خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی – بخش چهارم
عملیات بیت المقدس عملیات بیت المقدس در اردیبهشت 1361، به اجرا در آمد. مدتی قبل از شروع عملیات، به علت ضرورت حضور تعداد زیاد بالگرد در منطقه، گروه ما هم از غرب به جنوب منتقل شد.

زمان عملیات در منطقه ای به نام خضریه چادر زده بودیم تا کمترین فاصله را با خط مقدم داشته باشیم، به طوری که به محض اعلام نیاز می توانستیم ظرف پنج دقیقه به محل درگیری برسیم، هوای خضریه به شدت گرم و نامساعد بود، اما از نظر جغرافیایی بهترین محل برای بالگردهای کبری در آن حوالی به شمار می آمد.

پیش از عملیات، تعدادی از خلبانان بالگرد شکاری کبری، دوره فشرده ی پروژه امید را در مرکز آموزش شهید وطن پور اصفهان زیر نظر اساتید نیروی هوایی ارتش گذراندند. این طرح برای ارتقاء سامانه های بالگرد های کبری اجرا شد و به علت شباهت سامانه تیراندازی هواپیمای جنگنده اف – 4 و کبری، موشک ماوریک اف – 4 که از قدرت تخریب بالایی برخوردار است را روی بالگرد نصب کردند و ما هم برای آموزش کار با این موشک در دوره امید شرکت کردیم. موشک ماوریک حدود دو متر و نیم طول دارد؛ چیزی شبیه به دو آبگرمکن بزرگ سفید که در طرفین بالگرد کبری نصب می شد. البته وجود این موشک ها باعث می شد که توپخانه دشمن بتواند از فاصله بیست کیلومتری بالگرد را ثبت تیر کند و بالگردهای حامل این موشک ها عملاً تبدیل می شدند؛ به سیبل متحرک برای دشمن. در این بین سایر خلبان ها می توانستند زیر پوشش آتشی که به سمت یک فروند هدایت می شد، بدون آسیب خود را به نقطه هدف برسانند. از جمله کسانی که در دوره امید حضور داشتند، می توانم از جانباز رضا بی غم، برادران ضرابی که دوقلو بودند و آنها را به نام ضرابی ها می شناختیم نام ببرم، همچنین شهید نصراله تفضلی و شهید نصیر رادفر که هر دو در مرحله دوم عملیات بیت المقدس به شهادت رسیدند. سایر خلبان هایی که این دوره را طی کرده بودند، در گروه های دیگر پروازی انجام وظیفه می کردند. شهید مصیر رادفر قبل از رفتن به جنوب حدود 56 روز در کردستان کمک خلبان من بود و به علت آنکه بیشتر نیروها برای شرکت در عملیات بیت المقدس به جنوب اعزام شده بودند، کسی نبود جایگزین ما بشود. در حالت عادی ماموریت های کردستان به صورت مقطعی انجام می گرفت و تیم های پروازی در زمان های متناوب به منطقه اعزام می شدند، اما مواقعی که با کمبود نیرو مواجه می شدیم، داوطلبانه دو یا سه ماه در یک منطقه می ماندیم. نصیر رادفر تا چند روز قبل از اینکه بخواهد به عملیات جنوب برود، در کردستان حضور داشت، اما با پایان ماموریت قبل از اینکه فرصت پیدا کند به دیدن پدر و مادرش برود خودش را به عملیات بیت المقدس رساند. روز رفتن شهید رادفر ما در راه بازگشت از کردستان بودیم در همین حین که از ارومیه به سمت سقز و اصفهان پرواز می کردیم، نصیر به من گفت: «رادیو را روشن کن». گزارشگر رادیو در حال اعلام اخبار جبهه خرمشهر و عملیات بیت المقدس بود. از آنجایی که در بالگرد کبری، خلبان و کمک خلبان پشت سر هم و در کابین های جدا هستند، باید با سامانه داخلی بالگرد با یکدیگر ارتباط بگیرند و نمی توانند با یکدیگر رو در رو صحبت کنند. ارتباط داخل کابین را قطع کردم تا رادیو وصل شود. همین طور که نصیر به گزارش رادیویی گوش می داد، به او گفتم: برای چند دقیقه بالگرد را هدایت کن تا کمی استراحت کنم. اما او هیچ واکنشی نشان نداد. نگرانش شدم. پیش خودم فکر کردم که شاید اتفاقی برایش افتاده باشد، تا اینکه دفترچه راهنمای بالگرد را از کنار سرم و بغل صندلی به سمتش پرتاب کردم و نصیر یک دفعه به خودش آمد.

پرسیدم: «چه شده؟ چرا هرچه صدایت می زنم جواب نمی دهی؟ »

نصیر گفت:« ببخشید حال و هوای گزارش این خبرنگار من را به جبهه جنوب برده بود. ای کاش می توانستیم مستقیم به عملیات برویم». آن روز ما در حالی پرواز می کردیم که باک بنزین ما تیر خورده بود و از آن جا که فرصتی برای تعمیر وجود نداشت، به آن چسب زده بودند تا بتوانیم از بالگرد تا رسیدن به پایگاه مادر استفاده کنیم، اما در مسیر که بر می گشتیم، چسب ها کنده شده و بنزین داشت تخلیه می شد. از زمانی که چراغ بنزین روشن می شود، خلبان 15 دقیقه زمان دارد و باید هر طور شده به صورت اضطراری بنشیند و برج مراقبت هم باند را برای فرود در این شرایط می بندد. وقتی ما به برج مراقبت وضعیت و موقعیت مکانی خود را گزارش دادیم، آنها به کلیه وسایل پرنده ای که قصد نشستن روی باند و یا برخاستن و استفاده از باند را داشتند، اعلام کردند؛ همگی موقعیت فعلی خود را تا نشستن ما حفظ کنند. همان زمان بالگرد شنوک که قصد رفتن به اهواز را داشت، از برج تقاضا کرد؛ بدون استفاده از باند و از نقطه پرواز کند، که موافقت نشد.

نصیر از من خواست که با پایگاه تماس بگیرم تا او بتواند با همین بالگرد شنوک به اهواز برود. چند روزی طول نکشید که خبر رسید؛ نصیر رادفر به همراه نصرالله تفضلی دچار سانحه شده، به شهادت رسیده اند. شهید نصرالله تفضلی را از قبل می شناختم، او هم استانی من و اهل گرمسار بود. شهید تفضلی در نظر من جوان بسیار مؤدب و خوشرویی بود که چهره ای کاملا اسلامی داشت. من در طول مدت آشنایی مان هرگز خطایی از او ندیدم. از هم رزمان شنیدم؛ زمانی که از بالگرد حامل این دو شهید موشکی به سمت یکی از تانک های دشمن شلیک می شود، هم زمان موشک تانک هم برای بالگرد در راه بوده و به فاصله چند ثانیه دو موشک به هدف اصابت می کنند. شهید رادفر همان جا به شهادت رسید و شهید تفضلی را به بیمارستان سوانح و سوختگی تهران منتقل می کنند. شدت جراحت حدود هشتاد و پنج درصد تا نود درصد سوختگی عمیق بود. کلیه ها کاملاً سوخته بود و ایشان را به دستگاه اکسیژن وصل کرده بودند. شهید تفضلی گاهی به هوش می آمد و دوباره از هوش می رفت. هر بار هم، فقط هم پروازی اش را صدا می زد. بر اثر سوختگی شدید حلقه ازدواجش سوخته و پوست زیر آن عفونت کرده بود. برای بیرون آوردن حلقه تصمیم می گیرند آن را ببرند وقتی می خواستند این کار را انجام بدهند، به هوش می آید و می گوید این کار را نکنند. دکتر تا می رود برای او توضیح بدهد که باید انگشتر را از دستش خارج کنند، مجدداً از هوش می رود. دکتر صبر می کند تا او به هوش بیاید و زمانی که می خواهند حلقه را ببرند می گوید: دکتر این یادگار همسرم است می خواهم آن را با خودم داشته باشم.

در مرحله آخر عملیات، ما در پشتیبانی قرارگاه فتح قرار گرفتیم. در یکی از پروازها که همراه خلبان مرحوم جهانبخش دارابیان به ماموریت اعزام شدم، نزدیک ایستگاه حسینیه خمپاره ای به زیر دم بالگرد اصابت کرد و فرمان قفل شد. می دانستم با این وضعیت و موشک هایی که همراه داشتیم، کوچک ترین برخورد به زمین یا صخره ها می تواند باعث انفجار شود، با این حال وقتی دیدم فرمان قفل شده چیزی به جهانبخش نگفتم و سعی کردم کنترل بالگرد را به دست بگیرم. صمد که متوجه تغییر وضعیت شده بود، پرسید:« چرا داریم پایین می رویم؟ این جا که محل نشستن ندارد!».

جواب دادم:« چک کن کمربندت بسته باشد».

از طرف دیگر سرهنگ صمد ایل بیگی، از دوستان نزدیک من هم داشت با دوربین مسیر حرکت بالگرد را دنبال می کرد و دائم با صدای بلند داد می زد: فرهادی! داری چه کار می کنی؟! الان می خوری به زمین. تصمیم گرفتم، سکوت کنم و با توکل به خدا هر کاری ار دستم بر می آید، انجام دهم تا بالگرد آسیب کمتری ببیند. ارتفاع ما به سرعت کم می شد، اما به لطف خدا پس از اولین برخورد به زمین، ناگهان فرامین از حالت قفل خارج شد و توانستم به سرعت دسته را بالا بکشم. با این حال خلبان ایل بیگی، با دیدن گرد و خاک زیاد فکر کرده بود، ما دچار سانحه شدیم و داشت پشت بی سیم فریاد می کشید. چند لحظه بعد وقتی بالگرد به وضعیت عادی برگشت، با خنده او را صدا زدم و گفتم : صمد جان فرامین من قفل شده بود و دیگه داشتیم می رفتیم.  

آن روز، بعد از معجزه ای که باعث نجات ما از خطر سقوط شد، به قرارگاه برگشتیم. یادم هست؛ زمان پایان عملیات و اعلام خبر آزادسازی خرمشهر، داخل قرارگاه بودم و داشتم با لباس پرواز قدم می زدم تا دستورات ماموریت جدید اعلام شود که در آن شلوغی یک موتور سیکلت نظرم را جلب کرد. جوان شانزده هفده ساله ای با لباس و صورت خاکی در حالی که یک قبضه کلاش به شانه اش انداخته بود و دو نفر نظامی درشت هیکل و کلاه سبز عراقی پشت سرش سوار بودند، با موتور به طرف من آمد و پرسید: جناب سروان محل تخلیه اسرا کجاست؟ من یک نگاه به او کردم و در حالیکه خنده ام گرفته بود، گفتم: اینها را از کجا آوردی؟ او هم با غرور جواب داد: عراقی هستند دیگر. چند لحظه ای با تعجب به آنها نگاه می کردم و نمی دانستم چطور باید به شجاعت این جوان بسیجی آفرین بگویم. او دو نظامی درجه دار درشت هیکل و ورزیده عراقی را اسیر کرده و با موتور به قرارگاه آورده بود، در حالیکه ممکن بود در طول مسیر هر اتفاقی بیفتد.

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده