لبخند خاکی(2)- خاطراتی خواندنی از شوخی و خنده رزمندگان در جبهه
خوابیدن کنار آدم بی شرّ و شور آبادان بودیم! محمدرضا داخل سنگر شد. دور تا دور سنگر رو نگاه کرد و گفت: «آخرش نفهمیدم کجا بخوابم؟! هر جا می خوابم مشکلی برام پیش میاد. یکی لگدم می کنه.

یکی روم می افته. یکی…» از آخر سنگر داد زدم: «بیا اینجا، این گوشه. یه طرفت من و یه طرفتم دیوار سنگر. کسی کاری به کارت نداره. منم که آزارم به کسی نمی رسه». کمی نگاهم کرد و گفت: «عجب گفتی. گوشه ای امن و امان. تو هم که آدم آروم و بی شرّ و شوری هستی» و بعد پتوهاشو آورد، انداخت آخر سنگر. خوابید و چفیه اش رو کشید رو سرش. منم خوابیدم و خوابم برد.

 خواب دیدم با یه عراقی دعوام شده. عراقی زد تو صورتم. منم عصبانی شدم. دستمو بردم بالا وداد زدم «یا ابوالفضل علی» و بعد با مشت، محکم کوبیدم تو شکمش، همین که مشتو زدم، کسی داد زد: «یاحسین!» از صداش پریدم بالا. محمدرضا بود. هاج و واج و گیج و منگ، دور سنگر رو نگاه می کرد و می گفت: «کی بود؟! چی شد؟!» مجید و صالح که از خنده ریسه رفته بودند، گفتند: «نترس؛ کسی نبود، فقط این آقای

آروم و بی شرّ و شور، با مشت کوبید تو شکمت.»

آبروی مارو بردید…

مقر آموزش نظامی بودیم! بعد از عملیات کربلای ۵، جغله های جهادو بردن برای آموزشی نظامی، گفتند لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم. شاممونو خوردیم. کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم. ساعت دوی نصف شب بود که پاسدارا با یه سرو صدای عجیب و غریب ریختند داخل سالن هر چه گاز اشک آور داشتند، زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند، اما کسی کَکِش هم نگزید. این قدر گلوله ی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر! بلند شو! پاشوا» فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداختن پایین و هلشان دادن بیرون. منصور داد زد: «چرا می زنید؟! چرا هل می دید؟!» یکی شون داد زد: «خب! برید بیرون آبرومون رو بردید. مثلا اومدین آموزش نظامی؟!» هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، در حالی که می خندید رو به دیگران کرد، گفت: «فایده ای نداره، بریم، اینا آدم بشو نیستند» و آنها رفتند و ما تا صبح خندیدیم.

جشن پتو…

فاو بودیم! بچه ها سنگر رو گذاشته بودند رو سرشون. که یوسفی گفت: «اومد! ساکت باشین!» علیرضا، پتویی برداشت و دوید. ایستاد دمِ در سنگر، یوسفی دوباره اومد و گفت: «حالا میاد.» لحظه ای گذشت. صدای پای کسی اومد که پیچید داخل راهروی سنگر. سعید برقو خاموش کرد. سنگر، تاریک تاریک شد. صدای پا نزدیک تر شد. کسی داخل سنگر شد. علیرضا داد زد: «یا علی! او پتو رو انداخت رو سرشو کشیدش وسط سنگر. بچه ها گفتند: «هورا!» و ریختند روش. می دویدن و می پریدن روش. می گفتند: «دیگه برای کسی جشن پتو می گیری؟ آقا محمدرضا!»

 لحظه ای گذشت، اما صدای محمدرضا درنیومد. سعید برقو روشن کرد و گفت: «بچه ی مردمو کشتید!» و بچه ها رو یکی یکی کشید عقب. کسی که زیر پتو بود تکونی خورد. خسروان گفت: «زنده است بچه ها». دوباره بچه ها هورا کردند و ریختند روش. جیغ و داد می کردند که محمدرضا داخل سنگر شد. همه خشک شون زد. نفس ها تو گلومون گیر کرد. همه زل زدند به محمدرضا ونمی دونستند چی بگن وچی کار کنند که محمدرضا گفت: «حاج آقا حجتی اومد توسنگر و شما این قدرسروصدا می کنید. از فرمانده هم خجالت نمی کشید؟!» حرفش تمام نشده بود که همه یک متر رفتند عقب. چیزی نمانده بود که همه سکته کنیم. گیج و منگ نگاه هم می کردیم، که حاجی از زیر پتو اومد بیرون و از سنگر خارج شد.

 

منبع: خردنامه همشهری، ویژه نامه پایداری، شماره 150 

استخراج و تنظیم: ستوان دوم وظیفه محمد اوحدی لواسانی؛ زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده