گردان شهادت (2) – خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس
گردان شهادت بر فراز قلّه2519 - قسمت دوم به آسمان نگاه می کنم. ابرها جوریست که انگار می خواهند باز بر سر ما برف بریزند. یاد اولین برفی که با ورود ما به منطقه بارید، افتادم.

همه جا برف نشسته بود و تو خوشحال به من گفتی:

«میدانستی من متولد یکم بهمن هستم. روزی که به دنیا آمدم مادرم می گفت برفی ترین روزی بوده که در عمرش دیده. به خاطر همین همیشه عاشق برفم. عروسی ام را هم اگر خدا قسمت کند، اول بهمن می گیرم. توی برف زیبا و سنگین!… دلم می خواهد مرگم هم توی برف سنگین باشد!»

من گفتم: «عروسی تو روز برفی را دوست دارم، اما مرگ را نه!»

راستی امروز چندمه؟! خدای من! امروز یکم بهمنه. برف شروع به بارش کرده. خیلی آرام و لطیف با رقص پایین می آید. می دانم که با این همه ناز و ادا عاقبت می خواهد چه کار کند. نرم و آهسته می آید، ولی پیوستگی اش همه چیز را در خود مدفون می کند…

آخ که این هم برف که آرزویش را داشتی! اشک هایم سرازیر می شود. به صورتت خیره می شوم و می گویم:

«بیا این هدیه سالگرد تولدت! این هم مرگی که آرزویش را داشتی!»

بغض کرده ام. یعنی واقعاً امروز اول بهمن است. چه طور شد که تولد تو در یادم نماند. آن قدر که درگیر عملیات بودی، یادت رفت که بگویی امروز روز تولدت است. این هم هدیه تولدت. چیزی را گرفتی که آرزویش را داشتی! شهادت آن هم در میان برف های سفید.

سه چهار ساعت پیش با هم نفس می کشیدیم! با هم از خط گذشتیم. از شیارهای

یخ زده عبور کردیم، از معبر مین گذشتیم. از میان دود و آتش خود را بالا کشیدیم. گلوله های خمپاره یکی پس از دیگری کنارمان منفجر می شد. ما نیروی های گردان شهادت بودیم همان طور که از نامش پیداست؛ یعنی آخرِ شجاعت و در انتها شهادت. کارِ گردان ما شناسایی در خط های مقدم بود. کار من و تو در گردان، شناسایی و در زمان عملیات خط شکن بودیم. فرمانده می گفت عراقی ها را غافلگیر می کنیم آن ها انتظار عملیات در این بوران و سرما را ندارند و ما غافلگیرشان کردیم. از معبر که عبور کردیم و به سنگرهای دشمن که رسیدیم، باورشان نمی شد. بیشترشان در سنگر بودند. نارنجک ها را به داخل سنکر می انداختیم و به سرعت به سمت سنگر بعدی می رفتیم. آنها توی برف و سرما پا به فرار گذاشتند و ما به سرعت به سوی ارتفاعات پیش رفتیم. عراقی ها از ارتفاع شروع به شلیک کردند. گلوله های خمپاره یکی پس از دیگری بر روی برف ها منفجر می شد و سفیدی برف را با سیاهی شب در هم می آمیخت.

گروهان ما از همه جلوتر بود. ما نوک حمله بودیم و همچون تیری می شکافتیم و جلو می رفتیم. شلیک خمپاره های دشمن کاملاً قطع شده بود. توانستیم برای لحظه ای در پس شیاری بایستیم و نفسی تازه کنیم. کنار شیار بر روی برف جنازه سرباز عراقی افتاده بود. همان که چند دقیقه قبل با رگبار زدمش. بخار از خونش که بر روی برف جاری شده بود بلند می شد. نگاهش کردم. چشم هایش به من نگاه می کرد. گفتم: «اگر من نمی زدم، حتماً تو می زدی، پس این طور به من نگاه نکن.» بهمن که کمی جلوتر از من بود گفت: «با منی؟» گفتم: «نه با این جنازه عراقی حرف می زدم.» برگشت و به من نگاه کرد و گفت: «عباس موج گرفته تو رو؟» بعد گفت: «بلند شو سریع بریم جلو پشت اون تخته سنگ. عراقی ها شکست خوردند و فرار کردند.» و ما به سرعت رفتیم پشت تخته سنگ بزرگی که چند متر جلوتر بود. بهمن سمت چپ تخته سنگ بود و من سمت راست.

-گفتی: «عراقی ها فرار کردند پس این گلوله ها را کی شلیک می کنه؟»

 – و تو پاسخی ندادی.

 من دور و برم را نگاه کردم. حدود ۱۰ نفر دیگر روی زمین افتاده بودند. نیروهای عراقی بودند، به تو نگاه کردم.

 تو سرت را برگرداندی و گفتی: «باید این چند سنگر عراقی را هم منهدم کنیم.» فقط همین چند سنگر مانده بود و من و تو و تعدادی دیگر از بچه ها به قلّه رسیده بودیم. بقیه عقب مانده بودند و من آن قدر مشغول تیراندازی بودم که نفهمیدم چه شد. سرم گیجه، صدایی مهیب در گوشم پیچیده.

 من و تو، نارنجک ها را با هم به سوی سنگر عراقی ها پرتاب کردیم و سه نفر دیگر از بچه ها کمی آن طرف تر بر روی برف ها خوابیده بودند. از شدت سرما نوک انگشتانمان یخ زده بود. از نفس هایمان بخار بیرون می زد.

دست هایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شوم، اما پاهایم گرم بود و همیشه گرم خواهد ماند. می دانی چرا؟ بهمن حدس بزن چرا پاهایم در این سرما گرم است؟ باز آن سرگیجه و صدای مهیب درگوشم می پیچد.

 تو شب قبل از عملیات نبودی، راستی فرصت نشد بپرسم کجا غیبِت زده بود؟ شب قبل از عملیات فرمانده لشکر ۹۶ ارومیه بین ما آمد و صحبت های بسیاری در مورد این عملیات و اهمیت آن گفت.

تیمسار آذرفر، پس از پایان صحبت هایش به سوی من آمد. نمی دانستم چه باید بکنم، احترام گذاشتم. او خم شد و به حالت سجده در آمد. من از شدت شرمندگی عرق کردم و سرخ شدم. روی پوتین های مرا بوسید! فرمانده گروهان به زحمت او را بلند کرد. من او را در آغوش گرفتم و گفتم: «فرمانده ما قول می دهیم که از عملیات روسفید بیرون بیاییم و پیروز شویم.» با این کار فرمانده، سربازان روحیه گرفتند؛ به طوری که اگر آزادشان می گذاشتیم، قبل از شروع عملیات به سمت آنها حمله می کردند. این حرکت ایشان آن قدر به نیروها روحیه داده بود که به قول معروف، هیچ کس کم نیاورد و همه با شوق و علاقه آماده عملیات بودند. از آن شب به بعد گرمای عجیبی در پاهای خود احساس می کنم. شاید باور نکنی، اما الان هم که از سرما دست هایم را به هم می مالم، پاهایم گرم است.

 چشم هایم را باز کردم برف به آرامی مرا در زیر خود پنهان کرده بود. برف های روی خودم را کنار زدم و بلند شدم. بهمن هم زیر برف خوابیده بود. برف های روی او را هم کنار زدم. بلند شدم و به سمت بیسیم رفتم که در زیر برف مدفون شده بود، برف ها را با دست های یخ زده ام کنار زدم بیسیم را برداشتم و الو الو کردم. صدایی از پشت بیسیم فریاد زد: «فرمانده وصل شد.» گفتم من سروان عباس رشیدی هستم. از پشت گوشی صدایی آمد: «موقعیت خود را اعلام کنید.» گفتم: «من روی قلّه ۲۵۱۹ هستم مشرف به تپه سرخی و یال کله اسب. دشمن فرار کرده، نیروی کمکی می خوایم. تعدادی مجروح و شهید این بالا داریم. صدای صلوات از آن طرف بیسیم شنیده می شد. فرمانده ما پیروز شدیم. بعد صدای نفر دیگری آمد. نیروی کمکی نزدیک شماست به دلیل کولاک شدید هنوز… باز صدای مهیبی درگوشم پیچید. گوشی را رها کردم و با دو دست گوش هایم را گرفتم…

(این خاطره بر اساس برداشتی آزاد از عملیات کربلای ۷ و فتح ارتفاعات مهم ۲۵۱۹ توسط لشکر ۹۶ ارومیه نوشته شده است.)

منبع: گردان شهادت، حمید گله داری، انتشارات سوره سبز، 1392  

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده