خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی-بخش ششم
هوانیروز در مرصاد در طول سال های دفاع مقدس، به غیر از شرکت در دوره امید ( آموزش کار با موشک ماوریک) فرصت حضور در چند دوره آموزشی و به دست آوردن گواهینامه دوره آموزش زرهی شیراز و دوره استاد خلبانی برایم فراهم شد. اگرچه نیروی هوایی و هوانیروز هر دو از خلبان در ماموریت های خود استفاده می کنند، اما به علت نوع ماموریت ها و وظایف این دو یگان، تفاوت هایی هم بین آموزش های نیروها وجود دارد.

بر خلاف نیروی هوایی که خود دارای استقلال است، هوانیروز بخشی از نیروی زمینی به حساب می آید و خلبان هایش ملزم هستند دست کم یک رسته از رسته های نیروی زمینی را طی کنند و بر اساس رسته ای که برایشان در نظر گرفته می شود، به مرکز آموزش منتقل می شوند. خلبانان کبری به طور معمول در مرکز زرهی شیراز در رسته زرهی آموزش می بینند. بیشتر ماموریت های عملیاتی خلبان های شکاری مربوط به نبرد تانک می شود و اگر یک خلبان بتواند نقاط ضعف و قوت تانک را بشناسد، در هدایت موشک و انهدام هدف هم موفق تر خواهد بود. از زمانی که برای گذراندن دوره به شیراز رفتم و با وظایف فرمانده گردان تانک آشنا شدم، همیشه احساس می کنم قبول این مسئولیت به جز مهارت، نیاز به شجاعتی خاص دارد چرا که در میدان جنگ با وجود آتش، توپ و موشک باران، فرمانده نیم تنه از تانک بیرون می آید و یک گردان را هدایت می کند در حالی که با ورود تانک به میدان نبرد، بیشتر موشک اندازها و خمپاره اندازها روی انهدام تانک متمرکز می شوند.

اواخر سال 1366 هنوز در پایگاه کرمانشاه خدمت می کردم و همسرم با وجود بمباران های گاه و بیگاه دشمن حاضر به ترک پایگاه نبود. آن روزها، هر زمان دشمن به پایگاه حمله می کرد، دست کم چهل فروند هواپیما آسمان را پر می کردند و تمام پایگاه را زیر آتش می گرفتند. در چنین شرایطی بیشتر خانواده ها، خانه های سازمانی پایگاه را ترک کرده بودند و چند نفری که می خواستند کنار همسرانشان بمانند، معمولاً در یکی از ساختمان ها که آسیب کمتری دیده بود، جمع می شدند. همسر من هم جز همین افراد بود. یکی از روزها که برای ماموریت اعزام شدم در راه بازگشت، برج مراقبت پیام داد وضعیت قرمز است و ناچار هستند برج را تعطیل کنند، ما هم باید خودمان جایی برای فرود آمدن پیدا می کردیم. هواپیماهای عراقی نزدیک پایگاه بودند و ناچار شدم بالگرد را کنار بکشم. فقط توانستم از همان جا ببینم چطور تمام پایگاه را شخم می زدند و از ضد هوایی هم کاری ساخته نیست. در همین حین، چشمم به بلوک های مسکونی پایگاه بود و فکر می کردم زن ها و بچه ها حتماً داخل یک اتاق جمع شده اند و نگران صداهای انفجار هستند که دیدم دو موشک به کنار بلوک مسکونی برخورد کرد و چند لحظه بعد، دیگر از آن فاصله به جز دود و آتش چیزی قابل تشخیص نبود. با رفتن هواپیماها و سفید شدن وضعیت، من هم داخل پارکینگ نشستم. از بالگرد که پیاده شدم، چند نفر از خلبان ها به استقبالم آمدند. یکی از دوستان گفت: « حالا که رسیدی، سری هم به خانه ات بزن». به او جواب دادم : « از بالا دیدم چه اتفاقی افتاد، فقط بگوئید زنده است؟»

 در هشتمین سال جنگ بین ایران و عراق، حامیان عراق یک بار دیگر ماننده شهریور 1359،تصمیم به تجهیز کامل صدام گرفتند، به این امید که با افزایش توان نظامی عراق بتوانند ایران را به زانو در بیاورند. آمریکا که به عنوان مهم ترین حامی صدام که بیشترین آسیب را از پیروزی انقلاب در ایران دیده بود، به صورت فیزیکی وارد جنگ شد و منطقه خلیج فارس را برای ایران نا امن کرد، تا خرداد 1367 که شاهد هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری توسط ناو جنگی این کشور بودیم. چنین اقدامی نشان دهنده وحشت دشمن از قدرت نظامی و ترس او از پیروزی ایران در جنگی است که ابتدا قرار نبود بیش از یک هفته ادامه پیدا کند.

بعد از پذیرش قطعنامه 598 از سوی رهبر ایران، عراق فرصت را غنیمت شمرد تا خود را برای حمله دوباره آماده کند و در واقع به این شکل می خواست بر ناکامی هایش سرپوش بگذارد، اما حضرت امام(ره) که همواره درک درستی از شرایط زمان داشت و می توانست بهترین تصمیمات را اتخاذ کند، از مردم خواست به جبهه ها برگردند. پیمان شکنی صدام بعد از پذیرش قطعنامه، نشان داد که اگر ایران در سال 1361 هم به آزادی خرمشهر رضایت می داد و حاضر به آتش بس می شد، باز هم جنگ ادامه پیدا می کرد و به این شکل کسانی که چندین سال ایران را مقصر ادامه جنگ می دانستند، با دیدن اقدامات صدام وادار به سکوت شدند.

اما در داخل کشور عراق، فقط این صدام نبود که از تمام شدن جنگ ضرر می کرد، بلکه آسیب اصلی به کسانی وارد می شد که مردم ایران آن ها را به عنوان منافقین می شناختند. اعضای سازمان مجاهدین خلق(منافقین) به رهبری مسعود رجوی در حساس ترین روز های جنگ علناً وارد خاک عراق شدند و مانند یکی از ارکان حکومت صدام در مقابل کشور خودشان جنگیدند. منافقین در طول جنگ، ستون پنجم فعال صدام بودند و از آن جا که تمام این افراد ایرانی هستند، به سختی می شد آن ها را از مردم عادی یا رزمنده شناسائی کرد. جاسوسی از جبهه ها که منجر به لو رفتن چندین عملیات بزرگ ایران از جمله کربلای 4 شد، تنها یکی از وظایف گروه رجوی بود. آن ها هم زمان با ترور شخصیت ها و مردم عادی و بمب گذاری در شهرها و جاده ها قصد ایجاد ناامنی در کشور را داشتند. علاوه بر این که بسیاری از اسرای ایران هم توسط همین افراد بازجوئی و شکنجه می شدند. منافقین حتی نامه هایی که توسط اسرا نوشته می شد را بررسی و دستکاری می کردند و مجموع این اقدامات باعث شده بود،کشور عراق را محل مناسبی برای سکونتشان بدانند. اما زمانی که جنگ به پایان رسید، رجوی و افراد گروهش عملاً کارائی خود را از دست دادند و این نگرانی در بین آن ها ایجاد شد که صدام دیگر به وجودشان نیازی نداشته باشد و ناچار شوند کشور دیگری را برای اقامت پیدا کنند. طراحی عملیات چلچراغ از طرف منافقین بر اساس چنین فرضیاتی شکل گرفت. طبق این عملیات، تمام اعضای سازمان از کشور های مختلف فرا خوانده شدند تا با حمایت هوایی ارتش عراق پس از عبور از مرز و پشت سر گذاشتن اسلام آباد، خود را به پایگاه هوایی کرمانشاه برسانند. منافقین در این عملیات می خواستند کاری شبیه به عملیات ناموفق صدام در ابتدای جنگ  انجام دهند، یعنی بعد از گذشت هشت سال، یک بار دیگر دست به حمله ای بزنند که نتیجه آن اشغال تهران در مدت  هفت روز بود. البته، این بار از غرب کشور وارد شدند و با همین فرضیه تمام نیروهایشان را در یک ستون وارد خاک ایران کردند. با ورود منافقین و یادآوری خاطرات تلخی که مردم از جنایات آن ها در ذهن داشتند، شهر اسلام آباد به سرعت تخلیه شد و منافقین به دلیل شک و تردید عناصر رزمنده موجود که این ها ایرانی  هستند، بدون روبرو شدن با مقاومت خاصی تا گردنه چهار زبر پیشروی کردند و البته تمام نظامیان موجود در پادگان حتی مجروحین در بیمارستان را به وضع فجیعی شهید کردند. این در حالی بود که آن زمان، بیشتر قوای نظامی ایران در جبهه جنوب حضور داشته و جلوی پیشروی دشمن را می گرفتند. اولین گروه رزمنده هایی که خودشان را به منطقه رساندند و مقابل منافقین ایستادند، نیروهای تیپ بودند که در کمترین زمان در محل گردنه چهارزبر با منافقین درگیر شدند و تا رسیدن باقی نیروها، مانع از ادامه مسیر آن ها شدند. در زمان عملیات مرصاد من در کرمانشاه بودم و همراه باقی خلبان هایی که منازل شان بمباران شده بود در مهمانسرای مجردی پایگاه، اقامت داشتیم. یادم هست حوالی نیمه شب، همراه دوستم علی اکبر اشنوی به پایگاه احضار شدیم و مطلع شدیم که عده ای در قالب نیروهای نظامی تا حوالی گردنه چهارزبر پیشروی کرده اند. شهید صیاد که در آن زمان مسئولیت اجرائی خاصی در نیروهای مسلح نداشت، اما منطقه را به خوبی می شناخت و در طول سال های جنگ با ارائه طرح های موفق توانسته بود عملیات های بزرگی را در جبهه جنوب غرب به انجام برساند – من هم بارها در کنار دوستانم تجربه کار با ایشان را داشتم و با افکارش آشنا بودم- به طور داوطلب و به عنوان نماینده حضرت امام در منطقه حاضر شده بود. او برای توجیه عملیات و اهمیت این که نیروهای مقابل ترکیبی از ارتش عراق و منافقین بودند و در قالب یک ستون با عبور از کرند و اسلام آباد در گردنه چهارزبر با مقاومت روبرو شده بودند، از طریق پایگاه به ما دستور دادند خودمان را برای پرواز شناسائی آماده کنیم که البته این پرواز ها باید بعد از طلوع آفتاب صورت می گرفت. نیروهای درگیر، شرایط دشواری داشتند و منتظر بودیم که بلافاصله بعد از روشن شدن هوا به منطقه اعزام شویم. صبح با ظاهر شدن اولین اشعه های خورشید همراه یک فروند بالگرد کبرا به خلبانی سرهنگ صفر پایخان از زمین بلند شدیم. بالگرد 214 هم با ما حرکت می کرد. ما هم بالگرد ها را با رعایت مسائل امنیتی از تنگه ها بیرون آورده خودمان را به محل درگیری رساندیم و از محور شرق به غرب به صورت عمود بر ستون دشمن وارد شده و فیلم برداری های شناسائی را انجام دادیم. تمام جاده پر از نفربر و تانک و خودروهای سبک و سنگین چرخ دار و شنی دار بود که بدون استتار در یک ستون حرکت می کردند. بعد از اتمام شناسائی، به سرعت گزارشات اولیه را تهیه کردیم و بالگردها را به مخفیگاه شان برگرداندیم، پایگاه کرمانشاه شدیداً زیر آتش بود و شهید صیاد در قرارگاه غرب حضور داشتند تا طرح عملیات را آماده کنند. با ورود ما به پایگاه، باقی نیروهایی که منتظر برگشتمان بودند دورمان حلقه زدند. نمی دانستم چطور آن چه به چشم دیده ام را برایشان شرح بدهم. چند لحظه ای به سکوت گذشت و با ترکیدن بغض من، همه زدند زیر گریه. نمی دانم چقدر زمان گذشت، شاید 5 تا 10 دقیقه بیشتر نشد که از صدای فریاد محمد حسینی به خودمان آمدیم. سید محمد می گفت: «چرا، چرا خودتان را سرزنش می کنید؟ این چه وضعی است؟»

آن روز، گریه ما از ترس نبود. همه بچه های پایگاه از ابتدای انقلاب و حتی پیش از شروع جنگ مقابل دشمن داخلی و بیگانه جنگیده بودند و ترسی از منافقین هم نداشتند، اما نمی توانستیم باور کنیم که بعد از هشت سال که با چنگ و دندان، وجب به وجب خاک کشور را پس گرفته ایم، چرا امروز که قرار است آتش بس باشد، دشمن تا بیست کیلومتری پایگاه رسیده؟ اما سید محمد می گفت: دیگر زمان گریه و تجزیه و تحلیل شرایط نیست و اگر هم پیروز شدیم چه بهتر. او گفت الان دشمن در بیست کیلومتری پایگاه است و اگر بنشینیم به گریه کردن تا فردا می رسد بالای سرمان!

با حرف های سید، دوباره همگی انرژی گرفتیم و مانند روز اولی که در سال 1359، وارد پایگاه دزفول شدیم، دست ها را بالا برده، یا علی گفتیم. آن روز یک بار دیگر عشق آغاز شد و همگی فراموش کردیم که باز هم به مصاف مرگ می رویم.

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، 1394، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده