ستون نجات خاطره ای از خاطرات شهید صیاد شیرازی
روی سنگلاخ جاده، مدام بالا و پایین می شویم. صدای خر خر بیسیم قطعی ندارد. دو روز گذشته است و ما فقط چند کیلومتر جلو رفته ایم. جاده کوهستانی کردستان است و کمین های پشت هم منافقین. می دانم نباید انتظار سرعت عمل داشته باشم، ولی این طور هم که نمی شود. باید ستون نظامی به بوکان برسد یا نه؟! تریلر مهمات اول را رد می کنم. دشمن باید کور باشد که تریلر به این بزرگی را توی جاده نبیند.

به محمد کاظم بیسیم می زنم که:

چرا راه نمی رید ! بجنبید.

منتظر جوابش نیستم. وسط ستون هستم و حنجره ام درد گرفته. تا تریلر مهمات دوم، پنج شش تا ماشین فاصله دارم. صلوات می فرستم که آرام تر شوم. بیسیم چی، گوشی را به سمتم می گیرد. محمد کاظم پشت بیسیم است و می گوید:

جناب سرهنگ! جلو نمی رن. چه کارشون کنم؟

سر تکان می دهم و نفسم را می خورم. به کسانی که در بوکان و بقیه شهر ها چشم به راه ستون نجات هستند، فکر می کنم. صدایی جز موتور نیست. این هم که صدای خودمان است. دو طرفمان سینه کش تپه است و درخت. به راننده اشاره می کنم:

برو

ته ستون عقب افتاده. به سرعت از کنار نفربرها و تریلر مهمات رد می شوم. راننده تریلر، سیگار را بین انگشتانش پنهان کرده است. از تویوتا که می گذرم، صدای ترمزها بلند می شود.

فریاد می زنم:

چرا وایسادین…؟!

گوشی بیسیم روی گوشم است، کسی جواب نمی دهد! دوباره فریاد می کشم. محمد کاظم آن سوی خط است. می پرسم:

محمد کاظم!… چرا وایسادید؟…

نمی دونم جناب سرهنگ !

یعنی چی! چه خبره؟

به فرمان ماشین می زنم. روی جاده برای دور زدن جیپ در کنار نفربر، جا نیست. راننده ام گاز می دهد و سر ماشین را روی یال تپه می کشاند و همان جا دور می زند. هنوز گوشی بیسیم روی گوشم است. به راننده اشاره می کنم:

برو… برو…

دستم را روی دهنی گوشی بیسیم می گذارم و به راننده می گویم:

گازشو بگیر… تندتر. بریم سر ستون.

توی گوشی فریاد می کشم:

محمد کاظم … ببین چه خبره !

گوش تیز کرده ام که صدای انفجار تانک ها را بشنوم… نه شلّیکی… نه سوت خمپاره ای… هیچ صدایی جز موتور ماشین های ما که توقف کرده اند و فریادهای من و دو سه تا فرمانده دیگرم نیست. دوباره می گویم:

محمد کاظم! کمین که نخوردیم؟

نه! فقط ماشین هامون وایستادن. این جام خبری نیس.

تا به سر ستون برسیم، نه تیری، نه تفنگی!

محمد کاظم پیاده شده. می ایستم.

چه خبره؟ پس دارین اینجا چه کار می کنین؟

جناب سرهنگ صیاد! نمی دونم چه خبره.

برو… برو…

راننده دیگر خودش می داند که باید راه بیفتد. حرفم تمام نشده که چند متری از محمد کاظم دور شده ایم. به اولین تانک سر ستون می رسیم که خاموش کرده است. به راننده می گویم:

چرا وایسادی ؟

سکوت می کند و مشتش را محکم تر به هم می فشارد. نوک سیبیل های نازکش را می خورد.

این بار جدی تر و خشن تر می پرسم:

چرا وایسادی ؟

می ترسم!

من هم از همین می ترسم. از ترسیدنشان می ترسم. می پرسم:

چرا؟

-شاید کمین باشه. مگه نمی بینید! اگه یهو زدن…!

جایی برای سخنرانی از عزت مرگ و ذلت زندگی و …نیست. محکم می گویم:

نترس… همه با همیم. ستون نظامی که یکپارچه باشه، جرأت نمی کنن. مگه…

جناب سرهنگ صیاد! اگه می تونین خودتون بیفتین جلو!

کارش از تنبیه و توبیخ انضباطی گذشته.

می گویم:

ستون اگه بی فرمانده بشه…

سرش را پایین می اندازد. گوشی برای شنیدن ندارد. قدرت ترس او قوی تر از همه دلایل دنیاست.

اگه می تونین خودتون برید جلو.

باشه. روشن کن بریم.

دستش به سوئیچ نمی رود. منتظر است. سوار جیپ می شوم. بیسیم یک بند خر خر می کند. به راننده خودم اشاره می کنم:

  بریم.

ما که راه می افتیم. پت پت تانک هم بلند می شود. کنارش حرکت می کنیم. به راننده ام می گویم:

  سریع تر.

نیم خیز می شوم و با دست به راننده تانک و بقیه اشاره می کنم که «بیایید». نمی خواهم چندان سرعت بگیرند. تانک ها سنگلاخ جاده را آرام می کوبد. صد متر هم جلوتر نرفته ایم. چشمم به تپه هاست و گوشم به بیسیم

کمی جلو می افتم. به اندازه سه چهار متر. توکّل می کنم و چشم ها و گوش هایم را بازتر. مرتضی پشت بیسیم می گوید:

فاصله سر و ته ستون زیاد شده.

مرتضی را ته ستون گذاشته ام. چشم و گوشم است. می گویم:

مرتضی! راهشون بنداز خب!

حرفی می زنین! گوش نمی دن.

می دانم که باید خودم باشم. دوباره به فرمان ماشین می زنم و به عقب اشاره می کنم. راننده می فهمد که باید برگردیم. پشت بیسیم به مرتضی می گویم:

نذار عقب بمونن… فاصله بیفته، ستون از دست رفته…

مرتضی را قطع می کنم. محمد کاظم را می گیرم. محکم می گویم:

همین طوری سر ستون را داشته باش. نه تندتر نه آهسته تر تا برم ته ستون را حرکت بدم.

بر می گردم. دو طرفمان تپه است و بالای تپه ها هم درختچه. گوشم به هر صدایی که از بالای تپه بلند شود، واکنش دارد. پرواز کلاغ هم، گوش مرا به سوی خودش می کشد. به ته ستون نرسیده ام که باز محمد کاظم پشت بیسیم فریاد می زند:

یکی باید اینارو نگه داره. میخوان زودتر برسن… ترسیدن.

بین سر و ته ستون فاصله زیاد تر شده. زیر لب به خودم انگار می گویم:

نه به اون وقت که نمی رن، نه به حالا که تند می رن.

تقریباً انتهای ستون هستم و به یک یک راننده ها اشاره می کنم. شاید هم دستور می دهم که زودتر… زودتر.

صدای رگبار بلند می شود. یک آن قلبم می ایستد. وقتی برای سکته کردن ندارم. از جیپ، پیاده می پرم. تا ماشین دور بزند، من به سمت نفربر های جلویی دویده ام.

دشمن از دو طرف روی جاده دید دارد. ستون نصف شده ما هم که در این کوهستان های کردستان، آماده یک لقمه شدن است. جایی برای تکان دادن ماشین ها نداریم. جاده، مارپیچ خورده است و دورمان هم سینه کش تپه است و بوته زار.

از همان بالا شلیک می کنند. بچه ها روی زمین می خوابند. دو تا از جیپ ها آتش گرفته اند. فریاد می زنم.

 نیرو ها به زمین چسبیده اند. کسی شلیک نمی کند. خودم می زنم؛ بالای تپه را نشانه می روم و شلیک می کنم. نیرو ها به زمین میخ کوب شده اند. داد می زنم:

چوب که دستتون نیست! بزنید…

کسی نمی شنود. همه دراز کش زیر ماشین ها و روی زمین افتاده اند و این ها که بخاری ازشان بلند نمی شود. به سرگرد آریان می گویم:

چند نفر با من بیان …

کسی بلند نمی شود. می گویم:

باید از تپه بریم بالا و حمله کنیم.

نمی شنوم په جوابی می دهد. به سمت نفربر می دوم و فریاد بلند تری می کشم:

چند نفر با من بیان …

کسی بلند نمی شود. می گویم:

ده تا داوطلب پیدا بشه با من بیاد بالای تپه.

بین ستون من! چهار نفر پیدا می شوند. بقیه هنوز به سنگلاخ های زیر ماشین ها چسبیده اند. التماس و تمناهای من فرمانده هم کارگر نیست. وقتی ترس بیاید، نیروی آموزش دیده هم ممکن است پا بلرزاند. وای به اینها که بیشترشان نیروی مردمی اند.

با همان چهار نفر به تپه می زنم. یا علی ام را آن قدر بلند فریاد می کشم که خودم قوت قلب می گیرم.

خمپاره ها یشان، ماشین های ما را نشانه گرفته و یکی یکی به آتش می کشند. ما که روی تپه ظاهر می شویم، رگبارشان را به سوی ما می گیرند. زیگ زاگ می دویم و شلیک می کنیم. هم از بالای سر می زنند هم از پهلوها. هر چهار نفر نیرو پشت سرم هستند الله اکبر می گویم. جواب می دهند. رگبار بهمان می بندند. الله اکبر می گوییم. این بار جواب، بیشتر از صدای چهار نفر است . سر بر می گردانم. چند نفر دیگر هم از تپه بالا می آیند و جواب می دهند. بالای تپه و درختان را به گلوله می بندیم . صدای فریادهایی بلند می شود. می دانم چندتایی را زده ایم. به تپه های پشت سرم نیم نگاهی می اندازم. آریان هم چندتایی را با خود برده و روی تپه هستند. فریاد می زنم و جلو می روم. با آرپیجی و رگبار و نارجک و هر چه که بشود، به بالای تپه رسید. چندتایی از نیرو ها به زمین افتاده اند. رگبارها از روی ستون به سمت ما کشیده شده. بالای تپه رسیده ایم. پشت درختچه ها می شود پناه گرفت. صدای شلیک های شان دورتر شده. از بالای تپه به موازات ستون جلو می رویم و جواب گلوله را با گلوله می دهیم. از پایین تپه، نفرات بیشتری بالا می آیند. شلیک های دشمن دورتر شده. به موازات ستون، روی تپه نیروهای خودمان هستند. آریان هم تپه مقابل را گرفته. هیچ جنازه و نشانه ای از دشمن نمانده. یعنی نگذاشته اند که باقی بماند. کنار سنگرهای انفرادی کاغذی برایمان گذاشته اند. بازش می کنم: (( سرهنگ شیرازی! با پنج هزار چریک محاصره شدی؛ ولی تو صد نفر سرباز هم نداری. اگر تسلیم نشی، فردا صبح سر خودتو و سربازات رو برای خمینی می فرستیم.))

کاغذ را تا می کنم ودر جیبم می گذارم. سجده می کنم. هنوز از سجده شکر سر بر نداشته ام که سروان ناصر آراسته کنارم می ایستد و می گوید :

خبر خوشی بود؟

نه! یادداشت ضد انقلابه.

سکوتش همان چرای بلندی است که محمد کاظم و بقیه هم  می خواهند به زبان بیاورند.

می گویم :

خدارو شکر که خودشون راحت اومدن جلو و ما رو به زحمت ننداختن که پیداشون کنیم. با این کسری مهمات که داریم هر نفر یک گلوله سهمش می شه که نباید خطا بزنیم.

آراسته خنده اش را خورده بود. چین های دور لبش را دیدم. تپه را در دست داریم. درخت ها زیر آتش خمپاره، آتش گرفته بودند و می سوختند. غروب بود و دیدم کم. نیروها را به دفاع دورتادور وا داشتم. به رفیعی سپردم که حواسش باشد که نیروها هوشیار باشند.

زخمی و شهید زیاد داشتیم. ماشین و ادوات زیادی از دست داده بودیم. بیشتر نگران زخمی ها بودم. برای برگرداندنشان بالگرد درخواست کردم. فردا اول صبح باید بالگردها می آمدند. پنج نفر را فرستادم که جایی برای فرود بالگرد پیدا کنند. بین زخمی ها گشتم. نمی دانم کی زخمی شده، کی شهید و کی سالم مانده. همان سرباز بلوچی که زودتر و قبل از همه دنبالم راه افتاد و از تپه بالا آمد، حالا به درخت قطع شده ای تکیه داده بود. به سمتش رفتم. زیر لب چیزی می گفت. پرسیدم :

خوبی ؟

خندید. اسلحه را به خودش بسته بود .

چرا اسلحه را به خودت بستی؟

جناب سرهنگ! دستمون دیگه به دردمون نمی خوره.

به کتفش نگاه می کنم. دستم را به سمتش دراز می کنم. صورتش را از درد به هم می کشد. کتفش خیس خون است.

زخمی شدی که!

ما خوبیم. شما نگران نباشید. جناب سرهنگ!

چیزی برای گفتن ندارم. بیسیم چی دنبالم می گردد. خبر می دهند که فردا شصت نفر نیرو برایمان می فرستند. تاریک شدن هوا، نیرو های خسته را به سمت خواب می کشاند. باید به رفیعی و علی اکبر بازهم گوشزد کنم که حواسشان را جمع کنند. گروهی را که برای پیدا کردن جای بالگرد فرستاده بودم برگشته اند. همراهشان می شوم تا ببینم چه کرده اند. باید از حلقه نگهبانی خودی که دور تا دور ستون گذاشته ام، رد بشوم. رفیعی هم در سنگر بچه هاست. صدایش از سنگر می آید که می گوید :

الف و لامش ناخواناست .

می ایستم . چه می کند! بپرسم؟! وقت نیست. گفته ام نیروها را هوشیار نگه دارید که حمله دیگر، برای ستون قابل تحمل نیست. رفیعی برایشان قرآن می خواند و غلط ها یشان را می گیرد. خدا را شکر می کنم.

 نیروهایمان جای فرود خوبی برای بالگرد پیدا کرده اند. تایید می کنم و خسته نباشید می گویم. همان حوالی برای نگهبانی می گذارمشان.

بیسیم خرخر می کند. تا صبح بین بچه ها می گردم باید نفرات را جمع و جور کنیم. دم دم های صبح است. نماز را خوانده ایم. محمد کاظم و آریان و مرتضی را جمع می کنم به محض تخلیه مجروحین و شهدا باید راه بیفتم. همه توجیه هستند. هوا روشن شده که بالگرد ها می رسند. اجساد که نزدیک محل فرود هستند. زخمی ها را هم آماده کرده ایم. بالگرد اولی می نشیند و مهمات را خالی می کند. صدای خمپاره 120م.م را می شناسم. دشمن انگار جان تازه ای گرفته. دیشب ازشان خبری نبود. حالا جبران می کنند. بالگردها را نشانه گرفته اند. محمد کاظم می گوید: دقیق می زنن.

چشم از بالگردها بر نمی دارم. نیرو تخلیه مهمات را سریع تمام می کنند . نیروهای تازه نفس هم پیاده می شوند. بچه ها را دوباره زیر آتش گرفته اند. به مرتضی می گویم: بزنیدشون.

سر و صدا دوباره بالا می گیرد. بچه ها تقریبا جایشان را پیدا کرده اند. این آخرین گلوله خمپاره که می آید، خیلی نزدیک است. شهدا را به بالگرد منتقل کرده اند. دلهره زخمی ها را بیشتر از همه دارم. فریادم بلند می شود:

زودتر….. بجنبین ……. گرامون رو گرفتن.

گلوله بعدی می رسد و در چند متری بالگرد آخر منفجر می شود. ملخ هایش هنوز می چرخد و شاخ و برگ ها را به هوا بلند می کند. هنوز در استرس بلند شدن بالگرد و بردن زخمی ها هستم. که یکی از تریلرهای مهمات را می زنند. دود از ستون بلند می شود و به آسمان می رود. صدا آن قدر مهیب است که حس زمین لرزه به آدم دست می دهد. می دانم که قند توی دلشان آب شده است. گوشی بیسیم را به گوشم می چسبانم. با فریاد به مرتضی می گویم:

جای قبضه خمپاره شون رو هنوز پیدا نکردین!؟

گوشی را رها می کنم. به محمد کاظم رو می کنم:

زخمی ها هنوز تمام نشدن؟ زودتر بالگرد رو بلندش کنین بره ……

گلولۀ خمپاره بعدی در راه است. به سمت بالگرد می دوم. همه زخمی ها سوار شده اند. درهای بالگرد بسته شده اند. گلولۀ خمپاره را می بینم که به سمت بالگر می آید. یا ا….ام به آسمان بلند می شود. چشمم را محکم می بندم. خدای من! گلوله اصابت می کند و منفجر می شود. صدایش را می شنوم. جرأت باز کردن چشمم را ندارم. نمی توانم ببینم هم مجروح هایی که برای سوار شدن با آن همه مصیبت تا اینجا کشانده بودیمشان، همه یک جا سوخته اند و هم بالگرد و سرنشینانش. سرم را بین دست ها گرفتم.

یا ا…. یا ا……..

بند دلم پاره می شود. گوشی بیسیم روی گوشم است. با چشم های بسته، مرتضی را صدا می کنم که خبر انفجار آخرین بالگرد را به او بدم.

مرتضی !

بله …….

چشم باز می کنم. بالگرد روی هواست. به بالگرد بیسیم می زنم.

خوبید؟

جناب سرهنگ صیاد شیرازی! ما سالمیم. فقط آبکش شدیم!

 

 منبع: صید و صیاد؛ محسن صادق نیا، انتشارات سوره سبز، 1392

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار و ستوان دوم وظیفه محمد اوحدی، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده