مثل روزهای اول- خاطرات خلبان جانباز سید داود فرهادی-بخش دوم
... هلی کوپتر که با سرعت حدود صد و چهل کیلومتر بر ساعت به زمین خورده بود نتوانست تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به غلت زدن، و حدود صد متر از محل فرود آمدن فاصله گرفتیم در این مدت بر اثر غلت زدن هلی کوپتر بار ها جمجمه ام به دیواره های کابین کوبیده شد تا زمانی که بالاخره روی پهلوی چپ ثابت ماندیم،

شهید صیاد و فروند همراه که با هم به ماموریت اعزام شده بودیم با دیدن این صحنه ها دیگر امیدی به زنده ماندن ما نداشتند و امکان فرود آمدنشان هم نبود، بنابراین از همان جا به طرف پایگاه برگشتند. با ثابت ماندن هلی کوپتر سعی کردم از کابین خارج شوم، در خروج که سمت راست قرار دارد بالای هلی کوپتر مانده بود و سمت چپ زیر کابین در حال انفجار بود و هر لحظه امکان ورود آتش به داخل کابین بیشتر می شد، سعی کردم در این شرایط از سیستم پرتاب کاناپی که باعث جدا شدن شیشه های کابین می شد استفاده کنم، اما این سیستم هم از کار افتاده بود هر طور بود در را باز کردم و از داخل هلی کوپتر بیرون پریدم از طرف دیگر خودروی تیربار دشمن با سرعت به ما نزدیک می شد و بی وقفه تیراندازی می کرد، اما از آن جا که محل سقوط ما داخل گودال بود و آنها روی ارتفاع قرار داشتند تیرها از بالای سرمان عبور می کردند، می خواستم تا دیر نشده از لاشه هلی کوپتر فاصله بگیرم که متوجه شدم هم پروازی ام داخل کابین گیر کرده. خودم را جلوی دماغه رساندم و دستگیره را کشیدم اما عمل نکرد نمی دانستم چطور در کابین را باز کنم که یک تخته سنگ بزرگی را روی زمین دیدم، در حالیکه شاید وجود یک تخته سنگ آن هم وسط گندمزار چندان باور پذیر نبود با عجله از کابین پائین پریدم سنگ را برداشتم درد شدیدی از محل شکستگی مهره های کمرم در تمام بدنم پخش شد اما چاره ای نبود باید هر چه زود تر میلان را از کابین خارج می کردم، تمام قدرت باقیمانده ام را جمع کردم و شیشه را شکستم.
میلان با دیدن من گفت: «نمی توانم بلند شوم».
من که دندان هایم شکسته و دهانم پر خون بود به سختی جواب دادم: «جا خوش کردی؟ بیا بیرون».
میلان گفت: «پایم زیر سایت تیراندازی گیر کرده نمی توانم حرکت کنم».
هر لحظه ممکن بود لاشه هلی کوپتر بر اثر اصابت گلوله هایی که به طرفمان شلیک می شد، منفجر شود. در حالیکه حدود بیست و هشت راکت عمل نکرده و ششصد توپ بیست میلی متری علاوه بر دست کم هزار پوند سوخت داخل باک می توانست آتش مهیبی را به وجود آورد.
میلان با التماس گفت: «تو برو».
جواب دادم: «علی جان کجا برم؟ به بچه هایت بگویم ایستادم تکه تکه شدن پدرتان را تماشا کردم؟ اگر قرار به رفتن است با هم می رویم».
میلان همچنان التماس می کرد که خودم را نجات بدهم و من فقط به این فکر می کردم که هر طور هست او را بیرون بکشم، اما هر بار تنها قسمتی از لباس پروازش کنده می شد کلافه شده بودم، گریه امانم نمی داد سر درد شدیدی داشتم و خونریزی دندان هایم اوضاع را وخیم تر می کرد به صورت میلان نگاه کردم و با کلافگی گفتم: «خودت هم تلاش کن یک یا علی بگو».
و سایت را محکم گرفتم و بلند گفتم: «یا علی».
پای میلان آزاد شد از خوشحالی گفتم: «خدایا شکرت».
میلان که دیگر می توانست حرکت کند با دست من را عقب هل داد و گفت: «حالا دیگر تا منفجر نشده، برو خودم می آیم بیرون».
هر دو از هلی کوپتر پائین پریده و شروع کردیم به دویدن. خودروی تیربار هم دیگر حسابی نزدیک شده بود اما ما در سمت دیگر هلی کوپتر بودیم و در محدوده دید آنها قرار نداشتیم. در آن شرایط وضعیت ما مصداق این بیت شعر بود که:
گر نگه دار من آن است که من می دانم                 شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
ماشین تیربار در زاویه ای قرار گرفته بود که به راحتی می توانست هلی کوپتر را بزند اما ما را نمی دیدند، چند لحظه بعد هلی کوپتر منفجر شد و دایره ای در حدود صد تا صد و پنجاه متر را سوزاند. صحنۀ عجیبی بود حتی چند هفته بعد که عکس های مربوط به این سانحه را در واحد امنیت پرواز پایگاه دیدم باورم نمی شد چطور من و هم پروازی ام توانستیم با چنین حجم آتشی زنده بمانیم و ایمان دارم که جز لطف خدا نبود. زمان انفجار ما از شعاع انفجار دور بودیم ولی گرمای آتش را احساس می کردیم.
هر دو به شدت مجروح بودیم اما تمام توانمان را جمع کردیم و از سینه کش کوه بالا رفتیم و لای درخت های بلوط داخل یکی از درخت ها پشت به پشت هم نشستیم به طوری علی به سمت شرق بود و من به سمت غرب نشستم. صد و هشتاد درجه را او دید داشت و بقیه را من می دیدم ستون دشمن که برای تعقیب ما آمده بود مسیرش را ادامه داد وقصد داشت از تنگه خارج شود، یک کیوسک در همان جا داشتند و چند نفری داخل کیوسک منطقه را دیده بانی می کردند. ستون آنجا کمی توقف کرد و بعد هم رفت به سمت مرز عراق. حدود نیم ساعتی طول کشید با فروکش کردن آتش چند نفر از داخل همان کیوسک آمدند و لاشه هلی کوپتر را بررسی کردند، اما دیدند هیچ اثری از انسان در این سوخته ها نیست و معلوم بود به فکر می افتادند ما را پیدا کنند، پیش بینی ام درست بود شاید نیم ساعت تا سه ربع طول کشید که دو فروند هلی کوپتر غزال عراقی از سمت کرند وارد شدند.
گفتم: «علی جان احتمالا این ها برای شناسائی ما آمدند اگر جنگل را رد کردند و رفتند جلو به سمت اسلام آباد حتما ماوریت دیگری دارند اما اگر همین جا ماندند؛ برای ما آمده اند.»
طولی نکشید که دیدیم هلی کوپتر ها در همان تنگه شروع کردند به دور زدن و دوربین انداختن روی تک تک درخت ها زمانی که تقریبا پنج شش درخت با ما فاصله داشتند ناگهان از ارتفاع پنجاه متری بالای سرمان صدای تیراندازی شنیدیم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که اگر آن جا نیرویی مستقر بوده پس چطور متوجه حضور ما نشدند؟ در همین فاصله یکی از هلی کوپتر ها در نزدیکی لاشه هلی کوپتر ما سقوط کرد و فروند دوم از منطقه دور شد. با رفتن هلی کوپتر، خودرویی در همان حوالی توقف کرد و حدود بیست نفر مسلح پیاده شدند و شروع کردند به گشتن تک تک درخت ها در چنین موقعیتی امن ترین جا داخل همان درخت بود نیرو های دشمن آن قدر نزدیک شده بودند که می توانستیم به وضوح صدای صحبت کردنشان را بشنویم. میلان با دستش آرام به من زد و گفت: «داود ته خط هستیم».
می دانستم حق با اوست و جواب دادم: «توکل به خدا ببینیم چه می شود».
در همان لحظه صدای ملخ هلی کوپترهایی را شنیدیم و سه فروند از هلی کوپتر های پایگاه خودمان آمدند بالای سر ما ایستادند.
علی گفت: «بگذار من زیر پیراهنم را در بیاورم و برایشان تکان بدهد».
اما من جواب دادم: «دست از پا خطا نکن شاید آنها از پایگاه نیامده باشند و نمی دانند ما سانحه دیدیم، اگر هم بدانند با این همه نیرو هایی که این جا نشستند فرود آمدن شان خیلی خطرناک است پس دست از پا خطا نکن و خونسرد بنشین»، می دانستم علی بدون هماهنگی با من اقدامی نمی کند.
همان طور که هلی کوپتر خودی اطراف را می زد یک موشک تاو به خودروی مهمات دشمن که آسیب دیده و روی جاده متوقف بود اصابت کرد و بر اثر انفجار چنان صدائی در منطقه پیچید که همه افراد داخل دره به سمت محل انفجار رفتند و انگار ما را از یاد بردند، دیگر هوا داشت کم کم به غروب آفتاب نزدیک می شد ما هم با استفاده از این تاریکی سینه کش کوه را گرفته به سمت بالا حرکت کردیم در حالیکه هیچ وسیله ای همراه نداشتیم نه اسلحه و نه قطب نما، فقط بر اساس آموزش ها و تجربیات قبلی سعی کردیم از روی ستارگان مسیر را ادامه بدهیم من هنوز به فکر تیرباری بودم که موجب سقوط هلی کوپتر عراقی شد، کنجکاو بودم بدانم کار چه کسانی بوده.
می دانستم سه طرف منطقه در اختیار دشمن است و باید به سمت جنوب و جادۀ سگان حرکت کنیم تا حدود دوازده شب حدود سی کیلومتر در عقبۀ دشمن راه رفتیم گاهی افرادشان از کنارمان رد می شدند و فکر می کردند خودی هستیم تا این که چند نفر به ما شک کردند و نزدیک تر آمدند، ما به سرعت پشت یک تخته سنگ بزرگ پنهان شدیم، آن جا برکه آبی بود و داخل برکه هم پر از قورباغه وقتی چشممان به آب افتاد دیگر انگار قورباغه ها و لایه های لجن را نمی دیدیم در آن گرمای مرداد ماه، دست کم دوازده ساعت از شروع پروازمان می گذشت و خونریزی دندان ها گرد و خاک باعث شده بود احساس کنم زبانم مانند یک تکه چوب داخل دهانم مانده و حرکت نمی کند، دو سه قلپ از آب برکه خوردم گرچه این کار باعث شد چند ماه از عفونت روده رنج ببرم اما انگار آن چند جرعه به نظرم خیلی گوارا آمد. با همان آب وضو هم گرفتیم و دو رکعت نماز شکر به جا آوردیم. تا آن زمان هنوز به علی نگفته بودم که مهره های کمرم شکسته! اما احساس می کردم توانایی برای ادامه مسیر ندارم، گرچه علی هم نگفته بود پایش چه وضعیت وخیمی دارد!.
نماز را که خواندم دراز کشیدم و گفتم: «من دیگر نمی توانم بیایم».
علی با ناراحتی پرسید: «این چه حرفی است که می زنی؟».
جواب دادم: « راستش مهره های کمرم شکسته، الآن هم که نشستم زمین دیگر قادر به حرکت نیستم علی جان تو چهار تا بچه داری بهتر است بری، فقط هوای خانمم را داشته باش».
و او را به جدم قسم دادم اما علی گفت: «آن جائی که من توی آتش بودم تو چرا نرفتی؟ حالا مردانگی است من بروم و تو بمانی؟».
گفتم: «فرق می کرد؛ تو بچه داری».
علی عصبانی شد و جواب داد: «بچه های من را ول کن، خودم بلندت می کنم».
گفتم: «آخر تو هم وضعیتت بهتر از من نیست».
و بلاخره زیر بغل من را گرفت و از زمین بلندم کرد. ابتدا هر دو چند لحظه ای به همان سنگ تکیه دادیم و بعد لنگان لنگان شروع کردیم به ادامه مسیر، با همین وضعیت و نشستن و بلند شدن تا نزدیکی های صبح به سمت جنوب رفتیم. می دانستیم روی جاده سگان نیرو های خودی مستقر هستند نزدیکی های اذان صبح بود که رسیدیم به چند سیاه چادر. به علی گفتم همین جا بمانیم تا یکی بیدار شود ببینیم چه خبر است و کجا هستیم؟ کمتر از یک ساعت گذشت و هنوز هوا گرگ و میش بود که پیرمرد قد بلندی از داخل یک چادر بیرون آمد، ظاهراً قصد وضو گرفتن داشت او را صدا کردیم اول با دیدن ما ترسید اما بعد جلو آمد و پرسید: «نیروهای خمینی هستید؟».
گفتیم: «بله».
این بار پرسید: «خلبان هستید؟».
ما که فکر کردیم بهتر است اطلاعاتی به او ندهیم گفتیم: «نه راننده تانک هستیم تانک ما را زدند».
اما او همچنان اصرار می کرد که ما خلبان هستیم تا این که من گفتم: «داداش فرض را بر این بگیر که ما خلبان هستیم شما الان چه کمکی می توانی به ما بکنی».
پیرمرد جواب داد: «کمک و این ها را ولش کن توی منطقه همه جایش دست آن هاست، یک لیتر بنزین این جا گیر نمی آید که تراکتور روشن شود بعد هم شما چرا از آن طرف ده نیامدید؟». و به روستائی که حدود صد و پنجاه متر از سیاه چادرها فاصله داشت اشاره کرد.
گفتیم: «مسیر ما این طرف بود از پشت ده آمدیم حالا باید چکار کنیم؟ می خواهی به ما کمک کن و گرنه ما را تحویل بده».
پیرمرد با شنیدن این جمله گفت: «جانم فدای اسلام، شده خودم را تحویل بدهم ولی شما را تحویل نمی دهم».
و بعد هم توضیح داد: «به سمت شرق که بروید یک ده هست شاید حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم پیاده روی دارد تا به چاله بک برسید، تعدادی از بچه های کمیته کرند غرب اهل آن جا هستند و گاهی به دیدن پدر و مادرشان می روند اگر الان هم در ده باشند می توانند کمکتان کنند».
از شنیدن حرف های پیرمرد حسابی پکر شدیم. پیش خودم گفتم: «دستت درد نکند با این کمک کردنت، یارو می خواهد سالی یک بار به پدر و مادرش سر بزند آن یک روز هم مصادف می شود با رفتن ما؟».
با این حال پرسیدم: «آن جا رفتیم سراغ چه کسی را بگیریم؟».
پیرمرد جواب داد: «یکی هست به نام آقای رسول پرندی از بچه های کمیته که خیلی بچه متعصب و باغیرتی است».
دیگر هوا داشت روشن می شد و نمی توانستیم بیشتر آن جا بمانیم فقط قبل از رفتن از پیرمرد خواستیم کمی آب برایمان بیاورد، او هم داخل چادر رفت و با یک سینی پلاستیکی دو استکان چای و چند خرما برگشت. من که هنوز به خاطر خوردن آب برکه حالت تهوع داشتم و خونریزی داندان های شکسته ام بدجوری آزارم می داد به استکان ها دست نزدم پیرمرد لبخندی زد و پرسید: «ای سوسول بچه تهرانی؟».
جواب دادم: «چطور مگه؟».
این بار پرسید: «چرا نمی خوری؟».
گفتم: «میل ندارم».
او هم دست کرد داخل جیب پالتوی بلندش و یک حبه قند که داخل تکه ای کاغذ پیچیده شده بود به دستم داد و گفت: «با خرما چای نمی خوری بیا با این قند ها بخور».
هر طور بود یک جرعه چای را با حبه قند خوردم و استکان را زمین گذاشتم، بعد هم صورت پیرمرد را بوسیدم و گفتم: «اسمت را به ما بگو شاید یک روز دوباره از این اطراف عبور کنیم».
اما او فقط گفت: «برو سفارش من را پیش خدا بکن تا عاقبت به خیر شوم».
با نشانی هایی که از پیرمرد گرفته بودیم به طرف چاله بک حرکت کردیم ورودی ده حالت غربی شرقی داشت و به محض آن که خواستیم وارد ده بشویم بیست و پنج شش نفر مسلح با کلاش ریختند دور و بر ما…

قسمت بعدی را هم در آینده نزدیک در سایت ببینید.
منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، سال 1394
استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده