خاطرات رزمندگان در ماه مبارک رمضان
روزه در جبهه رزمندگان هشت سال دفاع مقدس خاطرات و گفتههای زیادی دارند که با توجه به 8 ماه رمضان حضور در جبهه ها بخش عمدهای به این ماه باز میگردد.ماه مبارک رمضان در جبههها ویژگیهای خاص خودش را داشت.

در خط مقدم و نزدیک عملیات‌های مختلف در گرمای شدید جبهه‌های جنوب، میان نیزارها، سنگرهای خاک آلود، زیر خمپاره‌های گاه و بیگاه و کور دشمن، کمبود غذا و آذوقه، همگی شرایط خاص و منحصر به فردی را برای رزمندگان روزه دار می‌ساخت که ذکر هر کدام از این شرایط، خود به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شده است. شما در ادامه برخی از خاطرات رزمندگان دفاع مقدس در ماه رمضان را می خوانید.

ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ ﺳﺎﻝ 63 ﻣﺼﺎﺩﻑ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭک ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺗیﭗ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ٠٢ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻣﺴﺌﻮﻟیﺖ ﻧیﺮﻭﻫﺎی ﺍﻋﺰﺍﻣﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘیﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ ﺩﻭﮐﻮﻫﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﯾﻤﺸﮏ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺑﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﻦ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺴﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﮕیﺮﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻁﺮﻑ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﮕیﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﻁﺮﻑ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺩﻟیﻞ ﺟﺎﺑﺠﺎﯾﯽ ﻫﺎی ﻣﺪﺍﻡ ﻁﺒﻌﺎً ﺭﻭﺯﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﻁﻞ ﻣﯽﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮی ﺟﻤﻊ ﺷﺪﯾﻢ ﺭﻓﺘیﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧیﻦ ﻗﺼﺪ ﺩﻩ ﺭﻭﺯ ﮐﻨیﻦ ﻣیﺘﻮﻧیﻦ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﮕیﺮﯾﻦ ﺑﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗیﭗ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻌیﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺩیﻫﺎ ﺗﻐییﺮ ﻣﻮﻗﻌیﺖ ﺑﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺳﺨﺖ ﻧیﺴﺖ ﻣیﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﮕیﺮﻩ. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺗﻤﺎﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ. ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﻮﻭﻧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺷﺘیﺎﻕ ﺑیﺸﺘﺮی ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﺑیﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﻧﺸﻮﻥ ﻣیﺪﺍﺩﻥ.

ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭی ﮔﺮﻣﺎی ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻓﻌﺎﻟیﺖﻫﺎی ﺯﯾﺎﺩ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧیﺮﻭﻫﺎ ﺗﺤﺖ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻁﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﺑﻮﺩ. ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺳﺤﺮی ﻭ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺻﺒﺤﮕﺎﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺁﻣﻮﺯﺵﻫﺎی ﺳﺨﺖ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻅﻬﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﻅﻬﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎ ٢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽﺭﻓﺘﻨﺪ ﺗﻮ ﭼﺎﺩﺭﻫﺎﺷﻮﻥ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﮔﺮﻣﺎی ﻫﻮﺍ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﭼﺎﺩﺭ ﺷﺒیﻪ ﺳﻮﻧﺎ ﺑﺸﻪ. ﺑﭽﻪﻫﺎ ﯾﻪ ﺳﻄﻞ ﺁﺏ ﻣیﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭﺳﻂ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺸیﺪﻥ ﺩﻭﺭﺵ ﻭ ﭼﻔیﻪ ﻫﺎﺷﻮﻧﻮ ﺗﻮ ﺳﻄﻞ ﺧیﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﭼﻔیﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﺸیﺪﻥ ﺭﻭ ﺑﺪﻧﺸﻮﻥ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﻨﮏ ﺑﺸﻦ. ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﻪی ﺳﺨﺘیﻬﺎﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻓﻘﻂ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎی ﺳﺨﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺻﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪﻩ!

تیرماه سال ۶۱ با ماه مبارک رمضان مصادف شده بود. من یک بسیجی کم سن و سال بودم و هنوز چهارده سالم تمام نشده بود که برای دومین بار به جبهه اعزام می‌شدم.
ما را ابتدا به منطقه عملیاتی غرب «سرپل ذهاب محورتپه قلاویز» و بعد از گذشت چند هفته جهت عملیات، به منطقه جنوب کشور اعزام کردند. اولین گروه اعزامی از استان همدان به جنوب کشور بودیم به همین دلیل مورد بدرقه پر شور مردم قرار گرفتیم. بعد از اعزام به اهواز، گروه ما را که یک تیپ پیاده بودیم در یک دبیرستان اسکان دادند. دو سه شب اول که در شهر بودیم به خاطر اینکه به هوای گرم و شرجی جنوب عادت نداشتیم خیلی سخت گذشت. بعد از مدتی به منطقه عملیاتی شرق بصره اعزام شدیم. ما را در یک اردوگاه صحرایی که با چادر درست کرده بودند جهت توضیح فرماندهان و سردسته‌ها به مدت یک هفته نگه داشتند.
منطقه عملیاتی یک خاکریز ۸ کیلومتری بود که به شهر بصره تسلط داشت که با شدت و نیروی زیادی محافظت می‌شد. ساعت عملیات یک بامداد و با رمز «یا مهدی ادرکنی» بود. در آن شب بچه‌ها بعد از راز و نیاز و دعا با خدا به نیت پیروزی روزه مستحبی گرفتند. عملیات شروع شد و به یاری خداوند به خاکریز هجوم بردیم و دشمن را زمین‌گیر و خاکریز را به تصرف خود درآوردیم.

خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

رمضان در جبهه ها در اوج گرمای تابستان آن هم در منطقه خوزستان حال و هوای ویژه یی داشت. سال ۶۰ ماه رمضان در اوایل مرداد ماه و گرمای بالای ۵۰ درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی که از اقصی نقاط کشور به جبهه می آمدند حکم مسافر را داشتند و کمتر می توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آنها در یک منطقه می ماندند و از مسوول یا فرمانده مربوطه مجوز می گرفتند و قصد ده روز کرده و روزه دار می شدند.
روزهای طولانی بالای ۱۶ ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت نبرد با دشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف و بی حالی ازجمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف خدا در ایمان و اراده رزمندگان کمترین خللی ایجاد نمی شد. سال ۶۱ ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در همین ماه سال انجام گرفت.
شب ۱۹ رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات می شدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه مهم تر نبرد با دشمن آنهم برای کسانی که روزه دار بودند بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد درک مطلب برایش سنگین است.
در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین(ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

راوی: سید ابراهیم یزدی

 

بسیاری از شهدا، با زبان روزه شهید شدند.
برخی از رزمندگان ، سهمیه ناهارشان را می گرفتند، اما آن را به هم رزم هایشان می دادند و خودشان روزه می گرفتند.
اولین بار که در جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود. شب قدر که رسید، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم. از مجموع ۳۵۰ نفر افراد گردان، فقط بیست نفر آمده بودند.تعجب کردم. شب دوم هم همین طور بود. برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند. از محل برگزاری احیا بیرون رفتم. پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت. به سمت صحرا حرکت کردم، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه می کند. چون صدای مراسم احیا از بلند گو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها، با خدای خود راز و نیاز می کردند. بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد. بین دزفول و اندیمشک، منطقه ای بود که درخت های پرتقال و اکالیپتوس زیادی داشت، ما اسمش را گذاشته بودیم جنگل. نیروهای بعثی بعد از آنکه پادگان را بمباران کرده بودند. نیروهایشان را در آن جنگل استتار کرده بودند. آنجا دیگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هایی کنده بودند و داخل آن می رفتند و در تنهایی عجیبی با خدا راز و نیاز می کردند.
خاطرات شهید رضا صادقی یونسی

ماه رمضان در جبهه ها حال و هوای دیگه ای داشت،با اینکه حکمی وجود نداشت تا ما بتونیم روزه بگیریم،و بعلت اینکه هیچ موقع در جایی توقف نداشتیم و نمیتونستیم قصد کنیم و خط مقدم دائما در حال تغییر بود، بازم بچه های مخلصی بودند که روزه می گرفتند، شب های قدر عجیبی وجود داشت، شما تجسم کنید وقتی تو سنگر اجتماعی جمع می شدیم برای برگزاری مراسم احیا، افرادی در بین ما بودند که ساعت های آخر پرواز ملکوتی اشان بود و لحظات آخرشون رو با خدا راز ونیاز میکردند،حالت عجیبی داشتند و اینو بدون اغراق میگم،اونموقع خداوند حجابی رو از ما برداشته بود و خیلی راحت تشخیص میدادیم که چه کسی نوبتش شده و باید شهید بشه (بقولی بچه ها می گفتن فلانی داره نور بالا میزنه)
،چهره اون فرد رو نور عجیبی فرا میگرفت، من خیلی خوب یادمه دوست خیلی خوبم شهید مصطفی موحدی قمی رو که شب آخر نماز مغرب و عشا رو که به انفرادی میخوند، حالت بسیار عجیبی داشت و نور از چهره اش ساطع می شد و غرق در مناجات بود و منم که دوست صمیمی ایشون بودم،به نماز آخرش نگاه میکردم و حسرت میخوردم و بعد نماز گفتم مصطفی منو یادت نره،بی وفا نباشی،روز محشر من جزو اون چهل نفری که میتونی شفاعت کنی اون آخر لیست قرار بده،دلم به این خوشه که این دوست شهیدم این قول رو بمن داده و با این قول و قرار دارم زندگی می کنم،که یکروزی بیاد و بدادم برسه.

 

منبع : تبیان و …
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده