صفآرايي تكاوران دريايي در جنگ با نامردها
خاطرات امیر دریادار حبیبالله سیاری از مقاومت 34 روزه تكاوران دريايي تا آزادسازی خرمشهر با بمباران روز 31 شهريور 1359 در فرودگاه تهران بهخوبي فهميده بوديم که جنگ عملاً از سوي عراق آغاز شده است.

بيشتر از سه روز از آمدن ما از خرمشهر نمي‌گذشت و کاملاً از تحرکات چند ماهه اخير توسط عراق در مرز شلمچه و اروندرود با خبر بوديم، به‌درستي پيش بيني يک جنگ تمام‌عيار را مي‌کرديم.

آن روزها قرار بود گروهان ما حفظ و حراست از جزاير سه‌گانه تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسي را در طرحي به نام درفش به عهده بگيرد تا تهديد کشورهاي همسايه پس از انقلاب اسلامي بر سر مسئله جزاير تمام شود، اما دستور رسيد که رفتن به جزاير لغو شده و بايد بندرعباس را ترک کنيد.

گروهان تکاوري ما تبديل به يک گروه واکنش سريع شده بود؛ يک روز ترکمن صحرا، يک روز جدايي‌طلبان كومله و دمكرات در کردستان و روز ديگر آشوب خلق عرب در خرمشهر، از اين رو هميشه آمادگي صد در صد را داشتيم. مهمات و تجهيزات را تهيه کرديم و سوار دو فروند هواپيماي سي- 130 شديم.

نبرد در خرمشهر

نبرد در خرمشهر وارد مرحله جديدي شده بود. اوضاع وخيم‌تر از آن بود که فکرش را
مي‌کرديم. جنگ تن به تن بود، بالأخره به مقر اصليمان که مسجد جامع بود، رسيديم و خود را به ناخدا صمدي فرمانده خرمشهر معرفي کرديم. ناخدا صمدي گفت: «فعلاً ابتکار عمل دست دشمن است. آنان همه جاي شهر پراکنده شده‌اند و کاملاً از دروازه شهر، يعني شلمچه عبور کرده‌اند و امکان سقوط خرمشهر مي‌رود. عراقي ها با لشکر 5 مکانيزه از سپاه سوم آمده‌اند. کمي در تنهايي فرو رفتم و در سکوت ذهنم به دنبال راهي مي‌گشتم تا با اقداماتي بتوانيم دشمن را شکست دهيم. من با دسته‌اي که به استعداد 30 نفر در اختيار داشتم، طبيعتاً نمي‌توانستيم غول جنگي را از شهر بيرون برانيم.

هواپيماهاي عراقي پياپي شهر را بمباران مي‌کردند و خرمشهر به تل خاکي تبديل مي‌شد. اکثر خانواده‌ها شهر را تخليه کردند و افراد اندکي براي دفاع ماندند. تعدادي از عشاير با تفنگ «برنو» و «سر پر» به کمک ما آمده بودند. آنها هم حتم داشتند كه نمي‌توانند کاري کنند. به قول خودشان«اين جنگ نامرديه». گروهي فعال به نام فدائيان اسلام در روزهاي مقاومت از خودشان رشادت بسياري نشان دادند، از چهره‌هاي فعال اين گروه شخصي به نام سيد مجتبي هاشمي بود که لباس استتار تکاوري مي‌پوشيد و بالاخره شهيد شد.

ما به گروههاي 10 و 15 نفره تقسيم شديم و هرکدام يک قبضه آر پي جي 7 را داشتيم. نخستين اقدام ما اين بود که مي‌بايست با تانک‌هاي دشمن مقابله کنيم، از نظر تعداد و نيرو، استعدادمان حتي به اندازه بخشي از يک گروهان هم نبود. درواقع سازمان منطقي نداشتيم، گاهي براي شبيخون به گمرک مي‌زديم، يا توي کشتارگاه مي‌مانديم تا فرصتي مناسب براي حمله پيدا کنيم.

عراقي‌ها غارت شهر را از گمرک شروع کردند، هرچه را نمي‌توانستند ببرند‌، نابود مي‌كردند. آن روزهاي طاقت‌فرسا و شب‌هاي سنگين خرمشهر، خاطرات تلخي را به کامم ريخت که فراموش ناشدني است. خرمشهر! خرمشهر! خرمشهر! جنگ و گريزِ خانه به خانه طوري بود که اگر شب در خانه‌اي کمين مي‌گرفتي، حتماً تا فرداي آن صداي شني تانک و ضرب پوتين عراقي را مي‌شنيدي.

اين اتفاق بارها براي گروه ما افتاد. يك روز بعد از جنگ و گريز طولاني هنگام غروب وارد خانه‌اي نزديک فرمانداري شديم. اول سراغ آشپزخانه رفتيم، مشابه اوضاعي که مي‌ديديم، در اکثر منازل خرمشهر به چشم مي‌آمد؛ غذا روي اجاق، سفره پهن شده و شيشه‌هاي شکسته و حتي خوني که سفره را رنگين کرده بود. براي همين وقتي مي‌گوييم «مردم مقاوم خرمشهر» سخن گزافه نگفته‌ايم.

مشق شب‌ دخترک کلاس سوم، آدم را مي‌آزرد؛ کتاب فارسي را ورق زدم، بار ديگر داستان تصميم کبري را خواندم و….

خانه‌اي که داخل آن شده بوديم، مشرف به خيابان بود. تا صبح دو به دو نگهباني داديم، صبح كه مي‌خواستيم با احتياط از خانه خارج شويم، صدايي توجه مرا به خود جلب کرد. در حياط را تا نيمه باز کرديم، سايه نيروهاي پياده عراقي را ديديم؛ رفتيم و از ميان پنجره دستشويي اوضاع را زير نظر گرفتيم، قبل از عبور آخرين عراقي با يک يورش ناگهاني او را به داخل کشيديم. همرزمم با دستاني قدرتمند، دهان و گلويش را سفت چسبيد و او را به داخل خانه برد. با سؤال و جواب از او متوجه شديم که ستون پياده هنوز به آنها ملحق نشده‌ است.

از فرصت استفاده کرديم و از پشت سر به عراقي ها حمله كرديم و کلي به دشمن صدمه زديم، اما ديگر در محاصره بوديم. ميدان فرمانداري محل تجمع دو نيرو شده بود، آنها از روي ساختمان ما را هدف قرار مي‌دادند که خوشبختانه ناخدا عليرضا صالحي با افرادش به کمک ما شتافتند و ما را نجات دادند.

توی خرمشهر يا بهتر بگويم خونين شهر، ستون پنجم (جاسوس) هم حضور داشت. يک روز که از خياباني به عرض 8 متر عبور مي‌کرديم، باران گلوله بود که از آسمان و زمين به سمت ما شليک مي‌شد، اصلاً نمي‌دانستيم گلوله ها از کدام خانه به طرف ما شليک مي‌شود. بالأخره متوجه ساختماني شديم که سر تيرباري از ناودان روي پشت بام، يک لحظه پيدا شد و مجدداً شروع به تيراندازي کرد.

تنها چيزي که داشتيم، نارنجک تفنگي بود. چندبار به طرفش شليک کرديم، دو سه نفر از ما در اثر تيراندازي زخمي شده بودند و بايد هر طور كه بود خودمان را از شر مسلسل خلاص مي‌کرديم و درس حسابي به تيرانداز مي‌داديم. به‌خوبي مي‌دانستيم که از نيروهاي منظم عراقي نيستند، زيرا فقط از يک سمت تيراندازي مي‌کردند. کمي به خانه مورد نظر نزديک شديم و خود را به پشت بام رسانديم، متأسفانه فرار کرده بودند و مسلسل را به‌جا گذاشته بودند.

تشخيص ستون پنجم هم بسيار دشوار بود؛ آنها با لباس شخصي ميان مردم تردد مي‌کردند و خبر را به نحوي به دشمن مي‌رساندند. گاهي با روشن و خاموش کردن نوري در شب، محل تجمع مردم را به عراقي‌ها اطلاع مي‌دادند.

آن روزها هيچ گرهي در خرمشهر باز نمي‌شد؛ گره‌هايي که عراقي‌ها با ادوات جنگي فراوان، محکم‌تر و عرصه را بر نيروهاي نظامي و غيرنظامي ما تنگ مي‌کردند.

يک شب که در خانه‌اي در خيابان 40 متري کمين کرده بوديم، نزديك صبح متوجه شديم تعدادي عراقي از موضع ما عبور کرده‌اند. قرار گذاشتيم تا در حياط را باز نگه داريم و به‌محض وارد شدن دشمن، آنها را هدف بگيريم، اتفاقاً همين‌طور هم شد. چند تا عراقي که براي سرکشي و شناسايي و به طمع غنيمت وارد منزل شده بودند را به درک فرستاديم. مي‌دانستيم اگر نيروهاي ديگر عراقي بفهمند، به حسابمان مي‌رسند.

يکي از بچه‌ها را با آرپي جي گذاشته بوديم که اگر اوضاع وخيم شد و راهي جز اسير شدن نداشتيم، با آرپي جي سقف را خراب کند تا لااقل زير آوار کشته شويم و به دست عراقي‌ها نيفتيم.

بالاخره عراقي ها متوجه حضور ما در خانه شدند و ما را به گلوله بستند. ناواستوار غريب حسني برادر ناوبان حسام‌پناه (که از دو پدر بودند و دوش به دوش هم مي‌جنگيدند) از ران زخمي شد. زخمش را به‌سختي بستم و به داخل حمام برديمش تا صداي ناله‌اش شنيده نشود، ديگر آماده شهادت بوديم. دستگاه بیسیم تا آن موقع کار نمی‌کرد، یک مرتبه ارتباط برقرار شد و ما موقعیت تقریبی خود را گفتیم و کمک خواستیم.

اولین گروه تکاوری که صدای ما را شنید، گروه ناواستوار علی نظری بود. پاسخ آمد که ما نزدیک شما هستیم و درگیری شما را می بینیم. عراقی‌ها برای این که خیالشان از خانه راحت شود، سر لوله تانک را به داخل حیاط هدایت کردند. ديگر در آستانه مرگ بودیم. ناگهان صدای مهیبی شنیدیم و در یک لحظه دیدیم که تانک منفجر شد. آن روز به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا کردیم.

بعداً فهمیدیم که ناواستوار علی نظری یک خانه جلوتر از ما کمین کرده بوده و همین که ماجرا را از بی‌سیم شنيده، از پنجره دستشویی که درون حیاط بود، با مهارت بسیار و با وجودی که جای اندکی داشته، تانک را بامهارت مورد اصابت قرار داده است.

حجم آتش عقب آرپی‌جی، بخشی از بدن آقاي نظري را به‌شدت سوزاند، طوري كه بلافاصله او را به آبادان و سپس به شیراز منتقل کردیم.

پدر همسرم، حاج احمد سیاری در شیراز ساکن بود، او که همیشه به عیادت مجروحان در بیمارستان‌ها می‌رفت، به‌طور اتفاقی علی نظری را می‌بیند، علی هم تمام ماجرای خرمشهر را برایش تعریف می‌کند.

شب‌ها و روز‌ها، مثل هم در میان آتش و خون سپری می‌شد؛ درواقع همه مدافعان شهر در محاصره بودند و هردم، بیم آن می‌رفت که حلقه محاصره تنگ و قسمت غربی شهر به‌کلی تصرف شود. كمبود آب و غذا و تأمین نشدن مهمات و وضعیت وخیم خرمشهر، تمام پیش‌بینی‌های نظامی را به هم می‌ریخت. گاهی اوقات برای رفع تشنگی، استفاده از آب درون سیفون دستشویی را به یاد می‌آورم یا نان‌هایی که شیر زنان خرمشهر برایمان می‌پختند‌، همه این سختی‌ها مانع از دفاع جانانه ما نشد.

دشمن آمده بود تا سه روزه خوزستان را تصرف کند، اما مقاومت ما 34 روزه به‌طول انجاميد. خرمشهر را به خدا سپردیم.

غروب سوم آبان 1359 را اصلاً دوست ندارم؛ زماني كه ناخدا هوشنگ صمدي دستور تخلیه سریع خرمشهر را با تعلل چند ساعته ابلاغ كرد. ناخدا صمدی در حالی که چهره‌ای غمگین و برافروخته داشت، گفت: «باید راهی به آن طرف رودخانه پیدا کنیم تا بتوانیم به نبرد ادامه دهیم.» این دستور برای همه نیروهای حاضر در خرمشهر (ارتش، سپاه، ژاندارمري و مردم) بود که با مخالفت خیلی‌ها از جمله تکاوران روبه‌رو شد.

ساحل رودخانه به‌شدت زیر آتش بود، خیلی از مردم برای جابه‌جایی به آن طرف پل با وسائلی از قبیل تخته پاره‌ها، درهای چوبی منازل، تیوپ ماشین، درصدد برآمدند تا از عرض رودخانه بگذرند، حتی برخی هم با شنا به آب زدند.

به‌محض اینکه دید دشمن کم شد، از راهی باریک که زیر پل قرار داشت حرکت کردیم. اصلاً تصورش را نمی‌کرديم که عراقی‌ها در چنین وضعیتی هم بر ما تسلط داشته باشند، تیراندازی آنان به سمت ما یک لحظه قطع نمی‌شد. آن شب به هر سختی که بود، مجدداً برگشتیم.

حلقه محاصره دقیقه به دقیقه تنگ‌تر می‌شد. دشمن از بالا، پایین و زیر پل هم دید داشت. تلفات مردمی در آن شب زیاد بود و خروج از خرمشهر هم مثل جنگیدن روبه‌روی دشمن در چنان شرایطی کار هر کسی نبود.

فردای آن شب ناواستوار سعدونی با قایق موتوری توانست عده زیادی را نجات بدهد. او با مهارت و شجاعت، قایق را از تیررس دشمن خلاصی می‌داد و مردمی که می‌خواستند شهر را ترک کنند، به آن طرف رودخانه منتقل می ساخت. وضعیت اسفباری بود.

سحرگاه چهارم آبان فرا رسید  و می بایست هر طور شده خرمشهر را ترک می‌کردیم. عبور از طریق پل و زیر پل امکان‌پذیر نبود، پس بايد شناکنان خود را به آن طرف رودخانه
می‌رساندیم. بندهای پوتینم را به هم گره زدم و به گردن آویختم. مدارک شناسایی نداشتم، یعنی دیگر نیازی به آن پیدا نمی‌کردم. می‌دانستم  شنا کردن در عرض پرخروش رودخانه کار مشکلی است. باید این مسیر را طی می‌کردیم، اول کمی از آب را به صورتم زدم، خنکای آب و وزش نسیم پاییزی لرزه‌ای به صورتم دوانید.

 نفس عمیقی کشیدم و یک‌بار دیگر خرمشهر را از خاطرم گذراندم. بجز تاریکی چیزی ندیدم که افسوسی جانکاه را به دنبال داشت. خرمشهر زمانی برای خودش برو بیایی داشت، نورافکن‌های گمرک، چراغ‌های سطح شهر و تابلوهای چشمک‌زن مغازه‌ها چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد، اما در این سی و چند روز دود غلیظ انفجار و رد پوتین دشمن هر آدمی را دل‌شکسته می‌کرد. کم‌کم تا نیم‌تنه در آب فرورفتم، اسلحه‌ام را بالای سر قرار دادم و با یک دست شنا کردم. با تیمی که در اختیار داشتم، در سحرگاه روز 4 آبان 1359 قسمت شمالی خرمشهر را ترک کردم. جریان آب زیاد بود و همه را به‌نوعی به دردسر مي‌انداخت. بالاخره هر طوری بود قبل از طلوع آفتاب به قسمت جنوبی رودخانه رسیدیم.

 

منبع: مجله صف،شماره 418

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده