خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی-بخش دوم
بعد از ماجرای تیرباران شانزده جوان بسیجی قزوینی و بازگردان پیکر شهدا، مأموریت ما در انتقال تیپ به پایان رسید. آن زمان به علت مشکلاتی که برایم پیش آمد، تصمیم گرفتم از ارتش خارج شوم هر روز اتفاق تازه ای در کشور می افتاد و چند نوبت برای من پیش آمد که وقتی میخواستم از منزل به پایگاه بروم، میدیدم؛ شیشه ای بنزین به همراه نامه تهدید آمیز روی خودروی شخصی ام گذاشته اند و به این شکل قصد داشتند من و خانواده ام را بترسانند.

بعضی از این اقدامات توسط دوستان یا خانواده کسانی انجام میشد که در بمباران های هوائی هوانیروز به هلاکت رسیده بودند، اما در بین مردم عادی هم بودند افرادی که هنوز به ارتش و نیروهای نظامی اعتماد نداشتند و تحت تاثیر تبلیغات مخالفان انقلاب شعار انحلال ارتش سر میدادند. به هرحال مجموعه ای از اتفاقات باعث شد اواسط شهریور 1359، استعفانامه ام را نوشتم و بعد از تحویل لباس و درجه های نظامی به تهران برگشتم. به این ترتیب بعد از حدود یک سال حضور در مأموریت های کردستان به تهران برگشتم و قصد داشتم شغل جدیدی برای تأمین معاش خانواده ام انتخاب کنم، اما خواست خداوند چیز دیگری بود.

 ظهر روز سی و یکم شهریور 1359، در منزل پدر همسرم بودم که صدای اولین انفجار از فرودگاه مهرآباد بلند شد و ما هم مانند همسایه‌ها روی پشت بام رفتیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده است. چند نقطه از فرودگاه در آتش می‌سوخت و شدت انفجارها خیلی بیشتر از یک عملیات تروریستی یا انفجار بمب‌های دست ساز بود. با دیدن این صحنه نگران شدم و بلافاصله به منزل برگشتم. همسرم جلوی در ایستاده بود و معلوم بود منتظر رسیدن من است. اول فکر کردم از صدای انفجار ترسیده، اما او قبل از اینکه من سوالی بپرسم با لحنی مصمم گفت: همین حالا باید برگردی یگان. انتظار شنیدن هر حرفی را داشتم، جز اینکه به محل خدمت بازگردم. با تعجب پرسیدم:مگر نمی‌دانی دو هفته است تسویه حساب کرده ام؟! او جواب داد: به هر صورت باید بروی، آن همه هزینه‌ای که برای آموزش تو صرف شده امروز به درد می‌خورد، مردم چشم امید به شما دارند

به این شکل با اصرار همسرم، همان موقع وسایلم را جمع کردم و به ترمینال رفتم تا صبح روز اول مهر بتوانم در پایگاه اصفهان خودم را معرفی کنم. همسرم آن روز به جای ترسیدن از صدای انفجار، من را به میدان نبرد فرستاد و تا آخرین روز جنگ در کنارم ماند. حتی در طول هشت سال بعد، چندین بار آسیب دیدن خانه ما در پایگاه هوایی و مجروح شدن بر اثر موج انفجار هم نتوانست او را از تصمیمش منصرف کند. صبح روز اول مهر که به اصفهان رسیدم و برا ی خدمت اعلام آمادگی کردم، نه لباس داشتم و نه سایر وسایل. اوضاع پایگاه هم به خاطر حملات عراق آشفته بود، به ناچار از انبار یک دست لباس مستعمل تحویل گرفتم و همراه یکی از همدوره‌ای‌هایم به خوزستان(مسجد سلیمان) برگشتم.صدام حسین، زمانی جنگ را به طور رسمی علیه جمهوری اسلامی شروع کرد که از چند ماه قبل درگیری در مناطق مرزی وجود داشت و جاهایی مانند نفت‌شهر به اشغال ارتش عراق در‌آمده بود، اسارت خلبان آزاده شهید لشکری چند ماه قبل از شروع رسمی جنگ، دلیلی بر این مدعاست. از طرف دیگر بخش مهمی از نیروی ارتش و سپاه در کردستان متمرکز شده و مقابل گروه‌هایی مانند کوموله و دموکرات می‌جنگیدند. در چنین شرایطی با حمله سراسری عراق به مرزهای جنوب و غرب و بمباران هوایی شهرهای مهم، مسئولین کشور با مشکل بزرگی مواجه شدند و باید بین از دست دادن خوزستان یا کردستان یکی را انتخاب می‌کردند، اما قرار نبود هیچ کدام از این دو منطقه تسلیم دشمن شود و ناچار شدند بخشی از قوای نظامی را در کردستان نگه داشته و بخشی را راهی جنوب کنند. تنها لشگری که در آن زمان در جنوب حضور فعال داشت، لشگر 92 زرهی بود که در کنار نیروهای مردمی مقابل هجوم دشمن ایستادگی می‌کرد. گرچه، در همان روزهای اول چندین حماسه بزرگ از سوی نظامی‌ها خلق شد و پیشروی ارتش عراق را با مشکل روبرو کرد؛ از جمله پرواز شهید خالد حیدری و همرزمانش تنها دو ساعت بعد از شروع جنگ و سپس عملیات کمان 99، در دومین روز آغاز جنگ که هر دو نشانگر توان بالای نیروی هوایی در شرایط بحران بود. از طرف دیگر، ایستادگی گردان دژ خرمشهر مقابل لشگر مجهز  عراق  و حضور گردان تفنگداران نیروی دریایی، یک گردان تانک از لشگر 92 و نیروهای داوطلبی که خیلی زود خودشان را به مناطق درگیری رساندند، مانع جدی در برابر دشمنی که قصد داشت ظرف یک هفته به تهران برسد، به وجود آورد.در چنین شرایطی هوانیروز به عنوان یک نیروی دردسترس وارد عمل شد. هوانیروز این قابلیت را دارد که در کمتر از 12 ساعت از زمان ابلاغ مأموریت بتواند اولین گلوله را به روی هدف شلیک نماید و از طرف دیگر معمولا یگان‌های  عملیاتی هنگام اعزام به منطقه، امکانات اولیه از قبیل مهمات و آذوقه را هم می‌برند و به همین دلیل در زمان حمله‌های غافلگیرانه بسیار مؤثر واقع می‌شوند. با شروع جنگ تحمیلی، چندین گروه پروازی از جمله گروهی که شهیدان شیرودی، کشوری، سهیلیان و شمشادیان (ارشد گردان ما در دوره آموزش اصفهان) عضو آن بودند، همچنان در غرب باقی ماندند و سایر گروه‌ها پس از فراخوان در پایگاه رزمی مسجد سلیمان مستقر شدند که تعداد بالگردها به صد و بیست فروند میرسید و از آنجا در غالب گروه‌های سی تا چهل فروندی به سه منطقه بخش عمومی دزفول، بخش عمومی اهواز و بخش عمومی ماهشهر رفتند. من عضو گروهی بودم که سرگرد همراه فرماندهی آن را برعهده داشت و محل استقرار ما در پایگاه دزفول تعیین شد،آن زمان پایگاه به شدت زیر بمباران قرار داشت و ارتش عراق قسمتی از دشت عباس را تصرف کرده از مسیر پل نادری قصد نزدیک شدن به دزفول و در نهایت محاصره یا تصرف آن را داشت. پیش از رسیدن به ما دزفول، با نزدیک شدن لشگرهای دشمن، تقریبا نیمی از نیروهای خودی(بنا به دستور) پایگاه را ترک کرده بودند. در چنین شرایطی، تیم پروازی سرگرد همراه به سمت پایگاه دزفول حرکت کرد. ما که تا پیش از آن، جنگ کلاسیک را تجربه نکرده بودیم، انتظار داشتیم بعد از رسیدن به آسمان دزفول بتوانیم مطابق معمول با برج مراقبت تماس گرفته و برای فرود کسب تکلیف کنیم، اما دیدیم پایگاه تخلیه است و باید خودمان هر طور هست جائی برای نشستن پیدا کنیم که همین کار را هم کردیم و همه بالگردها را پشت سر هم داخل تاکسی وی پارک کردیم، اما چند دقیقه‌ای نگذشت و ملخ‌ها هنوز داشتند دور آخر را می‌زدند که هواپیماهای دشمن از راه رسیدند، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و فرصتی برای روشن کردن بالگرد و بلند شدن از زمین وجود نداشت، فقط به خاطر دارم با آرام شدن نسبی اوضاع خودم را بین علف‌های کنار پایگاه دیدم و از دیدن بالگردهای در حال سوختن حسابی جا خوردم. مرحوم سرگرد همراه که جزو فرماندهان بسیار با تدبیر هوانیروز بود، خیلی زود کنترل اوضاع را به دست گرفت و از ما خواست بالگردها را از تاکسی وی خارج کرده و به صورت پراکنده داخل محوطه پایگاه پارک کنیم تا در صورت حمله دوباره هواپیماهای دشمن آسیب کمتری به آنها وارد شود. البته عملی کردن این دستور کار ساده‌ای نبود. هنوز بیش از یک ساعت از ورود ما به پایگاه نمی‌گذشت و هیچ کس هم برای توجیه منطقه و موقعیت پایگاه در محل حضور نداشت. هر طور بود، بچه‌های گروه یک اتوبوس  نیمه سوخته که شیشه‌هایش خرد شده و صندلی‌هایش هم از بین رفته بودند اما موتورش هنوز می‌توانست کار کند را به راه انداختند، و این اتوبوس شد وسیله رفت و آمد ما در پایگاه. با سروسامان گرفتن وضعیت بالگردها سرگرد همراه، سراغ انبار مهمات هواپیماهای اف 4 که داخل پایگاه بودند، رفت و برای ما توضیح داد؛ قرار است با توجه به شباهت سامانه تیراندازی این هواپیما و بالگردهای کبری، تا رسیدن محموله مهمات، از امکانات موجود برای مقابله با دشمن استفاده کنیم. همگی مصمم بودیم؛ حالا که تا دزفول آمده‌ایم، باید پایگاه را حفظ کنیم، و همین انگیزه باعث می‌شد؛ برای رویاروئی با هر شرایطی آماده باشیم. پس به سرعت کار مهمات گیری را انجام دادیم و بالگردها را کاک کرده، خودمان سلاح به دست آماده فرمان نشستیم. سلاحی که آنروز در اختیار ما گذاشته شد، تعدادی تفنگ کلاشینکوف پایه کوتاه و چند نارنجک بود که به کمرمان بستیم و شب را با همین شرایط داخل بالگردها سپری کردیم. صبح روز بعد، با طلوع سپیده بالگردها از داخل پایگاه بلند شدند و روی پل نادری درگیری را شروع کردند، جالب اینجا بود که عراق روی آمادگی هوانیروز هیچ حسابی باز نکرده بود و تا روز سوم درگیری هنوز نمی‌دانست موشک‌ها از کجا شلیک می‌شوند. همین غافلگیری باعث شد؛ روی پل، انباشته از جنازه‌های عراقی شود. درگیری ادامه داشت تا زمانی که در غرب دزفول و منطقه شوش، رودخانه کرخه خط بین ما و عراق شد. تا زمان عملیات بزرگ فتح المبین  که تمام منطقه آزاد شد.

چند روز اول حضور ما در پایگاه دزفول به همین شکل گذشت تا زمانی که تامین نسبی منطقه برقرار شد و نیروهای سابق پایگاه به محل خدمتشان برگشتند و پروازهای عملیاتی را از داخل پایگاه ادامه دادند، اما قرار بر این بود که به جز نیروی هوایی، بخشی از توان هوانیروز در دزفول باقی بماند. من عضو یکی از گروه‌هایی بودم که مأموریت داشت؛ مهمان هم رزمان نیروی هوایی در دزفول باشند و از آنجا مقابل دشمن بایستند.

یکی از اتفاقات تلخ روزهای اول جنگ، ماجرای انفجار انبار مهمات دوکوهه بود. همان زمان هواپیماهای دشمن به پایگاه دزفول رسیدند و بالگردهای ما را مورد هدف قرار دادند، چند فروند هم به سمت ایستگاه راه آهن دوکوهه رفتند. در حالیکه نیروهای لشکر 21 حمزه داشتند از قطار پیاده می‌شدند، منطقه زیر آتش دشمن قرار گرفت .ماجرا به همین جا ختم نشد و بعد از انفجار ایستگاه، نوبت به بمباران انبار مهمات دوکوهه رسید، انباری که بزرگترین لجستیک مهمات جنوب کشور به حساب آمد. آن طور که مدتی بعد، از شاهدان عینی شنیدم؛ بر اثر بمباران منطقه، تمام انبار شعله ور شد و تا چهل و هشت ساعت بعد تنها صدای انفجار پی در پی شنیده می‌شد و امکان خاموش کردن آتش وجود نداشت. به یاد دارم چند روز پس از پیروزی انقلاب، آیه الله طاهری، امام جمعه اصفهان به پایگاه آمدند، خلبان‌ها و کارکنان پایگاه، هنگام صحبت‌های ایشان مقابل جایگاه به صف ایستاده بودند و بالگردها پشت سرمان قرار داشتند، تا چشم کار می‌کرد، انواع بالگرد بود که در چندین ستون داخل ترمینال پارک شده بودند. آن روز، آیت الله طاهری در سخنرانی‌شان با اشاره بهبالگردگفتند: شاه خیانت کرد، دلیل خیانت اش هم این است که اینها را خرید و پشت سر شما چید، اگر به جای اینها تراکتور می‌خرید، امروز وضعیت کشاورزی ما شاید در دنیا نمونه می‌شد. چند ماهی گذشت تا غائله گنبد شروع شد و به دنبال آن جنگ در کردستان پیش آمد، شهید صفایی، اولین خلبان شکاری کبری بود که از هوانیروز در کردستان به شهادت رسید و بدن مطهرش را داخل تابوتی پرچم کشیده به پایگاه آوردند. بعد از اقامه نماز،آیت الله طاهری درست بر روی همان سکویی که یک سال پیش برای سخنرانی از آن بالا رفته بودند، قرار گرفتند و این بار خطاب به ما گفتند: یک سال پیش من در این نقطه ایستادم و اعلام کردم که خیانت شده این وسایل را خریدند به جای اینها اگر تراکتور می‌خریدند، ما امروز کشاورزی‌مان پیش می‌رفت، امروز حرف خودم را تصحیح می‌کنم و می‌گویم که اگر اینها نبودند و تراکتور هم داشتیم نمی‌توانست کاری بکند و ما به فقر می‌افتادیم امروز این وسایل برای مهم تر هستند.

 زمانی که به پایگاه دزفول رسیدیم، یکی از مشکلاتی که در پایگاه با آن روبرو شدیم، تامین آذوقه بود که این مسئله هم به همت مردم خون گرم دزفول رفع شد و کمک های مردمی خیلی زودتر از آنچه انتظار داشتیم، به دستمان رسید. پایگاه هوایی دزفول، حدود 15 کیلومتر تا شهر فاصله داشت و مردم با وجود بمباران شدید منطقه، بلافاصله با رسیدن ما، مواد خوراکی و حتی غذای گرم تهیه کرده بودند و به پایگاه فرستادند. خوب به خاطر دارم؛ که یکی از اهالی شهر که کارمند اداره برق یا اداره آب خوزستان بود، هر چند روز یک بار، قابلمه های بزرگ را پشت جیپ آهویی که داشت می گذاشت و در شهر دور می زد و با کمک همشهری هایش قابلمه غذایی پر کرده و به پایگاه می رساند، او در آبادان زندگی می کرد، اما همسر و تنها دخترش در بمباران هوایی به شهادت رسیده بودند و خودش هم به این امید در منطقه مانده بود که شاید کمکی از دستش برآید. یکی از روزها که مرد دزفولی با قابلمه غذا وارد پایگاه شد و برای احوال پرسی پیش ما آمد، احساس کردم نسبت به روزهای قبل شادتر به نظر می رسد. از او پرسیدم : خبری شده ! این قدر خوشحالی؟ و او جواب داد: امروز که رفتم به وسائل خانه ام سر بزنم دیدم که یک موشک خورده و همه چیز نابود شده. بعد هم در حالی که دستانش را به هم می زد، ادامه داد حالا دیگر خیالم راحت شد و نگران هیچ چیز نیستم. با شنیدن حرف های مرد به روحیه بالا وایمان او غبطه خوردم، گرچه خیلی زود متوجه شدم؛ انگار این قدرت ایمان در تمام مردم دزفول وجود دارد و بیهوده نبود صدام در طی سال های جنگ بیشترین سهم بمباران موشکی را به این شهر مقاوم اختصاص داد. کار انتقال مهمات و آذوقه در طول سال های دفاع مقدس همواره با دشواری های زیادی همراه بود و نیاز به ایثار مردم و فداکاری خلبان های هوانیروز داشت که این ماموریت را با بالگردهای 214 به انجام می رساندند. تامین تدارکات، به خصوص در مناطق صعب العبور و آلوده به حضور کومله و دموکرات ها که به شهادت بهترین دوستان ما منجر گردید. یکی از آنها شهید ضیاالدین ذاکر بود. شهید ذاکر، از نیروهای پایگاه مراغه بود و این پایگاه در مواقع ضروری به صورت فعال در می آمد. روز ششم آبان 1359 درست سی و هفت روز بعد از شروع جنگ، ضیاالدین را آخرین بار داخل پایگاه دیدم، او از من ارشدتر بود، اما به سبب رفاقتی که با هم داشتیم قبل از ترک پایگاه از من پرسید: امروز اسکورت من تویی؟ جواب دادم: نه، من با کس دیگری می روم بانه. او هم دیگر چیزی نگفت و همراه یک فروند بالگرد دیگری که مرحوم خداپرست هدایت آن را بر عهده داشت، به سمت سردشت پرواز کردند. آن روز شهید ذاکر سوار بر بالگرد شینوک بود که برای ترابری سنگین مورد استفاده قرار می گرفت و به علت نا امنی منطقه، معمولاً هنگام انتقال مهمات و سایر مایحتاج، دست کم یک بالگرد شکاری برای اسکورت همراه محموله پرواز می کرد و من هم به عنوان خلبان کبری بیشترین ماموریت هایم را در همین قسمت انجام می دادم. بعد از پرواز ضیاءالدین و اسکورتش، بالگرد آنها در نزدیکی مهاباد مورد حمله هواپیمای دشمن قرار گرفت و خلبان به همراه کمک خلبان و خدمه آن به شهادت رسیدند. شهید ذاکر یکی از دوستان خوب من بود و وقتی خبر شهادتش را شنیدم، تصمیم گرفتم خودم برای تحویل گرفتن بدن مطهرش به معراج شهدا بروم، اما با سه بدن کاملا سوخته روبرو شدم. دیدن این صحنه، یکی از تلخ ترین خاطره های دوران دفاع مقدس را در نظرم به تصویر کشید.

در تمام ناملایماتی که جنگ با خود به همراه می آورد، از دست دادن دوستان نزدیک و هم رزمان، از همان اولین روزهای حضور ما در جبهه های جنگ، برای من به عنوان خاطره ای تلخ و آزاردهنده ماندگار شد. یکی از این اتفاقات در دوازدهمین روز شروع تجاوز عراق رخ داد؛ زمانی که ما هنوز در پایگاه هوایی دزفول حضور داشتیم و خبر شهادت یکی از هم دوره های دوست داشتنیم خلبان غلامرضا چاغروند را در ارتفاعات دزفول شنیدم. غلامرضا چاغروند، اهل خرم آباد بود. روز 12 مهر 1359 سوار یک فروند بالگرد 214 به همراه کمک خلبان ستوان یارحسین مصری و گروهبان یکم عادل موسوی برای ماموریتی از کرمانشاه به ایلام و دهلران رفتند و پس از انجام ماموریت در مسیر بازگشت، داوطلب شدند یک گروه هشت نفره از تعمیرکاران تانک را به محل استقرار لشکر 84 در موسیان برسانند، اما پیش از رسیدن آنها به مقصد،  منطقه به تصرف قوای دشمن در آمد و بالگرد خلبان چاغروند در یکی از روستاهای منطقه بین موسیان و دشت عباس به نام دهات جالیز در حوالی روستای جلیز در 40 کیلومتری دهلران مورد هدف قرار گرفته و بعد از مجروح شدن کمک خلبان و آسیب دیدن بالگرد، غلامرضا چاغروند ناچار به فرود اضطراری و اجباری شد. دشمن، با اسارت آنان تدارک یک مصاحبه رادیویی را در همان محل می دهد. نیروی های عراقی، از شهید می خواهند که به امام خمینی(ره) توهین نماید، ولی شهید نمی پذیرد و می گوید: من به عشق امامم به جبهه آمده ام، چگونه ممکن است به این مرجع عالیقدر توهین کنم؟ فرمانده عراقی از پاسخ خشمگین می شود و دستور می دهد که  با سرنیزه چندین ضربه به سینه اش بزنند و سپس در حالی که هنوز زنده بوده سرش را از تنش جدا می کنند. بدن بی سر شهید، 24 ساعت در همان محل باقی می ماند تا اینکه پیرمردی به نام زیارتی جلیزی اهل جلیز موسیان به رغم تهدید نیروهای عراقی اقدام، به دفن بدن شهید می کند و خودش هم به اسارت دشمن در می آید، اما پیش از ترک منطقه، محل دفن شهید را به پسرش نشان می دهد. با این حال خانواده شهید چاغروند مدت ها از سرنوشت او بی اطلاع بودند و حتی برخی از مردم شهر خرم آباد می گفتند: غلامرضا پناهنده شده، تا زمانی که عادل موسوی که اسیر شده بود، نامه ای به صلیب سرخ می نویسد که این نامه به دست هوانیروز می رسد. موسوی در نامه نوشته بود؛ که چاغروند در موسیان ( دهلران) شهید شده و من و مصری اسیر شدیم، اما به چگونگی و مکان شهادت غلامرضا هیچ اشاره ای نکرده بود. بعد از عملیات محرم و آزاد شدن منطقه از دست عراق، دیوان جلیزی به نقل از پدرش محل دفن شهید را شناسایی می کند و سرانجام بعد از سه سال و شش ماه و در تاریخ دوم اسفند 1362، پیکر وی تحویل خانواده اش گردید و امروز کلاهش در هوانیروز کرمانشاه کنار کلاه شهید کشوری،گویای قهرمانی های خلبانان شجاع ایرانی است.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده