خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس : گردان شهادت (4)
پاتک-قسمت دوم گروهبان دلشاد سریع پیاده شد و آمد بالای سر مجتبی و گفت: ای بابا این که ستوان زارعیه. جناب سروان چی شده؟ خون زیادی ازش رفته، بلندش کن بگذاریمش توی ماشین. خمپاره ها یکی پس از دیگری اطرافمان به زمین می خورد. سوار ماشین شدیم. گفتم دور بزن منو برسون به خط، بعد برگرد، کجا می رفتی؟......

 مجید نگاهی کرد و گفت: میرم خط آخه ستوان مجروح شده شاید طاقت نیاره خندیدم

و گفتم: «بادمجان بم آفت نداره، نگران نباش بچه ها تو خط به من احتیاج دارن.» تویوتای سرکش گرد و خاک می کرد و می رفت طرف خط. گودال های کوچک و بزرگ جاده مجتبی را بالا و پایین می انداخت. سنگین نگاه می کرد، چشم هایش چند بار تنگ و باریک شد و از ته گلو صدایی خفه بیرون آمد. حلالم کنید. مجید دلشاد گفت: کجو با این عجله کاکو؟

به زور لب هایش را باز کرد و گفت: دیگه رفتنی ام آخه.

بعد دستش را برد سمت زخم گردنش و بلافاصله انگشتر نقره با عقیق یمنی که روی آن با خط نستعلیق اسامی پنج تن حک شده بود رو دیدم که بهانه ای برای حرف زدن شد.

 گفتنم: ستوان تا نرفتی اون دنیا انگشتر رو ببخش به من که خیلی وقته چشمم دنبالشه.

 گروهبان دلشاد هم دنبال حرف رو گرفت و گفت:

 – کاکو اون تسبیح قشنگت هم سهم منه. مجتبی طاقت نیاورد چیزی نگه. به زور به خودش فشار آورد و گفت:

 – بی انصاف ها تو این وضع و اوضاع دنبال ارث و میراثید؟

 نه بابا هنوز ستوان سر و زبونش سر جاشه. چشم های مجتبی روی هم رفت آرام انگشتر را از دستش درآورد و گرفت طرفم. هاج و واج نگاهش کردم سابقه نداشت به این سادگی تسلیم شود. گفتم تکاور گردان شهادت به همین زودی می خواهی بری؟ با لبخند گفت امانت می دهم ازت می گیرمش اگر…

 دوباره چشم هایش روی هم بسته شد و از حال رفت. مجید با خنده گفت پس تسبیح من چی شد کاكو؟

 من در خط پریدم پایین تقریباً بچه ها دشمن را عقب رانده بودند. خودم را خاکریز رساندم دیدم چند تا تانک به سمت ما می آید.

 سریع آمدم پایین و گروهبان سلطانی رو صدا زدم و گفتم چند تا آرپیچی زن بیاد این طرف. گفت: سروان یکی شان شهید شده یکی هم مجروح، دو تا دیگه هم رفتن جناح چپ پیش سروان اکبری. از اون جناح چند تا تانک داره نزدیک می شه. گفتم آرپیچی رو بردار بیار سریع یه کاریش می کنیم.

 گروهبان جلالی آرپیجی را آورد.

 گفتم دنبال من بیا. خاکریز رو دور زدیم و از توی شیار جلو رفتیم. تقریباً دویست متری که جلو رفتیم، سرکی کشیدم و دیدم از تیرس تانک ها خارج شدیم و از جناح چپ مشرف به سه تانکی هستیم که در حال نزدیک شدن هستند. گفتم گروهبان سریع آماده کن آرپیجی رو. اون هم آماده کرد و داد دستم. یکبار دیگه سرک کشیدم. بعد گفتم وقتی رفتم تو شیب کمرم رو بگیر تا شلیک کنم. رفتم توشیب گروهبان اکبری سفت کمرم را گرفت تا هدف رو تنظیم کنم تانک عقبی متوجه ما شد و برگشت به سمت ما. من همون رو هدف گرفته بودم سریع شلیک کردم و پریدیم پایین توی شیار صدای انفجار بلند شد گروهبان اکبری سرک کشید و گفت: زدی سروان. گفتم الحمد الله. رفتیم توی شیار کمی جلوتر گروهبان آرپیجی رو آماده کرده بود. مجدد سرک کشیدم آتش دود تانک منهدم شده همه جا را تیره و تار کرده بود. از شیار بالا رفتم. تانک تقریباً حدود چهارصد پانصد متری آن طرف تر ایستاده بود و سربازی از برجک تانک بیرون آمده و به تانک منهدم شده نگاه می کرد. سریع زانوی چپم را به زمین گذاشتم و آرپیجی را روی کتف راستم قرار دادم. هدف را تنظیم کردم. سرباز عراقی متوجه من شد و به سمت من تیراندازی کرد، اما من توجهی به او نکردم. داشتم هدف را تنظیم می کردم که سرباز عراقی رفت داخل تانک و لولۀ تانک به سمت من برگشت بلافاصله شلیک کردم، انفجار مهیبی رخ داد و تانک آتش گرفت. گروهبان اکبری از شیار بالا آمد و شروع کرد به آتش کردن به سمت تانک.

 تانک سوم هم که از ما فاصلۀ زیادی داشت، توسط بچه ها منهدم شد. عراقی ها مجبور به عقب نشینی شدند و گردان شهادت با کمترین تلفات پاتک دشمن را در هم شکست.

*****

 مداوای ستوان زارعی صورت گرفته و در بیمارستان صحرایی بستری بود، به دیدنش

رفتم، تا مرا دید، سرش را از بالش به سختی بلند کرد و گفت: پاتک عراقی ها چی شد. سینه ام رو صاف کردم و گفتم: « خیالت راحت باشه، بچّه ها تا دریاچه نمک مجبورشون کردن عقب نشینی کنند. گارد ریاست جمهوریشون هم که آمده بود به خاطر گردان ما گردان شهادت داغون شد.»

 بعد لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: « نشد خدمت گارد ریاست جمهوریشون برسیم ببینیم کماندوهای گارد که دم ازشان می زنند، چند مرده حلاج اند. پیشانی اش را بوسیدم و با خنده گفتم: «مطمئن باشی هیچکدام به موتور سواری تو نمی رسند ستوان.»

 

منبع: گردان شهادت، حمید گله داری، انتشارات سوره سبز، 1392 

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده