پیرمرد شکارچی !
خاطره ای از امیر جانباز کهتری فرمانده وقت گردان 153 در دفاع مقدس با در هم شکسته شدن هجوم غافلگیرانه تک دشمن به ذوالفقاریه، تعدادی از نیروهای مردمی برای کمک به گردان 153 به سوی آنها آمدند. در میان آنها پیرمردی با صفا بود که با اصرار از سرهنگ کهتری فرمانده گروهان می خواست که او را به خط مقدم بفرستد.

سرهنگ نگاهی به چین و چروک صورت پیرمرد انداخت و در دل به غیرت و همت او درود گفت، لکن دلش نمی خواست او را به جایی بفرستد که دچار سختی و گرفتاری شود. سنگری را روی تپه های مشرف به تپه های «مدن» به او نشان داد.
– بروید داخل ان سنگر و مواظب باشید که دشمن از آن سمت نفوذ نکند

پیرمرد رفت و چند روز بعد که سرهنگ می خواست هرطور که شده دشمن را از تپه های «مدن» به عقب براند، از بچه های عشایری که با او بودند (و هر وقت که او اراده می کرد، می رفتند و یک عراقی را اسیر می کردند و می آوردند) خواست قبل از حمله، یکی از عراقی ها را دستگیر کنند و بیاورند. چند ساعت بعد دو نفر از عشایر در حالی که سرباز عراقی را به طنابی پیچیده بودند، مقابل سرهنگ درازکش روی زمین گذاشتند.
سرهنگ از موقعیت نیروهای عراقی پرسید و از چگونگی نیروهای ایرانی در منظر آنها.
سرباز عراقی توضیح داد که چند بار برای شناسایی شما خواستیم از سمت تپه های « مدن» نفوذ کنیم، نشد. شما یک سنگری در آنجا دارید که یک گردان ما را زمین گیر کرده است. هر وقت کسی از ما از سنگر خارج می شود، حتی برای چند لحظۀ کوتاه، هدف تیرانداز آن سنگر قرار می گیرد و کشته می شد.
سرهنگ به فکر فرو رفت. به هم رزمانش گفت «آنجایی که سرباز عراقی می گوید، ما نیروی رزمی و تیرانداز نداریم!»
یکی گفت:
– جناب سرهنگ! به گمانم سنگر آن پیرمرد را می گوید که شما او را برای آرام شدن به آنجا فرستادید.
سرهنگ برخاسته و به سنگر آن پیرمرد رفت.
-پدر جان! شنیدم گل کاشتی و دمار از روزگار دشمن درآوردی.
پیرمرد لبخندی زد.
– جناب سرهنگ! نشنیدید که از قدیم گفته اند دود از کنده بلند می شود. فکر کردید من یک پیر مرد هستم و کاری از من بر نمی آید؟ من سال ها شکارچی بودم و با اسلحه های زیادی شکار زدم. حالا فرصتی بود که دوباره نشانه گیری ام را آزمایش کنم و ببینم هنوز هم می توانم شکار بزنم یا نه؟
سرهنگ خندید و گفت:
– نمره ات بیست است. شکارهای چاق و چله ای را در این چند روز نفله کردی. درود بر شرافت دینی و غیرت ایرانیت.

 

منبع: امیر آبادان، علی اعوانی 1387، نشر آجا.
خاطره ای از امیر جانباز کهتری فرمانده وقت گردان 153 در دفاع مقدس.
 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده