت. هردو، سه یا چهار کیلومتر، سمت چپ و راست جاده، پایگاه هایی را مثل پادگان کوچکی روی تپه ها زدند.

در جنوب هم وقتی کار می خواستند، کاری نداشتیم که به آنها بدهیم. خودشان پیشنهاد کردند: چون آن محوری که شناسایی کردید، همۀ مسیر رملی است، اگر مایل باشید ما می توانیم تا نزدیکی های دشمن در شن های روان جاده درست کنیم.

کار بسیار سختی بود. با خود گفتم: بگذاریم کار کنند.

هیچ امیدواری نداشتیم به اینکه بتوانند کارشان را تمام کنند…

 

پا نوشته ها:

1- سوارزرهی واحدی است که فقط حالت شناسایی دارد و رزم سبک در خط درگیر با دشمن انجام می دهد. برای اینکه توان دشمن را ارزیابی کند و برگردد. می رود درگیر می شود و بر می گردد. جنگ و گریز می کند. 

2- همان که در اولین برخورد انضباطی برخورد کرد و احترام جدی و مقرراتی گذاشت. همان موقع احساس کردم دلیلی نداریم ایشان را حذف کنیم، به عنوان اینکه سن و سالش بالاست یا اینکه عمدۀ خدمت او در زمان طاغوت بوده. دیدیم هیچ کدام دلیل نمی شود و باید عملا ببینم چکار می کند.

 

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده