گردان شهادت (1) – خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس
بر فراز قلّه 2519 - قسمت اول دم دمای صبح بود و ارتفاعات به تصرف ما در آمده بود. ما به بالای قلّه 2519 رسیده بودیم. سوز سرما صورت مان را سرخ کرده بود، تا کمر تو برف بودیم. من و بهمن پشت تخته سنگی سنگر گرفته بودیم.

 صدای شلیک قطع شده بود و تنها صدای زوزه باد می آمد. صدایش کردم، اما چیزی نمی گفت. گفتم بهمن وقت خواب نیست. الان عراقی ها پاتک می زنند. هنوز نیروی کمکی نیامده و ما تنها هستیم. اما باز صدایی نیامد. سرما بدنم را کرخت کرده بود و توان حرکت نداشتم. به زحمت خودم را جم و جور کردم و غلتی زدم و به سمت بهمن رفتم. تکانش دادم صدایی ازش بلند نشد. به زحمت بلند شدم و به سمت خودم چرخاندمش، صورت و شکمش خونی بود و بر اثر سرما خون یخ زده بود. زیپ اورکتش را باز کردم تا ببینم کجایش زخمی شده. حفره هایی در سینه اش باز شده بود. زیپش را بالا کشیدم و صورتش را بوسیدم. هوا تقریباً در حال روشن شدن بود. به اطراف نگاه کردم. کسی را ندیدم. خودم را روی برف به آرامی سُر دادم تا به تخته سنگی که کمی پایین تر بود برسم، جایی که دیشب آخرین بار بیسیم چی گردان را دیده بودم. به پشت تخته سنگ رفتم. بیسیم چی هم مثل بهمن روی زمین افتاده بود. گوشی بیسیم را برداشتم و گفتم: « الو الو کسی صداى مرا می شنود؟» صدایی از پشت بیسیم آمد. گفت: «شما که هستید؟»

صدا برایم خیلی آشنا نبود و گفتم سروان عباس رشیدی هستم. بیسیم قطع شد. چند باری الو الو کردم، اما صدایی شنیده نمی شد.

بیسیم را از پشت بیسیم چی به زحمت جدا کردم و به پشت خواباندمش، پسر نازنینی بود. همیشه لبخندی بر لب داشت. صورتش را که نگاه کردم، همان لبخند برلب یخ زده اش بود. همه جا پر از برف بود و اطرافم را تپه های برفی پوشانده و همه جا یک دست سفید بود. آفتاب در آسمان نبود. ابرهای برفی در آسمان دیده می شدند. باد همچنان زوزه کشان برف ها را به آسمان بلند می کرد. به زحمت بلند شدم و به سمت تخته سنگی که بهمن بود، رفتم. اسلحه ام را برداشتم و به آرامی جلوتر رفتم. چیزی دیده نمی شد. باد برف ها را به سر و صورت من می کوبید. باز هم جلوتر رفتم. هوا تقریباً روشن شده بود. چندین جنازه عراقی هم جلوتر افتاده بود. اما از نیروهای خودی خبری نبود. باز هم جلوتر رفتم. نیروی عراقی دیده نمی شد. چندین سنگر متلاشی شده عراقی و چندین جنازه دیگر. هوا روشن شده بود و اطراف را می شد دید. در قلّه تنها بودم نه عراقی بود و نه نیروی خودی. بیسیم هم از کار افتاده و من تک و تنها بالای بلندترین ارتفاع منطقه بودم.

همرزم من خوابیده ای! صورتت پوشيده از خون است و دست و پایت پر از زخم. اطرافت برف سفید از خون گرم تو سرخ شده. گرمی خونت برف را آب کرده و لباس ارتشی ات به رنگ سرخ در آمده  و من با اسلحه ای در دست در کنارت نشسته ام.

ناگهان صدای سوت خمپاره ای از دور با زوزه باد به گوشم رسید و چرتم را پاره کرد. به سرعت خود را بر روی زمین در پشت تخته سنگ انداختم. گلوله خمپاره با فاصله زیادی از تخته سنگ منفجر شد. ترکش های سرخ آن از لابه لای برف و دود ناشی از انفجار به هر سو پراکنده شد. از ناحیه ساق پا احساس ناراحتی می کردم. دیشب ترکش کوچکی به پایم خورد، اما خیلی آن را جدی نگرفتم. الان که به زمین خیز برداشتم، روی زخم دوباره باز شد و کمی خون آمد. یاد کوله بهمن افتادم که دیشب لوازم پانسمان در آن گذاشت. به سمتش رفتم به پهلو خوابیده بود. بند کوله اش را باز کردم و دستم را داخل آن کردم و لوازم پانسمان را بیرون آوردم.

 دیشب قبل از عملیات داشت کوله اش را در سنگر جمع می کرد و من به شوخی گفتم: تو که بوی«اَلرّحمن» گرفتی و جزء شهدایی، باند زخم را برای چه برمی داری و او با لبخند گفت: «من کشته می شوم، اما تو بی ترمز هستی و همیشه مجروح می شوی. فراموش کرده ای در دوره تکاوری همیشه در هر رزمی مجروح می شدی؟» و بعد بلند خندید و من از خنده اش خندیدم. راست می گفت من در تمرینات به قول مربی بی کله بودم و جلو می رفتم، به همین خاطر بیشتر از بقیه آسیب می دیدم. در دوره تکاوری به من می گفتند: «عباس بی ترمز.»

باند پانسمان را که از کوله بهمن برداشتم، با لبخند گفتم: «راست گفتی بهمن باز هم خودم را مجروح کردم. بیا پایم رو ببند مثل دوره آموزشی!» اشک توی چشم هایم حلقه زد. دلم می خواست زار زار گریه کنم.

 ساقم را محکم با باند می بندم، فکر می کنم ترکش توی ساقم مانده. پایم سست شده. گیج و منگم نمی دانم باید چه کار کنم. یاد دیشب افتادم که به بالای ارتفاع رسیدیم. من و بهمن پشت تخته سنگی سنگر گرفته بودیم. که ناگهان صدای مهیب انفجاری از بالای سر شنیدم دیگر هیچ…

به بهمن نگاه کردم احتمالاً در اثر آن انفجار شهید شده و من از موج انفجار بیهوش شدم و شاید هم نه، اتفاق دیگری افتاده… من کجا هستم؟ باید چه کار کنم…؟!

(این خاطره بر اساس برداشتی آزاد از عملیات کربلای ۷ و فتح ارتفاعات مهم ۲۵۱۹ توسط لشکر ۹۶ ارومیه نوشته شده است.)

 

قسمت بعدی را هم در آینده نزدیک در سایت ببینید.

منبع: گردان شهادت، حمید گله داری، انتشارات سوره سبز، 1392  

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده