نگاهی به پروندۀ گردان 153 در دفاع مقدس، به روایت امیر جانباز منوچهر کهتری فرمانده وقت گردان-4
ماجرای بنی صدر و بد حجابان! شکست دشمن در ذوالفقاریه قطعی شده بود و فرماندهان و مسئولان برای بازدید از چگونگی عقب راندن دشمن و تثبیت مواضع به وسیله گردان 153 برای بازدید به منطقه می آمدند. در یکی از آن روزها فرمانده کل قوا، ابوالحسن بنی صدر به قرار گاه آبادان آمد و از سرهنگ خواست او را برای بازدید از خط اول به جلو ببرد. سرهنگ موتور سیکلتی آماده کرد و بنی صدر را هم به ترکش سوار کرد و به نقاط مختلف منطقه برد و چگونگی تک دشمن و پاتک نیروهای خودی را به او توضیح داد.

 باب آشنایی سرهنگ  و رئیس  جمهورِ فرماندهی کل قوا آغاز شد. بنی صدر  ضمن قدردانی از سرهنگ خواست که حواسش جمع باشد و از تحویل سلاح به نیروهای مردمی  خودداری کند. میان گفته هایش او را تهدید می کرد که اگر بشنوم سلاحی به یک غیر ارتشی  واگذار کرده ای، شما را به دادگاه نظامی می فرستم و یا خلع درجه می کنم.
دو،سه ماه بعد از رفتن بنی صدر از منطقه، امریه ای  به قرارگاه رسید که از سرهنگ خواسته بود هرچه زودتر به قوچان برود و همراه فرمانده کل قوا در بازدید از کبکان حضور داشته باشد.
خبر بازگشت سرهنگ به قوچان در شهر پیچید و مردم قدرشناس خراسان در ایستگاه پلیس راه قوچان  به استقبالش آمدند و با عزت و احترام او را تا شهر و از آنجا  تا منازل سازمانی  تیپ قوچان  که خانوادۀ سرهنگ آنجا بودند، همراهی کردند. استقبال  از سرهنگ  در یک مسیر پانزده دقیقه ای بیش از چهار ساعت  به طول انجامید. حرکت قدرشناسانۀ مردم سرهنگ را به شدت متأثر  کرد و با خدای آنها پیمان بست  تا نفس دارد، برای سعادت آنها بکوشد.
فردای آن روز در مقر تیپ قوچان سرهنگ به سراغ بنی صدر و همراهانش  که برای بازدید از کبکان  آمده بودند، رفت. رئیس جمهور با  تعدادی از نظامیان در باشگاه جمع شده بودند. تعدادی زن  هم با لباس های زننده وارد باشگاه شدند و گوشه ای دور هم نشستند.
بعد از بازدید از کبکان و هماهنگی های لازم، رئیس  جمهور و همراهانش  به عزم بازگشت به تهران، پای هواپیما آمدند. سرهنگ زن های بد حجاب و آن چنانی را دید که در میان  کاروان بنی صدر داخل هواپیما رفتند. با خود اندیشید چگونه این مرد می تواند  رئیس جمهور  یک کشور اسلامی، آن هم کشور علی بن ابی طالب (ع)  باشد.
 سرهنگ  به آبادان  برگشت و کنار همرزمانش  قرار گرفت. خبرچینان، خبر مسلح شدن نیروهای  مردمی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به وسیلۀ سرهنگ کهتری را در منطقه، به گوش بنی صدر رساندند.
گوشی تلفن را برداشت و سرهنگ را خواست.
–    سرهنگ کهتری! به شما تذکر دادم، اگر سلاح در اختیار سپاه و یا نیروهای مردمی بگذارید، شمارا در اختیار دادگاه نظامی  قرار خواهم داد و …
سرهنگ می دانست هیچ دادگاهی او را به این بهانه که نیروهای مردمی را برای دفاع از کشور مسلح کرده است،محکوم نخواهد کرد.
–    آقای رئیس جمهور! شما کار خودتان را بکنید و ما هم کار خودمان را انجام می دهیم. در مقابل  کاری  که انجام دادیم  و یا خواهیم داد، از دادگاه رفتن و پاسخ دادن هراسی نداریم.
پاسخ سرهنگ پتکی شد و بر سر بنی صدر  که رؤیاهای شومی را در سر می پروراند، فرود آمد. شاید با همان پاسخ بود که او از ارتشیان  در رسیدن به اهداف شومش نا امید شد و فرار از کشور را برنامه ریزی کرد.
سرهنگ کهتری در لباس پزشک
ترکش خمپاره قمقۀ سرهنگ را شکافته بود و پهلویش را هم شش ترکش دیگر به ناحیه های مختلف بدنش نشسته و در کنار رگ و پی اش جا خوش کرده بود. امداد گران نظامی و غیر نظامی  بعضی از زخم هایش را در سنگر پانسمان کرده  بودند ولی یکی دو تا از آنها عفونی شده و اذیتش می کرد. امیر سرتیپ فلاحی وقتی به قرارگاه آمد و تن مجروح  سرهنگ را دید، دیگر معطل  اصرار او بر ماندن در کنار سربازانش نشد و با دستور نظامی او را به بیمارستان فرستاد. خودش هم رفت و سفارش لازم را به پزشکان معالج کرد.
امیرفلاحی که از اتاق بیرون رفت، پزشک معالج مشغول معاینه شد.
سرهنگ نیم خیز شد که حرفی بزند که امانش نداد.
–    وضع شما مناسب نیست، بلافاصله باید به اتاق عمل بروید.
سرهنگ کهتری که همه چیزش سربازان در خط بود و با آنها زندگی  می کرد و نفس می کشید، دل شوره گرفت و اندیشید اگر تنش  را به دست تیغ جراحی بسپارد، ممکن است مدتی نتواند به خط برود. در حالی که نیروهایش  آماده عملیات می شدند، نبودن او می توانست نا امیدی سربازان و شاید تضعیف روحیۀ آنان را در پی داشته باشد.
سرهنگ بهترین لحظه های زندگی اش را  لحظه هایی می دانست که در کنار رزمنده های مسلمان  ودر میان  سنگرهای نمناک و حتی  پر از مار و عقرب  گذرانده بود. از سوی دیگر ترکشی که به ستون فقراتش  اصابت کرده بود و در همسایگی نخاعش نشسته بود، خیلی اذیتش می کرد. با هر تکانی  آه از نهادش بر می آمد و گویی  برق چند فاز بدنش را به لرزش درآورده است.
پزشک تأکید  کرده بود که اگر با جراحی  ترکش را بیرون نیاورد ممکن است یک یا هر دو پایش را از دست بدهد.
شب از نیمه گذشته بود. پزشکان و پرستاران مشغول آماده کردن اتاق عمل بودند، سرهنگ از تخت پایین آمد  و سرکی  در راهرو بیمارستان کشید. کسی آنجا نبود.بیرون آمد،  در حالی که به سمت در خروجی می رفت، دید در یک اتاق نیمه باز است و چند روپوش سفید و یک گوشی معاینه پزشکی در آنجا روی چوب رختی آویزان است.
اندیشید  اگر یکی از آنها را بپوشد و یک گوشی به گردنش بیاویزد، شاید نگهبان به فرض اینکه او یک پزشک است، مانع خروجش نشود و این کار را کرد. از اتاق که بیرون آمد اتاق نگهبانی را دید و به سوی آن رفت، کسی آنجا نبود. یک در آهنی بزرگ  آن طرف نگهبانی بود، اما بسته. باز زحمت خودش را از در بالا کشید و با احتیاط  آن طرف  در فرود آمد. با ناباوری دید که یک در آهنی بزرگ دیگری در مقابلش  قرار دارد. می خواست  هر طور شده از روی آن هم عبور کند که صدای آژیر آمبولانسی در خیابان پیچید. بدون  اینکه توجهی به اطراف بکند، آهسته به سمت در آهنی  که حالا با کمک نگهبان باز شده بود رفت. با توقف آمبولانس یکی از سرنشینان آن به سرعت پیاده شد و به طرفش آمد. دست های سرهنگ  را در میان دست هایش گرفته و با التماس گفت: «آقای دکتر مریض بدحال داریم. ببین زنده می ماند با نه؟»
همراه بیمار با اصرار دستش را گرفته و به سوی  امبولانس کشید. سرهنگ بدون اینکه حرفی بزند، به سمت آن رفت. بیمار را که دید، دستش را گرفت  و وانمود کرد که دارد نبضش را می گیرد. دست بیمار را رها کرد. ببریدش اتاق عمل! من هم الآن می آیم.
وقتی بیمار را به داخل بیمارستان بردند، او هم از در آهنی که هنوز بسته نشده بود، خارج شد. خیلی زود یک دستگاه سواری از راه رسید و با اشارۀ او توقف کرد. در را باز کرد و کنار دست راننده نشست.
–    کجا می روید آقای دکتر؟
–    سمت سه راهی اهواز- آبادان.
راننده شروع کرد از بیماری هایی که اذیتش می کردند گله کردن.
–    آقای دکتر! غذا که می خورم، معده ام نفخ می کند و آروغ امانم را می برد.
–    نگرانی ندارد. وقتی  نفخ کردی، نصف استکان عرق نعنا بخور نفخ شکمت از بین می رود.
–    دکتر جان! آخر فقط نفخ نیست، درد شدید هم می کند.
–    پس فردا بیا بیمارستان و یک عکس از شکمت بگیر تا ببینم چه مشکلی دارد.
–    دست شما درد نکند چقدر می شود؟
–    خواهش می کنم. شما حق بر گردن ما داری، بفرمایید خواهش می کنم.
سرهنگ کهتری از اینکه راننده پولی نخواسته بود، البته اگر هم می خواست، پولی نداشت که به او بدهد، خوشحال از خودرو پیاده شد و با یک تانکر آب که آنجا ایستاده بود و می خواست به آبادان برود، حرکت کرد. کنار جاده روپوش سفید را درآورد و گوشی  معاینه را هم میان آن پیچید تا در اولین فرصت آن را به بیمارستان برگرداند.
وقتی وارد آبادان شد، همرزمانش آماده می شدند که عملیات «خمینی روح خدا» را اجرا کنند. با دیدنش همه خوشحال شدند و جانی  دوباره گرفتند.

ادامه دارد…

تایپ و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه مجتبی نامدار

منبع: امیر آبادان، علی اعوانی 1387، نشر آجا.

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده