خاطره ای از آزادگان سرافراز
شکستن دل؛ برگشتن ورق سرباز منتظر ایستاد تا افسر برود و کارش را ادامه دهد؛ اما افسر ایستاد و گفت:"من همین جا ایستاده ام تا تو او را کول کنی و به مقصد برسانی ! "به اکراه خم شد و گفت:"سوار شو".

با پای تیر خورده و شکسته به اسارت عراقی ها درآمدم. من از پیش می رفتم، سرباز عراقی هم از عقب می آمد و به تمسخر شعار می داد، نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی. قلبم ناگاه شکست و اشکم درآمد. دمی بعد، چند هواپیمای جنگنده ی ایرانی در آسمان ظاهر شدند. چند جا را بمباران کردند و همه جا را هم به رگبار بستند.

بعد از آنکه هواپیماها در افق ناپدید شدند، هرکس از سوراخی درآمد. سرباز همراه من هم درآمد و گفت: "حّرک …" من از پیش، سرباز، شعار بر لب، از پس. افسری از راه رسید. با دیدن آن وضع، از سرباز پرسید "ماجرا چیست؟"
-هیچ، این اسیر را به بهداری می برم.
-رحم کن؛این برادر مسلمان توست !
-بله، به چشم.
-ببین پایش شکسته و مجروح است و نمی تواند راه برود. او را کول کن و به بهداری برسان !
-به چشم قربان.
سرباز منتظر ایستاد تا افسر برود و کارش را ادامه دهد؛ اما افسر ایستاد و گفت:"من همین جا ایستاده ام تا تو او را کول کنی و به مقصد برسانی ! "به اکراه خم شد و گفت:"سوار شو".»
بی درنگ سوار شدم. دستهایم را محکم به گردنش حلقه کردم. صدای افسر درآمد: "یالا … حرّک …"»

 

منبع: سایت جامع آزادگان
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده