خاطرات امیر سرتیپ دوم زوالت
بخش دوم: هلی برن و تامین فرودگاه سنندج در تابستان سال 1358و به ویژه در مرداد ماه، شهر پاوه توسط گروههای ضدانقلاب، مورد هجوم و تهدید قرار گرفته بود. به طوری که در تاریخ 24مرداد 58 به شهر پاوه حمله کردند و شهر را به محاصره در آوردند.

دو نقطه یکی پاسگاه ژاندارمری و خانه پاسداران سقوط نکرده بود و بقیه مراکز مهم و حساس شهر سقوط کرده بود، هر آن سقوط تمام شهر پاوه محتمل به نظر می ‌رسید، که توسط نیروی زمینی به تیپ 23 نوهد ابلاغ گردید، به منظور از محاصره خارج نمودن شهر پاوه دو گردان نوهد، ظرف روز جاری از طریق هوا به کرمانشاه اعزام و از آنجا نیز به وسیله بالگرد به پاوه اعزام گردند. تیپ نوهد این مأموریت مهّم و آنی را به دو گردان 137و172نوهد ابلاغ نمود. در این موقع اینجانب ضمن فرماندهی تیم عملیاتی ب1 نیروی مخصوص، معاون گردان هم بودم، فرماندهی گردان هم به عهده سرگرد پیاده عیسی دانشور بود.

گردان 137حدود ساعت09:00 و گردان ما نیز ساعت11:00 از طریق هوا به فرودگاه کرمانشاه اعزام شدیم. گردان 137 بعد از رسیدن به کرمانشاه، بلافاصله با بالگرد به شهر پاوه اعزام می گردند و پس از رسیدن به پاوه به کمک نیروی محاصره شده، شهر را پاکسازی و از تهدید و محاصره خارج می نمایند.

گردان ما ( 172 ) هم در بعدازظهر همان روز پس از رسیدن به کرمانشاه، آماده اعزام به پاوه گردیدیم که از طریق فرمانده هوانیروز کرمانشاه به گردان ابلاغ گردید که برابر نظر دکتر چمران که در شهر پاوه بود، با آمدن گردان 137نوهد و سایر نیروهای کمکی، مسئله و مشکل حل گردیده و نیاز به اعزام نیروهای اضافی و جدید نمی باشد. لذا گردان 172نوهد در همان پایگاه هوانیروز کرمانشاه، به صورت آماده باش باقی بماند، تا در صورت نیاز از آن استفاده به عمل آید.

گردان در آسایشگاه های هوانیروز کرمانشاه در مجاورت فرودگاه کرمانشاه به صورت آماده مستقر شدیم. ساعت 16:00 از طریق فرمانده هوانیروز کرمانشاه که در ارتباط با نیروی زمینی و سایر فرماندهان عمده منطقه بود، ابلاغ گردید که یک گروه 40نفره نیروی مخصوص به محض ابلاغ، بلافاصله توسط بالگرد به فرودگاه سنندج برود. نیروهای امنیّتی و حفاظت و کارکنان فرودگاه سنندج، به علت تهدید جدّی موجود در جهت حمله و احتمال تصرف فرودگاه توسط گروه های ضد انقلاب وجود دارد، به علت عدم تأمین، فرودگاه را ترک نموده، درحال حاضر فرودگاه بدون حفاظت و نیرو میباشد و هر آن احتمال و اشغال آن توسط ضدانقلاب به شدت وجود دارد. طی عملیات هلی برن نسبت به تصرف و تأمین کامل فرودگاه و منطقه عمومی آن اقدام نمایند.

با توجه به اهمیت فوق العاده مأموریت، باید فرمانده گردان و یا من به عنوان معاون گردان، فرماندهی عملیات را عهده دار می شدیم. چون استعداد کارکنان مورد نظر مأموریت، تقریباً یک سوم گردان بود، لازم بود که فرمانده گردان بماند و من بروم. لذا تیم ب1 که فرماندهی سازمانی آن به عهده اینجانب بود، تعیین و پس از آمادگی کامل، با یک فروند بالگرد شنوک که توسط دو فروند بالگرد کبری اسکورت می‌ شدند به سمت فرودگاه سنندج حرکت کردیم. فرودگاه سنندج در فاصله شش کیلومتری جنوب غربی شهر سنندج و در منطقه عمومی حسن آباد واقع گردیده بود. من در قسمت کابین بالگرد، مسیر حرکت را مشاهده و بررسی می‌کردم. در فاصله پنج کیلومتری فرودگاه سنندج، از خلبان خواستم ارتفاع پروازش را بیشتر کند که مورد اصابت قرار نگیرد. او هم همین کار را کرد. در نزدیکی فرودگاه مشاهده کردم که سه ارتفاع از زاویه 270 درجه به فرودگاه مشرف هستند، یک ارتفاع عریض و طویل در غرب فرودگاه و به مسافت تقریبی یک و نیم کیلومتری، ارتفاعی دیگر واقع در جنوب و جنوب غربی با مسافت تقریبی 300 الی 500 متری و نهایتاً ارتفاعی در سمت شرق فرودگاه در فاصله 250متری که خیلی هم مرتفع نبود(سمت راست جاده کرمانشاه سنندج). در واقع، جاده بین فرودگاه و ارتفاع مذکور بود. پس از شناسائی و بررسی هوایی دریافتم که بهترین ارتفاع جهت انجام هلی برن که به تواند فرودگاه را کنترل نماید و هم به تواند در صورت درگیری با گروه های ضد انقلاب، قابل پدافند باشد، ارتفاع جنوب غربی است. لذا به خلبان ابلاغ نمودم که روی ارتفاع مذکور در بلند ترین محل آن با سرعت هلی برن خواهیم کرد. هر آن احتمال داشت توسط ضد انقلاب مورد تیر اندازی قرار بگیریم. لذا با سازماندهی مناسب پرسنل، جهت اتخاذ پدافند دورا دور پس از هلی برن به مرکز محل فرود و شعاع 50 متر پیش بینی های لازم عملیاتی به عمل آمد، تا پس از فرود عکس العمل مناسب به عمل بیاوریم.

هلی برن با سرعت و دقت مناسب انجام گردید و بالگرد شنوک و کبری ها به کرمانشاه مراجعت نمودند. آرایش پدافند دورادور مناسبی در مواضع سرکوب اتخاذ کردیم و آماده نبرد بودیم که خوشبختانه ضد انقلاب هنوز نتوانسته بود خودش را به فرودگاه برساند. با بررسی به عمل آمده مشخص گردید که هیچکس در فرودگاه حضور ندارد و در واقع فرودگاه رها شده بود.

ستوان محمد هاشمیان را که ارشد ترین افسر در تیم ب 1 بود، با یک تیم الف به منظور شناسایی و کنترل ارتفاع شرقی فرودگاه اعزام نمودم. با هوشیاری و دقت لازم در ارتفاع مذکور مستقر گردیدند. و به این ترتیب تامین فرودگاه با کنترل دو ارتفاع مهم و سرکوب برقرار گردید. با توجه به این که عصر شده بود، قبل از تاریکی، در ارتفاع جنوب غربی ارتفاع اصلی، دو تیم عملیاتی الف و در ارتفاع شرقی هم یک تیم عملیاتی الف به عنوان استقرار ثابت مستقر کردیم و بقیه که دو تیم بود با آرایش گشتی شناسایی رزمی از دو طرف به سمت ساختمان فرودگاه حرکت کردیم. نیروهای ضد انقلاب در حدود ساعت 24:00 به ارتفاع جنوب غربی حمله نمودند که با عکس العمل قوی پرسنل دو تیم عملیاتی مواجه و بعد از مبادله آتش، عناصر حمله کننده مجبور به ترک درگیری و عقب نشینی گردیدند.در سه روز اولیه به همین ترتیب گذشت و هر شب با ضد انقلاب درگیری داشتیم، و با توجه به حساسیت فرودگاه و این که به عنوان یک هدف حیاتی و حساس محسوب می گردید 24 ساعته با تجهیزات انفرادی کامل آماده بودیم تا بتوانیم عکس العمل مناسب انجام دهیم

از روز سوم به بعد نیروهای داوطلب مردمی جهت انجام ماموریت و کمک به ما ملحق شدند و توانستیم با استفاده از تعدادی از آن ها، تعداد نیروهای مستقر در ارتفاعات مجاور را افزایش دهیم. در بین همین نیروهای مردمی، یک روحانی به نام حاج آقا شوشتری امام جماعت مسجد امام حسین(ع)، واقع در میدان امام حسین تهران، بودند، و هم امام جماعت گردیدند و هم در جهت افزایش روحیه بچه ها موثر بودند. البته بعد از سه روز مریض شدند و مجبور به مراجعت به تهران شدند. روز چهارم، هشت دستگاه خودروی بلیزر و خودروهای شاسی بلند که اکثرا هم مثل خودروهای از جنگ برگشته، بدنه و شیشه هایشان سوراخ سوراخ شده بودند، از تهران به فرودگاه آمدند 35 نفر هم سرنشین داشتند که تماماً لباس مشکی برتن داشتند. مسئول و سرپرست آن‌ها به من مراجعه کرده و گفت ما از سازمان سیاه جامگان از تهران، برای اجرای هر مأموریت و عملیاتی آمده ایم و آمادگی داریم که هر مأموریت و یا کاری را که شما می ‌گویید انجام دهیم. با توجه به این که چند روز بود، پرسنل تیم، مخصوصاً آنهائی که روی ارتفاعات بودند، استراحت نکرده بودند و از طرفی شب ها هم هوا سرد شده بود. به خصوص روی ارتفاعات، لذا به او گفتم: فعلاً تنها کاری که می توانید انجام دهید استقرار روی ارتفاعات مشرف به  فرودگاه می باشد که مهم و حساس می باشند. با استقبال و آمادگی اظهار داشت: با کمال میل می پذیریم و آمادگی داریم. نفرات آن ها را به دو گروه، گروه اول 20 نفر برای ارتفاع مهم جنوبی و گروه دوم 10 نفر برای ارتفاع شرقی سازماندهی کردیم و پنج نفر بقیه را هم در فرودگاه جهت هماهنگی و امورات متفرقه نگه داشتیم. البته فرماندهی و کنترل در هر دو ارتفاع با بچه های نوهد بود به طوری که در هر ارتفاع پنج نفر از پرسنل نوهد حضور داشتند

سیاه جامگان از اوائل تا اواسط شب آمادگی و روحیه بالایی داشتند، اما تقریباً از ساعت 02:00که هوا هم سرد شده بود و آن ها هم تنها یک پیراهن و شلوار مشکی به تن داشتند، دائما تماس می گرفتند که می خواهند بیایند پائین که من هم هیچ وجه نمی پذیرفتم و می گفتم که باید تا ساعت 07:00 بالا باشید. اما آنها مکرر تقاضای ترک ارتفاعات و پائین آمدن از ارتفاعات را داشتند. نهایتاً در ساعت 06:00 از ارتفاعات به پائین سرازیر و مستقیماً سوار بلیزرهایشان شدند و فرودگاه را ترک کردند.

فرمانده لشکر 28 کردستان سرهنگ سپهر، که بعد ها به جانشینی ریاست ستاد مشترک نیز رسیدند، یک روز برای بازدید و بررسی وضعیت به فرودگاه آمدند. ضمن بررسی وضع موجود و تشکر از کنترل و برقراری امنیت در فرودگاه، قرار شد نسبت به رفع نواقص و پشتیبانی لازم اقدام نمایند. روز به روز وضعیت کنترل و امنیت منطقه عمومی فرودگاه بهتر می شد. من در مدت این یک هفته به صورت شبانه روز فعال بودم، حتی بعضی از مواقع هم فرصت در آوردن پوتین را هم نداشتم. ضمن این که به منظور اجرای عکس العمل سریع، کلیۀ تجهیزات انفرادی را هم همراه داشتم. تحرک بسیار زیاد در بالا و پایین رفتن ها و همچنین بعضاً پریدن به پائین، به تدریج احساس درد از ناحیه شکم نمودم. اما به علت مسئولیت فرماندهی و حساسیت بسیار زیاد فرودگاه، درد را که به تدریج هم زیاد می شد تحمل می کردم. در یک نیمه شب شدت بالای درد، زمین گیرم کرد، که حالت نیمه بی هوشی هم به من دست داد. پزشکیار تیم نیروی مخصوص من را به برانکارد ثابت نمود و از طرفی هم از طریق بی سیم که با لشکر 28 ارتباط مخابرات داشتیم، تقاضای ارسال سریع بالگرد جهت تخلیه من نمودند. لشکر 28 به محض آغاز روشنائی حدود ساعت 07:00یک فروند بالگرد 214 جهت تخلیه من به بیمارستان کرمانشاه به فرودگاه اعزام نمود. بلافاصله من را که به تدریج هوشیاری خود را از دست می دادم به بالگرد منتقل و برانکارد را هم به کف بالگرد به منظور جلو گیری از تکان های بیشتر ثابت نمودند. ضمناً یکی از پرسنل تیم ب به نام استوار جلال رحیم پور با من همراه نمودند. وی از نظر خدمتی از پرسنل زحمتکش و پرکار، بود. از نظر دوستی هم دوست بسیار صمیمی، مهربان و دلسوز بود. نامبرده به علت شایستگی هایش جذب بازررسی لشکر گردید و منشأ خدمات موثری هم گردید.

در ساعت حوالی 07:30 بالگرد در پد بالگرد بیمارستان طالقانی کرمانشاه، که در مسیر ورود بالگرد در آسمان شمال کرمانشاه بود فرود آمد و بلا فاصله و به سرعت، مسئولین تخلیه و حمل مجروح از بیمارستان به سمت بالگرد آمدند. هم زمان رئیس بیمارستان که جراح عمومی هم بود، به سمت بالگرد آمد و به آن ها گفت سریعاً من را به اتاق عمل منتقل نمایند. انجام عمل روی من که عبارت بود از: شکافتن جدار خارجی شکم و جراحی نواحی پاره شده داخلی که بسیار وسیع و شدید بوده، حدود 2ساعت طول کشید. برابر اظهار پزشک جراح و رئیس بیمارستان، چنانچه حداکثر یک ساعت دیرتر به اطاق عمل می رسیدیم، هیچ‌گونه اقدام و جراحی درمورد من مؤثر نمی گردید و به قطع و یقین با مرگ من، که بحمدلله و به فضل الهی و ارسال به موقع بالگرد توسط جناب سرهنگ سپهر، فرماندهی لشگر 28، انجام عمل سریع و بلافاصله پس از نشستن بالگرد در فرودگاه توسط جراح عمومی قوی و ماهر، عمر و حیات من حقیر در دنیا باقی ماند.

پس از جراحی در بخش مربوطه به مدت 10روز در بیمارستان بستری بودم و جلال رحیم پور محبت های زیادی به من کرد و زحمات زیادی را متحمل گردید. ضمناً گفت: این مطلب می تواند جالب باشد که مرحومه مادر من سالیانه یک بار و به مدت یک الی دو ماه جهت دیدن اقوام به کرمانشاه میرفت. حدود دو هفته قبل از آمدن من به این مأموریت(اعزام به کرمانشاه و سپس به فرودگاه سنندج) مادرم به کرمانشاه رفته بود. به عبارت دیگر همزمان که من در بیمارستان عمل سنگینی را داشتم و سپس بستری بودم، مادرم بدون این که هیچ‌گونه اطلاعی از وضعیت من داشته باشد، در کرمانشاه منزل برادرانش بود. به جلال رحیم پور گفتم: مادرم(که ایشان مادرم را دیده بود و می شناخت) در کرمانشاه است. جلال سریعاً از من آدرس منزل دائی هایم را خواست که برود مادرم را به بیمارستان بیاورد، من مخالفت کردم و گفتم چنانچه با این وضعیت من را ببیند شوک سنگینی به وی وارد می شود، بهتر است بگذاریم روزهای بعد که حالم بهتر شد، این کار را بکنیم. همینطور هم شد و یک هفته بعد حالم خیلی بهتر شد و می توانستم راه بروم و امورات شخصی خودم را بالنسبه انجام دهم، رحیم پور رفت و مادرم را با خودش به بیمارستان آورد. حالش بسیار خراب شده بود. گریه کنان و شیون کنان وارد بخش شد و به محض دیدن من در روی تخت با شیون و گریه و زاری از حال رفت و به سرعت پرستارها به او رسیدگی کردند و حالش بهتر شد. پس از اینکه مطمئن شد حال من خوب است و آن خطر جدّی و حتمی به لطف و عنایت خالق یکتا از سر من گذشته، سجده شکر به‌جا آورد. حالش مجدداً بهتر شد. از همان روز اقوام، آشنایان و دوستانم به ملاقاتم آمدند.

بعد از 10روز از بیمارستان ترخیص و ضمن تائید و گواهی بیمارستان 520 منطقه ای نیروی زمینی در کرمانشاه با 25روز استراحت مطلق به تهران عزیمت کردم. پس از 10روز استراحت به پادگان مراجعه و مشغول خدمت گردیدم. پس از تخلیه من از فرودگاه سنندج، فرمانده گردان سرگرد عیسی دانشور(در روزهای آغازین تجاوز ارتش بعث عراق به کشورمان در منطقۀ عمومی خرمشهر به عنوان فرمانده گردان پیاده مکانیزه 151دژ لشگر 92، به اسارت دشمن در آمد که این اسارت10سال طول کشید و در سال 1369به میهن عزیز و اسلامی سر افرازانه بازگشت) به جای من به فرودگاه سنندج رفت.

یکی از خاطرات در مأموریت تأمین و کنترل فرودگاه سنندج، این است که حاج آقا شوشتری به عنوان امام جماعت، به بچه ها، اعم از ارتشی ها و نیروهای مردمی و… که تا حدودی نسبت به انجام وظیفه و یا کار محوله دقت و حساسیّت لازم را نداشتند، می‌گفت: وظیفه و کارتان را بهتر انجام دهید و اینقدر، این جناب سروان(من) و من را ناراحت نکنید. با این وضعیت و فشار زیاد هر دوی ما (من و خودش) از پا می افتیم. صحبت ایشان کاملاً به وقوع پیوست و هر دو ما نتوانستیم تا آخر مأموریت را به انتهاء برسانیم.

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده