به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان قهرمان – غروب غربت (5)
حلوا به ضرب چماق استوار مصطفی خواجه پور از لشکر ۹۲ دوران پر فراز و نشیب اسارت آکنده از خاطرات گوناگونی است که بعضی از آنها هرگز از یادم نمی رود، اما از همه عجیب تر برای من خاطره ای است که می خواهم تعریف کنم:در آغاز اسارت با آن که مجروح شده بودم، دست هایم را از پشت بستند و داخل یک نفربر انداختند. سرباز مسلحی هم به عنوان نگهبان مواظب من بود

عراقی ها می خواستند مرا از خطوط مقدم خود به پشت جبهه انتقال دهند. معمولاً رفتاری که سربازان و پرسنل کادر عراقی در خطوط مقدم با ما داشتند، بهتر بود و پس از تخلیه به پشت خطوط مقدم دشمن بیشتر مورد اذیت و آزار واقع می شدیم.

در داخل نفربری که مرا سوار کردند، یک کارتن بیسکویت هم بود. سرباز نگهبان از لحظه ای که سوار شدم تا رسیدن به مقصد، با قنداق اسلحه اش ضربات سختی به کمرم می نواخت و مرا مجبور می کرد بیسکویت بخورم! در حالی که دستان من بسته شده بود و از محل جراحتم هم خون می آمد. از یک طرف گرمی هوا آن هم در فصل تابستان، لباس خونین و پرگرد و غبار، صورت و موهای عرق کرده و ژولیده و از سوی دیگر ضربات قنداق اسلحۀ سرباز عراقی برایم عذاب آور شده بود.

در همان حال فکر می کردم سرباز عراقی دیوانه شده است. با آن سر و وضعی که داشتم؛ دستان بسته و سر و صورت غبار گرفته و لباس خونین و تنی رنجور و دهانی خشک سرباز عراقی در اتاق بار کامیون نظامی مرتب از من دعوت به خوردن بیسکویت می کرد.

حال و هوای دقایق اولیه و طاقت فرسای اسارت حال و فرصتی برای من نگذاشت که بعداً از کار او سر در بیاورم. هر چند که کار او را به نوعی می توان تفسیر کرد، اما برایم جالب بود که از زبان خود او منظورش را می فهمیدم. ( و این همان حلوا به ضرب چماق بود)

منبع: غروب غربت، به کوشش سرهنگ قضائی احمد حسینیا، انتشارات عقیدتی سیاسی نزاجا

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت تولید محتوا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده