خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی-بخش سوم
اشاره کردم؛ یکی از مهمترین ماموریت های هوانیروز در منطقه کردستان تامین جاده ها بود. باز کردن مسیر و پشتیبانی از لشکرهایی که نیرو به منطقه می فرستادند، از وظایف اصلی هوانیروز به شمار می آمد.

خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی-بخش سوم

اشاره کردم؛ یکی از مهمترین ماموریت های هوانیروز در منطقه کردستان تامین جاده ها بود. باز کردن مسیر و پشتیبانی از لشکرهایی که نیرو به منطقه می فرستادند، از وظایف اصلی هوانیروز به شمار می آمد.  من هم که ابتدای جنگ از گروه پشتیبان عمومی اصفهان به گروه رزمی پشتیبانی مستقیم کرمانشاه منتقل شدم و تا پیش از عملیات بیت المقدس در همان جا خدمت می کردم، جزء گروهی بودم که ماموریت های حساس تامین جاده را بر عهده داشت. جنگ کردستان با شرایط جنگ منظم و کلاسیک جبهه های جنوب تفاوت زیادی داشت. در جنوب رزمنده های ما با عراقی ها می جنگیدند و دوست و دشمن از هم تشخیص داده می شد، اما در کردستان مسئله مهم؛ نا امنی منطقه و کمین های غافلگیرانه دشمنی بود که به راحتی می توانست خود را بین مردم پنهان کند. نیروی مقابل ما در آن منطقه هم وطن خودمان بودند و میدان جنگ را هم به داخل مناطق مسکونی و روستاها می کشاندند، به علاوه طبیعت بکر و کوهستانی باعث می شد دشمن بتواند جاده ها و پایگاه های ارتش و سپاه را دائما مورد حمله و تهدید قرار دهد. در چنین اوضاعی، پشتیبانی هوایی نقش بسیار مهمی را ایفا می کرد و خلبان های هوانیروز نسبت به رزمنده ها احساس مسئولیت بیشتری داشتند. در بسیاری از موارد، شاهد بودم دوستانم با پایان دوران ماموریت، داوطلبانه در منطقه می ماندند. من، آن زمان با دیدن رشادت های کسانی که به عنوان بسیجی در کردستان می جنگیدند، احساس می کردم این افراد در حقیقت آمده اند تا بخشی از بار مسئولیت ما را به دوش بکشند. جنگیدن وظیفه کسانی بود که با صرف بودجه کشور دوره های آموزش نظامی را گذرانده اند و آماده چنین روزهایی شده اند . بچه های هوانیروز با این تفکر و احساس دِین در کردستان می جنگیدند .

به علت همین تفاوت نوعِ جنگ در مناطق عملیاتی جنوب و غرب، نوع سلاحی که مورد استفاده قرار می گرفت هم در دو منطقه متفاوت بود. در جنوب، بیشتر از بالگرد موشک انداز استفاده می کردیم، اما در غرب به علت کوهستانی بودن، زیاد نمی خواستیم از این سلاح استفاده کنیم، چون هم سنگین تر بود و هم گران قیمت تر، موشک ها را می خواستیم یک جوری در دست و بالمان داشته باشیم و بیشتر راکت و توپ بیست میلی متری استفاده می کردیم چون وزن راکت خیلی کمتر از موشک است.

جنگ در کردستان هر روز و هر شب خاطراتی را به همراه می آورد، اوضاع ناآرام منطقه و دسیسه های بی شمار دشمنان، شرایط را برای رزمندگان دشوار می کرد. یکی از مشکلات بزرگ ما در آن سال ها این بود که با تاریک شدن هوا دیگر دید کافی برای پرواز نداشتیم و دشمن هم از این موضوع آگاه بود . کردستان در طول روز توسط نیروهای خودی کنترل می شد و شب ها پی در پی خبر می رسید که کومله و گروهای دیگر تروریستی به پایگاه ها حمله کرده اند. بسیجی ها را سر بریده اند، مردم بومی را تهدید کرده اند و همیشه این نگرانی وجود داشت و رزمنده های شجاعی که مسئولیت نگهبانی دادن در پایگاه ها و جاده ها را داشتند، از این خطرها باخبر بودند. خلبان های هوانیروز هر روز از طلوع آفتاب تا آخرین لحظات قبل از غروب، ساعت ها برای تامین جاده و عقب راندن دشمن پرواز می کردند و بارها ناچار بودیم نماز ظهر و عصر را هم در آسمان بخوانیم، اما بعد از تاریکی هوا، زمان انجام کارهای شخصی هم زمان بود. که همان هم باید با رعایت نکات امنیتی انجام می گرفت. یکی از الطاف خدا به من این بود که محل خدمتم در طول جنگ تنها منحصر به ارتش نمی شد و به طور عمومی برای خدمت رسانی به تمام نیروها اعزام می شدیم و به این شکل فرصتی نصیبمان می شد که بتوانیم تصاویر زیبایی از شجاعت های جوان های کم سن و سال بسیجی را شاهد باشیم. از طرف دیگر، به عنوان یک نیروی نظامی همیشه اعتقاد داشتم در قبال این سربازان مخلص رهبر، وظیفه ای نامحدود بر دوش دارم و نباید هرگز آن را نادیده بگیرم.

     تیرماه 1360، در ماموریت پادگان سقز بودم و مقر ما در پادگان شهر سقز قرار داشت. یکی از شب ها طبق برنامه قرار شد بعد از تاریکی هوا و خاتمه پروازها، بچه های پروازی و تعمیراتی برای استحمام به سقز بروند. در چنین مواقعی، سپاه منطقه امنیت مسیر و حمام عمومی شهر را تامین می کرد، به دلیلی که آن زمان هنوز حکمتش را نمی دانستم خودم همراه بقیه نرفتم. کمک خلبانم که اقبال اقبالی نام داشت هم داخل پایگاه ماند تا قرار شد اگر ماموریتی به ارومیه پیش آمد، برای استحمام به داخل شهر برویم. چند دقیقه ای از خروج بچه ها نگذشته بود که تلفن قورباغه ای داخل پایگاه زنگ خورد. تلفن چی گوشی را برداشت و مسئول مخابرات تایید کرد که تماس از پایگاه بچه های سپاه در ارتفاع کله قندی شمال غربی شهر بوکان برقرار شده است. با تایید تماس، گوشی را گرفتم و صدای بریده ای را از آن طرف خط شنیدم  که به شدت گریه می کرد و کمک می خواست. حدس زدم صاحب این صدا بیشتر از 15 الی 16 سال ندارد. او به حالت التماس می گفت : «برادر! من تو را نمی شناسم، اما به ما کمین زدند. تا الان 13 الی 14 نفر از بچه ها را سر بریده اند  و اگر تا صبح نیروی کمکی نرسد، یک نفرمان هم زنده نمی ماند».

نمی دانستم باید چه جوابی بدهم! فقط گفتم: «تو که می دانی ما سیستم دید در شب برای تیراندازی نداریم و وسط میدان صبحگاه با آن همه تانک و نفربر سوخته در روشنایی روز به زحمت هلی کوپترها را می نشانیم چه برسد به شب زیر آتش خمپاره ».

اما او جواب : «پس اگر شنیدی نزدیک شما پنجاه نفر را در یک شب سر بُریدند و هیچ کاری برایشان نکردی وجدانت را بیدار کن».

بدجوری از حرفش تکان خوردم! اما واقعاً نمی توانستم بالگرد را بدون روشنایی محیط و دوربین دید در شب از پایگاه بلند کنم، با این حال شدیداً رفتم توی فکر. همان زمان، اقبال با دیدن من در آن وضعیت پرسید : « چی شد حاجی !؟»

ماجرا را برایش تعریف کردم و او هم مثل من متاثر شد، و بعد از چند لحظه با لحن خاصی پرسید : « حالا خودت چی فکر می کنی حاجی؟ »

جواب دادم : «تو چی می گی اقبال؟».

اقبال که انگار منتظر این جمله بود گفت: « برویم خدا بزرگه ».

به او گفتم: ما می رویم بلند شدن از اینجا خیلی غیر ممکن نیست، فقط اگر سالم برگشتیم، باید یک فکری برای نشستن بکنیم». یکی از نفرات مخابرات که در پایگاه مانده بود، پرسید:« چه کار کنم؟». گفتم: « چند تا خودرو ببر را در محلی که مناسب فرود آمدن است، به شکل یک مربع پارک کنید و زمانی که نزدیک محل رسیدیم، به شما علامت می دهم. برای چند لحظه چراغ خودروها را همزمان روشن کنید تا بتوانم زمین را ببینم و قبل از آن که خمپاره انداز بتواند ثبت تیر کند، چراغ  ها را خاموش کنید ». او توجیه شد و من و اقبال، بلافاصله رفتیم تا آماده پریدن شویم. بچه های فنی هم زودتر خودشان را به بالگرد رسانده بودند.

بعد از تایید فنی بالگرد، استارت زدیم و به طرف بوکان حرکت کردیم. تقریباً در پنج مایلی هدف بودیم که خلبان شهید حسن ستاری از رادیو بی سیم زد :« حاجی کجائی ؟» می دانستم او همراه بقیه برای استحمام رفته با خنده پرسیدم : « حاجی کجائی یعنی چی؟ خودت الان کجائی؟»

ستاری جواب داد: «دیدم از بالای حمام رد شدی، سریع برگشتم پایگاه و از زمین بلند شدم. شهید ستاری آن زمان خلبان بالگرد 214 بود و با دیدن بالگرد ما خودش را برای کمک رسانده بود. فرصت نداشتم جریان را برایش شرح بدهم، فقط گفتم: به سمت بوکان می رویم و از ستاری خواستم؛ یک لحظه چراغ گردانش را روشن کند تا بتوانم مکان او را شناسایی کنم و خودم هم همین کار را کردم. نزدیک هدف که رسیدیم، همه جا تاریک بود. به طور تقریبی می دانستم مقر نیروهای خودی کجاست، اما از محل دقیق پایگاه اطلاع نداشتیم، فقط تصویر نامفهومی از قله در حوزه دید ما قرار داشت. با خودم فکر کردم؛ تنها راه، استفاده از امکاناتی است که در اختیار داریم و از آن جا که توپ نصب شده روی دماغه هلی کوپتر به صورت گَردان شلیک می کند به کمکم گفتم: اقبال جان زمانی که از بالا شیرجه کردم، تو فقط دور این محوطه را یک بار رگبار بزن تا چند لحظه ای مقابلمان را ببینیم. البته کار خطرناکی بود و امکان اصابت تیر به نیروهای خودی هم وجود داشت، اما این تنها راه حل ممکن بود و اقبال هم نظری شبیه نظر من داشت. هر دو آماده شدیم، من دسته را کشیدم  و  به طرف نقطه ای که حدس می زدم محل درگیری باشد، شیرجه زدم. اقبال هم به سرعت یک رگبار به مقابل گرفت و برگشتیم بالا. وقتی برای بار دوم می خواستم اقدام به شیرجه کنم، صدایی در بی سیم بالگرد گفت: برادر خیلی ممنون قطع درگیری شد شما خودتان را به زحمت نیندازید و گفت که دشمن در حال عقب نشینی است. در همان حال چراغ روشن چند خودرو نظامی را دیدم که معلوم بود قصد فرار از محل درگیری را دارند، از فرصت استفاده کردم و نور چراغ را هدف قرار دادم، گلوله ها درست به خودرو برخورد کردند و مانع ادامه مسیرشان شدند باقی نیروهای دشمن در اطراف جاده پناه گرفتند که دوباره همان صدا اعلام کرد نیازی به حضور شما نیست، بچه ها تسلط اوضاع را به دست گرفته اند. با دیدن شرایط به پایگاه برگشتیم. در آنجا بچه ها با نگرانی منتظر ما بودند و همان طور که قبل از رفتن خواسته بودم، داخل پایگاه چهار خودرو را به صورت مربع چیده و به محض رسیدن ما چراغ خودروها را روشن کردند تا بتوانیم محل فرودمان را شناسایی کنیم و به لطف خدا بدون مشکل تمام شد. اما حدود یک ساعت و نیم از بازگشت ما می گذشت که دژبان جلوی درب اعلام کرد که چند نفر برای ملاقات با من به پایگاه آمده اند، اولین فکری که به ذهنمان رسید این بود که شاید اشتباهاً نیروهای خودی را زده ایم و حالا قرار است محاکمه شویم به هر حال ما در تاریکی شب و شرایط کوهستان هدفمان را با حدس و گمان و بر اساس تجربه های قبلی شناسایی و به طرف آن ها تیراندازی کرده بودیم، بعد از پایان عملیات هم فرصتی برای فرود آمدن و بررسی اوضاع نداشتیم. اقبال هم همین طور فکر می کرد و گفت:  حتما آمده اند ما را دست بسته ببرند. با چنین تصوراتی به دژبانی رفتیم و در آنجا چند نفر از بچه های سپاه را دیدم که در بین آنها شهید بروجردی را از قبل می شناختم. بعد از سلام و خوش آمد گوئی یکی از آنها پرسید: کدام یک از شما مقر ما را زد؟

اول ترسیدیم جواب آنها  را بدهیم اما بعد خودمان را معرفی کردیم که ناگهان فضا عوض شد، شهید بروجردی و همراهانش ما را در آغوش گرفتند و گفتند اگر این پرواز صورت نمی گرفت تا صبح تمام بچه ها شهید می شدند. پیش از رفتن هم به نشانه تشکر و قدردانی هدیه ای به ما دادند که شامل چند چفیه و تعدادی استکان و نعلبکی بود و به این شکل شادی درونی و حس قدر شناسی شان را نشان دادند

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده