به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان قهرمان – غروب غربت (3)
خبر آزادی خرمشهر از «رادیو اسرا» ستوان محمود رزمندہ «خرمشهر آزاد شد»: این خبر از رادیویی پخش می شد که چند روز قبل آن را از عراقی ها به سرقت برده بودم. خبر به دل نشست و همچون بمب، بمبی آکنده از شادی در اردوگاه منفجر شد. بچه ها از شادی و خوشحالی سر از پای نمی شناختند و بیم آن می رفت که عراقی ها مشکوک شوند و متأسفانه احساسات بچه ها قابل کنترل نبود.

ساعتی بعد همان طور که پیش بینی کرده بودم، عراقی ها مشکوک شده و تصمیم گرفتند تا اسرا را بازرسی کنند. پس از مدتی جستجو توسط عوامل خود فروخته رادیو به دست عراقی ها افتاد. البته رادیوی من نبود. عراقی ها سه نفر را دستگیر کردند و تحت شکنجه قرار دادند و اندکی بعد آزاد کردند.

فردای آن روز علیرغم انتظار همه و مطابق معمول، اخبار روی دو صفحۀ کاغذ دست به دست میان اسرا می گشت. اخباری که همۀ آن ها حاکی از تسلیم و شکست نیروهای عراقی از زبان رادیوهای بی بی سی، آمریکا، اسراییل و ایران بود.

خبرها واقعاً اسرا را شاد کرد. در این میان بغل دستی من که از  رادیوی من بی خبر بود گفت: دیشب رادیوی دیگری پیدا شدہ و بچه ها تمام اخبار را یادداشت کرده و منتشر ساخته اند. سپس شروع به تعریف اخبار جبهه و جریان پیروزی های رزمندگان اسلام نمود و گفت: تنها آرزویم این است که در میان رزمندگان جبهه باشم، بعد آهسته از من پرسید: راستی تو نمی دانی رادیو پیش کیست؟ اگر می دانستم تا آخر عمر غلامش می شدم چون روحیه بچه ها را خیلی بالا برده است.

من جواب دادم: پیش هر کس که باشد از خداوند برای او یاری بخواه. او بلافاصله وضو گرفت و به نماز ایستاد و سرنماز برای دارنده رادیو دعا کرد. این همکار صمیمی نمی دانست که رادیو در یک قدمی او و زیر سر من است و این را هیچ وقت نفهمید که رادیو نزد من است. تا آنکه یک روز، متوجه شدم باطری رادیو تمام شده و احتیاج به شارژ یا تعویض دارد. برای تعویض که امکانی نبود، بنابراین تصمیم گرفتم بوسیلۀ موتور برق اردوگاه باطری ها را شارژ کنم. برای اینکار به طرف موتور برق رفتم به همراه من یکی از بچه های بندر عباس مراقب بود که کسی متوجه ما نشود. اما متاسفانه در لحظه ای دچار غفلت شد و مأمورین عراقی سر رسیدند و مرا در حین شارژ باطری دستگیر کردند و به زندان بردند. بعثیون درابتدا با مشت و لگد و سپس با کابل برق به جان من افتادند و دو روز تمام زیر شدید ترین شکنجه ها بودم. آنها سعی داشتند به هر شکل ممکن رادیو را از من بگیرند، اما وجود رادیو و در نتیجه خبر از اوضاع احوال جبهه از یک سو و نقشی که رادیو در دادن روحیه به بچه ها ایفا می کرد از سوی دیگر سبب می شد تا من در زیر شکنجه مقاومت کنم. در همین حال به طور غیر مستقیم از اردوگاه برایم پیامی می رسید که:

رزمنده این یک امتحان است و تو باید رو سفید بیرون بیایی. این پیام باعث شد تا من شکنجه ها را بیش از پیش تحمل کنم. افسر عراقی که هیچ چیز عایدش نشده بود کلت خود را بر پیشانی من گذاشت و قسم خورد چنانچه رادیو را تحویل ندهم ماشه را خواهد کشید. ولی من همچنان سکوت اختیار کردم. عاقبت عراقی ها خسته شدند و پس از مقداری کتک رهایم کردند.

هنگامی که لنگ لنگان به آسایشگاه برگشتم، نگرانی در چشمان بچه ها موج می زد، اما لبخند من که حاکی از شکست دشمن بود، نگرانی را شکست و خنده را به صورت بچه ها نشاند. در همین حین یکی از بچه ها بنام حسین گودرزی به پشت پنجره آمد و در جمع بچه ها گفت: ای رزمنده امروز برای بچه ها رو سفیدی و سر بلندی آوردی. به یک باره بچه ها روی سرم ریختند و مرا غرق در بوسه های شوق و تشکر کردند. گرچه بارها و بارها شکنجه شدم. ولی هر بار تلخی شکنجه را با قدردانی بچه ها که هزاران بار شیرین تر از عسل بود به فراموشی سپردم، محبت هایی که هرگز آنها را فراموش نمی کنم.

منبع: غروب غربت، به کوشش سرهنگ قضائی احمد حسینیا، انتشارات عقیدتی سیاسی نزاجا

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت تولید محتوا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده