مثل روزهای اول- خاطرات خلبان جانباز سید داود فرهادی-بخش سوم
به محض آن که خواستیم وارد ده بشویم بیست و پنج شش نفر مسلح با کلاش ریختند دور و بر ما....گفتیم: «دیگر آخر خط هستیم خداحافظ».در عرض چند ثانیه قبل از آن که ما بتوانیم حرفی بزنیم افراد مسلح دست ها، دهان و چشم هایمان را بستند.......

و ما را گذاشتند سینه ی دیوار خودشان هم روبروی ما به خط دشتبان نشستند و شروع کردند به گلنگدن زدن یکی می گفت آن جا را بزن یکی می گفت پایش را بزن.

چند دقیقه ای به این اضطراب که می خواهند به طرفمان تیراندازی کنند گذشت تا اینکه یکی از اینها آمد دستم را از پشت گرفت ببیند بسته هست یا نه؟

همین طور که داشت طناب را وارسی می کرد توان باقیمانده ام را جمع کردم و گفتم: «اشتباه نکن ما ایرانی هستیم».

اما او صورتم را به دیوار فشار داد و گفت: «خفه شو خیلی حرف می زنی».

با این حرکت درد شدیدی در بدنم پخش شد و دیگر نتوانستم سر پا بایستم بی اختیار سرخوردم و پائین دیوار نشستم این کار من باعث شد دست از گلنگدن کشیدن بردارند و یکی از آنها با عصبانیت طرف ما آمده از پشت گردن لباس پرواز من را گرفت و در حالیکه من را به زور بلند می کرد گفت: «کی به تو گفت بنشینی؟».

گفتم: «من کمرم مجروح است نمی توانم بایستم».

و از فرصت استفاده کردم و پرسیدم: «در بین شما رسول پرندی هست؟».

او هم دوباره من را بلند کرد و کوبید به دیوار اما چند لحظه بعد جلو آمد و پرسید: «با رسول پرندی چکار داری؟».

من که فکر می کردم کارمان تمام شده با بی حوصلگی جواب دادم: «به تو چه؟ مگر تو رسول پرندی هستی؟».

او گفت: «بله من رسول پرندی هستم».

این بار کمی انرژی گرفتم و گفتم: «من که چشم هایم بسته است و می بینی چه وضعی دارم، از کجا باید بدانم که تو رسول پرندی هستی؟».

رسول این بار من را به طرف خودش برگرداند و چشم هایم را باز کرد بعد هم کارت کمیته اش را نشانم داد و گفت: «من رسول پرندی هستم».

برای یک لحظه دیگر کنترل رفتارم را از دست دادم و شروع کردم به فحاشی و داد زدم: «مرتیکه من دارم به تو می گویم ما ایرانی هستیم و تو یک ربع است با اعصاب ما بازی می کنی؟».

رسول که حسابی جا خورده بود من را در آغوش گرفت و گفت: «من را ببخش».

و بعد هم همین طور که دست ها و چشم های علی را باز می کرد توضیح داد روز گذشته گروه او توانسته اند یک هلی کوپتر عراقی را بزنند و فکر کردند ما خلبان های همان هلی کوپتر هستیم.

پس انفجار هلی کوپتر دشمن کار این ها بود. من که از همان زمان می خواستم بدانم تیراندازی از طرف چه کسانی انجام شده گفتم: «مرد حسابی هلی کوپتر جلوئی را ندیدی که منفجر شد و سوخت؟».

و با توضیحات رسول متوجه شدم آنها بعد از اینکه من و علی داخل درخت پنهان شدیم به منطقه رسیدند و بالای سرمان کمین زدند. دوستان رسول مقداری آب آوردند تا ما لایه ضخیم دود و خون خشک شده و خاک را از صورتمان بشوییم. من که دیگر نمی توانستم بایستم فقط روی زمین دراز کشیدم تا شاید کمی از کمر دردم کاسته شود. در این فاصله آنها هم به مردم اطلاع دادند که برای کمک بیایند چند دقیقه ای نگذشته بود دیدیم تعدادی زیادی زن و مرد و بچه با همان لباس های محلی شان هلهله کنان دور ما را گرفتند و هر دو نفرمان را روی دست بلند کرده به حسینیه روستا بردند، این همه ابراز احساسات برایم خیلی جالب بود گرچه از شدت درد تقریبا به حالت بیهوشی بودم مردم گوسفندی هم جلوی پایمان سر بریدند و با همان روش مرسوم خودشان خون گوسفند را به صورت ما مالیدند، دیگر قیافه مان واقعأ دیدنی شده بود. با آرام شدن سر و صداها رسول سراغ من آمد و پرسید: «شما از کجا من را می شناختی؟».

من هم ماجرای پیرمرد را برایش تعریف کردم و بعد گفتم: «ماندن ما در این جا اصلاً به صلاح مردم نیست. اگر می توانی ما را زودتر به نیروهای خودمان در کوه اعظم پناه برسان. رسول گفت: «امشب استراحت کنید فردا می رویم».

اما با سابقه ای که ما از رفتار منافقین و نیروهای عراقی داشتیم می دانستیم برای پیدا کردن دو خلبان ایرانی حاضرند تمام مردم روستا را قتل عام کنند و از رسول خواستیم هر طور هست وسیله ای برای بردن ما جور کند.

رسول که قانع شده بود به مردم گفت هر کس بنزین دارد بیاورد تا نیسان را روشن کنیم و در این فاصله هم روی کفی نیسانش یک تشک ابری انداخت تا من بتوانم دراز بکشم.

مردم روستای چاله بک آن روز تا توانستند به ما محبت کردند یادم هست با استکان و شیشه هر چه بنزین در باک موتورهایشان بود آوردند تا باک نیسان پر شود و رسول بتواند قبل از تاریکی هوا ما را به محل امن برساند.

با آماده شدن خودرو من روی تشک دراز کشیدم، علی هم بالای سرم نشست و رسول همراه برادرش داخل کابین نشسته و در بین بدرقه مردم از روستا خارج شدیم اما قبل از رسیدن به کوه اعظم پناه دائم نگران بودم و فکر های مختلفی به ذهنم می رسید. می دانستم منافقین چه وحشتی از خودشان بین مردم منطقه انداخته اند و با کسانی که قصد کمک به رزمنده ها را داشته باشند چه رفتاری می کنند همه این ها باعث می شد نتوانم به رسول اعتماد کنم اما زمانی که چشمم به پرچم جمهوری اسلامی بر فراز کوه اعظم پناه افتاد نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم.

ما به ورودی شهر اسلام آباد رسیده بودیم اما نیرو های سپاه به کسی اجازه ورود نمی دادند و باید از کمربندی شهر می رفتیم. رسول خودرو را نگه داشت و پیاده شده طرف ما آمد و گفت: «اگر شما خودتان را معرفی کنید شاید بتوانیم داخل شهر برویم».

که همین طور هم شد.

وقتی وارد شهر اسلام آباد شدیم تازه پی بردیم چرا نیرو های سپاه نمی خواستند به ما اجازه عبور از شهر را بدهند.

صحنه هایی که آن روز از قتل عام مردم و قساوت دشمن در اسلام آباد دیدم با هیچ کدام از تصاویری که 9 سال گذشته در کردستان شاهدش بودم قابل مقایسه نبود. زمان رسیدن ما بیمارستان شهر هنوز در آتش می سوخت و جنازه تعدادی از بیماران و پرسنل را دیدیم که به دیوار های اطراف آویزان شده و زیر پایشان آتش روشن بود.

نیرو های سپاه و بسیج داشتند به سرعت جنازه ها را جمع و خانه ها را پاکسازی می کردند. تعداد زیادی جنازه زنان و دختران کشته شده دشمن را هم در یک جا انباشته کرده داشتند با چادر برزنت کامیون روی آن ها را می پوشاندند. از ما هم خواستند هر چه زودتر از شهر خارج شویم. رسول به طرف پمپ بنزین رفت و در آنجا هم با منظره وحشتناک دیگری روبرو شدیم. تعداد زیادی خودروی شخصی مقابل پمپ بنزین صف کشیده بودند و دشمن با تانک از روی آنها رد شده بود. تا چشم کار می کرد بدن های له شده زن ها و بچه های مردم شهر بود اگر این صحنه ها را با چشم نمی دیدم شاید هرگز نمی توانستم باور کنم کسی حاضر باشد مرتکب چنین جنایاتی بشود آن هم در قبال هموطنان خودش. از اسلام آباد که خارج شدیم به گردنه حسن آباد رسیدیم و مسیرمان را به سمت گردنه چهارزبر ادامه دادیم.

از آن طرف 24 ساعت قبل بچه های امنیت پرواز از لاشه هلی کوپتر عکس برداری و به خانواده هایمان اعلام کرده بودند که ما بر اثر سقوط هلی کوپتر به شهادت رسیده ایم. از طرف ستاد کل هم مسئولینی مانند آقای رفسنجانی، آقای میرسلیم، آقای کروبی و خیلی افراد دیگر برای شرکت در مراسم تشییع به کرمانشاه آمده بودند.

آن زمان همسرم در تهران بود که بلافاصله بعد از شنیدن خبر خودش را به کرمانشاه رساند اما از آن جا که می دانست پدرم در بیمارستان بستری است ترجیح داد تا روشن شدن ماجرا چیزی به آنها نگوید و خودش به تنهایی به کرمانشاه آمد. خانواده علی میلان هم که ساکن کرمانشاه بودند و خودشان را به پایگاه رساندند. در این مدت یک شبانه روز منطقه تثبیت و پاکسازی شده بود و مسئولین پایگاه می خواستند بدون حضور ما مراسم تشییع برگزار کنند.

در این بین ما هم رسیدیم به گردنه چهارزبر و حسن آباد که دیدیم یک هلی کوپتر از سمت کرمانشاه دارد به سمت حسن آباد می رود. من به میلان گفتم: «هلی کوپتر خودی است علی جان ضرر ندارد یک دستی تکان بدهید شاید ما را ببینند و بنشینند. ارتفاعشان هم زیاد بالا نیست».

علی هم به رسول و برادرش گفت خودرو را نگه دارند و هر سه نفر پیاده شده شروع کردند به دست تکان دادن و علامت دادن خلبان هلی کوپتر با دیدن آنها سرعتش را کم کرد و آمد کنار ما روی زمین نشست با پیاده شدن خلبان او را شناختم محمدی بود یکی از شاگردان گروه خودم او هم من را شناخت و با حیرت پرسید: حاجی شما زنده هستید؟

جواب دادم: «مگر قرار بود بمیرم؟».

محمدی گفت: «ما داریم در پایگاه شما را تشییع می کنیم».

و به این شکل ما از رسول جدا شدیم تا با هلی کوپتر برگردیم پایگاه. خلبان بعد از بلند شدن از زمین به برج مراقبت اعلام کرد: «من دارم پرستو های گمشده را می آورم».

اما نگفت که ما زنده هستیم و با اعلام خبر، آقای رفسنجانی خواستند مراسم متوقف شود تا بتوانند جنازه ها را تشییع کنند.

با این شرایط هلی کوپتر به پایگاه رسید و داخل ترمینال نشست، ما را سوار آمبولانس کردند تا به واحد عملیات پایگاه ببرند اما اتفاق جالب این بود که هیچ کس نمی دانست من و علی میلان شهید نشده ایم، اولین نفری که در آمبولانس را باز کرد و دید ما با چشمان باز به او نگاه می کنیم از ترس در را بست و رفت نفر دوم و سوم هم همین کار را کردند تا نوبت به سهراب شهدادی از پرسنل ارباب جمعی عملیات پایگاه رسید. به محض آن که سهراب در آمبولانس را باز کرد داد زدم: «ما زنده ایم فرار نکن».

او که مانند چند نفر قبلی حسابی جا خورده بود گفت: «ما داریم شما را تشییع می کنیم». از طرف دیگر همسر من به همراه همسر و فرزندان علی که طاقت نداشتند منتظر رسیدن آمبولانس بمانند، خودشان را به ترمینال رسانده بودند و در فاصله ای که سهراب با بی سیم به بقیه اعلام کرد ما زنده هستیم، آنها هم با خبر شدند و به طرف آمبولانس آمدند اولین کسی که در را باز کرد همسر علی بود، در حالیکه به پهنای صورتش اشک می ریخت و نمی دانست بخندد یا گریه کند. فقط جلو آمد و بی اختیار دستانش را به طرف علی دراز کرد اما علی که خودش هم به شدت متاثر شده بود به من که هنوز روی تخت آمبولانس دراز کشیده بودم و توان حرکت نداشتم اشاره کرد و گفت: «از داود تشکر کن، او من را از هلی کوپتر بیرون کشید».

همسر علی با شنیدن این جمله خودش را روی پا های من انداخت. دیگر اشک مسیر نگاه همه مان را پوشانده بود من فقط گفتم: «خواهر بلند شو».

با رسیدن فرزندان علی و همسر من دیگر کسی در اطراف آمبولانس باقی نمانده بود که بتواند جلوی گریه اش بگیرد.

سال ها از آن روز ها گذشته، همسر من و همسر علی هر دو از دنیا رفته اند1 اما خاطره آن روز و آن لحظات هیچ وقت برایمان کهنه نمی شود و هر بار یادآوری اش چشمانم را خیس می کند.

بعد از اعلام خبر بازگشت ما به پایگاه مراسم تشییع به مراسم استقبال تبدیل شد و در کمترین زمان اقدامات اولیه پزشکی انجام گرفته و سپس ما را به بیمارستان 577 کرمانشاه فرستادند اما به درخواست خودمان اجازه ندادند خانواده هایمان همراهمان باشند، آن ها در طول 24 ساعت قبل سختی زیادی را به دوش کشیده بودند و صلاح نبود از وضعیت نامناسب جسمی ما اطلاع بیشتری به دست آورند. پای علی را در همان بیمارستان گچ گرفتند و او توانست به خانه اش برگردد اما ستون مهره های من شرایط خطرناکی داشت و ممکن بود به نخاعم آسیب جدی وارد شود به همین دلیل همراه دو پرستار به بیمارستان خانواده تهران اعزام شدم و در آنجا طبق تشخیص پزشک تمام بدنم از گردن تا پا را گچ گرفتند. با این حال همسرم راضی نشد بیشتر از یک روز در بیمارستان بمانم و با مسئولیت خودش من را به خانه برد و در طول ماه های درمان بهتر از هر پرستاری از من مراقبت می کرد، به خصوص دو ماه اول بعد از سانحه که هوا به شدت گرم و شرایط من حساس بود، برای لحظه ای نمی گذاشت احساس ناراحتی کنم در حالیکه خودش هنوز از عوارض موج گرفتگی رنج می برد. آن زمان اوضاع بیماری پدرم هم رو به وخامت گذاشته بود و همسرم علی رغم مشغله زیادی که در نگهداری از من داشت، پدرم2 را هم به پیش خودمان آورده هم زمان از هر دوی ما پرستاری می کرد.

پس از نه سال خدمت در کردستان و جبهه جنوب این اولین دفعه بود که دچار سانحه کلی می شدم و به خواست خدا زمانی به درجه جانبازی نائل آمدم که داستان جنگ هم به سطر های پایانی اش رسیده بود. این روز ها با مرور خاطرات آن دوران هر بار یاد شهید حسین فرزانه می افتم که مانند من از کاروان شهدا جا نماند. حسین اهل ماسال بود و با لهجه غلیظ گیلکی صحبت می کرد گاهی که در جمع همزمان ایستاده بودیم و او را می دیدیم که طرف مان می آید همه با هم صدا می زدیم: حسین جان.

او هم پر انرژی جواب می داد: کربلا.

شهید فرزانه بسیار شوخ طبع و شاد بود آخرین نوبتی که با او هم پرواز شدم دستور رسیده بود پایگاه کرمانشاه را تخلیه کنیم و به پایگاه شهید نوژه برویم. آن روز حسین کمک خلبان من بود در مسیر بازگشت نزدیک اسدآباد که رسیدیم حسین با همان لحن همیشگی و تکیه کلام های خاص خودش از سیستم ارتباط داخلی من را صدا زد و گفت: «داود جان فهمیدی چی شد؟».

من هم ادایش را تقلید کردم و جواب دادم: «نه نفهمیدم».

حسین آهی کشید و گفت: «جنگ تمام شد، شربت به ما نرسید».

من که فکر کردم دارد باز هم شوخی می کند با خنده گفتم: «نگران نباش برای تو کنار گذاشته اند».

چند روز بعد در سی و یکم تیر 67 که عراق دست به حمله ای سراسری زد تا شرایط را برای لشکرکشی منافقین آماده کند. حسین به عنوان کمک پرواز همراه سرگرد مجید عقیقی روان در مسیر پرواز به سمت قرارگاه غرب مورد حمله دشمن قرار گرفت، بر اثر این حمله یک تیر کالیبر کوچک از شیشه کاناپی عبور کرده به چانه حسین اصابت کرد و تا شقیقه اش بالا رفت همین تیر باعث شهادت او شد، سرگرد عقیقی روان که چند لحظه بعد از سانحه متوجه می شود گردن حسین کج افتاده و حرکتی ندارد. شهید حسین فرزانه پیش از تمام شدن جنگ توانست از شربت گوارای شهادت بنوشد.

 

پا نوشته ها :

1-همسر من و همسر علی میلان به فاصله دو ماه از هم در سال 81 از دنیا رفتند.

2-پدرم سال 1369 از دنیا رفت.

 

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، سال 1394

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده