مثل روزهای اول – خاطرات خلبان جانباز سیّد داود فرهادی
در هشتمین سال جنگ بین ایران و عراق، حامیان عراق یک بار دیگر مانند شهریور 59 تصمیم به تجهیز کامل صدام گرفتند به این امید که با افزایش توان نظامی عراق بتوانند ایران را به زانو دربیاورند.

آمریکا که به عنوان مهمترین حامی صدام که بیشترین آسیب را از پیروزی انقلاب در ایران دیده بود به صورت فیزیکی وارد جنگ شد و منطقه خلیج فارس را برای ایران ناامن کرد تا خرداد ماه سال 67 که شاهد هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری توسط ناو جنگی این کشور بودیم. چنین اقدامی نشان دهنده وحشت دشمن از قدرت نظامی و ترس او از پیروزی ایران در جنگی است که ابتدا قرار نبود بیش از یک هفته ادامه پیدا کند.
بعد از پذیرش قطعنامه 598 از سوی رهبر ایران، عراق فرصت را غنیمت شمرد تا خود را برای حمله دوباره آماده کند و در واقع به این شکل می خواست بر ناکامی هایش سرپوش بگذارد اما حضرت امام که همواره درک درستی از شرایط زمان داشت و می توانست بهترین تصمیمات را اتخاذ کند از مردم خواست به جبهه ها برگردند. پیمان شکنی صدام بعد از پذیرش قطعنامه نشان داد که اگر ایران در سال 61 هم به آزادی خرمشهر رضایت می داد و حاضر به آتش بس می شد باز هم جنگ ادامه پیدا می کرد و به این شکل کسانی که چندین سال ایران را مقصر ادامه جنگ می دانستند با دیدن اقدامات صدام وادار به سکوت شدند. اما در داخل کشور عراق فقط این صدام   نبود که از تمام شدن جنگ ضرر می کرد بلکه آسیب اصلی به کسانی وارد می شد که مردم ایران آنها را به عنوان منافقین می شناختند، اعضای سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی در حساس ترین روزهای جنگ علناً وارد خاک عراق شدند و مانند یکی از ارکان حکومت صدام در مقابل کشور خودشان جنگیدند، منافقین در طول جنگ ستون پنجم فعال صدام بودند و از آنجا که تمام این افراد ایرانی هستند به سختی می شد آنها را بین مردم عادی یا رزمنده ها شناسایی کرد، جاسوسی از جبهه ها که منجر به لو رفتن چندین عملیات بزرگ ایران از جمله کربلای 4 شد تنها یکی از وظایف گروه رجوی بود. آنها همزمان با ترور شخصیت ها و مردم عادی و بمب گذاری در شهرها و جاده ها قصد ایجاد نا امنی در کشور داشتند. علاوه بر اینکه بسیاری از اسرای ایران هم توسط همین افراد بازجویی و شکنجه می شدند. منافقین حتی نامه هایی که توسط اسرا نوشته می شد را بررسی و دستکاری می کردند. مجموع این اقدامات باعث شده بود بتوانند کشور عراق را محل مناسبی برای سکونتشان بدانند اما زمانی که جنگ به پایان رسید، رجوی و افراد گروهش عملاً کارائی خود را از دست دادند و این نگرانی در بین آنها ایجاد شد که صدام دیگر به وجودشان نیازی نداشته باشد و ناچار شوند کشور دیگری را برای اقامت پیدا کنند. طراحی عملیات چلچراغ1 از طرف منافقین بر اساس چنین فرضیاتی شکل گرفت. طبق این عملیات تمام اعضای سازمان از کشورهای مختلف فراخوانده شدند تا با حمایت هوایی ارتش عراق پس از عبور از مرز و پشت سر گذاشتن اسلام آباد خود را به پایگاه هوایی کرمانشاه برسانند. منافقین در این عملیات می خواستند کاری شبیه به عملیات نا موفق صدام  در ابتدای جنگ را انجام دهند یعنی بعد از گذشت 8 سال یک بار دیگر دست به حمله ای بزنند که نتیجه آن اشغال تهران در 7 روز بود البته این بار از غرب کشور وارد شدند و با همین فرضیه تمام نیروهایش را در یک ستون وارد خاک ایران کردند، با ورود منافقین و یادآوری خاطرات تلخی که مردم از جنایات آنها در ذهن داشتند شهر اسلام آباد به سرعت تخلیه شد و منافقین توانستند تمام مهمات پادگان اسلام آباد را به غنیمت بگیرند و بدون روبرو شدن با مقاومت خاصی تا گردنه چهارزبر پیشروی کردند. این در حالی بود که آن زمان بیشتر قوای نظامی ایران در جبهه جنوب داشت جلوی پیشروی دشمن را می گرفت. اولین گروه رزمنده هایی که خودشان را به منطقه رساندند و مقابل منافقین ایستادند. نیروهای تیپ 12 قائم (عج) استان سمنان بودند که در کمترین زمان در محل گردنه چهارزبر2 با منافقین درگیر شدند و تا رسیدن باقی نیروها مانع از ادامه مسیر آنها شدند. آن روزها من در کرمانشاه بودم و همراه باقی خلبان هایی که منازلشان بمباران شده بود در مهمانسرای مجردی پایگاه اقامت داشتیم. یادم هست حوالی نیمه شب همراه دوستم علی اکبر اشنودی به پایگاه احضار شدیم و مطلع شدیم که عده ای در قالب نیروهای انتظامی تا حوالی گردنه چهارزبر پیشروی کرده اند. سرهنگ صیاد که در آن زمان سمت نظامی نداشت اما منطقه را به خوبی می شناخت و در طول سال های جنگ با ارائه طرح های موفق توانسته بود عملیات های بزرگی را در جبهه غرب به انجام برساند. من هم بارها در کنار دوستانم تجربه کار با ایشان را داشتم و با افکارش آشنا بودم. سرهنگ صیاد به طور خود جوش و به عنوان نماینده حضرت امام در منطقه حاضر شده بود. او برای توجیه عملیات و اینکه نیروهای مقابل ترکیبی از ارتش عراق و منافقین بودند و در قالب یک ستون با عبور از کرند و اسلام آباد در گردنه چهارزبر با مقاومت روبرو شده بودند. از پایگاه به ما دستور دادند خودمان را برای پرواز شناسایی آماده کنیم که البته این پروازها باید بعد از طلوع آفتاب صورت می گرفت،نیروهای درگیر شرایط دشواری داشتند و منتظر بودیم که بلافاصله بعد از روشن شدن هوا به منطقه اعزام شویم. صبح با ظاهر شدن اولین اشعه های خورشید همراه یک فروند هلی کوپتر کبرا به خلبانی سرهنگ صفر پایخان 3 از زمین بلند شدیم، هلی کوپتر 214 هم با ما حرکت می کرد، ما هم هلی کوپتر ها را با رعایت مسائل امنیتی از تنگه ها بیرون آورده خودمان را به محل درگیری رساندیم و از محور شرق به غرب به صورت عمود بر ستون دشمن وارد شده و فیلمبرداری های شناسائی را انجام دادیم تمام جاده پر از نفربر و تانک و خودروهای سبک، سنگین و شنی دار بود که بدون استتار در یک ستون حرکت می کردند بعد از اتمام شناسائی به سرعت گزارشات اولیه را تهیه کردیم و هلی کوپترها را به مخفیگاه شان برگرداندیم، پایگاه کرمانشاه شدیداً زیر آتش بود و شهید صیاد در قرارگاه غرب حضور داشتند تا طرح عملیات را آماده کنند با ورود ما به پایگاه باقی نیروهایی که منتظر برگشت مان بودند دورمان حلقه زدند نمی دانستیم چطور آنچه به چشم دیده ام را برایشان شرح بدهم، چند لحظه ای به سکوت گذشت و با ترکیدن بغض من همه زدند زیر گریه نمی دانم چقدر زمان گذشت، شاید 5 تا 10 دقیقه بیشتر نشد که از صدای فریاد سید محمد حسینی4  به خودمان آمدیم سید محمد می گفت: «چرا خودتان سرزنش می کنید؟ این چه وضعی است؟».
آن روز گریه ما از ترس نبود. همه بچه های پایگاه از ابتدای انقلاب و حتی پیش از شروع جنگ مقابل دشمن داخلی و بیگانه جنگیده بودند و ترسی از منافقین هم نداشتند اما نمی توانستیم باور کنیم که بعد از هشت سال که با چنگ و دندان وجب به وجب خاک کشور را پس گرفته ایم چرا امروز که قرار است آتش بس باشد دشمن تا بیست کیلومتری پایگاه رسیده است؟ اما سید محمد می گفت دیگر زمان گریه و تجزیه تحلیل شرایط نیست باید با همین مهماتی که داریم جلوی دشمن بایستیم اگر شهید شدیم که غمی نیست و اگر هم پیروز شدیم چه بهتر. او گفت الآن دشمن در بیست کیلومتری پایگاه است و اگر بنشینیم به گریه کردن تا فردا می رسد بالای سرمان.
با حرف های سید دوباره همگی انرژی گرفتیم و مانند روز اولی که در سال 59 وارد پایگاه دزفول شدیم دست ها را بالا برده یا علی گفتیم آن روز یکبار دیگر عشق آغاز شد و همگی فراموش کردیم که باز هم به مصاف مرگ   می رویم از طلوع آفتاب که پروازهای ما شروع شد تا غروب آرام و قرار نداشتیم و بالاخره 48 ساعت بعد شنیدن متن پیام قدردانی حضرت امام نسبت به هوانیروز و نیروی هوایی در ششم مرداد خستگی را از تنمان بیرون کرد. در این دو روز بیشتر پروازها را همراه علی اکبر اشنودی انجام می دادم ما به جز رابطه همکاری دوستان نزدیکی بودیم، علی اکبر مدتی کوتاهی بعد از من به کرمانشاه منتقل شده بود و به یاد ندارم از هیچ ماموریتی انصراف داده باشد. روز پنجم مرداد بعد از غروب آفتاب هر دو به شدت خسته بودیم و خودمان را به مهمانسرای مجردی پایگاه رساندیم آن زمان تقریباً تمام خانه های سازمانی بر اثر بمباران هوائی آسیب دیده بودند و خانواده هایمان را به شهر های دیگر فرستاده بودیم و خودمان در مهمانسرای مجردی که وضع بهتری از خانه های سازمانی نداشت استراحت می کردیم. به یاد دارم نیمه های شب بود که از خواب پریدم و دیدم علی اکبر هم روی تختش نشسته.
پرسیدم: «چیه علی نمی خوابی؟».
گفت: «تو هم خواب دیدی؟».
جواب دادم: «آره».
علی اکبر که خودش هم خواب بدی دیده بود گفت: «بیا فردا پرواز نکنیم».
گفتم: «حالا بگذار فردا بشود».
آن زمان من فرمانده خلبان های پایگاه بودم و علی میلان افسر عملیات که ماموریت ها را تنظیم می کرد، صبح وقتی به محل خدمت رفتم دیدم اسم من و علی اکبر در لیست پرواز نیست. از علی میلان پرسیدم: «چرا ما را منظور نکردی؟».
او جواب داد: «علی گفته ما خواب بد دیدیم و امروز نمی رویم».
گفتم: «اشکال نداره برای علی پرواز نگذار، برای من بگذار».
میلان کمی مقاومت کرد اما در گفت: «پس با خودم می روی».
و به این شکل من آن روز به جای علی اکبر اشنودی با علی میلان به ماموریت رفتم5
همان روز ساعت ده صبح ابلاغ رسید که با دو فروند راکت انداز از پایگاه کرمانشاه به گردنه چهار زبر برویم و در آنجا دستور جدید عملیات را از سرهنگ صیاد شیرازی6 دریافت کنیم دقت تیر هلی کوپتر های ما در حدی بود که می توانستیم یک منطقه مشخص را زیر آتش بگیریم و اگر شناسایی و توجیه به درستی صورت نمی گرفت امکان داشت در این بمباران نیروهای خودی هم آسیب ببینند و شهید صیاد حساسیت زیادی داشت و در طول سال هایی با ایشان در جبهه کار کرده بودیم این خصلتش را به خوبی شناخته بودیم آن روز هم قرار بود از روی نقشه محل دقیق نیروهای خودی و دشمن طبق آخرین شناسایی ها به ما نشان داده شود. بلافاصله بعد از رسیدن ابلاغ آماده پرواز شدیم و خودمان را به گردنه چهار زبر رساندیم اما به محض آنکه زاویه را برای نشستن بستیم ناگهان در فاصله صد متری ما انگار دریایی از دود و آتش به هوا بلند شد و مانند دیواری مقابلمان را پوشانده هر دوی ما را به شدت غافلگیر کرد در چنین مواقعی اصطلاحی به نام تخریب هوایی را به کار می بریم که مربوط به پرواز در شرایط جوی خیلی نامساعد می شود. من هم به سرعت به فروند پشت سرم وضعیت IMS را اعلام کردم با این حال به علت حجم بالای آتش تا قبل از خارج شدن از محدوده خطر چند قسمت از هلی کوپترها آسیب دیدند و به وضوح می توانستیم صدای برخورد ترکش با بدنه هلی کوپتر را بشنویم هر طور بود از میان دود غلیظی که مانع دید شده بود خودمان را بیرون کشیدیم اما هواپیمای دشمن هنوز داشتند به طرف مان تیراندازی می کردند نزدیک ترین پناهگاه شیاری بود که نیروهای تیپ 12 قائم در آن سنگر گرفته بودند و ما هم به همان طرف چرخیدیم و در پوشش ضد هوایی و تیربار آنها هواپیمای دشمن هم متوازی شد اما هلی کوپترهای ما دیگر قابلیت پرواز و شرکت در عملیات نداشتند به همین دلیل به فروند همراه اطلاع دادم که باید به پایگاه برگردم و هلی کوپتر را تعویض کنم او هم در جواب گفت که وضعیت من بهتر از تو نیست پس هر دو به سمت کرمانشاه برگشتیم قبل از رسیدن با برج مراقبت تماس گرفتم و درخواست کردم دو فروند را برای پرواز مجدد ما آماده کنند تا بتوانیم در کمترین زمان به محل قرار با شهید صیاد برسیم و به این ترتیب قبل از شهید صیاد پای تنگه چهارزبر هلی کوپتر ها را به زمین نشاندیم و تا رسیدن او خودمان هم پیاده شدیم شاید حدود 5 دقیقه بعد هلی کوپتر 214 به ما نزدیک شد و نزدیک دو فروند هلی کوپتر فرود آمد. من و هم پروازم آقای میلان روی تخته سنگی نشسته بودیم که شهید صیاد از 214 پیاده شده مستقیم به سمت ما آمد و من را در آغوش گرفته با خوشحالی گفت: سید به یاری جدت راه باز شد و شما این افتخار را دارید که بعنوان اولین تیم آتش روی جاده حرکت کنید و توضیح داد وظیفه ما پاکسازی جاده از بقایای مهاجمین است در ادامه باید به سمت اسلام آباد و تپه ای که پیکر شهدا روی آن گذاشته شده بود می رفتیم تا با ریختن آتش در اطراف تپه موقعیت انتقال شهدا توسط هلی کوپتر شینوک و 214 را فراهم کنیم. با توجیه ماموریت از شهید صیاد پرسیدم: «جناب سرهنگ بعد از تمام شدن این کار باید کجا برویم؟».
شهید صیاد جواب داد: «نگران نباشید روی هوا شما را توجیه می کنم».
و به طرف هلی کوپتر برگشت اما پیش از رفتن قوطی نوشابه که مقداری را به میلان دادم او هم با ارادتی که نسبت به شهید صیاد داشت بوسه ای به قوطی نوشابه زد و باقی مانده نوشابه را سر کشید.
با  رفتن هلی کوپتر 214 ما هم استارت زدیم و طبق برنامه جاده را پاکسازی کرده به طرف تپه رفتیم و هلی کوپتر شینوک خیلی زود پیکر شهدا را از منطقه خارج کرد. در مسیر بازگشت اعلام کردم: «الوعده وفا حالا کجا باید برویم؟».
شهید صیاد جواب داد: «فعلا جاده کرند را بروید».
و توضیح بیشتری نداد گرچه بعد ها متوجه شدم هدف شهید صیاد پادگانی به نام بنویچ در نزدیکی کرند غرب بود که هنوز از تخلیه آن اطمینان نداشتند. این پادگان عقبه بسیار خوبی برای دشمن به حساب می آمد. ما به سمت کرند مسیرمان را ادامه دادیم نزدیک خسرو آباد روی جاده کرند یک ستون در حال عقب نشینی به طرف خاک عراق را دیدیم که داشتند وسایلی که از اسلام آباد غارت کرده بودند را هم همراهشان می بردند. خلبان فروند کناری به صورت رمز موقعیت را به شهید صیاد  اعلام کرد و از او پرسید که نیرو های خودی هستند یا دشمن؟ شهید صیاد در جواب گفت ستون متعلق به دشمن است و دستور داد همه را بزنیم. آن روز لیدری پرواز برعهده من بود و باید آتش را شروع می کردم پیش از شروع اتش برای شناسائی دقیق موقعیت روی ستون شیرجه رفتم اما چند ثانیه نگذشت که صدای سوت موشک سام هفت را از سمت ارتفاعات شنیدیم و قبل از آنکه بتوانیم اقدامی کنیم موتور شماره یک بر اثر اصابت موشک آتش گرفت از آنجا که جعبه دنده اصلی به شدت آسیب دید موتور شماره دو دیگر نتوانست در مدار قرار بگیرد. خطر جدی بود و علی رغم پراکندگی فراوان نیروی دشمن در منطقه و پاکسازی نشدن اطراف چاره ای جز فرود آمدن نداشتم. شهید صیاد و خلبان های هلی کوپتر کناری داشتند این صحنه را می دیدند اما کاری از دستشان ساخته نبود، در آخرین لحظات شهید صیاد با صدائی گرفته و لحن بسیار غمگین گفت: «سید هلی کوپترت توی آتش است». من که داشتم به چراغ های آتش موتور ها که از روشن شده بودند نگاه می کردم جواب دادم: «می دانم، شما دعا بفرمائید».
اما میلان در حالیکه از وضعیت پیش آمده اطلاع داشت بدون هیچ اعتراضی همچنان داشت ستون را می زد و گوئی قصد نداشت تا لحظه آخر ناامید شود.
به عنوان تدبیر نهایی می بایستی قبل از منفجر شدن، هلی کوپتر را روی زمین بنشانم، همه ما می دانستیم بر اساس اظهارات کارخانه سازنده، هلی کوپتر کبرا یکی از آتش گیرترین هلی کوپتر های دنیاست و حتی اگر از ارتفاع دو یا سه متری هم به زمین برخورد کند احتمال منفجر شدنش وجود دارد چه برسد به ارتفاع دو هزار پائی که ما در آن قرار داشتیم.
در آن لحظات سخت ترین فکر برای من اسیر شدن به دست منافقین بود یک لحظه یاد شهید دوران7  افتادم و تصمیم گرفتم با شیرجه انتحاری وسط ستون دست کم تعدادی از ادواتشان را منهدم کنم اما می دانستم هم پروازی ام چهار فرزند کم سن و سال دارد که چشم انتظار بازگشت او هستند در نهایت تصمیم گرفتم از روی ستون خارج شوم وجایی همان اطراف فرود بیایم. داشتم به آموزش هایی که گذرانده بودم فکر می کردم و راه حل هائی که برای فرود اضطراری وجود دارند به سرعت از ذهنم می گذشتند در آن دوران ما گاهی از استادانمان سوالاتی می پرسیدیم که به قول خودمان استاد را دست بیندازیم یکی از دفعات از استاد پرسیدیم: «اگر موتورمان رفت چکار کنیم؟».
او جواب داد: «می آئید پایین و اگر یک مقدار حواستان جمع باشد سالم می نشینید».
ما پرسیدیم: «اگر هیدرولیکمان رفت و فرامین هم نداشتیم چه کار کنیم؟».
استاد به حالت تمسخر پوزخندی زد و گفت: « آن موقع فرامین را ببوس و به جهنم فکر کن».
حالا دقیقاً در موقعیتی قرار داشتم که به تعبیر استاد باید به جهنم فکر می کردم آتش داشت وارد کابین می شد و راه گریزی هم وجود نداشت. هلی کوپتر را از سمت چپ ستون خارج کردم و حدود ششصد متر دورتر به یک گندمزار رسیدیم که برای فرود مناسب بود در آن لحظات دو انتخاب وجود داشت اگر فرامین را وسط می گذاشتیم، با قسمت جلوی هلی کوپتر به زمین برخورد می کردیم و دیسک ملخ، گردن هم پروازی ام، میلان، را در کابین جلو قطع می کرد در حالت دوم اگر با انتهای هلی کوپتر فرود می آمدم بر اثر ضربه، مهره 4 و 5 کمر خلبان عقب که خودم بودم می شکست. من به میلان گفتم تا جایی که می توانی فرامین را توی شکمت نگه دار او که می دانست با این کار کمر من آسیب خواهد دید گفت فرامین را بگذار وسط اما من قبول نکردم و جواب دادم تا می توانی به من کمک کن.
در چنین شرایطی با نبودن هیدرولیک فشار ملخ که معادل دو هزار و چهارصد پوند است وارد سیستم می شود و خلبان ها باید آن را کنترل کنند که کار بسیار دشواری است.
بعد از هماهنگی با میلان و خاموش کردن موتور ها، فرامین را روی شکمم نگه داشتم و پاهایم را روی کنسول گذاشتم که باعث شد آسیب شدید به زانوهایم وارد شود در آخرین لحظه که با زمین برخورد کردیم دم هلی کوپتر کنده شد و شکستن مهره های کمرم را حس کردم اما این پایان ماجرا نبود … بقیه خاطرات را  در قسمت بعدی در آینده نزدیک در سایت ببینید.

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، 1394

           استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده