ناگفته های جنگ (بخش اول)
خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی مجبور شدم شبانه خودم را به تهران برسانم. البته کار بوکان را تمام کردیم. با همان لباس بسیجی و با یک تفنگ ژ-ث قنداق تاشو که دستم بود، خودم را رساندم به تهران.خاطره ای می گویم که برای درس های فرماندهی خوب است؛ مخصوصاً برای ارتش اسلام. این خاطره دلالت بر این نمی کند که بنده چهرۀ محبوبی در فرماندهی ارتش اسلام بودم که بخواهم این درس را بدهم. نه، این درس را من گرفتم ولی خداوند خیلی مرا یاری کرد تا بتوانم زودتر به آن نکته برسم.

جلسۀ شورای عالی دفاع بود و در آنجا مسؤولین حضور داشتند. باید می رفتم و زودتر خودم را می رساندم. رفتیم در جلسه. چهار فرمانده لشکر ارتش هم در جلسه بودند. وقتی وارد شدم، با خود گفتم: با اینها چگونه برخورد کنم. چون سن و سالشان از من بالاتر بود و من عملاً سرگرد بودم1.

چهار فرمانده لشکر آنجا بودند که این چهار تا، به صورت طبیعی، درجه هایشان سرهنگی بود. بعضی از آنها در سطح بازنشستگی بودند. اول فکر کردم که با این چهار نفر چکار کنم تا در اولین برخورد از من دوری نکنند. درجه نداشتم و با تفنگ هم بودم. رفتم داخل. تصمیم گرفتم به همۀ آنها سلام کنم؛ بر خلاف مقررات ارتش که باید به فرمانده سلام بدهند. گفتم: من سلام می کنم؛ درجه که ندارم، حالا کی به کی است!

سلام کردم و چهار تا جواب گرفتم. چهار جور جواب که از نظر روانی، به این ترتیب بود: یکی جواب سلام را خیلی محبت آمیز داد؛ که من با شما دوست هستم. آن شخص، زمانی که در کردستان بودم، لشکرش تحت امر بود و من او را منصوب کرده بودم. در نتیجه، با سابقۀ دوستی جواب سلامم را داد و احساس محبت کرد.

یک فرمانده آمد سلام کرد. در چهره اش نگاه کردم. حدود پنجاه و سه یا چهار سال داشت؛ شهید سرتیپ نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز. او آنقدر مقید به قوانین و مقررات نظامی بود که چون فرمانده نیرو بودم، طبق مقررات جواب سلام مرا داد. احترام نظامی محکم ولی خشک به جا آورد. در آن جواب سلام، محبت قلبی نبود. چون نظامی بود، طبق مقررات به وظیفه اش عمل کرد. یعنی به خودش قبولانده بود که باید جواب سلام را با احترام نظامی محکم بدهد.

سومین چهره، با یک حالت تحقیر و حالتی که برایش خیلی سخت بود، دستش را دراز کرد و دستی داد. در آن نه آثار محبت بود و نه انضباط نظامی.

چهارمی به من پشت کرد و نگاهش را به آن طرف چرخاند. خودش را زد به اینکه اصلاً مرا ندیده. معلوم بود که در درونش جنگی برپا است و برایش سخت است حتی جواب سلام مرا بدهد. که احساس کند من فرمانده جدید نیروی زمینی شده ام و او موظف است به عنوان یکی از فرماندهان لشکر، احترام نظامی اعمال کند. او اعتنایی نکرد.

همۀ اینها در یک لحظه رخ داد؛ ولی برای من پایۀ خوبی بود. اولین بهره برداری که از این صحنه کردم، گفتم: آقایان، فرماندهان لشکرها، فردا تشریف بیاورید دفتر من. باید زودتر در انتصابات تجدید نظر می کردم و می دیدم چه کسانی با من کار می کنند. پرسیدند : کی بیاییم؟

گفتم: شما و شما ساعت شش، شما و شما ساعت هفت. آنها را بر مبنای برخوردشان طبقه بندی کردم. روحیۀ اولی و دومی آهنگی داشت که حس کردم می توانیم با هم همکاری کنیم. با دو نفر دیگر باید جداگانه صحبت می کردم تا از نظر روانی تداخلی پیدا نکند. همان طور هم شد. روز بعد آمدند و موضوع آن دو نفر اول خیلی ساده حل شد. از آنها پرسیدم: شما حاضرید با من کار کنید؟

فرمانده بودند. گفتم صحیح نیست بگویم می خواهم شما را عوض کنم. همان که دوست من بود، گفت : خود شما مرا نصب کردید. آمادگی همکاری دارم.

دیگری که مقرراتی بود، گفت: من تابع انضباط هستم. به من دستور دادند این کار را بکنم. شما هم اگر دستور بدهید، انجام می دهم. اگر نمی خواهید، هر شغلی بدهید، انجام می دهم.

گفتم: بسیار خوب. هر دو نفر شما سرکارهای خود مشغول باشید.

دو نفر دیگر آمدند. وقتی که با آنها صحبت کردم و پرسیدم حاضرید با من همکاری کنید، همان کسی که روز قبل اعتنا نکرده بود، در یک جمله گفت: برای حضرت امام چه اشکال داشت درجۀ سرتیپی به شما بدهد و بعد از یکی دو ماه، یک درجه سرتیپی هم به ما بدهد؛ به عنوان اینکه در جبهه زحمت کشیدیم و کار کردیم.

دیدم اصلاً مایۀ صحبت او با سوال من فرق می کند.

جلسه شاید یک ساعت و نیم طول کشید. گفتم: خیلی عذر می خواهم، مطلبم چیز دیگری است.

خدا کمک کرد و چیزهایی به زبان آوردم. چیزهایی که من به دنبال کار هستم و اصلاً دنبال این نیستم که درجه یا مقام بگیرم. ما تمام حواسمان به این است که جلوی دشمن را بگیریم. حالت روحی ما این است که در التهاب بیرون راندن دشمن هستیم. شما چیزهایی می گویید که من نمی فهمم- از نظر نظامی می فهمم، چون نظامی هستم – ولی در این زمان، این روحیه را ندارم. اصلاً این صحبت ها را نکنید.

همانی که اعتنا نکرده بود، گفت: اجازه بدهید من بروم و در ستاد مشترک کار کنم. نمی توانم اینجا کار کنم. گفتم: با احترام، شما را می فرستم. دیگری که معتدل تر بود، گفت: اگر خواستید، من با شما کار می کنم.

مایل نبودم که او کار کند. سابقه اش را پرسیده بودم. رغبتی برای انجام مأموریت در جبهه نداشت. به سرعت او را عوض کردم و سرهنگ حسنی سعدی را به عنوان فرمانده لشکر ۲۱ حمزه معرفی کردم که خیلی خوب به کار چسبید.

در این شرایط، مشکلات یکی دو تا نبود. فقط مسألۀ کمبود امکانات نداشتیم، مسأله رهبری و هدایت نیروها هم بود. در آن حالت حساس، واقعاً سخت بود که یک عنصر آمیخته با روحیه انقلابی بخواهد بر ارگانی حاکم شود که سالها، در زمان طاغوت، فرهنگ آن چیز دیگری بوده.

خیلی مشکل بود. مشکل تر از آن، اتصال این ارگان به یک ارگان انقلابی مثل سپاه بود که بخواهند دست به دست هم بدهند و کار کنند.

یکی از درس های پایه ای و ریشه ای که همیشه برای من قابل بهره برداری بوده، ارائه می کنم. در اینجا، منهای اینکه شخص من مورد نظر باشد که با درجۀ سرگردی به مقام فرماندهی ارگانی قرار گرفتم که ضربه خورده و آسیب دیده از زمان طاغوت بود. ان شاء الله خدا قبول کند و خودش مرا یاری کند تا حفظ بشوم و مراقبت شوم که منظور شخص خودم نیست.2

پیچیدگی و مشکلات آن زمان را درک می کردم که یک موردش را گفتم. بنابراین، قبل از اینکه وارد شرح عملیات ها بشوم، باید پیچیدگی صحنه را بشناسیم و در آن صحنه ببینیم که خداوند چگونه کار ارتش اسلام را پیش می برد.

اوایل مهرماه سال ۶۰ بود که به این مسؤولیت منصوب شدم. یک سالی از جنگ تحمیلی گذشته بود و روزنۀ امیدی برای ما پیدا شده بود -غیر از روزنه های امید و روشن در جنگ با ضد انقلاب- که همان عملیات ثامن الائمه (ع) بود. محاصره آبادان شکسته شده بود و رزمندگان ما به این نکته رسیده بودند که دشمن شکست ناپذیر نیست و می توانیم با آن بجنگیم. در نتیجه، می توانیم امیدوار شویم که نه تنها دشمن را در خاکمان سرکوب می کنیم و او را بیرون می رانیم، بلکه برای احقاق حق حکومت اسلامی، می توانیم متجاوز را تنبیه کنیم.

مقدمات عملیات بعدی حدود سه ماه طول کشید. در این سه ماه، نیروی زمینی ارتش را تجدید سازمان کردیم. از همان روزهای اول، ارتباط مستقیم با برادران سپاه برقرار شد؛ با فرماندهی سپاه، عناصر عملیاتی و مشاورین ایشان در محل پادگان گلف اهواز، جلسات مکرر داشتیم. دائماً در جلسه بودیم. به صورت مشترک برنامه ریزی می کردیم و بعد به صورت انفرادی دنبال کارهای خود می رفتیم تا مقدمات عملیات را آماده کنیم.

اولین نکته ای که به نظرم رسید، این بود که باید به صورت رسمی قرارگاه مشترک دایر کنیم. بنابراین، تاریخ رسمی پیدایش قرارگاه مشترک ارتش و سپاه از آنجا بود. این پدیدۀ تازه ای برای ما نبود. تجربه کردستان را به قرارگاه جدید منتقل کردیم.

خداوند تفضل کرد و به دست مومنین و حزب الله -از سپاه و ارتش که امیدوار به یاری یکدیگر بودند- این قرارگاه تشکیل شد. همان طور که گفتم، قرارگاه نیروی زمینی ارتش در آن زیرزمین چهارده متری پادگان دزفول بود. سه روز مهلت دادم تا این قرارگاه را به اهواز منتقل کنند و ما اشراف بیشتری به صحنه نبرد داشته باشیم. منتها، جای مشخصی وجود نداشت. دنبال جا می گشتند که به صورت مقدماتی، در صنایع فولاد، در یک کناری مستقر شدیم. جای مناسبی نبود ولی چاره ای نداشتیم. باید کارها را پیش می بردیم.

جلسات مشترک ستادی تشکیل شد. ما ستاد خودمان را از چهره های متخصص و زمینه دار و متعهد که در دانشکدۀ فرماندهی و ستاد تدریس می کردند، تشکیل دادیم. برادران سپاه هم از بچه های خوب و آماده و با استعداد استفاده کردند. در نتیجه، روی اولین هدف که کجا تک کنیم، بحث کردیم. دیدیم که تک اول ما اصلاً نمی تواند روی این پایه باشد که بهتر است به سراغ کدام هدف برویم. معلوم است که رفتن به سراغ خرمشهر بهتر بود. آن موقع آبادان در دستمان بود و اگر به سراغ خرمشهر می رفتیم، بهتر بود.

تنها راه پیدا کردن هدف، توجه به اصل صرفه جویی در قوا است. نیروهایمان کم بود. نیروهای ارتش پشت خاکریزها بودند و معمولاً در هر تک فرمانده مجاز نیست با نیروهایی که در خط دارد، تک را انجام دهد. ممکن است که تک نگیرد و پیشروی درست انجام نشود، در نتیجه، هم خط از دست می رود و هم نیروها. خطر هم هست که دشمن پیشروی کند. این یک ریسک خطرناک بود.

در آن موقع، تنها نیرویی که می توانست آزاد در دست ما باشد -آن هم نه آزادی که با اطمینان آن را عقب بیاوریم. باید نزدیک های خط بود که اگر یک موقع گیر کردیم، از آن استفاده کنیم- یک تیپ زرهی از لشکر ۹۲ بود؛ به اضافه حدود سه تیپ از بچه های سپاه. سه تیپی که بچه های سپاه داشتند، تازه تشکیل و تازه کار بود. یعنی تا آن موقع تجربۀ تیپی نداشتند. اولین بار بود که می خواستند از گردان به تیپ ارتقا سازمان دهند. تعدادی هم گردان مستقل داشتند. به عنوان مثال: برادر حسین خرازی فرماندۀ یک گردان بود که از اصفهان آمده بود…

پا نوشته ها:

1- درست است سرهنگ موقت داده بودند ولی در ارتش فرهنگ درجه مطرح است. حتی یک روز ارشدیت هم حرف است و یکی که نسبت به دیگری ارشدتر است، احساس امتیاز می کند، چه برسد به اینکه چند سال ارشدتر باشد و دوره های بیشتری دیده باشد.

2- اگر شرایط سخت آن زمان را برای رهبری و هدایت عده ها و عُده های نیروی زمینی بیان می کنم – و بعد به لطف خدا، انجام مأموریت سهل و آسان و هموار می شود – بیشتر دلیلم این است که قدرت توکل به خدا و یاری خدا و آشنایی با امدادهای الهی مطرح شود، نه اینکه موجودیت بنده که هیچ چیزی نیستم. این مسأله مهمی است که تذکر می دهم تا خدایی نکرده، هم خودم به اشتباه و خطر نیفتم و هم کسانی که بعدها می خواهند استفاده کنند، ذهن شان به این مطلب معطوف شود.

 

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده