خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس : گردان شهادت (3)
پاتک - قسمت اول سروان سروان...؟ از نقشۀ عملیاتی که پیش رو داشتم، فوری چشم انداختم به دهانۀ سنگر. گوشۀ پتوى خاکستری پس رفت و صورت گرد ستوان مجتبی زارعی تا گردن داخل آمد. نفس نفس می زد و ملتهب و نگران بود.

پاتک، پاتک زدن. سریع بلند شدم و کلاش رو از کنار دیوار برداشتم به کول انداختم. دوربین را هم به گردن انداختم و از سنگر زدم بیرون. ما کمی از خط عقب آمده بودیم و قرار بود چند ساعت دیگه برگردیم.  فضای بیرون خاک آلوده و مات بود. باد دود و غبار انفجار خمپاره ها و توپ ها را

همه جا پخش کرده و خورشید تیره و تار شده بود. ستوان زارعی سوار بر موتور تریل زرد رنگش شد و یکی دو تا گاز داد و اخطاری بود که جلدی بپرم ترکش. یک آن دادش رفت به هوا، ستوان مگه می خوای سوار خر بشی که این طوری می پری؟! خشاب کلاشم فرو رفته بود پهلویش. خندیدم و گفتم: ببخشید مجتبی جان.

 – خنده ام داره سروان!

 گاز موتور رو گرفت و راه افتادیم طرف کارخانۀ نمک و جادۀ شنی که به خط می رسید. جاده شدیداً زیر آتش بود. توپ و خمپاره پشت سر هم روی جاده و اطراف ریخته می شد.

 ترکش هایش چپ و راست بود که زوزه کشان از کنارمان عبور می کرد. هیچ ماشینی نمی توانست رفت و آمد کند. جادّه تدارکاتی قطع شده بود و بچّه های گردان شهادت که تازه عملیات کرده بودند و هنوز خط رو تحویل نداده بودند. من هم برای دادن برخی گزارشات عقب آمده بودم.

مجتبی گاز را تا ته پیچانده بود و ول نمی کرد.

انگار می خواست صاف بکوبد به خاکریز عراقی ها. خاک پشت سرما لوله شد و با خاک خمپاره و توپ در هم آمیخته می شد.

همه جا را می پاییدم، چپ و راست و بالا و پایین را. راستش بیشتر از رانندگی مجتبی می ترسیدم تا ترکش های عراقی ها. یک آن چاله دود زده ای پیش رویمان سبز شد و دو دستی کمرش را محکم گرفتم و خودم رو جمع و جور کردم.

 موتور قبل از این که داخل گودال برود، مجتبی آن را به طرف تپه کوچکی تغییر مسیر داد و یک لحظه دیدم ما تو هوا هستیم. مسافت نسبتاً زیادی رو تو هوا طی کردیم. بعد موتور آمد روی زمین و با همان سرعت مسیر خود را ادامه داد.

بد مخمصه ای بود ترکش توپ و خمپاره از یک طرف، خطر کله پا شدن از طرف دیگر. بلند در گوش مجتبی داد زدم که بشنود: اگر از دست عراقی ها قسر در بریم، فکر نکنم بتونیم از دست این موتور نجات پیدا کنیم.

 مجتبی لبخندی زد و گفت: از ترکش خوردن که بهتره، نهایتش دست یا پات می شکنه.

 به جایی رسیدیم که تو تیررس مستقیم بودیم. از خط، دود سیاه و آتش به هوا بلند شده بود. صدای تیر کلاش تو فضا پر بود. ناگهان سوت خمپاره ای شنیده شد. مجتبی گاز بیشتری داد تا خمپاره رو سرمون نشینه و با فاصله کمی به زمین خورد. گلوله بعدی درست نشست پیش روی ما. دود و آتش بزرگی جلوی ما ایجاد شد. از وسط آن عبور کردیم. دانه های شن را که به صورتم می خورد، احساس کردم. موتور کج و معوج رفت بعد آرام گرفت. ناگهان احساس کردم آب گرمی به صورتم پاشیده شد. دستی به صورتم کشیدم و به آن نگاه کردم خون بود. سر و دست خودم را لمس کردم، دیدم سالمم به مجتبی نگاه کردم دیدم سر و کله مجتبی خونی ست. فواره خون از گردنش می زد بیرون. گفتم: مجتبی نگهدار موتور رو.

 سرعت موتور کم شد. ترکش توی گردنش فرو رفته بود و خون مثل فواره بالا می زد. خون بند نمی آمد چفیه ای که دور گردنش بود، یک دست خونی شده بود. فرمان موتور رو گرفتم و مجتبی سرش آرام چرخید طرفم؛ از حال رفته بود. پای مجتبی رو از روی دنده برداشتم و موتور رو زدم تو دنده و به سمت خط رفتم. از دور سر و کله تویوتایی پیدا شد نزدیک که آمد، دیدم ماشین خودگردان است و گروهبان مجید دلشاد پشت فرمان است. موتور را گوشه ای رها کردم و مجتبی را روی زمین خواباندم. و پریدم جلوی تویوتا را گرفتم….

قسمت بعدی را هم در آینده نزدیک در سایت ببینید.

منبع: گردان شهادت، حمید گله داری، انتشارات سوره سبز، 1392

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده