خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی – بخش نهم
تشییع جنازه قبل از شهادت اشاره - مخاطبین محترم سایت، در هشت بخش گذشته با گوشه ای از فداکاری ها وایثارگری های یکی از خلبانان از جان گذشته هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران آشنا شدند. نه این خاطرات بیانگر همه زحماتی است که این خلبان متعهد و دلیر هوانیروز وخانواده محترمش به انجام رسانده اند و نه خلبان فرهادی منحصر به فرد است. هزاران نفر از کارکنان ارتش جمهوری اسلامی ایران اعم از کارکنان پایور و وظیفه ارتش، در دوران هشت ساله دفاع مقدس، با جهاد و شهادت میهن اسلامی را پاس داشته اند. با گرامی داشت یاد و خاطره همه آن عزیزان، توجه شما را به بخش نهم و پایانی خاطرات سرهنگ خلبان فرهادی، جلب می نماییم.

درعرض چند دقیقه، قبل از اینکه ما بتوانیم حرفی بزنیم، افراد مسلح دست ها، دهان و چشم هایمان را بستند و ما را گذاشتند سینه دیوار. خودشان هم روبروی ما به خط دشت بان نشستند و شروع کردند به گلنکدن زدن؛ یک می گفت آن جا را بزن! یکی می گفت پایش را بزن! چند دقیقه ای با این اضطراب که می خواهند به طرف مان تیراندازی کنند، گذشت تا اینکه یکی از آنها آمد، دستم را از پشت گرفت؛ ببیند بسته هست یا نه. همین طور که داشت طناب را وارسی می کرد، توان باقیمانده ام را جمع کردم و گفتم : « اشتباه نکنید ما ایرانی هستیم». اما او صورتم را به دیوار فشار داد و گفت:« خفه شو! خیلی حرف می زنی». با این حرکت، درد شدیدی در بدنم پخش شد و دیگر نتوانستم سرپا بایستم، بی اختیار سر خوردم و پائین دیوار نشستم. این کار من باعث شد؛ دست از گلنکدن کشیدن بردارند و یکی از آنها با عصبانیت طرف ما آمد. از پشت گردن لباس پرواز من را گرفت و در حالیکه من را به زور بلند می کرد، گفت:«کی به تو گفت بنشینی؟». گفتم:« من کمرم مجروح است نمی توانم بایستم».و از فرصت استفاده کردم و پرسیدم:«در بین شما رسول پرندی هست؟».او هم دوباره من را بلند کرد و کوبید به دیوار، اما چند لحظه بعد جلو آمد و پرسید:«با رسول پرندی چه کار داری؟»من که دیگر فکر می کردم کارمان تمام شده با بی حوصلگی جواب دادم :«به تو چه؟مگر تو رسول پرندی هستی؟»

او گفت:«بله من رسول پرندی هستم».این بار کمی انرژی گرفتم و گفتم :«من من که چشم هایم بسته است و می بینی چه وضعی دارم،از کجا باید بدانم که تو رسول پرندی هستی؟». رسول این بار من را به طرف خودش برگرداند و چشم هایم را باز کرد. بعد هم کارت کمیته اش را نشانم داد و گفت :«من رسول پرندی هستم».

برای یک لحظه، کنترل رفتارم را از دست دادم و شروع کردم به فحاشی و داد زدم :«مرتیکه! من دارم به تو می گویم؛ ما ایرانی هستیم و تو یک ربع است با اعصاب ما بازی می کنی ؟»

رسول که حسابی جا خورده بود، من را در آغوش گرفت و گفت :«من را ببخش»!

و بعد هم همین طور که دست ها و چشم های علی را باز می کرد، توضیح داد؛ روز گذشته گروه او توانسته اند یک بالگرد عراقی را بزنند و فکر کردند ما خلبان همان بالگرد هستیم. پس، انفجار بالگرد دشمن، کار این ها بود. من که از همان اول می خواستم بدانم تیراندازی از طرف چه کسانی انجام شده، گفتم :«مرد حسابی بالگرد جلویی را ندیدی که منفجر شد و سوخت؟»

و با توضیحات رسول متوجه شدم؛ آنها بعد از اینکه من وعلی داخل درخت پنهان شدیم، به منطقه رسیدند و بالای سرمان کمین زدند. دوستان رسول مقداری آب آوردند تا ما لایه ضخیم دود و خون خشک شده و خاک را از صورتمان بشوییم. من که دیگر نمی‌توانستم بایستم، فقط روی زمین دراز کشیدم تا شاید کمی از کمر دردم کاسته شود. در این فاصله، آنها هم به مردم اطلاع دادند که برای کمک بیایند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود، دیدیم تعداد زیادی زن و مرد و بچه با همان لباس‌های محلی‌شان هلهله کنان دور ما را گرفتند و هر دو نفرمان را روی دست بلند کرده به حسینیه روستا بردند که این همه ابراز احساسات برایم خیلی جالب بود. گرچه، از شدت درد به حالت بی‌هوشی بودم. مردم گوسفندی هم جلوی پایمان سر بریدند و با همان روش مرسوم خودشان خون گوسفند را به صورت ما مالیدند. دیگر قیافه‌مان واقعاً دیدنی شده بود. با آرام شدن سر و صداها، رسول سراغ من آمد و پرسید :«شما از کجا من را می‌شناختی؟». من هم ماجرای پیر مرد را برایش تعریف کردم و بعد گفتم :« ماندن ما در این جا اصلاً به صلاح مردم نیست. اگر می‌توانی ما را زود تر به نیروهای خودمان در کوه اعظم پناه برسان. رسول گفت: امشب استراحت کنید فردا می‌رویم». اما با سابقه‌ای که ما از رفتار منافقین و نیروهای عراقی داشتیم، می‌دانستیم؛ برای پیدا کردن دو خلبان ایرانی حاضرند تمام مردم روستا را قتل عام کنند و از رسول خواستیم هر طور هست وسیله‌ای برای بردن ما جور کند. رسول که قانع شده بود، به مردم گفت: هر کس بنزین دارد، بیاورد تا نیسان را روشن کنیم، و در این فاصله هم روی کفی نیسانش یک تشک ابری انداخت، تا من بتوانم دراز بکشم. مردم روستای چاله بک، آن روز تا توانستند به ما محبت کردند. یادم هست؛ با استکان و شیشه هر چه بنزین در باک موتورهایشان بود، آوردند تا باک نیسان پر شود و رسول بتواند قبل از تاریکی هوا ما را به محل امن برساند. با آماده شدن خودرو، من روی تشک دراز کشیدم، علی هم بالای سرم نشست و با بدرقه مردم از روستا خارج شدیم، اما قبل از رسیدن به کوه اعظم پناه، دائم نگران بودم و فکرهای مختلفی به ذهنم می رسید. می دانستیم؛ منافقین، چه وحشتی از خودشان بین مردم منطقه انداخته اند و با کسانی که قصد کمک به رزمنده ها را داشته باشند، چه می کنند. همه این ها باعث می شد نتوانم به رسول اعتماد کنم، اما زمانی که چشمم به پرچم جمهوری اسلامی بر فراز کوه اعظم پناه افتاد، نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم.

ما به ورودی شهر اسلام آباد رسیده بودیم، اما نیروهای سپاه به کسی اجازه ورود نمی دادند و باید از کمربندی شهر می رفتیم. رسول، خودرو را نگه داشت و پیاده شده طرف ما آمد و گفت: اگر شما خودتان را معرفی کنید، شاید بتوانیم داخل شهر برویم.که همین طور هم شد.

وقتی وارد شهر اسلام آباد شدیم، تازه پی بردیم؛ چرا نیروهای سپاه نمی خواستند به ما اجازه عبور از شهر را بدهند.

صحنه هایی که آن روز از قتل عام مردم و قساوت دشمن در اسلام آباد دیدم، با هیچ کدام از تصاویری که 9 سال گذشته در کردستان شاهدش بودم، قابل مقایسه نبود. زمان رسیدن ما، بیمارستان شهر هنوز در آتش می سوخت و جنازه تعدادی از بیماران و پرسنل را دیدیم که به دیوارهای اطراف آویزان شده و زیر پایش آتش روشن بود.

نیروهای سپاه و بسیج داشتند به سرعت جنازه ها را جمع و خانه ها را پاکسازی می کردند. تعداد زیادی جنازه زنان و دختران کشته شده دشمن را هم در یک جا انباشته کرده بودند و داشتند با برزنت کامیون روی آن ها را می پوشاندند. از ما هم خواستند هر چه زودتر از شهر خارج شدیم. رسول به طرف پمپ بنزین رفت و در آن جا هم با منظره وحشتناک دیگری روبرو شدیم تعدادی زیادی خودروی شخصی مقابل پمپ بنزین صف کشیده بودند و دشمن با تانک از روی آن ها رد شده بود.تا چشم کار می کرد؛ بدن های له شده زن ها و بچه های مردم شهر بود. اگر این صحنه هارا با چشم نمی دیدم، شاید هرگز نمی توانستم باور کنم کسی حاضر باشد مرتکب چنین جنایاتی بشود، آن هم در قبال هموطنان خودش. از اسلام آباد که خارج شدیم، به گردنه حسن آباد رسیدیم و مسیر مان را به سمت گردنه چهار زبر ادامه دادیم.

از آن طرف، 24ساعت قبل، بچه های امنیت پرواز از لاشه بالگرد عکس برداری و به خانواده هایمان اعلام کرده بودند که ما بر اثر سقوط بالگرد به شهادت رسیده ایم. از طرف ستاد کل هم مسئولینی مانند آقای رفسنجانی، آقای میرسلیم، آقای کروبی و خیلی افراد دیگر برای شرکت در مراسم تشیع به کرمانشاه آمده بودند.

آن زمان، همسرم در تهران بود که بلافاصله بعد از شنیدن خبر خودش را به کرمانشاه رساند، اما از آن جا که می دانست؛ پدرم در بیمارستان بستری است، ترجیح داد تا روشن شدن ماجرا چیزی به آن ها نگوید و خودش به تنهایی به کرمانشاه آمد. خانواده علی میلان هم که ساکن کرمانشاه بودند و خودشان را به پایگاه رساندند. در این مدت یک شبانه روز، منطقه تثبیت و پاکسازی شده بود و مسئولین پایگاه می خواستند بدون حضور ما مراسم تشیع برگزار کنند.

در این بین ما هم رسیدیم به گردنه چهار زبر و حسن آباد که دیدیم یک بالگرد از سمت کرمانشاه دارد به سمت حسن آباد می رود. من به میلان گفتم: ((بالگرد خودی است علی جان! ضرر ندارد یک دستی تکان بدهید، شاید ما را ببینند و بنشینند. ارتفاعشان هم زیاد بالا نیست)).

علی هم به رسول و برادرش گفت: خودرو را نگه دارند و هر سه نفر پیاده شده شروع کردند به دست تکان دادن و علامت دادن. خلبان بالگرد، با دیدن آنها سرعتش را کم کرد و آمد کنار ما روی زمین نشست. با پیاده شدن خلبان او را شناختم؛ محمدی بود. یکی از شاگردان گروه خودم. او هم من را شناخت و با حیرت پرسید: حاجی شما زنده هستید؟

جواب دادم: ((مگر قرار بود بمیرم؟)).

محمدی گفت: ((ما داریم در پایگاه شما را تشییع می کنیم!)).

و به این شکل ما از رسول جدا شدیم تا با بالگرد، برگردیم پایگاه. خلبان، بعد از بلند شدن از زمین به برج مراقبت اعلام کرد: ((من دارم پرستوهای گمشده را می آورم)).

اما نگفت که ما زنده هستیم. و با اعلام خبر، آقای رفسنجانی خواستند مراسم متوقف شود تا بتوانند جنازه ها را تشییع کنند. با این شرایط، بالگرد، به پایگاه رسید و داخل ترمینال نشست. ما را سوار آمبولانس کردند تا به واحد عملیات پایگاه ببرند، اما اتفاق جالب این بود که هیچ کس نمی دانست من و علی میلان شهید نشده ایم. اولین نفری که در آمبولانس را باز کرد و دید ما با چشمان باز به او نگاه می کنیم، از ترس در را بست و رفت. نفر دوم و سوم هم همین کار را کردند تا نوبت به سهراب شهدادی از پرسنل عملیات پایگاه رسید. به محض آن که سهراب در آمبولانس را باز کرد، داد زدم: ((ما زنده ایم، فرار نکن!)).

او که مانند چند نفر قبلی حسابی جا خورده بود، گفت: ((ما داریم شما را تشیع می کنیم!)).

از طرف دیگر، همسر من به همراه همسر و فرزندان علی که طاقت نداشتند منتظر رسیدن آمبولانس بمانند، خودشان را به ترمینال رسانده بود و در فاصله ای که سهراب با بی سیم به بقیه اعلام کرد ما زنده هستیم، آن ها هم با خبر شدند و به طرف آمبولانس آمدند. اولین کسی که در را باز کرد، همسر علی بود. در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت و نمی دانست بخندد یا گریه کند. فقط جلو آمد و بی اختیار دستانش را به طرف علی دراز کرد، اما علی که خودش هم به شدت متاثر شده بود، به من که هنوز روی تخت آمبولانس دراز کشیده بودم و توان حرکت نداشتم، اشاره کرد و گفت: ((از داود تشکر کن، او من را از بالگرد بیرون کشید)).

همسر علی، با شنیدن این جمله خودش را روی پاهای من انداخت. دیگر، اشک مسیر نگاه همه مان را پوشانده بود. من فقط گفتم: ((خواهر بلند شو!)).

با رسیدن فرزندان علی و همسر من، دیگر کسی در طرف آمبولانس باقی نمانده بود که بتواند جلوی گریه اش بگیرد.

سال ها از آن روز ها گذشته، همسر من و همسر علی هردو از دنیا رفته اند، اما خاطره آن روز و آن لحظات هیچ وقت برایمان کهنه نمی شود و هر بار یادآوری اش چشمانم را خیس می کند.

بعد از اعلام خبر بازگشت ما به پایگاه، مراسم تشییع به مراسم استقبال تبدیل شد و در کمترین زمان، اقدامات اولیه پزشکی انجام گرفته و سپس ما را به بیمارستان 577کرمانشاه فرستادند، اما به درخواست خودمان اجازه ندادند؛ خانواده هایمان همراهمان باشند. آنها در طول 24ساعت قبل، سختی زیادی را به دوش کشیده بودند و صلاح نبود از وضعیت نامناسب جسمی ما اطلاع بیشتری به دست آورند. پای علی را در همان بیمارستان گچ گرفتند و او توانست به خانه اش برگردد، اما ستون مهره های من شرایط خطرناکی داشت و ممکن بود به نخاع ام آسیب جدی وارد شود، به همین دلیل همراه دو پرستار به بیمارستان خانواده تهران اعزام شدم و در آن جا طبق تشخیص پزشک؛ تمام بدنم از گردن تا پا را گچ گرفتند. با این حال، همسرم راضی نشد؛ بیشتر از یک روز در بیمارستان بمانم و با مسئولیت خودش من را به خانه برد و در طول ماه های درمان بهتر از هر پرستاری از من مراقبت می کرد، به خصوص دو ماه اول بعد از سانحه که هوا به شدت گرم و شرایط من حساس بود، برای لحظه ای نمی گذاشت احساس ناراحتی کنم، در حالی که خودش هنوز از عوارض موج گرفتگی رنج می برد. آن زمان، اوضاع بیماری پدرم هم رو به وخامت گذاشته بود و همسرم، به رغم مشغله زیادی که در نگهداری از من داشت، پدرم را هم به پیش خودمان آورده هم زمان از هر دوی ما پرستاری می کرد. پس از 9 سال خدمت در کردستان و جبهه جنوب، این اولین دفعه بود که دچار سانحه کلی می شدم و به خواست خدا زمانی به درجه جانبازی نائل آمدم که داستان جنگ هم به سطرهای پایانی اش رسیده بود. این روزها با مرور خاطرات آن دوران، هربار به یاد شهید حسین فرزانه می افتم که مانند من از کاروان شهدا جا نماند. حسین، اهل ماسال بود و با لهجه غلیظ گیلکی صحبت می کرد. گاهی که در جمع همرزمان ایستاده بودیم و او را می دیدیم که طرف مان می آید همه با هم صدا می زدیم: حسین جان!

او هم پر از انرژی جواب می داد:کربلا!

شهید فرزانه، بسیار شوخ طبع و شاد بود. آخرین نوبتی که با او هم پرواز شدم، دستور رسیده بود؛ پایگاه کرمانشاه را تخلیه کنیم و به پایگاه شهید نوژه برویم. آن روز، حسین کمک خلبان من بود. در مسیر بازگشت، نزدیک اسدآباد که رسیدیم، حسین با همان لحن همیشگی و تکیه کلام های خاص خودش، از سیستم ارتباط داخلی من را صدا زد و گفت: ((داود جان فهمیدی چی شد؟)).

من هم ادایش را تقلید کردم و جواب دادم: ((نه نفهمیدم)).

حسین آهی کشید و گفت: ((جنگ تمام شد، شربت به ما نرسید)).

من که فکر می کردم؛ دارد باز هم شوخی می کند، با خنده گفتم: ((نگران نباش برای تو کنار گذاشته اند)).

چند روز بعد، در سی و یکم تیر 1367، که عراق دست به حمله ای سراسری زد تا شرایط را برای لشگر کشی منافقین آماده کند، حسین به عنوان کمک پرواز همراه سرگرد مجید عقیقی روان در مسیر پرواز به سمت قرارگاه غرب، مورد حمله دشمن قرار گرفت. بر اثر این حمله، یک تیر کالیبر کوچک از شیشه کاناپی عبور کرده و به چانه حسین اصابت کرد و تا شقیقه اش بالا رفت. همین تیر، باعث شهادت او شد. سرگرد عقیقی روان، چند لحظه بعد از سانحه متوجه می شود گردن حسین کج افتاده و حرکتی ندارد. شهید حسین فرزانه پیش از تمام شدن جنگ توانست از شربت گوارای شهادت بنوشد.گوارای وجودش باد.

پایان

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده