نگاهی به پروندۀ گردان 153 در دفاع مقدس، به روایت امیر جانباز منوچهر کهتری فرمانده وقت گردان – 3
صدام: سر کهتری را بیارید، جایزه بگیرید! عبور از بهمن شیر با عقب نشینی دشمن، گردان 153 مواضعش را در حاشیۀ رودخانه مستحکم کرد. با فرار رسیدن تاریکی شب، سرهنگ، ستوان نیکوکار را به همراه هفت سرباز رشید با یک قایق چوبی به آن سوی بهمن شیر فرستاد تا از وضعیت استقرار نیروهای عراقی در جنوب غرب رودخانه برایش خبر بیاورند.

قرار بود  سکوت رادیویی در مدت مأموریت کاملاً رعایت شود تا دشمن از موقعیت آنها با خبر نشود.
بازگشت گروه  شناسایی اعزامی از زمان تعیین شده به تأخیر افتاده بود. در تاریکی شب سرهنگ نگران در حاشیۀ  رودخانه قدم می زد و به ساعت نگاه می کرد. تعدادی از سربازان که شناگر قابلی بودند، اعلام کردند که حاضرند به آب بزنند و خبر از ستوان نیکوکار و همراهانش بیاورند. سرهنگ این پا و آن پا کرد که اینها را بفرستد  و یا نه؟  اما اعزام آنها را صلاح ندید. چند لحظه در گوشه ای نشست. دست ها را قلاب کرده روی زانوها گذاشت و سرش را هم روی آنها خوابی شیرین چشم هایش را ربود. بزرگی را دید که روی تخت نشته و تعدادی را روبه رویش  به صف کرده اند و یکی یکی آنها را می آوردند و به دستور  او شلاق  می زنند. ازخواب پرید. پوتین هایش را از پا درآورد  و کنار رودخانه وضو گرفت و همنوا با آوای رودخانه به زاری و تضرع به درگاه خدا مشغول شد. نزدیکی های صبح گروه شناسایی با لب های خندان از راه رسیدند.
سرهنگ به نیکوکار گفت: « ما که جان به لب شدیم! چرا دیر کردید؟»
–    قربان!  هر چند دیر آمدیم، امّا با دست پر  و خبرهای شیرین  بازگشتیم.
–    عراقی ها از ترس اینکه نیروهای ایرانی از رودخانه نگذرند و آنها را از بین نبرند، سنگرهایشان را در آن سوی رودخانه تخلیه کرده و در فاصلۀ  زیادی از رودخانه مستقر شده اند. اگر از رودخانه عبور کنیم، می توانیم در سنگرهای آمادۀ آنها مستقر شویم
سرهنگ فرماندهان گروهان و دسته ها  را برای مشاوره فرا خواند.
–    با این اطلاعاتی که رسیده می توانیم به سرعت از سرعت از رودخانه بگذریم  و با استفاده از استحکامات دشمن، هم امنیت آبادان را تأمین کنیم و هم دشمن را از فکر تک باز داریم.
افسری که به عنوان بازرس از سوی قرارگاه ماهشهر برای بازدید از موقعیت جدید گردان 153 در آنجا حضور داشت، این تصمیم سرهنگ را خطرناک ارزیابی کرد.
–    جناب سرهنگ! رودخانه یکی از بهترین موانع در مقابل تک دشمن است، سعی کنید با استفاده از این مانع  مواضع تان را در این سو مستحکم کنید.
سرهنگ خطر کردن در هنگام نبرد را از سال های 1336 آموخته بود و می دانست که بعضی از کارها را با توکل به خدا باید انجام داد. تعدادی قایق  فراهم کرد و از شامگاه همان روز نیروهای گردان 153 به سرعت  از بهمن شیر گذشته و در سنگرهای ایجاد شده به وسیلۀ دشمن درآن سوی  رودخانه و در نزدیک ترین  موضع  دشمن مستقر شدند. سرهنگ سنگرهای زیادی  را در کنارشان دید که خالی مانده بودند. پیکی را به ذوالفقاریه فرستاد  و از ستاد نیروهای مردمی خواست که تعدادی از نیروهای ژاندارمری و نیروهایی را که از طریق امامان جمعه به مناطق نبرد اعزام شده اند را با خود  به این سوی رودخانه بیاورد.
گران 153 و نیروهای مردمی در روستاهای  بهمن شیر مستقر شدند. اوضاع بسیار آشفته بود. اهالی روستاها خانه و کاشانه شان را رها کرده  و به جاهای دیگر رفته بودند و احشام آنها در منطقه سرگردان این سو و آن سو می رفتند.
–    اینها می توانند بخشی از نیازهای غذایی نیروها را تأمین کنند.
ارجمندی به سرهنگ گفت: « جناب سرهنگ! گاوها را خوب نگاه کنید. وقتی صدای تیراندازی و یا انفجار می آید،
آنها هم مثل آدم ها روی زمین می خوابند.»
سرهنگ هم توجه کرد. صحنۀ جالبی بود. با خود اندیشید آیا اینها از ما یاد گرفته اند یا غریزی این کار را می کنند. هرچه بود دیدنی و زیبا بود. در این پیشروی و استقرار یک دستگاه لودر، یک دستگاه لایروبی رودخانه، چند دستگاه کامیون، و چندین دستگاه قایق تجهیزات نظامی دیگر دشمن غنایمی  بودند که جمع آوری و به عقبه تخلیه شدند.
دوستی با سربازان
موقعیت گردان در جنوب غربی بهمن شیر تثبیت شده و سرهنگ شب ها را در یک سنگر کالیبر50 در کنار سربازها می نشست و هر لحظه با بی سیمش با سنگرهای دیگر ارتباط می گرفت و خسته نباشید به آنها می گفت. روزها هم یک موشک انداز آر.پی.چی به دست می گرفت و با کمک هایش سنگر به سنگر  به نیروهایش سر میزد و حال آنها را می پرسید. اگر بچه ها برای چند ساعت صدایش را نمی شنیدند، نگرانش می شدند و بی تابی می کردند.
آفتاب گرچه پاییزی بود، امّا صورتش را سوزانده و ظاهرش را چنان تغییر داده بود که اگر نزدیکانش هم او را می دیدند، نمی توانستند بشناسندش. پنجاه  و پنج روز بود که در کنار آب زندگی می کرد، امّا نتوانسته بود تنی به آب بزند. پاهایش آن قدر در پوتین مانده بود که وقتی بیرون می آورد، به گوشتی می ماند که در آب جوش انداخته شده باشد.
زخم هایش که از ترکش خمپاره در اولین روز پیش روی عفونی  شده بود و درمانش کمی مشکل. بچه های بهداری با مهربانی هر روز زخم هایش را ضدعفونی می کردند و می بستند.
در یکی  از آن  روزها دیده بان ها  خبر آوردند که یک تانک دشمن روی تپۀ «مدن» سنگر گرفته و جاده را برای تردد خودروهای تدارکاتی نا امن کرده است. سرهنگ به پست دیده بانی  رفت و با دوربین تپه را پایید. تانک دشمن با شناسایی موضع آنها با یک گلوله سنگر دیده بانی  را منهدم کرد. سرهنگ زخمی شد و یکی از همراهانش شهید.
وقتی تن مجروحش را به سنگر فرماندهی آوردند، سربازان با اعتراض به سنگر آمدند.
–    قربان! چرا به فکر ما نیستسد. مگر در قوچان قول ندادی که ما را سالم به آنجا برگردانی؟ حالا چرا خودتان را سپر بلای ما می کنید. به ما می گفتید تا دمار از روزگار تانک دشمن در می آوردیم.
وقتی بازرسی از مرکز یا قرارگاه می آمد، چون نگینی دربرش می گرفتند و چنان از او حمایت  می کردند که تعجب بازدید کننده ها را بر می انگیخت. شبها  وقتی در سنگر کالیبر50 می نشست  و برای رفع خستگی چند لحظه ای سربه دیوار سنگر می گذاشت، سربازها آهسته پتویی روی شانه ایش می انداختند که گرم شود و استراحت کند. به آرامی  چشم باز می کرد و پتو را کنار می زد.
–    دلم نمی خواد وقتی شما بیدار هستید، من در خواب باشم.
او می دانست کوچکترین غفلت و حتی یک خواب کوتاه ممکن است مشکلی را برای او ونیروهایش به وجود بیاورد که قابل جبران نباشد.
صدام: سر کهتری را بیارید، جایزه بگیرید!
آوازۀ سرهنگ کهتری و نیروهای گردان دلاور 153 پیاده لشکر 77 خراسان چنان بین نیروهای دشمن ترس و وحشت ایجاد کرده بود که خواب را از چشم های آنها ربوده بود.
صدام عفلقی برای سرش جایزه تعیین کرده و از منافقین خواسته بود که هر کس سر کهتری را بیاورد. جایزۀ سنگینی را به او خواهد داد.شب ها  رادیوی عراق  هم در کنار تبلیغات مضحکش، سربازان ایرانی را خطاب کرده و می گفت:«سرهنگ کهتری فرمانده خیانتکاری است!؟ او شما را به قتلگاه آورده است. برای اینکه به دست نیروهای بعثی کشته یا اسیر نشوید، او را ترور کنیدو…»
سربازان که صمیمیت و مردانگی او را در  لحظه لحظه های جنگ دیده بودند، به تبلیغات دشمن می خندیدند.
بیچاره ها، آرزوی کوچکترین آسیب به او را بر دل های شیطانی شما خواهیم گذاشت.
فرمانده باید همه جا حاضر باشد.
چند روزی از استقرار گردان در حاشیۀ بهمن شیر گذشته بود که نیروهای جهاد سازندگی  استان  فارس مردانگی  کردند و در پوشش و حمایت گردان، خاکریز مناسبی را برای آنها  ایجاد  کردند.
عصر روز دهم بود، سرهنگ در کنار سنگر موشک تاو نشسته  و با بچه های  سنگر مشغول  صحبت  بود که  سربازی  گفت : « قربان! یک  دستگاه نفر بر عراقی به سرعت  به طر ف ما می آید.»
سرهنگ سر گرداند و نفر بر عراقی را دید.
شفیق جان 1 بزن! امانش نده!
شفیق بی درنگ موشک انداز را تنظیم کرد و با اولین موشک نفر بر عراقی را راهی جهنم کرد. تانک های عراقی که پشت سر  آن آرایش گرفته و می خواستند به نیروهای ایرانی هجوم بیاورند، همگی دور زده و فرار کردند.
نیروهای عراقی  هم که در سنگر های مقابل نشسته گویی منتظر رسیدن دستوری بودند، همگی از سنگر بیرون آمده  و شروع  به فرار کردند
سربازان ایرانی از به هم ریختگی صفوف  دشمن استفاده کرده و با یک حرکت یورشی  بیش از پانصد نفر از آنها را اسیر و به پشت جبهه تخلیه  کردند. بعضی ها  که سر پر شوری داشتند، می خواستند  دشمن را تا دور دست ها تعقیب کنند  که سرهنگ به دنبال آنها  دوید و از پشت بی سیم فریاد زد: « کسی حق ندارد از مواضع قبلی فاصله بگیرد و امکان پشتیبانی و پوشش زمینی و هوایی وجود ندارد. برگردید  به سنگرهایتان.»
اسرای عراقی در بازجویی گفتند که سپاه سوم تمام فرماندهان گردان هایش را جمع کرده  و از  آنها  خواسته بود در یک تک حساب شده، تومار حیات گردان 153 را در حاشیۀ بهمن شیر در هم بپیچد و راه آنها را برای تصرف آبادان هموار کنند. آنها هم داخل نفر بر  می رفتند  تا به واحد هایشان ملحق شوند و عملیات را شروع کنند. با انهدام نفر بر آنها تمام رشته های فرماندهان صدام پنبه شد.
در بررسی نفر بر سوختۀ دشمن که در گودالی گرفتار شده بود، مشخص شد تعدادی از فرماندهان گردان های سپاه عراق برای دریافت آخرین  دستور یک تک  به مقر سپاه رفته  و در حال  بازگشت به مواضعشان بودند.با کشته شدن آنها شیرازۀ سپاه  سوم از هم پاشید  و تک آنها قبل از انجام با شکست مواجه شد.
سرهنگ وقتی در کنار گودال ایستاد و نفر بر عراقی را مشاهده کرد، به یاد گفته های سپهبد  کریملو اقتاد که در رزمایشی به او گفته بود : « یک فرمانده موفق کسی است که در خط یکم نبرد مستقر باشد و از نزدیک نیروهایش را فرماندهی کند. یعنی در عملیات ، نفوذ و حضور داشته باشد.»
او اندیشید اگر در خط یکم نبود ، چه اتفاقی می افتاد؟ نیروهایش تا بی سیم بزنند و موقعیت حرکت نفر بر عراقی را برایش تشریح کنند، و تا او بتواند تصمیم  بگیرد، ممکن بود فرماندهان گردان ها به موضع خود می رسیدند  و عملیان دشمن آغاز می شد. در آن صورت باید تلفات سنگینی را متحمل می شدند.
 سرهنگ با یادی از آن فرمانده از آن فرمانده ارشد ارتش برایش آرزوی خیر کرد.1- استوار شفیق از تیراندازان ماهر با موشک تاو بود که بعد ها به شهادت رسید.
ناجیی آبادان
آری! مردم آبادان وقتی خبر شکست دشمن را شنیدند و احساس کردند دیگر خطری آنها را تهدید نمی کند، به خانه و کاشانه هایشان برگشتند به پاس بزرگداشت مردان مردی که این آزادگی، شرافت و خانه و کاشانه شان را به آنها ارزانی کرده بودند ، برای تشکر به سوی آنها رفتند.
 خبر رشادت و مردانگی  سرهنگ کهتری و گردان 153 در میان مردم قدرشناس  آبادان دهان به دهان می گشت و هر وقت نام آنها را می شنیدند با احترام از او به عنوان « ناجی آبادان» نام می بردند و این لقبی  شایسته بود که صمیمانه مردم به او عطا کرده بودند.
 بسیاری از آبادانی ها فرزندانشان را کهتر  نامیدند. کسی در آبادان و خرمشهر نبود  که نداند ناجی آبادان کسی جز سرهنگ منوچهر کهتری نیست. مردی که برای تحقق پیروزی های ارتش  دلاور اسلام پنجاه  روز بدون اینکه بتواند  استراحت کافی بکند و یا حتی آبی به تنش  بزند، و در حالی که زخم های فراوانی از ترکش  خمپاره ها بر تنش نشسته بود، بی سیم به دست از این سنگر  به آن سنگر و از این منطقه به آن منطقه می رفت و به سربازان تحت امرش  سر می زد و احوال آنها را می پرسید.
آن قدر با انگشتانش  دکمه های بی سیم را برای ارتباط با نیروهایش فشرده بود که گویی انگشتانش  دیگر از حالت طبیعی خارج شده و پینه بسته بودند.
آن روز ها آوازۀ مردی او  در همه جا پچیده بود. با درخواست و پا فشاری مردم آبادان لایحه ای را تنظیم کردند و به مجلس شورای اسلامی فرستادند و پیشنهاد کردند که رودخانۀ بهمن شیر را به کهترشیر تغییر نام دهند. نمایندگان با تقدیر از او و فداکاری هایش گفتند: چون نام بهمن شیر با انقلاب ما گره خورده است، از پذیرش این لایحه معذوریم.
هر چند گفته اند زمان غبار فراموشی را روی خاطره ها می نشاند و… ولی در آبادان از سه دهه  هنوز هم نام و یاد ناجی آبادان دل ها را به وجد می آورد و روزهای سخت جنگ را… آنها وقتی در مقابل تندیس دریاقلی در شهر آبادان  می ایستند، ناخواسته زمزمه می کند: « آیا قهرمان و ناجی آبادان به اندازۀ دریاقلی  که فقط خبر نفوذ دشمن به ذوالفقاریه  را به سرهنگ کهتری  داده بود، جایگاه نداشت که نشانی از بزرگی او. در یکی از میدان های آبادان به یادگار بگذارند. او که نشانی از بزرگی او را در یکی از میدان های  آبادان به یادگار بگذارند. او که برای سرفرازی آبادان جانش را به کف گرفته و برای  سربلندیش از هیج تلاشی کوتاهی نکرد.»
اما نه تنها که چنین نشد، بلکه گروهی خواسته یا از سر اشتباه در یکی از روزنامه های عصر و بعضی هم در کتابهایشان او را شهید معرفی کردند و نشانی از محل دفنش ندادند. شاید می خواستند مقام شهادت را برای او کافی بدانند و دیگر سؤالی از کارهایش در آبادان نکنند و یا…

منبع: کتاب امیر آبادان، اعوانی، نشرآجا

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه  مجتبی نامدار

زیر نظر مدیر سایت

 

 

    

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده