خاطرات سرهنگ خلبان سید داوود فرهادی – بخش اول
وقتی خبر سقوط پادگان مهاباد منتشرشد، بلافاصله هوا نیروز به کردستان مامور شد و این در حالی بودکه دشمن تقریبا تمام راه های ارتباطی را در دست داشت و تنها از طریق هوایی می شد اقدام به جابجایی نیرو کرد. ازهمان اولین روزها، واحدهای مختلف ارتش به رغم نابسامانی های درونی وارد میدان شدند و بسیاری از نیروها با انرژی و انگیزه مضاعف به دفاع از انقلاب پرداختند.

لشکر 64 ارومیه در قسمت بالای  کردستان مستقر شد  و لشکر 28 سنندج، تیپ خرم آباد  و تیپ  55 هوا برد  که در سردشت  مقاومت می کردند، در کنار  این افراد، هوا نیروز هم برای انتقال  نیرو ها از مسیرهایی  که رفت آمد زمینی در آن امکان پذیر نبود و یا به منظور پوشش هوایی لشکرها به کردستان  اعزام شد، گرچه این اقدامات  برای حکومت نوپای  جمهوری اسلامی  هزینه های فراوانی به همراه داشت. مشکل بزرگ دیگر  در روز های اول  درگیری  با عوامل  ضد انقلابی داخل بود  که باعث گسستگی  بین نظامی ها می شد، ما در کردستان ناچار بودیم با هموطنان خودمان  به جنگیم و برای  بعضی از فرماندهان  نظامی  این کار شبیه به کاری  بود که حکومت پهلوی از آن ها می خواست؛ یعنی ایستادن مقابل  مردم.  در خاطرات  امیر آراسته  از فرماندهان  و جانبازان  ارتش آمده  که همان روز ها  همراه شهید صیاد شیرازی  بین ارتفاعات بانه  و سردشت  گرفتار کمین دشمن شده بودند  و حدود چهل  روز نتوانستند از  کمین خارج شوند  و تنها کاری  که از دست  همرزمان  شهید صیاد در  هوانیروز  بر می آمد،  این بود که زیر آتش  سنگین دشمن  با بالگرد  214  چندین  نوبت، بارِ آذوقه  و  مهمات را  برای افراد داخل  کمین پرتاب کنند و تعداد محدودی  نیروی کمکی، مهمات و آذوقه به آن ها برسانند . در گیری ها در کردستان  مدت کوتاهی  بعد از انقلاب شروع شد، در حقیقت زمانی  که دشمنان  جمهوری  اسلامی در گنبد و آمل با مقاومت  مردم  روبرو شدند و به سمت مردم  مظلوم و ساده  کردستان عقب نشینی کردند  مردمی  که تحت ستم  واقع شده  در فقر  زندگی می کردند  و در منطقه ای که موقعیت  صعب العبور دارد،کوهستانی است  و به راحتی  قابل دسترسی نیست، بهترین گزینه برای دشمن بود، روی همه این مسائل  تحلیل و  بررسی کردند  که می بینیم  چند روز از انقلاب نگذشته  پادگان مهاباد  سقوط کرد و بلافاصله  بعد از آن، آشوب به سنندج کشیده شد. در پادگان سنندج،  تا آن جا نفوذ کردندکه سازمان ها و ادارات دولتی را  هم مورد هدف قرار می دادند،  این جا بود  که مجدداً ارتش با صلابت  وارد  می شود، در حالیکه نیروهای  بسیج هنوز شکل نگرفته بودند  و سپاه هنوز به اندازه کافی نیرویی کار آمد در اختیار نداشت و مجهز به سلاح نبودند. بلافاصله بعد از شروع  درگیری ها  در کردستان، هوانیروز  به عنوان  نیروی  در دسترس به منطقه اعزام شد. آن زمان به علت  حضور گروهای ضد انقلاب، تمام  منطقه نا امن و آلوده بود و یکی از اصلی ترین اقدامات  و اهداف این گروه ها  که خود را فاقد پایگاه مردمی می دیدند، استفاده از ابزار  تطمیع و ارعاب  بود، به طوری  که هر روز اخبار  آزار دهند ه ای  از جنایت آن ها به گوش می رسید. اخبار اعمال غیر انسانی  معاندین  با اُسرا و روش های  وحشیانه ای که برای شکنجه و به شهادت رساندن  همرزمان  ما به کار  می بردند، در طول سال هایی  که به عنوان خلبان  هوانیروز  در آسمان  کردستان پرواز می کردم  بارها شاهد  صحنه هایی  از قبیل این جنایات بودم . شهید  محسن  درخشان،  یکی از اولین خلبان هایی بود  که  بعد  از سقوط  مهاباد و کشیده شدن دامنه  در گیری ها به سنندج وارد منطقه شد و بالگردش مورد اصابت  قرار گرفت. روز سوم اردیبهشت  1359، شهید درخشان به عنوان کمک  خلبان  همراه شهید  احمد  پیشگاه هادیان  پرواز می کرد،  زمانی که  بالگرد  کبری دچار سانحه شد، آن ها به ناچار در  منطقه ای که بین ما  و دشمن قرار داشت،  به زمین نشستند.  اما از آن جا که  درهای کابین خلبان  و کمک خلبان  کبری از دو طرف  مخالف هم باز می شود، شهید درخشان و شهید پیشگاه هادیان بعد از پیاده شدن  بر اثر شدت  آتش همدیگر  را گم کردند، با این  حال شهید  پیشگاه هادیان  موفق شد خودش  را به منطقه خودی  برساند اما شهید درخشان  به اسارت گروهک ضد انقلاب  (کومله ) در آمد و تا دو روز بعدکه منطقه دوباره توسط نیروهای  خودی آزاد شد، کسی از وضعیت او خبر نداشت. زمانی که رزمنده ها، بالای سر شهید رسیدند،دیگر چیزی از گوشت  جمجمه او باقی نمانده  بود،  شهید  محسن درخشان در حالی  به شهادت رسید  که او  را با  دست بسته  و به صورت ایستاده، تا گردن داخل  گودالی قرار  داده  و به همان حال رها کرده بودند تا خوراک حشرات بشود. شهادت مظلومانه  شهید  محسن درخشان  تنها یک نمونه  از عناد  دشمنان  جمهوری اسلامی در کردستان  بود. عنادی که  پس از تحمیل  جنگ و آغاز  تهاجم  ارتش عراق  به مرزهای  جنوبی بیشتر  هم شد. زمان درگیری های کردستان، تعداد زیادی از نیروهای  داوطلب سپاه  و بسیجی های کم سن و سالی  که تنها برای  اجابت  دعوت  رهبرشان  با شوق  شهادت به میدان  جنگی نابرابر  آمده بودند، خود را به منطقه رساندند وشجاعانه  مقابل دشمن ایستادند. من، در آن زمان  ستوانی 24 ساله بودم  و هر بار با دیدن چهره این نوجوان های با اراده، خستگی  پروازهای  طولانی را  از یاد برده  و احساس  می کردم  وظیفه سنگینی  در قبال  آن ها  بر دوش  دارم.  حضور  نیروهای  داوطلب  مردمی همیشه عامل  تقویت روحیه  ما بود .

یکی از ماموریت های همیشگی خلبان های هوا نیروز  در کردستان با  وجود نا امنی  جاده ها  و کوهستانی  بودن منطقه که موقعیت  مناسبی  برای پنهان شدن  مهاجمین  فراهم  می کرد، اسکورت هوائی و در اصطلاح  تامین جاده بود، به این شکل که در تمام جا به جا یی های  نیرو  و مهمات  بین شهرها، موظف بودیم خودروی  حامل نفرات یا امکانات  نظامی و آذوقه را از محل حرکت تا مقصد همراهی کنیم و حتی زمانی که از بالگرد  214  به جای  خودرو  برای این کار  استفاده می شد،  باز هم دست کم  یک یا دو فروند بالگرد کبری  محموله را اسکورت  می کرد و این ماموریت  به قدری  مهم بود که اگر خودرویی بدون هماهنگی  قصد داشت  از جاده های  بین شهر ها و روستاهای منطقه  عبور کند،  بعید نبود؛ ده کیلومتر  بعد از پاسگاه  به کمین  کومله ها  گرفتار  و تمام  سرنشینان  اسیر یا شهید شوند.

به یاد دارم؛ چند روز قبل  از شروع  جنگ در شهریور  1359، ماموریت اسکورت یک  تیپ نیرو  از سردشت  به سقز به عهده  تیم پروازی ما  گذاشته شده بود. در این ماموریت چند  فروند بالگرد  214  کار انتقال  نفرات، آذوقه و مهمات  مورد نیاز را انجام می دادند و ما در طول مسیر، دور آن  گشت زده  با تیر اندازی  پراکنده موقعیت  را برای  فرود آمدن  214 ها امن  می کردیم  تا آن ها زیر پوشش این آتش  به سرعت محموله را پیاده کرده  و مجروحین  و شهدا  را از منطقه بیرون ببرند. در این  ماموریت خلبان  یکم صمد  ایل بیگی  که خودش  از نیروهای  با تجربه  هوانیروز  بود، به عنوان کمک خلبان همراه من آمد. زمانی  که کار انتقال تقریبا  تمام شده بود، فرماندهی تیپ  55 هوابرد  -که در سر دشت  استقرار  داشت-  از طریق  بی سیم  با ما تماس  گرفت و خواست؛ بعد از انجام ماموریت در محل پادگان فرود بیائیم. با توجه  به شرایط  دشوار منطقه  این درخواست  چندان منطقی  به نظر  نمی رسید. فرمانده می دانست؛  بالگردهای  کبری  وظیفه اسکورت  214 ها را بر عهده  دارند  و در طول  ماموریت، فرصت فرود آمدن  برایشان ایجاد  نمی شود. من در پاسخ اعلام کردم؛ شما که وضعیت  ما را می بینید. اما ایشان  دوباره اصرار کرد و گفت: اگر می توانی بعد از اسکورت  محموله  برگردید،  این جا !

 دیگر مخالفت را جایز ندیدم و بعد از رساندن 214  ها تا محل امنی در نزدیکی سقز، خودمان راهی سردشت شدیم. داخل  پادگان، بالگرد را خاموش کرده  به دفتر  فرمانده رفتیم تا علت این  اصرار  را از زبان  او بشنویم. فرمانده در همان نگاه اول، به نظر فردی شجاع و کاردان می رسید و زمانی که  در باره برنامه اش با ما صحبت کرد، مطمئن شدم؛ درباره او اشتباه نکرده ام. او توضیح داد؛ که یک گروه از بسیجی های داوطلب  قزوین بعد از رسیدن به منطقه، ظاهراً بدون کسب تکلیف از پادگان بیرون رفته و در سه راهی قهوه خانه گرفتار کمین ضد انقلاب شده اند و همگی به شهادت رسیده اند. آن طورکه فرمانده می گفت: سن این بسیجی ها  کمتر از 19 سال  بود و او تصمیم داشت؛ هر طور شده پیکر  شهدا را  از مهاجمین  پس بگیرد. آن روزها  همه ما می دانستیم؛ وقتی  دست گروه های ضد انقلاب  به جوان های بسیجی  و پاسدار می رسد، تنها به شلیک یک گلوله و شهید کردن اُسرایشان رضایت نمی دهند و بریدن سر شهدا  یا مثله کردن بدنشان کمترین  جنایات  آن ها برای  نشان دادن کینه شان  نسبت به دوستداران  جمهوری اسلامی  بود. فرمانده تیپ به طور  تقریبی  می دانست بدن های شهدا ممکن  است در  کدام منطقه  گذاشته شده باشد و ما هم  بعد  از توجیه روی  نقشه قبل از تاریک شدن  هوا به همان محل رفتیم و صحنه ای را به چشم  دیدیم که تا به امروز از ذهنم پاک نشده است. مهاجمان، بعد از تیر باران  این نوجوان ها، بدن های بی جانشان را وارونه در سرازیری تپه قرار داده بودند  به طوری که سر آن ها  پائین  و پاها  بالا قرار داشت. در چنین حالتی  طبیعی است تمام خون بدن براثر  جاذبه زمین و نبود پمپاژ قلب در قسمت سر جمع می شود و چند ساعت قرار گرفتن روی سطح  شیب دار، باعث شده بود؛ بر اثر تجمع  حجم زیاد خون  در سر و صورت  شهدا، چهره  آن ها کاملا سیاه  رنگ شود. من آن روز  با دیدن این صحنه، به شدت متاثر شدم، به خصوص  زمانی که  شنیدم مهاجمین  اعلام کرده اند  از آن جا  که صورت  بسیجی ها  بعد از مرگ سیاه شده  پس آن ها اسرائیلی  هستند و باید  بدن هایشان  مقابل چشم مردم  آتش زده شود. در واقع، فرمانده  تیپ از ما خواسته بود  به او کمک کنیم  تا جلوی  این اقدام  را بگیرد. آن هم در شرایطی  که گروه های مسلح  به راحتی در خیابان  های شهر تردد می کردند  و نمی شد  آن ها را از مردم  عادی تشخیص داد. با دیدن  بدن شهدا  و شنیدن  صحبت های  فرمانده، ما هم مصمم شدیم هرطور می توانیم  مانع دشمنان  در رسیدن  به هدف تبلیغاتی شان شویم .

آن طور که فرمانده می گفت مهاجمین هر چند دقیقه یک بار با بیسیم روی فرکانس پایگاه آمده و با فحاشی قصد داشتند روحیه نیروها را تضعیف کنند. او از ما خواست به کمک سامانه ردیاب بالگرد، حتی الامکان امکان مختصات دقیق تری از محل استقرار آنها به دست بیاوریم. طرح خوب و هوشمندانه ای بود و با این روش توانستیم پس از شنیدن صدای مهاجمین، فرکانس ردیاب را براساس آن قفل کرده از زمین بلند شویم و چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که گرای محل استقرار دشمن را به پایگاه اعلام کردیم. فرمانده هم با مهارت و تجربه ای که داشت یک گلوله توپ راهی منطقه کرد. بعد از برخورد گلوله، صدای فحاشی برای چند لحظه قطع شد و این نشان می داد ما توانسته ایم منطقه را درست شناسائی کنیم. این بار فرمانده پیش دستی کرد و از طریق بیسیم به آنها گفت((من که مردانگی در شما سراغ ندارم ولی برای یک بار هم شده در زندگی ات راست بگو! قبول داری این گلوله که انداختم جلوی پایت خورد یا نه))؟

و بعد هم با صلابت خاصی ادامه داد:((پس بدان می دانم کجائی! و اگر جنازه ها را تا ساعت یک بعد از ظهر نیاوردی تحویل بدهی تمام منطقه را با آتش زیر و رو میکنم)).

 فرمانده، با این تدبیر قصد داشت دشمن را وادار کند که پیکر شهدا را به ما برگرداند. او می دانست اگر خودمان برای انتقال بدن ها برویم احتمال دارد چند نفر دیگر از نیروها هم به شهادت برسند.

ساعت یک بعد از ظهر دژبان ها گفتند یک خودرو مشکوک نزدیک پادگان رها شده و با کسب تکلیف از فرمانده چند نفر سراغ آن رفتند و دیدند پیکر مطهر شهدا زیر انباشته ای از زباله قرار دارد. دژبان ها با احتیاط خودرو را به پادگان آوردند. فرمانده تا به اینجا به هدف اصلی خودش رسیده بود و بدن مطهر شهدا را بدون تلفات بیشتر تحویل گرفت و دستور داد آنها را شستشو داده داخل تابوت بگذارند تا به شهرشان بازگردانده شوند، اما در عین حال معتقد بود؛ حالا که دشمن نتوانسته با  گرداندن  بدن شهدا در شهر از موقعیت به نفع خودش استفاده کند، بهتر است ما اقدامی مقابل آن را انجام بدهیم. فرمانده می خواست به برکت تشییع آن شهدای مظلوم، جو وحشت را در داخل شهر بشکند و توان نیروهای نظامی را به مردم نشان دهد. او از ما هم خواست وظیفه تامین هوائی مراسم را برعهده بگیریم. به این شکل بعد از تطهیر بدن شهدا، تابوت های پرچم کشیده را با اقتدار روی دوش نیروها، از پایگاه خارج کرد و خودش جلوتر از گروه موزیک با لباس رسمی، شهدا را در خیابان اصلی شهر چرخاند. آن روز، من و هم پروازی ام تمام طول مسیر از بالا شاهد حرکت نیروها شجاع تیپ 55هوابرد بودیم. این مراسم آن قدر با شکوه برگزار شد که هیچ یک از مهاجمین حتی جرات نکردند گلوله ای به طرف آنها شلیک کنند. آن روزها، هنوز ما تجربه حضور در صحنه های جنگ را نداشتم اما تصاویری که با چشم دیدم حتی بعد از شروع جنگ تحمیلی و هشت سال لمس جنگ در میدان های نبرد هرگز برایم کهنه نشده اند.

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، 1394، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده