خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی- بخش پنجم
بعد از پایان عملیات بیت المقدس در سال 1362 به گروه رزمی پشتیبانی مستقیم کرمانشاه منتقل شدم. یادم هست روزهای آخر سال 1363 تصمیم داشتم برای مرخصی به تهران بروم که دستور رسید باید عازم جنوب شوم. عملیات بزرگ بدر داشت در هورالهویزه شروع می شد و هوانیروز به شدت با کمبود خلبان ماوریک روبرو بود.

این کمبود، به خصوص با شهادت شهید تفضلی و شهید رادفر و مجروحیت تعدادی دیگر، بیشتر به چشم می آمد. در مقابلِ دوستان شهیدم احساس دین می کردم. در اولین فرصت خودم را به عملیات پایگاه رساندم، اما متوجه شدم که باقی خلبان های ماوریک یا مجروح هستند و یا در مناطق دیگری حضور دارند، به طوری که فرمانده پایگاه نتوانسته بود یک خلبان دوم برای من پیدا کند، تنها سروان رضا بی غم در دسترس بود که با رسیدن من به پایگاه، او را هم از منزلش آوردند؛ در حالیکه به شدت سرما خورده بود و از صورت برافروخته اش معلوم می شد تب بالایی دارد.

همه ما می دانستیم؛ پرواز برای خلبانی که سرما خورده چقدر می تواند خطرناک باشد، اما کس دیگری باقی نمانده بود و خود سروان بی غم هم اصرار داشت که از عهده این ماموریت بر می آید. بالاخره از زمین بلند شدیم، تا بعد از تجهیز مهمات و سوختگیری در پایگاه دزفول به سمت منطقه درگیری اهواز برویم. روی ارتفاعات خرم آباد که رسیدیم، خلبان هواپیمای اف 14 ایرانی پوشش هوایی اعلام کرد؛ برج مراقبت ما را صدا می زند و گفت وضعیت قرمز شده، باید به سرعت ارتفاع کم کنیم. همین طور که خلبان داشت شرایط را توضیح می داد، هواپیماهای عراقی را دیدم و موقعیت مان را به اف 14 اعلام کرده تمام موتورها را بستم و دسته را پایین دادم تا ارتفاع کم شود، چاره دیگری هم نداشتیم، ما مسلح نبودیم و فقط باید بالگرد را از تیر رس هواپیمای دشمن خارج کرده سالم به دزفول می رساندیم. همین طور که با سرعت به ارتفاعات نزدیم می شدیم، سروان بی غم در کابین جلو از شدت درد دست و پا می زد.

کم شدن ارتفاع، فشار زیادی به گوش های او وارد کرده بود و کاری هم از من ساخته نبود. چند دقیقه بعد، هواپیمای اف 14 توانست یکی از هواپیماهای عراقی را مورد هدف قرار دهد و هواپیمای دوم متواری شد. من از خلبان اف 14  تشکر  کردم و از او خواستم؛ موقعیتش را اعلام کند، اما او با تواضع جواب داد: موقعیت مهم نیست، شما به مسیرتان ادامه دهید. با رفع خطر، دوباره موتورها را باز کردم و به سمت پایگاه دزفول  مسیر را ادامه دادیم. وقتی در پایگاه دزفول فرود آمدیم، متوجه شدم سروان بی غم سرش را بین دو دست گرفته و نمی تواند از کابین بیرون بیاید، با دیدن من  فقط به گوش هایش اشاره کرد و نشان داد درد زیادی دارد. بلافاصله با برج تماس گرفتم، و زمانی که همراه سروان بی غم سوار آمبولانس شدم و به بهداری رفتم متوجه شدم؛ فشار ناشی از کم کردن ارتفاع باعث شده پرده هر دو گوشش سوراخ شود. پزشک پایگاه، کمی داروی مسکن تجویز کرد تا هم تب رضا را پایین بیاورد و هم درد گوش هایش کم شود و دستور داد اورا به بیمارستان بفرستند. اما رضا که می دانست خلبان دیگری در آنجا نیست، حاضر نشد من را تنها بگذارد و بعد از سوختگیری با همان وضعیت تا اهواز آمد و در عملیات شرکت کرد.

عملیات بدر، برای من خاطرات خوبی به همراه ندارد. در این عملیات نیروهای ما غافلگیر شدند و متاسفانه چند نفر از دوستان و همکاران خوب من در باتلاق های هور سقوط کرده و مفقودالاثر شدند. بعد از پایان عملیات، باز هم به محل خدمتم برگشتم. آن زمان هوا به شدت سرد شده بود و ما در پادگان سقز استقرار داشتیم. به علت بارش شدید برف و سفید پوش شدن تمام منطقه، حتی آب داخل تانکرها هم یخ می زد و ناچار بودیم برای مصارف روزانه آب آشامیدنی یا نظافت، همان برف ها را داخل کتری های بزرگ ذوب کنیم، اما از این آب برای استحمام استفاده نمی کردیم. تنها وسیله گرمایی چند دستگاه بخاری علاالدین بود. وضعیت هوا به  به گونه ای بود  که ما فاصله  بین ساختمان  پایگاه تا پد بالگرد  را  با چکمه های بلند می رفتیم و پوتین های پروازی مان را  را پای بالگرد می پوشیدیم و استارت می زدیم. اما با وجود سرمای زیاد  و مشکلات منطقه،  بچه های تیم فنی پرواز، هیچ  وقت در انجام  وظایفشان کوتاهی نمی کردند و زمانی که می خواستیم پرواز کنیم،  بالگردِ گرم و موتورِ آماده را تحویل می گرفتیم در حالی که آن ها دست کم نیم ساعت قبل از پرواز، سامانه های گرمکن را روی دوش گرفته  تا جلوی بالگرد می بردند و با شلینگ های مخصوص،  هوای گرم را داخل  بالگرد می فرستادند  تا یخ های قطوری که در طول شب روی باتری و کاناپی را پوشانده بود، به وسیله این سامانه گرمکن، ذوب و بخار شود. تجهیز مهمات هم، قبل از رسیدن ما انجام می شد.   هوانیروز، در غرب،  بیشتر از راکت  و توپ های بیست میلی متری  استفاده می کرد که نسبت به موشک، هم ارزانتر و هم سبک تربود. جعبه های  مهمات را با خودرو  تا آشیانه حمل و درکنار بالگردها  دپو می کردند.  در آنجا، مسئولین، مهمات راکت ها را از داخل  جعبه برداشته به دقت مونتاژ و فیوز بندی  می کردند و در محل لانچرها  قرار می دادند.

 اوایل سال 1366، به یکی از قرارگاه های  مستقر  در بانه مامور شدم. در یکی از پروازها،  قرار بود برای پشتیبانی  از بچه های سپاه در غرب  مریوان، اعزام شوم. یک بالگرد  کبری، از گروه دیگری هم آمده بود. آن روز، موتورهای  بالگردِ  من مشکل داشتند.  با این، حال  نمی توانستم کسی را جایگزین کنم  و فکر کردم اگر راکت  کمتری بار بزنم و سبکتر بلند شوم مسئله ای پیش  نمی آید. زمانی که شکاری همراه از گروه  دیگر رسید، موضوع را به  خلبان گفتم، اما او از شنیدن صحبت های من خنده اش گرفت و جواب داد : وضع من  خیلی بدتر است  و آمدم به امید شما !

فرصتی برای تغییر  برنامه باقی نمانده  بود  و فقط به او گفتم:  پس جفت مان  بار بزنیم  به امید خدا .

به هر شکل بود  کار مهمات  گیری  را انجام دادیم،  اما تا نزدیکی  سیم خاردار های  پادگان  هر چه کردم  بالگرد  از زمین  نمی آمد بالا و در لحظات آخر فقط  فکر این بودم  که به قول  بچه های ما  full stop کنم  و قبل  از برخورد  با سیم خاردارها  بگذارمش  زمین که شاید  15-10 متر مانده  به سیم خاردارها  رد شدم  و هم پروازی  ام پشت سرم آمد  و با همان وضع  توانستیم  به لطف خدا  به بچه ها کمک کنیم .

       با انتقال  به پایگاه  کرمانشاه، همسرم  مانند دفعات  قبل همراهم  آمد و در یکی از  خانه های سازمانی  ساکن شد و برای پدر و مادرم منزلی در داخل شهر تهیه کرده بودم تا درکنارخودم باشند، همان زمان برادرم  به خدمت سربازی  فراخوانده شد و دوره آموزشی  را در پادگان رینه  ژاندارمری  گذراند، جائی به موازات قله دماوند  و بسیار صعب العبور، بعد  از آن هم به هنگ ژاندارمری  اسلام آباد اعزام شد. چند هفته ای از رفتنش نمی گذشت  که خبر رسید  هنگ به شدت بمباران شده  و تقریبا به طور کامل  از بین رفته، البته برادرم در این بمباران آسیبی  ندید و به همراه باقی نیروها  به هنگ ژاندارمری  قصر شیرین منتقل  شدند.

من، آن زمان در همان  منطقه  حاضر بودم، اما به علت  شرایط دشوار جنگی اطلاعی  از وضعیت او  نداشتم.  سال 1365،  بود  و جنگ روزهای حساسی  را می گذراند تا این که وقتی بعد  از انجام ماموریت  به منزل برگشتم، خبری از خانواده ام شنیدم. مادرم همیشه با لهجه غلیظ شاهرودی صحبت می کرد و یادم هست به محض دیدن من گفت  (( ننه، اسماعیل! اسلام آباد رو زدن برو ببینم برارت کجاس ؟))  در اولین فرصت خودم را به محل هنگ رساندم، اما دیدم تمام نیروها منطقه را ترک کرده اند و نتوانستم از محل جدیدشان نشانی به دست بیاورم، تا چند روز بعد که برای بازدید از تیم پروازی باید به سرپل ذهاب می رفتم و خیلی اتفاقی در پادگان ابوذر با فرمانده قرارگاه غرب برخورد کردم. از او راجع به برادرم پرسیدم و توضیح دادم؛ با شرایطی که پیش آمده، خبری از محل جدید خدمت یگانش ندارم فرمانده قرارگاه که درجه سرهنگی داشت جواب می داد: «من می دانم کجاست» و با لبخند گفت :«جای خیلی خوش آب و هوایی است بیا با هم برویم و برگردیم ». بعد سو یچ جیپ را از راننده اش گرفت و به رغم اصرار راننده که می خواست همراه ما بیاید، خودش پشت فرمان نشسته از من خواست بالگردم را داخل پادگان بگذارم و همراهش بروم.

هنوز نمی دانستم دقیقاً کجا برویم، اما نزدیک محل گردان که رسیدیم، متوجه شدم؛ جاده را با حرکت ما به شدت می زنند گفتم: « جناب سرهنگ ما را نشونه گرفتند». فرمانده قرارگاه جواب داد: « عراقی ها روبرویمان هستند و این یه قسمت جاده کاملا در تیر رس شان قرار دارد، اما نگران نباش! دو تا گلوله شان یک جا نمی خورد» البته می دانستم؛ طبق قانون بالستیک این اتفاق می افتد، اما خونسردی و آرامش فرمانده قرارگاه برایم خیلی جالب بود. با گذشتن از جاده به یک سراشیبی رسیدیم و داخل شیار توانستم سنگرها و چادرهای گردان قصر شیرین را ببینم. فرمانده جیپ را پارک کرد و با هم داخل سوله ای نیمه تاریک رفتیم که با نور کم یک لامپ کوچک روشن شده بود. آن روز سرهنگ راجع به این سرکشی خارج از برنامه چیزی به هنگ نگفته بود و نیروهای گردان با دیدن ما حسابی جا خوردند. یادم هست؛ فرمانده شان لحظه ورود ما به سنگر، لباس راحتی داشت و به محض دیدن سرهنگ با همان وضعیت سلام نظامی داد.

سرهنگ با خنده به او گفت: « نمی خواد سلام بدهی برو لباس  بپوش و سرباز سید عباس فرهادی را هم  به اینجا به فرست ». چند دقیقه بعد برادرم با لباس کامل نظامی اش وارد سنگر شد و همان جلوی درب سلام داد، اما به احترام سرهنگ که درجه اش از من بالاتر بود برای رو بوسی طرف من نیامد تا زمانی که هر دو ی ما بلند شدیم و با او دست دادیم. بعد از احوالپرسی، فرمانده قرارگاه به برادرم گفت: « برو وسایلت را جمع کن می رویم کرمانشاه». سید عباس کمی مکث کرد و پاسخی داد که در آن شرایط انتظار شنیدنش را نداشتم. او خیلی مودبانه پرسید:« قربان لازم است که من بیایم؟». فرمانده جواب داد:« آره، من با برادرت آمدیم که تو را ببریم، می توانی داخل قرارگاه راننده خودم بشوی یا کار دیگری انجام بدهی». سید عباس رفت توی فکر و بعد پرسید:« جناب سرهنگ اجازه می دهید بقیه دوران خدمتم را همین جا بمانم؟».

فرمانده با تعجب گفت: « پسر جان همه دنبال این هستند که یک جوری پارتی پیدا کنند و از منطقه بیرون بروند ، دلیلت برای این درخواست چیست؟» برادرم توضیح داد:« اگر قرار باشد در اینجا ترکشی قسمت من بشود و امروز همراه شما بیایم ترکش به کسی می خورد که به جای من آمده و شما فکر می کنید این طوری می توانم به وجدانم یک عمر پاسخگو باشم؟». سرهنگ با شنیدن حرف های سید عباس نگاه تحسین آمیزی به او انداخت و گفت: « درود به شرفت». و بعد هم از او خواست که به خاطر من که تا آنجا آمده بودم، 24 ساعت  برای دیدن مادرمان به کرمانشاه برود و برگردد

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده