فرارسیدن دهۀ فجر یاد آور پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی بهمن 57 بر ملت رشید ایران مبارک
گره نگاه، بر اساس خاطره ای از مرحوم سرتیپ دوم بیژن امیرشکاری1 تیمسار با قیافه ای مطمئن در طول اتاق بزرگی که شبیه تالار بود،به آرامی قدم میزد. از کنار میز کار تا نزدیک در اتاق و دفترش را چند بار طی کرد. قدی متوسط،سری تاس و شکمی برآمده داشت.صورتش گوشتالو و لب هایش بسیار کلفت به نظر می رسید.

با دست های چاق و چروکیده اش چوب کوتاه گردویی رنگی را به دست گرفت و کاغذ کوچکی را به دور آن لوله کرد.لحظه ای کنار پنجره ایستاد. به فضای پادگان نگاه کرد.

صدای شیپور شامگاه در محوطه همه را زمین گیر کرده بود. همان طور که کنار پنجره ایستاده بود، به حالت خبردار درآمد. مراسم که تمام شد با دیدن یک نفر که با سرعت به طرف دفتر می آمد، لبخندی زد و در حالی که با چوب به کف دستش می زد : این دفعه کاری می کنم کارستون…
صدای در اتاق را که شنید، کنار میز کارش ایستاد. با صدای بلند گفت : بیا تو.
سروان جوانی وارد اتاق شد و بسیار محکم ادای احترام نظامی کرد : در خدمتم قربان
سروان قدی کوتاه داشت؛ولی ورزیده بود و لباس بسیار مرتّبی به تن داشت. واکسیل های رنگی که از شانه اش آویزان بود، به او ابهت ویژه ای میداد. کفش هایش برق می زد و در حال خبردار کوچکترین حرکتی نمی کرد.
–    تو افسر ورزیده، توانمند و قابل اعتمادی هستی…یک مأموریت ویژه برات دارم.بهترین فرصت برای خدمت به مملکت و طی کردن پله های ترقی است. وقت اونه که جواب اعتمادمو بدی…
تیمسار در حالی که به سروان نزدیک می شد، کاغذ دور چوب تعلیم را باز کرد و به دست سروان جوان داد و در حالی که سعی می کرد خودش را بلندتر از سروان نشان دهد، گفت : این آدرس خونه ایه که یه عدّه بی دین و مذهب،یه عدّه کمونیست دور هم جمع شدن علیه این مملکت و اعلی حضرت توطئه می کنن. وقت اونه که ما وظایفمون رو انجام بدیم. این کشور حالا به ما احتیاج داره… این همه اعلی حضرت حوصله می کنن، مگه این خرابکارها دست بر می دارن… حکومت نظامی که شروع شد با چند تا درجه دار خوب میری سراغشون… همشونو دستگیر می کنی و هرچی مدرک تو خونه هست با خودت میاری… نتیجه این کار هم برای تو و هم برای من خیلی مهمّه .
سروان کاغذ را تا کرد و داخل جیب نظامیش قرار داد و گفت: چشم قربان و آرام به طرف در، عقب رفت تا با احترام نظامی دوباره از اتاق بیرون رود. عقب گرد کرد. دستش روی دستگیره در بود که شنید :
–    ببین جناب سروان ! من روی این مأموریت خیلی کار کردم… عناصر اطّلاعاتی خیلی زحمت کشیدنکه این اطّلاعات رو تهیّه کردن… مطمئن باش یکی از بهترین مأموریت های من و توست. مملکت سخت در خطره. این کمونیست های بی دین هر کاری دلشون می خواد میکنن. چشم مردم به دست من و توست. جدی باش. برو ببینم چی کار می کنی !
سروان جوان دوباره با ادای احترام و قیافه ی مصمّم و بسیار جدّی گفت: خیالتون راحت باشه قربان !

–    حالا نمی شد یکی دیگه این مأموریت رو بره؟ حتماً تو باید بری؟!
سروان که بجای لباس فصل و رسمی، لباس خاکی به تن کرده بود، درحالی که بند پوتین های بلندش را محکم می کرد، زیر چشمی به زن جوانش نگاه کرد و نگرانی را از عمق وجودش در چشم های نیمه نمناک او دید.
–      نه عزیزم ! حتماً من باید برم. حتماً یک حساب کتابی است. همین طوری که به کسی ماُموریت نمی دن.
–    زن با نگرانی دستی بر سر پسر 7 – 8 ساله اش کشید و پسرک با صدای آرامی پرسید :
–    بابا ! کی میای خونه ؟!
–    قربون پسر قهرمانم برم. مواظب مامان باش. من زود بر می گردم.
–    تو مگه نمی گی حرف های انقلابی ها بی ربط نیست ؟پس چرا ماُموریت قبول می کنی و علیه اونا کار می کنی…وایستا تو پادگان کار خودتو بکن .
–    آخه تو یه چیزی می گی. مگه میشه این حرف هارو تو پادگان زد؟ تازه همه منتظرن تا تو امّا و اگر بیاری که هزار تا وصله بهت بچسبونن… همه ی اینا یه طرف، اینا که تظاهرات می کنن همه مسلمون نیستن… یه عدّه کمونیست وسطشون قاطی شدن، من اگه بتونم حساب اینارو برسم خیلی کار کردم. امشب هم آدرس یک گروه از اینارو گرفتم. مواظب هستم. نترس خانوم خانوما…
سروان حالا تمام قد کنار در خروجی خانه ایستاده بود. فانسقه ی خوش رنگی به کمر داشت که کنار آن یک قطب نما و یک کلت بسته شده بود. پاهایش را محکم جا به جا کرد تا پوتین ها خوب به فرمانش باشند. دوباره نگاهی به پسر بزرگش کرد و چشم در چشم همسرش دوخت که قطره کوچکی از اشک از آن آرام بیرون می زد… با دستش دانه اشک را پاک کرد.
–    من هرچی بگی، قبول دارم. اگه باهات روز عاشورا تو راهپیمایی نیومده بودم، بهت شک می کردم. اون روز یادته چه حرفایی زدی؟ گفتی ای کاش این لباس تنت نبود، کاش می تونستی بین مردم باشی… حالا ماُموریت قبول می کنی چی کار کنی؟…
سروان دست روی دستگیره در گذاشت. نگاهی به ساعت کرد. هنوز یک ساعتی به نیمه شب مانده بود.
–    برو راحت بخواب. نگران هیچی نباش. پسرم باید فردا بره مدرسه. دیر بخوابه، دیر بیدار میشه. این حرف ها رو هم هیچ جا نباید بگی. حتّی به من. یه کاری بود که تموم شد. توکّل بر خدا. تو میدونی من هرکاری از دستم بر بیاد، برای مردم می کنم. الآن هم که دارم می رم، فقط خودم مسلّح هستم. بقیه فشنگ ندارند. نمی ذارم کسی دست از پا خطا کنه.
–    اگه راست می گی،بذار بریم شهرستان. آب که از آسیاب افتاد، بر می گردیم. مگه نگفتن سربازا از پادگان فرار کنن. تو هم یه سربازی !
سروان خنده ای کرد و گفت : سرباز نه، سروان…
خانم الکی که 6 تا ستاره رو دوشمون نذاشتن. ثانیاً یه چیزایی هست که به تو هم نمی تونم بگم. آخه نمیشه گفت. فقط همین قدر بدون که ما نمی تونیم فرار کنیم.
در خانه باز شد و سروان کلاهش را جلوی آینه ی تمام قدّی که کنار قفسه ی کفش ها بود، روی سرش محکم و تنظیم کرد و با حالت خبردار به طرف همسرش ایستاد و با احترام نظامی گفت : فرمانده اجازه می فرمایند…
زن خندید و گفت :… مثل همیشه. بفرمایید جناب سروان! ماُموریت تان که تمام شد، یک راست تشریف بیاورید منزل تا گزارش کارتان را بگیرم.
سروان از دست های همسرش که به طرفش دراز شده بود، پالتوی بارانی خاکی رنگ بلندی را گرفت، پوشید و با لبخندی گفت : شب بخیر. سروان، با ابهت خاصی که در لباس نظامی داشت، جلوی در ورودی خانه ایستاد. کوچه تاریک بود و خلوت. ساعتی از نیمه شب گذشته بود.
برف و بارانی در کار نبود؛ ولی هوا به شدّت سرد بود. سروان همراه پالتوی بارانی بلندی که پوشیده بود، دستکش های پشمی کرم رنگی را هم به دست کرده بود.
دو نفر درجه دار که اورکت نظامی به تن کرده بودند، از جیپ خاکی رنگی که چند قدم دورتر توقّف کرده بود، پیاده شدند. با اشاره سروان یکی از آنها با سرعت روی دیوار پرید و از روی نرده ی آهنی دیوار عبور کرد و آرام وارد حیاط شد. در حیاط قفل نبود. در که باز شد سروان هم وارد شد. یک حیاط نسبتاً کوچک با باغچه ای که تک درخت انگور آن در خواب زمستانی با تنه ی تنومند؛ ولی پوست پوست شده، تکیه به دیوار زده و روی چند میله آهنی پهن شده بود. گوشه حیاط، اتاقک کوچکی بود که از پوسیدگی در آهنی آن معلوم بود، دستشویی و توالت خانه است. روی پشت بام توالت همه چیز پیدا می شد. برای خودش یک انباری بزرگ بود. هیچ چراغی روشن نبود. چند تا پلّه ی آجری، اتاق ها را از حیاط جدا کرده بود.
همان طوری که در حیاط باز مانده بود، سروان از پلّه ها بالا رفت. زیر پلّه ها چند ردیف نرده، پنجره ای قدیمی را نشان می داد که زیر زمین خانه را حفاظت می کردند.  
گوشه ی حیاط راه پلّه باریکی در دل تاریکی به داخل زیرزمین می رفت. نرده های کوتاهی بهار خواب را از حیاط جدا کرده بود. یک پنجره سراسری بزرگ که پرده سفیدی از داخل، آن را پوشانده بود و یک در کوچک رو به روی پلّه ها دیده می شد. یک سری ایرانیت قدیمی سیمانی لبه ی دیوار فضای حیاط را از دید همسایه های دو طرف پوشانده بود. دستگیره ی در راهرو را فشار داد. در با صدای ضعیف لولای زنگ زده باز شد. با پوتین روی موکت وسط راهرو قدم زد. لحظه ای توقّف کرد. چشمانش که به تاریکی عادت کرد، چند قدم برداشت و جلوی اوّلین اتاق ایستاد. در نیمه باز بود. آهسته در را بازتر کرد.
هر سه گروهبان پشت سر او ایستاده بودند. گروهبان اولی کلت به کمر بسته بود و قد کوتاهی داشت. گروهبان دومی هم که کوتاه قد بود، مسلسل یوزی به دست گرفته بود.گروهبان سومّی که قد نسبتاً بلندی داشت ،با اسلحه ژ3 نزدیک در راهرو داخل حیاط را می پایید.
سروان نگاهی به داخل اتاق انداخت. دقّت کرد. یک زن را دید در حالی که روسری به سر کرده و لحاف به روی خودش کشیده بود. بچه ای هفت-هشت ساله هم کنارش خوابیده بود. یک بخاری علاءالدین کنار اتاق می سوخت و از لوله کتری آبی که روی بخاری بود، آرام آرام بخار بیرون می زد. صدای تیک تاک ساعت قدیمی روی طاقچه آهنگ موزون، ثابت و یک دست اتاق بود.
سروان آرام آرام عقب آمد و با اشاره انگشت، به گروهبان ها دستور سکوت داد. گرمای مطبوع خانه با سرمایی که از در راهرو به داخل هجوم می آورد، در هم می آمیخت. به دنبال اشاره سکوت به گروهبان فهماند که در راهرو را ببندد.
حالا تقریباً همه ی خانه را می دید. انتهای راهرو سمت چپ یک در دیگر بود و رو به روی در، راه پلّه ای قرار داشت که به طبقه دوّم می رفت. زیر راه پلّه، فضای بود که تبدیل به یک آشپزخانه ی کوچک شده بود.
دو تا قاب چوبی کوچک رو به روی هم به دیوار آویزان بود. نگاه کرد؛ ولی متوجّه مطالب روی قاب ها نشد. خیلی آرام قدم بر می داشت. نزدیک در دوّم ایستاد. در را باز کرد. داخل اتاق دو نفر مرد خوابیده بودند. سروان به یکی از گروهبان ها اشاره کرد… گروهبان وارد اتاق شد. پتوی روی یکی از مردها را کنار زد. مرد به پیری می زد. یقه ی او را گرفت و با صورت به دیوار چسباند… و با صدای خشن؛ ولی آرام گفت : صدایت در نیاید. کمونیست لا مذهب !
با اینکه مرد یک دفعه از خواب بیدار شده بود؛ ولی آرامش خاصی داشت. هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. شاید منتظر این صحنه بود. مرد دوّم هم بیدار شده بود؛ ولی قبل از اینکه بلند شود، گروهبان دوّمی او را بلند کرد و کنار پیرمرد به دیوار تکیه داد. مرد دوّم کمی مضطرب بود و با نگرانی به پیرمرد نگاه می کرد. حالا هر دو مرد رو به دیوار دست ها را بالا برده بودند و گروهبان ها بدن آنها را تفتیش می کردند…
سروان که در آستانه در ایستاده بود از صدای باز شدن در اتاق اوّلی به خود آمد. نگاه کرد دید زن در حالی که بچّه را در بغل گرفته با اضطراب خاصی می لرزد… نگاهش در نگاه زن گره خورد. حجاب زن او را متعجّب کرده بود. احساس نا خوشایندی پیدا کرد… از خودش بدش آمد… به داخل اتاق دوّم نگاه کرد. گروهبان ها بعد از بررسی وسایل اتاق، چیزی به دست نیاورده بودند. اشاره کرد آنها به حیاط بروند… وارد اتاق دوّم شد. زیر گوش پیرمرد گفت : به ما گزارش دادند این جا اعلامیه کمونیست ها پخش می شود. راست بگو این جا اعلامیه دارید یا نه…
پیرمرد گفت : می توانی بگردی. لامپ رو روشن کن، یه اعلامیه کمونیستی هم پیدا کردی، همین جا ما رو اعدام کن.
سروان لامپ را روشن کرد. اتاق تقریباً خالی بود. کنار اتاق نزدیک پنجره، یک قفسه ی چند طبقه ای کتاب بود. بیشتر از همه قرآن، مفاتیح و نهج البلاغه به چشمش آمد.
لحظه ای به فکر فرو رفت: کمونیست-قرآن-حجاب. چیزی دستگیرش نشد.
وقتی برگشت کنار پیرمرد، دوباره زن را دید که در آستانه ی اتاق ایستاده بود و جرأت حرف زدن نداشت. یک ردیف کمد دیواری بالای اتاق بود. سه تا در داشت. درها را باز کرد. یک کمد پر از تشک و لحاف و تعدادی متکّا بود و دو کمد دیگر ظرف های مختلف و چند کارتن. نزدیک پیرمرد شد و گفت: من مأموریت دارم این جا هر چی کمونیست و مدارک کمونیستی هست با خودم ببرم؛ ولی چیز دیگه ای می بینم. اگه راستشو بگید، کمکتون می کنم.
پیر مرد دست هایش را پایین آورد و به طرف سروان برگشت. مرد دوّم هم همین کار را کرد. سروان کمی عرق کرده بود.
پیرمرد لباس هایش را مرتّب کرد و به زن نگرانی که جلوی در ایستاده بود، خیره شد. به صورت سروان نگاه کرد و در حالی که خیلی راحت به نظر می رسید گفت: ببین پسرم! من خودم مسلمانم. کمونیست ها رو اصلاً قبول ندارم. می خواهی کمک می کنم هر جایی رو می خواهی بگرد. اگر یک ورق از این بی دین ها را هم پیدا کردی، من را با خودت ببر…اصلاً خودم باهات میام.
به پیرمرد نزدیک تر شد و با لحن آشنا تری گفت: به ظاهر حق با توست؛ ولی من مأمورم شما را با خودم ببرم. فقط می تونم یه کمک بکنم… غیر از در حیاط راه دیگری برای کوچه و خیابان هست؟
پیرمرد گفت : بله! از آشپزخانه به حیاط خلوت و به حیاط خانه ی همسایه راه دارد… حالا گروهبان ها داخل راهرو برگشته بودند…
یکی از آنها به سروان گفت : خبری نیست جناب سروان!
سروان نگاهی به پلّه هایی که به طبقه دوّم می رفت، کرد و به دو گروهبان گفت: برید بالا آروم و با دقّت همه جا را بگردین. نباید از این مأموریت دست خالی برگردیم.
گروهبان ها که رفتند، سروان دوباره به اتاق برگشت. از کنار زن که رد می شد، آرام گفت : نگران نباش…
دست پیرمرد را گرفت و رو به مرد دیگر گفت: از حیاط خلوت فرار کنید. برید حیاط همسایه بعداً بیاید…
پیرمرد با دقت به صورت سروان خیره شد. نگاه ها در هم گره خورد.
سروان گفت: زود باش…
مرد دوّم که از دیوار بالا رفت، صدای سروان بلند شد: ایست ایست گروهبان، گروهبان…
گروهبان ها سراسیمه به طبقه ی پایین آمدند : بله قربان…
لا مصب ها فرار کردند. بجنبید از در حیاط برید تو کوچه. رفتند خانه ی همسایه. زود باشید تا فرار نکردند…
گروهبان ها به سرعت بیرون آمدند و به انتهای کوچه دویدند…سروان از حیاط بیرون آمد. سوار جیپ شد و دنبال گروهبان ها به راه افتاد.

***
تیمسار داخل دفتر نشسته بود و با چوب به کف دستش می زد. به شدّت ناراحت بود.پلک های پر چربی و پف کرده اش روی چشم های سرخ و درشت صورتی اش آویزان بود. صدای در حواسش را جمع کرد: بیا تو…
سروان وارد شد و احترام نظامی بسیار محکمی گذاشت.
خشم تیمسار بسیار شدید بود:
–    بی عرضه… فکر نمی کردم در صحنه عمل این قدر بی عرضه باشی… خاک بر سرت…
سروان تا آمد بگوید : قربان…
–    ساکت! روی تو خیلی حساب می کردم. می دانی روی آن خانه چقدر کار کرده بودیم ؟ مرکز توطئه آنجا بود. آن وقت دو تا پیرمرد از دست تو فرار کردند… احمق!
سروان خیلی جدّی بود. ظاهرش نشانی از ناراحتی نداشت. رو به روی تیمسار ایستاده بود و به چشم های ملتهب او نگاه می کرد.
تیمسار قدری آرام شد. از کنار میز به جلوی سروان آمد و کمی آهسته گفت : شاید هم تو آن ها را فراری         دادی؟ هان؟ مار توی آستین پرورش می دادیم و خبر نداشتیم.
سروان فهمید که لو رفته است. جای کتمان نبود. چاره ای هم نداشت. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، آرام گفت : بله قربان…
تیمسار برآشفت : بله قربان؟ می دونی جزای این کار چیه؟ همکاری با خرابکار ها! فراری دادن کمونیست ها ! اصلاً قابل توجیه نیست…میدم پدرت رو درآرند…تیمسار چند قدمی به سمت پنجره رفت. صورتش سرخ شده بود. فکر نمی کرد به این سادگی طهمه ی به این بزرگی از دست برود… از طرف دیگر از سروان راضی بود. مانده بود با سروان چه برخوردی داشته باشد. به طرف سروان برگشت و کمی آرام تر پرسید: چرا این کار رو کردی؟ تو پرونده ات خوب بود!
سروان گفت می تونم راستش رو بگم؟
بدون اینکه منتظر اجازه تیمسار باشد گفت: تیمسار یک زن و یک بچّۀ کوچک هم توی اون خونه بود. زن با حجاب بود… تمام کتاب های اون جا قرآن و نهج البلاغه بود… یک تکه کاغذ کمونیستی هم پیدا نشد. تیمسار! اونا مسلمون بودن.
تیمسار اجازه نداد حرف سروان تمام شود: ساکت! دیگه نمی خوام بشنوم. ازت نا امید شدم. برو بیرون بی عرضه! چند روز آب خنک بخوری هم حالت جا می یاد هم فهم و شعورت… کمونیست و غیر کمونیست نداره. همشون سر و ته یه کرباسن… مفتِ مفت از دستم در رفت. دیگه تو اون خونه پیداشون نمی شه.
سروان از در که بیرون آمد، می دانست راهی به خانه ندارد. چند روز بازداشت و احتمالاً خلع درجه و تنبیه در دستور یگان، حداقل تنبیه این اقدام بود. دو تا دژبان در اتاق انتظار ایستاده بودند. سرگرد خوش هیکلی هم جلوی سروان ایستاده بود: مقصّر خودتی. یا مأموریت نرو یا اگه میری یه کاری بکن. این طوری که نمی شه.
به من گفتن فعلاً یه هفته انفرادی باشی… چهار نفری به طرف در خروجی به راه افتادند.

*******************************

زندان شلوغ شلوغ بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تعداد زیادی وزیر و وکیل برای محاکمه دستگیر کرده بودند. تعدادی هم در حکومت نظامی توسّط دولت ازهاری دستگیر شده بودند که فرصت فرار پیدا نکردند. چند تا روحانی در راهرو ها قدم می زدند.
شهردار تهران نیک پی هم جزء زندانیان بود. کنار شهردار مرد جوان بلند قد و قوی هیکلی نشسته بود که دل توی دلش نبود. یک مهر نماز مقابلش بود. تازه نماز صبح را خوانده بود.
به مهر نماز نگاه می کرد که صدای نیک پی در گوشش صدا کرد: از این نماز خیری دیدی، مارو خبر کن. پدر بیامرز! اگه اینا قرار بود به نماز نگاه کنند که من از سر شب تا حالا هزار رکعت نماز خونده بودم… اینا از این حرفا زرنگ ترن. شاه رو بیرون کردند. مملکت رو دست گرفتند، حالا به نماز تو نگاه می کنن!
مرد جوان بدون آنکه سرش را برگرداند، زیر لب گفت: خدا می دونه که من واسه اینا نماز نمی خونم. بابام منو جوری تربیت کرد که تو دانشکده افسری هم نماز می خوندم. تا حالا یک رکعت نمازم قضا نشده. من دلم واسه کشورم می سوزه. من وطن پرست بودم. شاه پرست که نبودم… حالا هم هرچی صلاحه، دست خداست… و بعد دوباره به مهر نماز نگاه کرد.
تا حالا دو بار او را برای محاکمه برده بودند. نیک پی در حالی که ترس خودش را مخفی کرده بود، گفت: این جا مثل کشتارگاه مرغه، هر جند وقت یک نفر میاد، دست دراز می کند و یک زندانی را می بره.
حساب کردم دو بار محاکمه می کنند. بار سوّم هرکی رفته دیگه بر نگشته… و با اشاره دست به گردن کلفت خود گفت: پخ اعدام!
به مرد جوان نگاه کرد و ادامه داد: بی عرضه بودیم. نتونستیم مملکت رو نگه داریم، اینا اومدن و از دستمون در آوردند. نوش جونشون… اون که رئیسمون بود، یه ماه پیش در رفت. مرتیکه دماغ گنده اندازۀ یه الاغ هم نمی فهمید. مارو بگو نوکر کی شده بودیم… آخ آخ! کی فکر می کرد یهو اینجوری بشه؟ به یه سال نکشید. همه چی ریخت به هم.
بعد با دست اشاره به دو روحانی و دو پیرمردی که از جلوی در سلول رد می شدند کرد و ادامه داد: هی به من گفتند برو اوضاع بی ریخته، ولی من باورم نمی شد اینجوری می شه. یهو انقلاب شد.
مرد جوان به قیافۀ غمبار نیک پی نگاهی کرد. لبخند تلخی زد و از جایش بلند شد. کنار میله های زندان انتهای راهرو را نگاه میکرد که دو روحانی و دو پیرمرد قدم می زدند: از همون روز اوّل هم معلوم بود که این سلطنت دوام نداره. چه بلایی به سر مردم آوردن. ما که قدیم ندیما نبودیم؛ ولی همین هفت-هشت ساله بعد از دیپلم گرفتن خیلی چیزا دیدیم. مخصوصاً تو همین ارتش…
مرد جوان ساکت شد و به فکر فرو رفت… 10 روزی از حضورش در زندان گذشته بود. دو بار محاکمه شده بود. حرف هایش را باور نکرده بودند. او هیچ گناهی نداشت. هیچ اقدام خلاف انقلاب هم مرتکب نشده بود. فقط جرمش این بود که افسر گارد شاهنشاهی بود. همین کافی بود تا از نظر انقلابی ها مجرم شناخته شود. بعضی ها هم برایش گزارش غیر واقعی داده بودند…
در محاکمه اوّلی سؤال کرده بودند: این همه شغل تو مملکت بود؛ چرا رفتی ارتشی شدی؟
پاسخ داده بود: مگر ارتشی بودن جرمه؟ دیپلم گرفتم، رفتم دانشکده افسری که به این مملکت خدمت کنم.
روحانی بازجو پرسیده بود: حالا رفتی ارتش، چرا رفتی گارد شاهنشاهی؟
سروان هم پاسخ داده بود: کی گفته من رفتم گارد شاهنشاهی؟ من افسر ورزیده ای بودم، توی دوره تکاور هم نفر اوّل شدم، منو فرستادن گارد، روحم هم خبر نداشت گارد چیه!
تازه به قد و هیکلم هم نگاه می کردن، من به درد گارد نمی خوردم…
شهردار نگاهی به مرد جوان کرد: تو که این طوری فکر می کنی می خوان اعدامت کنن. من چی؟ حسابم پاکِ پاکه…
مرد جوان سری تکان داد. لبخند تلخی زد. به حرف های شهردار فکر می کرد. نگران همسر جوان و بچّه های کوچکش بود…پسر بزرگش هفت-هشت سالی داشت. او اهل نماز بود. تو پادگان همه می دانستند که نماز می خواند. در حکومت نظامی هم حتّی یک گلوله شلیک نکرده بود… یادش می آمد که یک شب در یک مأموریت حتّی سوزن اسلحه سرباز ها را برداشته بود که نکند به مردم شلیک کنند…چرا قاضی به حرف هایش گوش نمی کرد… مگر می شود توی این انقلاب هر کسی هر کاری خواست، انجام بده. معمولاً تو انقلاب ها عفو عمومی می دن…
در محاکمۀ دوّمی خیلی حرف ها زده بود. تعدادی از افسران گارد شاهنشاهی رو می شناخت که حالا جزء انقلابی ها بودند. به قاضی گفته بود: سروان یوسف کلاهدوز که حالا رفته سپاه از افسران گارد شاهنشاهیه! چند تایی هم تو اصفهان هستند. اسم یکیشون صیّاده…
قاضی گفته بود: حساب اونا از تو جداست. خودتو قاطی اونا نکن.
دوباره به شهردار نگاه کرد: من اگه فدا بشم عیبی نداره، آدمای مثل شما رو به حسابتون برسن، خوبه! یه عمر خون مردم رو تو شیشه کردین… و باز در افکار خودش فرو رفت. چند لحظه بعد دو جوان با ریش های بلند کنار در سلول ایستادند. قفل در باز شد و صدا زدند: آقای بیژن امیرشکاری…
مرد جوان با نگرانی و تعجّب بلند شد. نگاهی به در کرد و نگاهی به نیک پی… نیک پی لبخند تلخی زد و با سر اشاره کرد، برو…
مرد جوان با قدم هایی نه چندان محکم نزدیک در شد. چهره اش پر از سؤال بود. یعنی چی؟! چرا من؟!… زبانش بند آمده بود. هرچه می دانست در محاکمات قبلی گفته بود. یکی از دو مأمور دست بندی را جلو آورد و دست هایش را بست. او به آرامی بین دو جوان به راه افتاد…هنوز 2 روحانی و 2 پیرمرد انتهای راهرو با هم صحبت می کردند. یک روحانی عمّامه ی مشکی به سر داشت و دیگری عمّامه اش سفید بود.
راهرو طولانی بود. هر چند قدم ها را آهسته بر می داشت؛ ولی گویی در انتهای راهرو با سرعت به طرف او می آمد. بین دو مأمور حرکت می کرد… دو جوان هم سکوت کرده بودند. به راحتی می توانست حدس بزند که او را کجا می برند… در سلول های دیگر تعدادی کنار نرده ها او را نگاه می کردند. همهمه بین زندانی ها زیاد شد: تموم شد… رفت که بره… آخرش همینه…
آرام آرام به انتهای راهرو می رسید. این مسیر، مسیر دفتر بازپرس و محاکمه نبود… حالا باید از سمت چپ به حیاط زندان می رفت. دو روحانی و دو پیرمرد که متوجّه ی مأمورها شدند، خود را کنار کشیدند و دستی برای دو جوان مأمور تکان دادند.
-برادران خسته نباشید… اجرکم عند ا… و به افسر جوان نگاه کردند و سرشان را به علامت تأسف حرکت دادند…
مرد جوان حالا مطمئن شده بود که کارش تمام است و او را برای اعدام می برند. از نتیجه ی آخرین جلسه ی دادگاه هم فهمیده بود…
همان طوری که آن دو روحانی را نگاه می کرد، به پیرمرد ها خیره شد… نگاهش در نگاه یکی از آن ها گره خورد… پیرمرد چشم هایش باز شد؛ امّا قبل از اینکه حرفی بزند، مأمورین دور شده بودند. سه نفری وارد حیاط زندان شدند. گوشه ی زندان چند نفر وسط حیاط تفنگ به دست ایستاده بودند… جوخۀ اعدام… رنگ به چهره نداشت… کنار دیوار ایستاد و به دری که به حیاط باز می شد، خیره ماند.
یکی از پیر مرد های توی راهرو در حالی که فریاد می کشید… بایستید… بایستید… هراسان از در به داخل حیاط پرید و جلوی مرد جوان، رو به جوخه اعدام ایستاد. انگار می خواست مانع تیر اندازی شود.
دو روحانی که حالا وارد حیاط شده بودند، همراه همه افرادی که در محوّطه بودند، با تعجب به او نگاه می کردند. پیرمرد به طرف مرد جوان برگشت. نگاه دو نفر در هم گره خورد. مرد جوان بهت زده و متعجّب و پیرمرد کمی مردّد. ولی با لبخندی رضایت آمیز،پرسید : منو می شناسی؟
مرد جوان دقّت کرد. سری تکان داد و گفت : نه! یادم نمی یاد…
پیرمرد گفت : من عراقی1 هستم… و نگران به جوخه ی اعدام نگاهی کرد. سه نفر با لباس شخصی، هر کدام یک تفنگ ژ3 به دست گرفته و به حالت نا مرتّبی از نظر نظامی منتظر دستور شلیک بودند.
مرد جوان با تعجّب و نگرانی پرسید : خب؟
پیرمرد گفت ولی من تو را می شناسم…
حالا همه با تعجّب دور این دو نفر جمع شده و خیلی آرام با کلمات نا مفهومی از یکدیگر سؤال می کردند… زندانی ها از پنجرۀ سلول زندان از سر و کول هم بالا می رفتند تا از وقایع داخل حیاط با خبر شوند.
پیرمرد با اطمینان بیشتری در حالی که لبخندی بر لب داشت، با صدای آرامی گفت : اللّه اکبر… و پرسید: تو همان کسی هستی که آن شب به خانه ی ما آمدی. شب زمستونی سه-چهار ماه پیش. اومدی تا مارو دستگیر کنی… با سه-چهار نفر دیگه. تو منو فراری دادی… نمی دونی چه کار بزرگی کردی…اللّه اکبر… بعد رو کرد به جمعیّت: بابا صلوات بفرستید.
مرد جوان در همهمه ی صلوات دقّت کرد… آری خودش بود. پیرمرد…نیمه شب…آن خانه…
از توی سلول ها صداهای نا مفهومی می آمد: دمت گرم… بابا ایواللّه داری پیرمرد… به این میگن نمک شناس…آزادش کن…راست میگی آزادش کن…
پیرمرد رو به دو مأمور گفت: من عراقی2 هستم. دست اینو باز کنید. این افسر جوان انقلابی است. او طاغوتی نیست… اون یه کاری کرده که براش باید داستان ها بنویسن… اللّه اکبر… خدایا شکرت. عجب اتّفاقی…
دست مرد جوان را باز کردند. دستش در دست پیرمرد قرار گرفت. با هم به طرف دفتر زندان به راه افتادند. همهمه ای بین زندانیان بلند شد. صلوات بفرست… صدای بلند صلوات در سپیدی صبح که به آرامی آخرین ذرّات تاریکی را محو می کرد، از دیوارهای بلند زندان منعکس می شد. شب تمام شده بود و صبح از آغاز یک روشنایی همیشگی خبر می داد.
نیک پی که می دانست کمترین حکمی که به او بدهند اعدام است، کنار سلول به فکر فرو رفته بود. از همهمه ی زندانی ها به خودش آمد. نزدیک نرده های داخل راهرو از چیزی که می دید، تعجّب کرده بود. دست مرد جوان در دست یکی از مسئولین زندان بود. راهرو حالا پر شده بود از آدم هایی که با کنجکاوی می خواستند قیافۀ آدمی که از پای جوخه ی اعدام برگشته بود را ببینند. مرد جوان در حالی که می خندید، به نیک پی اشاره کرد و بعد دستش را نزدیک گردن برد و گفت: پخ، اعدام!
نیک پی رنگ به صورت نداشت. در حالی که ناباورانه جمعیّتی را که به طرف در خروجی زندان می رفتند با نگاه بدرقه می کرد، آب دهانش را فرو برد. آهی کشید و آرام روی زمین نشست. نگاهش به مهر نماز خیره شد و با خودش گفت: یعنی به همین سادگی! ما کی می خوایم بفهمیم. یعنی می شه… و بعد در حالی که از بین نرده ها راهرو را نگاه می کرد، آرام جلوی مهر نماز نشست.
دفتر زندان شلوغ بود. قاضی روی یک صندلی ساده پشت میز نشسته بود. یک روحانی کوتاه قد که عمّامه سفیدش را برداشته بود و عینکی ته استکانی روی صورتش بود… هنوز به میانسالی راه درازی داشت : حاج آقا عراقی مطمئنی؟
پیرمرد با خوشحالی زیادی گفت: بله! حاج آقای خلخالی3، مطمئن هستم او خدمتی کرده که قابل حساب نیست. اون خونه پر از اعلامیه بود. پر از اسناد و مدارک بود. اگر اون خونه اون شب تخلیه می شد، انقلاب خیلی ضربه می خورد. من که عددی نیستم؛ ولی مدارک خیلی مهم بود. این مرد جوان با آگاهی ما رو فراری داد. این به درد انقلاب می خوره. باید آزاد بشه. من به سرلشکر قرنی3 می نویسم از این مرد استفاده کنه. اون می تونه در ارتش اسلامی خدمت کنه.
قاضی دوباره به چهره ی مرد جوان نگاه کرد. آرامش مرد جوان، قاضی میان سال را تحت تأثیر قرار داده بود: حاج آقا عراقی ایشون دو بار محاکمه شده. هر دو بار هم حکم اعدام گرفته. افسر گارد شاهنشاهیه. بعد بع چهره مصمم عراقی نگاه کرد. عراقی با سکوت معنی داری خلخالی را مجاب کرد. قاضی اوراق نامرتّبی را که روی میز کوچک فلزی پراکنده بود، مرتّب کرد.
کاغذی برداشت و روی آن جملاتی نوشت و امضاء کرد. پای امضا را با مهر بزرگی که از کشوی میز بیرون آورد، خیلی محکم مهر کرد و در حالی که با تعجّب به حاج مهدی عراقی نگاه می کرد، گفت: حرف تو برای ما حجّته. ما دوست نداریم همینطوری کسی اعدام بشه. این بابا افسر گارد و حکومت نظامی بوده. از نظر ما باید اعدام می شد…
کاغذ که به دست حاج مهدی رسید، بلند شد و صورت جوان را غرق بوسه کرد.
باز هم صدای صلوات در دفتر زندان بلند شد و همه به طرف در خروجی زندان راه افتادند. حاج آقای عراقی کاغذ را به مرد میانسالی که در باجۀ کنار در نشسته بود، داد. بعد از ثبت نام و نوشتن مشخّصات، وسایل زندانی را تحویل دادند. حاج آقا عراقی با سروان جوان از زندان خارج شد.
سروان جوان حالا کنار خیابان ایستاده بود. نسیم صبح سرد اواخر زمستان صورتش را نوازش می داد. تعداد زیادی پرنده روی درخت های بلند چنار کنار خیابان دسته دسته با سر و صدای زیاد جا به جا می شدند. حاج مهدی عراقی کنارش ایستاده بود. عراقی یک تاکسی صدا زد. درِ تاکسی را باز کرد و به سروان جوان تعارف کرد… هنوز جوان وارد تاکسی نشده بود که عراقی پرسید…آخرش نگفتی برای چی چرا ما رو فراری دادی…
مرد جوان خندید… چیزی برای گفتن نداشت. درب تاکسی را بست. چشم های عراقی به دنبال تاکسی پر از اشک شده بود.5

پانوشته ها:
1-    امیر سرتیپ دوّم بیژن امیرشکاری : از افسران مؤمن و پرتلاش 8 سال دفاع مقدّس نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در پاییز سال 1388 از دنیا رفت.
2-    حاج مهدی عراقی : یکی از انقلابیون پر تلاش انقلاب اسلامی که در سال 1358 همراه فرزندش در مسجدی در تهران با نارنجک گروهک فرقان به شهادت رسید.
3-    روحانی خلخالی : اوّلین رئیس دادگاه های انقلاب اسلامی که در اوایل دهه 80 از دنیا رفت.
4-    سپهبد ولی ا…قرنی : اوّلین رییس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران که در تاریخ 3/1/58 به دست گروه فرقان به شهادت رسید.
5-    کلیات این خاطره توسّط امیر سرتیپ 2 بازنشسته نبی کریمی از دوستان مرحوم بیژن امیرشکاری بیان شده است.

منبع: گره نگاه، جعفری، سورۀ سبز
تایپ:

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده