دست هایی برای دست گیری، خاطرات زیبائی از سروقامتان 8 سال دفاع مقدس
روایت هایی زیبا از روحیۀ شهدا در کمک به مردم میثم امینی به دنبال شهرت نبودند. اصلاً نمي خواستند كه مشهور باشند. در خفا خود را مي ساختند و پنهاني زندگيشان را رنگ و بوي آسماني مي دادند. گاهي اوقات برخي خرده مي گيرند كه شهدا را اسطوره نكنيد، اما غافل از اين هستند كه اين اسطوره ها جنسشان فرق دارد. اسطوره هايي هستند خاكی . دينداري شان در تسبيح و ذكر زباني خلاصه نمي شد. اسطوره هاي ما در همين كوچه پس كوچه هاي خودمان رشد كرده اند. دستگيري ميكردند. به داد انسانها مي رسيدند.

اخلاص و تواضع
شهيد عباس بابايي

 بعد از ظهر بعضي از روزها همراه شهيد سرلشكر خلبان بابايي به روستاي قجاورستان كه از روستاهاي فقير نشين حومه اصفهان است، مي رفتيم. ايشان به طور ناشناس به خانه بعضي از افراد آن روستا مي رفت و به آنها لباس و پول مي داد. يك روز به همان روستا در محلي كه افراد مشغول حفر چاه بودند، رفتيم و با آنها قدري صحبت كرديم. بعداً فهميديم شهيد بابايي با هزينه خودش براي مردم محروم آن روستا چاه حفر كرده تا كار زراعت و كشاورزي آنها سر و ساماني بگيرد. گاهي اوقات كه با هم در مسجد پايگاه بوديم، من كمي دير به سر قرار مي رفتم. مي ديدم شهيد بابايي گوشه مسجد خوابيده و انگار نه انگار كه فرمانده پايگاه است! آن قدر من از اين مرد شريف، اخلاص و تواضع ديده ام كه نمي دانم از كداميك ‌صحبت‌كنم. سروهاي سرخ، ص 184

فرسنگ ها فاصله
شهيد عباس بابايي

 شهيد بابايي در سال هاي اول پيروزي انقلاب، هنگام گشت هوايي بر فراز شهر اصفهان و نواحي اطراف، دهات و کوره دهات دور افتاده يا منطقه را شناسايي مي کرد و در زمان فراغت از پرواز يا  در ايام تعطيلي همراه جهاد سازندگي راهي آن نقاط مي شد و به کمک روستاييان مي پرداخت. افراد روستايي، وي را سرباز ساده و پرکاري مي شناختند که از دست زدن به هر کاري در جهت کمک به آنها و تأمين مايحتاجشان ابايي نداشت. در بيل زدن به زمين، کاشتن درخت، آبياري مزرعه، بنايي ساختمان و… همدوش با روستاييان کار مي کرد. روستاييان در چهره مهربان و پرتلاش وي تصوير مرد انقلابي را مشاهده مي کردند که از فرسنگ ها راه فاصله، فقر و محروميت آنها را احساس کرده و به کمکشان شتافته است. سروهاي سرخ، ص ۱۷5.

اعتراض
شهيد عباس بابايي

 من قبلاً به عنوان کمک داروساز در بيمارستان بوعلي قزوين کار مي کردم و شب ها نيز در داروخانه هايي که کشيک شبانه داشتند، مشغول کار بودم. عباس در زمان تحصيل در شب هايي که کشيک بودم، همراه من به داروخانه مي آمد. هم درس مي خواند و هم در بخش تزريقات به بيماراني که بنيه مالي خوبي نداشتند، آمپول تزريق مي کرد و پول هم نمي گرفت. چون عوايد تزريقات منبع درآمد زندگي من بود، به او اعتراض مي کردم که چرا از بيماران پول دريافت نمي کند. او به خاطر اينکه مرا ناراحت نکند، بيماراني را که احساس مي کرد فقير هستند، دور از چشم من به طور مخفيانه آمپول مي زد و مرخص مي کرد. در زمان تحصيل از اندک پول جيبي خود بدون اطلاع ما براي همکلاسي هاي فقيرش لوازم تحرير مي خريد و سعي مي کرد کسي از کار او باخبر نشود.  سروهاي سرخ، ص ۱80.

براي خدمت
شهيد داور يسري

 من متأهل بودم. روزهاي پنجشنبه و جمعه، نوبت نگهباني من که مي شد، داور به جاي من، قبول مسئوليت مي کرد تا من بتوانم مرخصي گرفته به خانواده ام سر بزنم يا اقلاً از طریق مخابرات خارج از پادگان، با آنها تماس تلفني داشته باشم. عجيب تر اينکه وقتي دوره آموزشی ما به پایان رسيد و داور امتياز بالايي کسب کرد و در این شرايط مي توانست زادگاه خود را انتخاب کرده و در کنار خانواده اش باشد، اما از من خواست استان سيستان را انتخاب کنم تا او جاي خود را با من تعویض کند. من همين کار را کردم و به زادگاهم اعزام شدم و او در تعقيب انگيزه انساني خود، براي خدمت به محرومان، عازم روستاهاي آن ديار شد.
اين سبز سرخ، ص 78.

بر دوش مهرباني
شهيد محمدجعفر نصراصفهاني

زماني که در دانشکده مشغول تحصيل بوديم، زمستان ها براي هر گروهاني، يک روز را به کوهستان اختصاص مي دادند. گروهان ما بعدازظهر روز چهارشنبه به مقصد"شیرپلا" حرکت کرد. جعفرآقا با توجه به قدرت بدني خوب و اخلاق حسنه اش، در اين نوع کارها و مانورها فعاليت چشمگيري داشت و به ياري ديگران مي شتافت. صبح روز پنجشنبه، در حال بازگشت بوديم که يکي از همدوره ای ها پايش پيچ خورد. آقاي نصر با ايثار و از خودگذشتگي، ايشان را به دوش گرفت و دوستان ديگر اگر مي خواستند در اين امر کمک کنند، به ندرت مي پذيرفت و دوباره اين کار را به عهده مي گرفت و جالب اين بود که در راه به شخصي برخورديم که قاطر داشت و آقاي نصر با پول خودش قاطر را کرايه کرد و دوست آسيب دیده را به مقصد رساند. وقتي به دانشکده رسيدیم،مصدوم را به بهداری بردند و تا پایان مداوای او، شهید نصر همیشه به او سرکشی می کرد.
راه یافته عشق،ص113،114

بادگير ضدشيميايي
شهيد حسن كاسبان

 عضو گردان امام سجاد(ع) بودم. گردان ما داشت آماده مي شد که وارد عمليات شود. توي حسينيه، بچه ها براي وداع جمع شده بودند. ایشان هم در حسينيه حاضر شد. توي عالم خاصي بود. در گوشه  اي ايستاد و با حسرت به بچه ها نگاه مي کرد. موقعيتش طوري بود که وقتي نور مختصري به صورتش مي خورد، قطرات اشکي را که بر گونه هایش جاری بود،می دیدم. قرار بود صبح به منطقه شلمچه اعزام شویم. با او قرار گذاشتيم که موقع سوار شدن اتوبوس همديگر را ببينيم. آخر جلسه، ايشان را ديدم. تاکيد کرد: "صبح جلوي اتوبوس مي بينمت، چيزي کم نداري؟" گفتم: "بادگير ضد شيميايي به من نرسيده." گفت: "باشه، من بادگير خودم را مي گذارم پيش آقاي کعبي، برو از او بگير" فردا صبح پاي اتوبوس، هرچه منتظر ماندم، نيامد. فاصله بين مقر گردانهاي امام سجاد(ع) و امام حسين(ع) را طي کردم. خودم را به آقاي کعبي رساندم. بادگير را به من داد. سؤال کردم: "داداشي کجاست؟" گفت:"با آقاي گيلوري رفتن شلمچه!" برگشتم و با بچه ها به طرف شلمچه حرکت کردیم. خيلي ناراحت بودم که چرا ايشان را ندیدم و خداحافظي نکردم. به خط اعزام شدیم از آن بادگير توي عمليات استفاده کردم. بعد از برگشتنم به موقعيت ولي عصر، آقاي رضا قنبري گفت: "شما بيا برو اهواز، آقاي ابوحمزه توي تيپ باهات کارداره" شوکه شدم! سؤال کردم: "چيزي شده؟" گفت: "نه! احتمالاً حسن مجروح شده، خواستن شما براي بيمارستان پيش اش باشي!
" باورش خيلي سخت بود. خودم را به اهواز رساندم. خدمت آقاي ابوحمزه رسيدم. گفت: "ايشان را بردن تهران." بلافاصله حركت كردم. وقتي رسيدم مي خواستند ايشان را تشييع کنند.
حدیث قرب،ص88،85،86.

لباس دامادي
شهيد دکتر سيداحمد رحيمي

 مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بيرجند برگزار شد. محفلي صميمي و بي تکلف؛ درست همان ساده زیستی که احمد طالبش بود. وقتي در کنارم مي نشست تا خطبه عقد جاري شود، کت دامادي به تن نداشت. علت را جويا شدم. آهسته گفت: "توضيحش مفصل است. باشد براي بعد!" چند روز پس از مراسم برايم توضيح داد: "آن شب يکي از برادران پاسدار به دیدنم آمد. سر صحبت که باز شد، متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگيرد، اما لباس دامادي ندارد. ترجيح دادم کتم را به او هدیه کنم. او ابتدا قبول نمی کرد،ولی با اصرار پذیرفت."
افلاکیان،ص112.

منبع: خردنامه همشهری،ویژه نامه پایداری،شماره 148 

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده