لبخند خاکی(1) – خاطراتی خواندنی از شوخی و خنده رزمندگان در جبهه
نه مرخصی نه آجیل! جنگ با همه ی خشونت و شقاوتش دارای لحظات شیرین و خاطره آفرینی است که تا مدتها در ذهنباقی می ماند. در هشت سال دفاع مقدس که رزمندگان با روحیه ای بالا برای دفاع از وطن و انجام وظیفه ی جهادی خود در جبهه ها حاضر می شدند این شوخ طبعی ها نمود زیادی داشت، شوخی ها و خنده های روحیه بخشی که امروز مایه نگارش فیلمنامه ها و داستان های زیادی است.

بشکنِ این دستام

شلمچه بودیم. پیرمرادی با آب و تاب ساکاشو بست. لباسشو پوشید. هرچی خوراکی و آجیل داشت بین بچه ها تقسیم کرد. مهربون شده بود و سربه زیر. هی از بچه ها حلالیت می طلبید؛ تا رسید به من گفت: «خیلی شهر نمی مونم زود میام! شهید نشو تا من بیام!» فرمانده گفت: «پیرمرادی زود باش!» پیرمرادی چایی شو سرکشید. ساکشو برداشت و گفت: «بچه ها حلالم کنید! خوبی ای، بدی ای ، دیدید حلالم کنید هر چند حقتون بوده» و رفت دم سنگر.

آقای قیصری اومد دم سنگر و گفت : «این چیه؟» گفت : «ساک برای چی؟» گفت: «خب، می خوام برم مرخصی». گفت : «کی گفته تو بری مرخصی؟!»

گفت:«حاج عباسعلی گفته». زد زیر خنده و گفت: «تو رو که نگفته!». تیز به فرمانده نگاه کرد و گفت: «اِه! پس کیو گفته!»

فرمانده گفت: «ابراهیمی رو گفته. ننه بزرگش فوت کرده، باید بره. برو برو ساکتو بذار سر جاش و آماده شو می خوایم بریم خط.»

پیرمرادی کمی سرشو خاروند و بعد زد تو سرش وگفت: «خاک به سرم شد.» بعد رو به آسمون کرد و گفت: «ای خدا چرا! چرا! چرا!» و نشست.

بچه ها گفتند: «حاجی بذار بره، غصه اش شده!»

پیرمرادی رو به بچه ها کرد و گفت: «نه! غصه ام از اینه که جو گرفتم. مهربون شدم و هر چی آجیلو خوراکی داشتم، دادم به شما کوفت کردید.»

و بعد زد رو دستش و گفت: «بشکنِ این دستام». ساکاشو پرت کرد تو سنگر و از خنده ریسه رفت.

 

عملیات گرازگیری و آشپز بیچاره

 نزدیک به کارون بودیم! شام که خوردیم اکبر کاراته گفت: «بچه ها بریم گرازو بگیریم!» و بعد، از سنگر رفت بیرون. بچه ها هم رفتند تا اکبر رو در گرازگیری همراهی کنند. نزدیک آشپزخونه بودیم که صدای آه و ناله شنیدیم. اکبر گفت: «صدای گراز بی زبونه» و دوید طرف گودال. نزدیک گودال که رسیدیم صدای آدمی رو شنیدیم. ایستادیم و خوب گوش کردیم. صدای آشپز بود. رفتیم جلوتر و درست گودالو نگاه کردیم. خود آشپز بود. اکبر کاراته قاه قاه خندید و گفت: «تو اینجا چیکار می کنی؟»؛ آشپز داد زد: «آمده ام سرِ تو رو ببرم! کله شق!».

 خواسته بود استخون ها رو بریزه کنار آب، افتاده بود تو گودال. جیغ و داد می کرد و می گفت: «اکبر کاراته! اگه دستم بهت نرسه! خودم می اندازمت جلوی گرازها تا درسته قورتت بدن. چرا بِر و بِر منو نگاه می کنید؟! بکشیدم بالا، مُردم!»

 اکبر کمکی که نکرد، هیچ، گفت: «اینم نشد گرازگیری» و رفت.

 

 

منبع: خردنامه همشهری، ویژه نامه پایداری، شماره 150 

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار؛ زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده