خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی – بخش هشتم
تلاش برای زنده ماندن هر دو از بالگرد پایین پریده و شروع کردیم به دویدن. خودروی مسلح به تیر بار دشمن هم دیگر حسابی نزدیک شده بود، اما ما در سمت دیگر بالگرد بودیم و در محدوده دید آنها قرار نداشتیم.

در آن شرایط  وضعیت ما مصداق این بیت شعر بود که:

گر نگه دار من آن است که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

ماشین تیر بار در زاویه ای قرار گرفته بود که به راحتی می توانست بالگرد را بزند، اما ما را نمی دیدند. چند لحظه بعد بالگرد منفجر شد و دایره ای در حدود 100 تا 150 متر را سوزاند. صحنه عجیبی بود، حتی چند هفته بعد  که عکس های مربوط به این سانحه را در واحد امنیت پرواز پایگاه دیدم، باورم نمی شد چطور من و هم پروازیم  توانستیم با چنین حجم آتشی زنده بمانیم و ایمان دارم که جز لطف خدا نبود. زمان انفجار، ما از شعاع انفجار دور بودیم ولی گرمای  آتش را احساس می کردیم.

هر دو به شدت مجروح بودیم اما تمام توانمان را جمع کردیم و از سینه کش کوه بالا رفتیم و لای درخت های بلوط داخل یکی از درخت ها پشت به پشت هم نشستیم، به طوری که علی به سمت شرق بود و من به سمت غرب نشسته بودم. 180 درجه را او دید داشت و بقیه را من می دیدم. ماشین گشت دشمن که برای تعقیب ما آمده بود، مسیرش را ادامه داد و قصد داشت از تنگه خارج شود. یک کیوسک در همان جا داشتند و چند نفری داخل کیوسک منطقه را دیده بانی می کردند. خودروی دشمن آن جا کمی توقف کرد و بعد هم رفت به سمت مرز عراق. حدود نیم ساعتی طول کشید. با فروکش کردن آتش، چند نفر از داخل همان کیوسک آمدند و لاشه بالگرد را بررسی کردند، اما دیدند هیچ اثری از انسان در این سوخته ها نیست و معلوم بود به فکر می افتند ما را پیدا کنند. پیش بینی ام درست بود. شاید نیم ساعت تا سه ربع طول کشید که دو فروند بالگرد غزال عراقی از سمت کرند وارد شدند.

گفتم علی جان، احتمالاً این ها برای شناسایی ما آمدند. اگر جنگل را رد کرند و رفتند جلو به سمت اسلام آباد حتماً ماموریت دیگری دارند اما اگر همین جا ماندند، برای ما آمدند.

طولی نکشید که دیدم؛ بالگردها در همان تنگه شروع کردند به دور زدن و دوربین انداختن روی تک تک درخت ها. زمانی که تقریبا پنج یا شش درخت با ما فاصله داشتند، ناگهان از ارتفاع 50 متری بالای سرمان، صدای تیر اندازی شنیدیم. اولین فکری که به ذهنم رسید، این بود که اگر آن جا نیرویی مستقر بوده، پس چطور متوجه حضور ما نشدند؟ در همین فاصله، یکی از بالگرد ها در نزدیکی لاشه بالگرد ما به زمین نشست و حدود بیست نفر مسلح پیاده شدند و شروع کردن به گشتن تک تک درخت ها. در چنین موقعیتی امن ترین جا، داخل همان درخت بود. نیروهای دشمن آنقدر نزدیک شده بودند که می توانستیم به وضوح، صدای صحبت کردنشان را بشنویم. میلان با دستش آرام به من زد و گفت: «داود ته خط هستیم»

 می دانستم حق با اوست و جواب دادم «توکل به خدا؛ ببینم چی می شود». در همان لحظه صدای ملخ بالگردی را شنیدیم و سه فروند از بالگردهای پایگاه خودمان آمدند بالای سر ما ایستادند. علی گفت: «بگذار من زیر پیراهنم را در بیاورم و برایشان تکان بدهم». اما من جواب دادم: «دست از پا خطا نکن، شاید آنها از پایگاه نیامده باشند و نمی دانند ما سانحه دیده ایم. اگر هم بدانند، با این همه نیروهایی که اینجا نشستند، فرود آمدن شان خیلی خطرناک است. پس دست از پا خطا نکن و خونسرد بنشین».

  می دانستم؛ علی بدون هماهنگی با من اقدام نمی کند. همان طور که بالگرد خودی اطراف را می زد، یک موشک تاو به خودروی مهمات دشمن که آسیب دیده و روی جاده متوقف بود، اصابت کرد و بر اثر انفجار، چنان صدایی در منطقه پیچید که همه افراد داخل دره به سمت محل انفجار رفتند و انگار ما را از یاد بردند. هوا داشت کم کم به غروب آفتاب نزدیک می شد. ما هم با استفاده از این تاریکی، سینه کش کوه را گرفته، به سمت بالا حرکت کردیم. در حالی که هیچ وسیله ای همراه نداشتیم. نه اسلحه، نه قطب نما. فقط بر اساس آموزش و تجربیات قبلی سعی کردیم از روی ستارگان مسیر را ادامه بدهیم. من هنوز به فکر تیر باری بودم که موجب سقوط بالگرد عراقی شد و کنجکاو بودم، بدانم کار چه کسانی بوده.

می دانستم سه طرف منطقه در اختیار دشمن است و باید به سمت جنوب جاده سگان حرکت کنیم. تا حدود دوازده شب، حدود سی کیلومتر در عقبه دشمن راه رفتیم. گاهی، افرادشان از کنارمان رد می شدند و فکر می کردند؛ خودی هستیم، تا این که چند نفر به ما شک کردند و نزدیک تر آمدند. ما به سرعت پشت یک تخته سنگ بزرگ پنهان شدیم. آنجا برکه آبی بود و داخل برکه هم پر از قورباغه. وقتی چشممان به آب افتاد، دیگر انگار قورباغه ها و لایه های لجن را نمی دیدیم. در آن گرمای مرداد ماه، دست کم دوازده ساعت از شروع پروازمان می گذشت و خونریزی دندان ها و گرد و خاک، باعث شده بود احساس کنم؛ زبانم مانند یک تکه چوب داخل دهانم مانده و حرکت نمی کند. دوسه جرعه از آب برکه خوردم. گرچه این کار باعث شد چند ماه از عفونت روده رنج ببرم، اما انگار آن چند جرعه به نظرم خیلی گوارا آمد. با همان آب وضو هم گرفتیم و دو رکعت نماز شکر به جا آوردیم. تا آن زمان هنوز به علی نگفته بودم که مهره های کمرم شکسته است اما دیگر احساس می کردم توانی برای ادامه مسیر ندارم، گرچه علی هم نگفته بود پایش چه وضعیت وخیمی دارد.

نماز را که خواندم دراز کشیدم و گفتم: «من دیگر نمی توانم بیایم!»

علی با ناراحتی پرسید: «این چه حرفی است که میزنی؟!»

جواب دادم: «راستش مهره های کمرم شکسته. الان هم که نشستم زمین، دیگر قادر به حرکت نیستم. علی جان تو چهارتا بچه داری، بهتر است بروی، فقط هوای خانمم را داشته باش.»

و او را به جدم قسم دادم، اما علی کفت: «آنجایی که من توی آتش بودم، تو چرا نرفتی؟»

«حالا مردانگی است من بروم و تو بمانی؟»

گفتم:« فرق می کرد، تو بچه داری»

علی عصبانی شد و جواب داد: «بچه های من را ول کن، خودم بلندت می کنم»

گفتم: «آخر تو هم وضعیتت بهتر از من نیست»

و بالاخره زیر بغل من را گرفت و از جا بلندم کرد. ابتدا هر دو چند لحظه ای به همان سنگ تکیه دادیم و بعد لنگان لنگان شروع کردیم به ادامه مسیر. به همین وضعیت و نشستن و بلند شدن تا نزدیکی های صبح به سمت جنوب رفتیم. می دانستیم روی جاده سگان نیروهای خودی مستقر هستند. نزدیکی های اذان صبح بود که رسیدیم به چند سیاه چادر. به علی گفتم: «همینجا بمانیم تا یکی بیدار شود بینیم چه خبر است و کجا هستیم؟»

کمتر از یک ساعت گذشت و هنوز هوا گرگ و میش بود که پیر مرد قد بلندی از داخل یک چادر بیرون آمد. ظاهراً قصد وضو گرفتن داشت. او را صدا کردیم. او با دیدن ما ترسید اما بعد جلو آمد و پرسید: «نیروهای خمینی هستید؟»

گفتیم: «بله»

این بار پرسید: «خلبان هستید؟»

ما که فکر کردیم بهتر است اطلاعاتی به او ندهیم گفتیم: نه، راننده تانک هستیم. تانک ما را زده اند.» اما او همچنان اصرار می کرد که ما خلبان هستیم تا این که من گفتم: «داداش، فرض را بر این بگیر که ما خلبان هستیم. شما الان چه کمکی می توانی به ما بکنی.»

پیرمرد جواب داد: «کمک و اینها را ولش کن، توی منطقه همه جایش دست آنهاست، یک لیتر بنزین اینجا گیر نمی آید که تراکتور روشن شود، بعد هم شما چرا از آن طرف ده نیامدید؟». و به روستایی که حدود یک صد و پنجاه متر از سیاه چادرها فاصله داشت اشاره کرد. گفتیم: «مسیر ما این طرف بود. از پشت ده آمدیم. حالا باید چکار کنیم؟ می خواهی به ما کمک کن و گرنه ما را تحویل بده.»

 پیرمرد با شنیدن این جمله گفت: «جانم فدای اسلام. شده خودم را تحویل بدهم ولی شما را تحویل نمی دهم.» و بعد توضیح داد: «به سمت شرق که بروید یک ده هست، حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم پیاده روی دارد تا به چاله بکر برسید. تعدادی از بچه های کمیته کرند غرب اهل آنجا هستند و گاهی به دیدن پدر و مادرشان می روند. اگر الان هم در ده باشند، می توانند کمک تان کنند.»

از شنیدن حرف های پیرمرد حسابی پکر شدیم. پیش خودم گفتم: «دستت درد نکند با این کمک کردنت، یارو می خواهد سالی یک بار به پدر و مادرش سر بزند آن یک روز هم مصادف می شود با رفتن ما؟»

با این حال پرسیدم: «آنجا رفتیم سراغ چه کسی را بگیریم؟»

پیرمرد جواب داد: «یکی هست به نام آقای رسول پرندی از بچه های کمیته که خیلی بچه متعصب و با غیرتی است»

دیگر هوا داشت روشن می شد و نمی توانستیم بیشتر آنجا بمانیم فقط قبل از رفتن از پیرمرد خواستیم کمی آب برایمان بیاورد او هم داخل چادر رفت و با یک سینی پلاستیکی دو استکان چای و چند دانه خرما برگشت. من که هنوز به خاطر خوردن آب برکه حالت تهوع داشتم و خونریزی دندان های شکسته ام بد جوری آزارم می داد به استکان ها دست نزدم.

 پیرمرد لبخندی زد و پرسید « ای بچه سوسول تهرانی ؟»

جواب دادم: «چطور مگه؟»

این بار پرسید:« چرا نمی خوری؟»

گفتم: « میل ندارم»

او هم دست کرد داخل جیب پالتوی بلندش و یک حبه قند که داخل تکه ای کاغذ پیچیده شده بود به دستم داد و گفت: «با خرما چای نمی خوری بیا با این قندها بخور»

هر طور بود یک جرعه چای را با حبه قند خوردم و استکان را زمین گذاشتم بعد هم صورت پیرمرد را بوسیدم و گفتم: «اسمت را بگو شاید یک روز دوباره از این اطراف عبور کنیم»

اما او گفت: «برو سفارش من را پیش خدا بکن تا عاقبت به خیر شوم»

با نشانی هایی که از پیرمرد گرفته بودیم، به طرف چاله بکر حرکت کردیم. ورودی ده، حالت غربی شرقی داشت و به محض آن که خواستیم وارد ده بشویم، بیست و پنج شش نفر مسلح با کلاش ریختند دور و بر ما.

گفتیم: «دیگر آخر خط هستیم، خداحافظ» …

 

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، 1394، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده