اشك امان افشين را بريده بود
لحظات آشنايي و وداع با شهيد اقبالي دوگاهه از زبان همسرش پاي درد دلها و صحبتهاي همسران شهدا كه بنشيني، غريبي خاصي در كلامشان موج ميزند. همسرِ شهيد، كمتر از قهرماني و ارزش راهبردي اقدام شهيدش سخن ميگويد.

كمتر از فتوحاتش سخن به ميان مي‌آورد و اگر هم چيزي بگويد، شنيده‌هايش از ياران شهيد است. آنچه در كلام اين نزديك‌ترين خويشانِ شهيدان مي‌شنويم، عموماً آكنده از حِس و مِهر و لبريز از دلتنگي است.

اما همسر شهيد علي اقبالي دوگاهه همچنان مانند عاشقان سخن مي‌گويد، از آشنايي‌اش با شهيد، از تولد فرزندش و از وداعش با شهيد اقبالي. روح بزرگ شهيد اقبالي بيش از يك ماه تاب نياورده كه شاهد تحميل جنگ به كشور عزيزمان باشد. بي‌قرارِ شهادت، عازم نبرد با دشمن شده و آن قدر حماسه آفريده كه دشمن كينه‌اي سنگين از او به دل گرفته باشد و چنان با قصاوت او را به شهادت برساند.

 فريده هاشمي چيزي از نحوه شهادت همسرش نمي‌گويد. آخرين صحبتش، ساعت وداع با علي است. او درباره زندگي‌اش با شهيد اقبالي مي‌گويد: هفده ساله بودم که در سال1354 با علی ازدواج کردم. علی فهمیده و با محبت، سرشار از آرامش و بسیار خوش‌سیما بود. به وجودش افتخار می‌کردم. به تمام معنا مرد زندگی من و برایم تکیه‌گاهی همچون کوه محکم و سربلند بود. افسوس که عمر دوران با او بودن برایم بسیار کوتاه بود. اما در همین زمان اندک هم درس‌های خوبی از او آموختم.

در هر کاری به او متکی بودم؛ حتی در انجام ساده‌ترین فعالیت‌های روزمره. بی‌حد به او دلبسته بودم. آن‌قدر که همیشه گمان می‌کردم اگر علی نباشد، هرگز قادر به ادامه زندگی نخواهم بود. فکر می‌کردم هیچ‌وقت بدون او نمی‌توانم روی پای خود بايستم. این احساس هم شاید از مهربانی‌های بی‌حد و حصر او بود. هنوز خودم هم باور ندارم که اکنون بیشتر از سی سال است بدون علي‌ام و تنها با یاد و خاطرات کوتاهش زندگی می‌کنم.

همین عمر کوتاه زندگی مشترکمان هم فراز و نشیب‌های فراوانی داشت. در سال 1353 بلافاصله بعد از نامزدی‌مان، او برای گذراندن دوره‌ای تخصصی به آمریکا رفت. خیلی تلاش کرد مرا هم با خودش ببرد، اما عاقبت نشد؛ من تازه از دانشسرای
تربیت معلم فارغ‌التحصیل شده بودم و سال اول استخدامم در آموزش و پرورش محسوب می‌شد و سفر به خارج از کشور، وضعیت استخدامی‌ام را با مشکل روبه‌رو می‌کرد. این اولین جداییمان بود كه طعم تلخی داشت. آن زمان یک لحظه هم در خاطرم نمی‌گنجید که يك روز جدایی از علی برايم همیشگی باشد.

قبل از او خواستگارهای زیادی داشتم، اما تا آن روز کسی به دلم ننشسته بود که بتوانم او را شریک زندگی‌ام بدانم. خاله‌ام باعث آشنایی من با علی شد؛ یادش بخیر! آن روز به همراه خاله‌ام در مراسمی خانوادگی که در پایگاه دزفول برگزار می‌شد، شركت کردم. شوهر خاله‌ام، خلبان نیروی هوایی بود؛ «امیر میرعشق‌الله» که از امیران بازنشسته و ارشد نیروی هوایی و خلبان هواپیمای اف-14 و از قهرمانان جنگ است.

آن شب شوهر خاله‌ام ستوان خلبان جوانی را به من معرفی کرد. یادم هست که در گوشم به نجوا گفت: «تاکنون کسی را شایسته‌تر از او برای زندگی ندیده‌ام.» من با گونه‌هایی که از شرم گل انداخته بودند، پرسیدم: «کیست؟» شوهر خاله‌ام پاسخ داد: «سروان خلبان علی اقبالی. خلبانی که در تمامی فعالیت‌های پروازی علمی، فنی،تخصصی و کاردانی سرآمد همه‌ خلبانان پایگاه است. یکی از خوش‌ اخلاق‌ترین و خوش‌سیماترین آنان …»

نگاهمان در یک لحظه و شاید کمتر از آن به هم گره خورد. چیزی به تندی در دلم فرو ریخت؛ نخستین لبخند مهربان او را در همان دیدار اول، هرگز فراموش نمی‌کنم.

تصمیم گرفتم از این احساس چیزی به کسی نگویم تا از اولین تصمیم و برنامه خانواده‌ام آگاه شوم. پدر که گویی از رنگ رخساره‌ام، راز درونم را حدس زده بود، گفت: انتخاب با خودت است، هر طور که می‌دانی و می‌خواهی عمل کن. اما بدان زندگی با یک خلبان، آن‌هم خلبان هواپیمای جنگنده شکاری کار آسانی نیست.

سرانجام من که انگار سختی راه را با گرمی عشق و احساسم هموار می‌دیدم، به خدا توکل کردم و برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام، از دل و جان به اویی که سراپا مشتاقش بودم «بله» گفتم.

تصمیم گرفتیم مدت کوتاهی را نامزد بمانیم، اما علي مجبور شد به‌تنهایی برای گذراندن دوره‌ای به آمریکا برود. او در آنجا بسیار دلتنگ و بی‌قرار بود، مدام نامه می‌داد و تماس می‌گرفت. قرار بود بعد از بازگشتش از آمریکا جشن ازدواجمان را برگزار کنیم.

در سال 1354 ، پس از بازگشت علي از آمريكا، ما در شهرستان محلات ازدواج کردیم و زندگي مشترك خود را در پایگاه بوشهر شروع كرديم. در آنجا هم بیشتر اوقات را تنها بودم، علی عاشق کارش بود و تقریباً تمام وقتش در محل کار می‌گذشت.

منتظر تولد فرزندمان بوديم. علی مي‌گفت كه شرایط بیمارستان‌های تهران برای زايمان بهتر است. بنابراين من مدتی را در خانه عمویم در تهران میهمان شدم و تحت نظر پزشک بودم. آن روزها علی در مسابقات تیراندازی (گانری) که در مشهد برگزار می‌شد، حضور داشت و وقت نداشت که حتی برای یک روز به تهران بیاید. اما او هیچ وقت از من و فرزندی که مشتاقانه انتظارش را می‌کشید غافل نبود و مدام جویای سلامتی‌مان بود. هر شب رأس ساعت 20 با من تماس می‌گرفت. روزی به او گفتم: «علی جان، امروز دکتر بیگدلی به من گفت که باید پانزده روز دیگر منتظر فرزندمان بمانیم.» اما هنوز حرفم تمام نشده كه تلفن منزل عمويم قطع شد و هیچ راه دیگری هم برای برقراري ارتباط مجدد وجود نداشت.

غروب یکی از روزها، دلم بدجوری گرفته بود، از قاب پنجره به غروب محزون آفتاب می‌نگریستم، در همان لحظه‌ها که در آستانه اذان مغرب بود، از خدا خواستم هرچه زودتر از این انتظار کش‌دار خلاص شوم و همین طور هم شد.  آن شب وقتی خوابیدم، خواب عجیبی دیدم كه کابوس وحشتناکی بود و همین خواب باعث شد تا صبحدم راهی بیمارستان شوم.

لحظاتی آمیخته به غم و شادی بود. شادی آمدن ثمره زندگی‌ام و غم نبودن همیشگی علی. افشین کوچک در راه به دنیا آمدن بود و بودن علی در کنارم برایم مثل آرزویی دست‌نیافتنی مي‌مانست! پیش خود گفتم: من کجا و علی کجا؟!

اما هنوز به اتاق عمل نرفته بودم که علی با لباس خلبانی وارد بیمارستان شد؛‌ با دیدنش بی اختیار گریه کردم. انگار مالک همه زیبایی‌های دنیا بودم. علی با لبخند مهربان همیشگي‌اش گفت: «به محض این که فهمیدم به بیمارستان آمده‌ای، با هماهنگی فرمانده پایگاه بوشهر و کمک او، مجوز پرواز به تهران را گرفتم.  فریده فکر کن چه‌طور به دیدنت آمده‌ام؟ با یک فروند هواپیمای شکاری اف-5، با سرعت مافوق صوت! ببین چقدر برایم عزیزی!» 

با دیدن علی، جان تازه‌ای گرفتم. به او می‌نگریستم، اما باور نداشتم که در این لحظه‌ها کنار من است. علی با شنيدن صدای گریه نوزاد کوچکمان، بی‌صبرانه خود را به اتاق رساند و به تمام پرستاران و بخش‌های مختلف بیمارستان گل و شیرینی هدیه داد. تا ساعت 3 بعدازظهر هم در بیمارستان کنارم ماند، اما پس ازآن گفت باید هواپیما را به پایگاه بوشهر برسانم. از من خداحافظی کرد و قول داد تا چند روز آینده برگردد که البته مثل همیشه به قولش وفا کرد. پسر عزیزم افشین در ششم مرداد 1355 همزمان با نیمه‌شعبان متولد شد و یک‌سال بعد ما به پایگاه دوم شکاری تبریز منتقل شدیم.

با اوج‌گیری تظاهرات ضد رژیم شاه، ما در پایگاه دوم شکاری بودیم. علی همزمان با غائله حزب خلق مسلمان سال 1358 در تبریز در کنار شهید جواد فکوری که فرماندهی پایگاه را به عهده داشت، همراه با عده‌ای از همکاران انقلابی، ازجمله شهید اردستانی به مقاومت علیه رژيم  برخاست. سپس با ختم غائله تبریز در سال 1358  و آمدن شهید فکوری به تهران، ما هم بنا به خواست ایشان به ستاد نیروی هوایی تهران منتقل و در خانه‌ای اجاره‌ای در خیابان جیحون ساکن شدیم.  

در تهران هم علی بیشتر اوقات، تا پاسی از شب در اداره می‌ماند و سرگرم فعالیت‌های پروازی و ستادی بود. من هم که کم‌کم به این وضع عادت کرده بودم، به‌تنهایی از پسِ کارهای منزل برمی‌آمدم.

فرزندمان 4 ساله بود که جنگ شروع شد. با بمباران ناجوانمردانه فرود‌گاه مهرآباد توسط دشمن، سراسیمه به پشت بام رفتیم و دود و آتش جنگ را برای اولین بار به چشم دیدم. غم عجیبی همراه با دلشوره‌ای تمام‌نشدنی به دلم نشست. حس غریبی آزارم می‌داد. می‌اندیشیدم كه چه حوادثی در پس این تعرض بی‌شرمانه دشمن نهفته است؟ ناگهان علی سراسیمه به منزل آمد. نگران و آشفته بود، پرسیدم چی شده علی؟ گفت: «جنگ شده، جنگ! به چند پایگاه ایران حمله کرده‌اند. تعدادی از همکارانم هم شهید شده‌اند.

ناگهان چیزی در دلم فرو ریخت، پرسیدم حالا چی میشه؟ گفت فقط باید برم پایگاه تبریز! گفتم تو دیروز از تبریز آمدی. یک روز هم نشده! پس تکلیف من و افشین چی می‌شه؟ گفت شما اینجا می‌مونین!

پاپیچش شدم و گفتم: منم میام! منم میام! من بدون تو هیچ جا نمی‌مونم! و اشک از چشمانم سرازیر شد.  علی ناراحت و مردد بود. باید تصمیم می‌گرفت؛ از یک سو جنگ و حمله خلبانان بعثی به ایران و ایمان و تعهد به کار و از سوی دیگر عشق به زندگی و یگانه فرزندش. من دوپایم را در یک کفش کرده بودم و مدام می‌گفتم: «علی، تو رو خدا منم ببر. من بی‌تو نمی‌تونم اینجا بمونم. به خاطر افشین!» علی گفت: «عزیزم! آخه من تو رو کجا ببرم؟ الان وضعیت به‌کلی با گذشته فرق داره. همه خانواده‌ها دارن پایگاه‌ها و مناطق جنگی رو ترک می‌کنند. من تو رو با خودم ببرم تو قلب خطر؟»

گفتم اگه خطره، پس تو هم نرو! گفت من نمی‌تونم نَرم، من برای چنین روزی تربیت شدم. امروز به من احتیاج دارن. فریده جان صبر کن من می‌رم و زود‌‌‌‌‌ برمی‌گردم .به‌محض رسیدن باهات تماس می‌گیرم. مطمئن باش این‌طوری نمی‌مونه. جنگ زود تموم می‌شه.

اما من که اضطراب امانم را بریده بود، دست‌بردار نبودم، اصرار
می‌کردم که ما را هم همراه خودت ببر. علی کلافه شد و با عصبانیت فریاد زد:«باشه، باشه اگه شرایط مساعد بود میام شما رو با خودم می‌برم!» در حالی‌که دلم هرگز برای رفتنش رضا نمی‌داد و اشک همچون باران پاییز بی‌امان بر گونه‌هایم می‌غلتید، ناخواسته سرم را به علامت رضایت تکان دادم. نگاه معنی‌داری به من کرد، دستانم را فشرد و گفت: «فریده جان، منو ببخش که سرت فریاد زدم، دست خودم نبود!»

گرچه من به دلیل درک واقعیت مجبور به پذیرش این مأموریت مهم‌ علی شده بودم، اما افشین کوچکمان نمی‌توانست اجبار پدر خویش را دریابد. کودکم انگار که شومی حادثه‌ای را با قلب کوچکش حس کرده‌ بود، بی‌درنگ پاهای پدرش را محکم در آغوش گرفته ‌بود و رها نمی‌کرد. دستان قدرتمند علی هم انگار از جدا کردن فرزندش ناتوان و سست شده بود. علی به من می‌نگریست و از من چاره می‌جست و من از او. هر دویمان گنگ و مبهوت از این نمایش محزون، افشین را نظاره می‌کردیم که چه غریبانه التماس می‌کرد.

با خود می‌اندیشیدم كه: «خدایا! فرزند من این‌قدرها هم با نبود پدر بیگانه نیست. چرا این‌بار چنین بی‌قراری می‌کند؟ آیا حس زلال و شفاف این کودک، حادثه‌ای تلخ را در پس این رفتن پیش‌بینی کرده است که من از آن بی‌خبرم؟ سرانجام علی تسلیم شد و نشست. افشین را تنگ در آغوش گرفت و صبر کرد تا هق‌هق او کمی آرام بگیرد.

مادربزرگ این بار افشین را محکم در آغوش‌گرفت و علی که لحظه جدایی را بیش از‌ آن تاب نداشت، در چشم به هم زدنی ناپدید شد. صدای گریه افشین، در میان هق‌هق من و مادر گم شده بود. می‌دانستم که اکنون صورت علی هم خیس اشک است. پاییز سرد و غمگین آن‌قدرها هم ما را منتظر نگذاشت و در یکم آبان 1359 خبر پرواز بی‌بازگشت علی از طریق همرزمان خلبانش به ما اطلاع داده شد؛ آنجا بود که حس کودکانه افشین را درآخرین وداع با پدرش دریافتم.

منبع: مجله صف، شماره 418

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده