تنهایی وحشتناک – خاطرات آزاده سر افراز خدیج? میرشکار
چشــم هایم را باز میکنم. غیــر از تاریکی چیزی نمی بینم. تاریکی یعنــی اینکه در به رویت بسته باشد؛ آن هم دری آهنی و سنگین، که دریچه کوچکش با حفاظی پوشــیده شده باشد و تو ســاعت ها در انتظار کاسه ای شوربا، چشم بدوزی به آن دریچه بسته. مشت می کوبم به دیوار، دیوارها انگار از جنس سرباند؛ ســرد و خشــن و نفوذناپذیر.

مثل هرروز دستم را از دیوار می گیرم. یک دور، دور قلمروام می چرخم، معنای اســارت را بیشتر می فهمم و دلتنگ تر می شوم، برای سقف بلند، لوسترهای بزرگ، پنجره های باز و رنگ روشن دیوارهای خانه ام. و از خود می پرســم: آیا آنها رؤیا بودند؟ یا این ها کابوسند؟

 … آن روز نشسته بودیم توی جیپ سپاه و در یک جاده قدیمی خلوت به سوی اهواز می راندیم از حومه خواب آلود شــهر گذشــته بودیم. به اســتقبال روز آفتابــی و گرمــی می رفتیم. گفتم: "حبیب یعنی میشــه دوباره برگردیم خونمون؟"

ناگهان زد روی ترمز. پیاده شد. گفت: "گوش کن." گوش کردم. صــدای تیربارهــا از دور شــنیده می شــد. گفتم: "خو بیا برگردیم." گفت: "صدای تیربارها رو می شنفی؟" گفتم: "حبیب چی میگی؟ میخوای مونه بترسونی؟" ُ گفت: "ترســم داره خدیجه، ترس داره. اگه بُفتیم میدونی چی میشه؟ با این دست دشمن وضعیت با جیپ سپاه ،اُونم پر از مهمات." گفتم: "خو ماشینو همی جا بذاریم، پیاده بریم، نمیشه؟" دستش را چون ســایه بانی باالی چشم گذاشت و نگاهش را به دوردست دوخت. گفت: "نمیُشــه ،اینا امانته، باید برســونم به ُصاحباش".

مدتی دراز در ســکوت ایســتادیم پای تپه ای شنی و چشــم به منظره های سرسبز اطراف دوختیم دوباره نشستیم توی ماشین. حبیب اســلحه ای به من داد. گفت: "اینو داشته باش، شاید لازمت شــد." گفتم: "ولی مو که تا حاال تیراندازی نکردم." گفت: "کاری نداره، به دست مو نگاه کن. "اسلحه را رو به تپه گرفت و شلیک کرد. دلشــوره، زبان هردوی مــا را قفل کرد. او با احتیاط می راند و من اطراف را می پاییدم. خاطره روزهای شیرینی که با حبیب گذرانده بودم را به یاد می آوردم. روزهای آرام ســپری شــده بود. قبل از اینکه مزه زندگی مشترک را بچشــیم، جنگ آمده بود و ما نمی دانستیم که داریم لحظــه به لحظه به اســارت نزدیک می شویم. از شیب تند جاده گذشته بودیم که لوله بلند تیرباری نمایان شــد. پرسیدم: "اینا خودین؟" گفت: "هنو که هیچ نیروی کمکی برامون نرسیده. ما منتظر گروه چمران بودیم." چند تیربــار همزمان به طرف مــا می آمدند. حبیب نگاهش روی تیربارها ماند. ترمز دستی را کشید. گفت: "تموم شــد، خدیجه. هر چی پرســیدن بگو نمیدونم." تیراندازی شــروع شد. شیشه های ماشین شکست. لاستیک ها پنچر شــد. هردوی ما تیر خوردیم. سربازهای عراقی مــا را بیرون کشــیدند. آرام آرام درد به ســراغمان آمد. ما را کنار گودالی رها کردند. آفتاب بی رحمانه می تابید. خواستم با چادرم زخم حبیب را ببندم که ســرباز عراقی گفت: "لا تتحرک، لا تتحرک" گفتــم: "اجازه بده زخمشــو ببندم، خونریــزی میکنه. گمان کردم نفهمید چه گفتم. اشــاره کردم به خون قرمز و روشــنی که قطره قطره از شلوار حبیب میچکید روی خاک داغ تابســتان جنوب و گفتم: "دم الذهاب" گفــت: "لا لا" گفتم: "یکم آب بده ماء، انا عطشان گفت: "لا تتکلم". این بار به جای دریچه، در باز می شــود. بازهم همان مرد ســیاه چهره ی هر روز، در آســتانه در ایســتاده اســت. مقنعه ام را جلو می کشم. چشم هایم را می بندد.

 

میگوید: "اتبعنــی" (دنبالم بیــا)، دنبالش میروم. دســتم را از دیوار میگیرم. از راهرویی دراز و پرپیچ و خــم میگذریــم. از پله ها بالا می رویم. وارد یک محوطه باز می شویم. چندبار پایم به چیزی گیر می کنــد و زمین می خورم، اما قبل از اینکه آن مرد ســیاه چهره دستم را بگیرد، بلند می شوم و دنبالش میروم. صدای پا قطع می شــود. دســت دراز نگهبــان مانع حرکتم می شــود. چشــم هایم را باز می کند. مقابل دری بزرگ ایســتاده ام. مرا به درون هل می دهد و خودش همان جا می ایستد. روشنایی چشــم هایم را می آزارد. اینجا اتاق بازجویی است. بویی شــبیه موهای سوخته، ناخنهای کنده شده، تعفن استخوانهای شکسته، خونم را به جوش می آورد. این ها با هموطنان من چه میکنند؟ صلیب سرخ کجاست؟

این بار بازجــو مــردی اســت قوی هیکل با چشم های برآمده و چهره ای خشن. میگوید: "اهلا و ســهلا بک الخمینی فتــاه" خودش ترجمه می کند: "خوش آمدی دختر خمینی". لبخند میزند: "می بینی کــه مترجم ندارم و فارسی را به خوبی تو صحبت میکنم. بنشین." می نشــینم روی نیمکت چوبی. نگاه می کند به مقنعه چروک و لبهای تــرک خورده ام و میگوید: "تا حالا باید فهمیده باشــی زندگی توی زندان دشــواره و به خصوص برای زن ها دشــوارتر." مکث می کند، مثل سگ شکاری بو میکشــد: "چه بوی بدی می دهی، حیف نیست دختری به سن تو اینطور کثیف، تنها و افسرده باشد؟" روی صندلی پایه بلندی نشسته است. پاهایش را انداخته روی هم. تکیه داده به پشتی صندلی و شالقی را در دستش می تاباند. ادامه می دهد: "اگر با ما همکاری کنی دستور می دهم به طبقه چهارم منتقل شــوی، آنجا روشن است و آفتابگیر. حمام دارد و زن های دیگری هم هستند. زن هایی که با ما همکاری کرده اند!" چیــزی نمی گویم. با لحــن آرام و موذیانه اش می خواهد مرا فریب دهد.

می ایستم. میگویم: "شما خانه های ما را خراب نکنین، ما را آواره نکنیــن، مرزها را نبندین، ما خودمان راه کربلا را بلدیم." صورت سرخش، سرختر میشود: "مغرورتر از تو را زیر شکنجه به حرف آورده ام." راست ایستاده ام. در نگاهم هراســی نمی بیند. می گویم: "هر آدمی دیر یا زود بلاخره می میرد."

 

حال هــراس را در نگاهش می بینم. لبهایش را می جود. می نشــیند روی صندلی. زود بلند می شود. می پرســد: "مردی که همراه تو بود، چه نسبتی با تو داشت؟" میگویم: "همسرم است" میگوید: "بود!" فعل بود را غلیظ و بلند ادا می کند. داد میزند: "احمق ها گذاشتند از خونریزی بمیرد، در حالی که می توانســتیم اینجا به ازای هــر قطره خونی کــه از بدنش می چکاندیم، یک کلمه حرف بکشیم." بغضم را فرو می دهم. چشــمهایم خشــک است و شعلهور! می پرسد: "کجا می رفتید؟"

 

– خانـه ام بسـتان بود. نیروهای شما بستان را اشـغال کردنـــد همین طـور سوسنگرد را و ما چاره ای نداشــتیم، باید می رفتیم اهواز. – بهتر است بدانی محمره را هم پس گرفته ایم. – خرمشهر؟ سوزش اشک را روی گونه هایم حس میکنم. قلبــم هــم مثل چشــم هایم می ســوزد. لبخنــد میزند: "تو عرب هســتی! میدانی چرا ما به ایران حمله کردیم؟ برای نجات شما عرب های خوزستان از دست فارس ها! و تو اگر به اندازه یک مرغ شــعور داشته باشی باید از نژاد خودت حمایت کنی." صدایم می لرزد: "مــن همین قدر میدانم که شــما خانه ام را خراب کرده اید، همســرم را کشــته اید، با من که از نژاد شــما هســتم مثل یــک حیوان رفتار می کنیــد، می گویید مسلمانید اما آبی برای گرفتن وضو در اختیارم نمی گذارید." دوباره نگهبان چشم هایم را میبندد. دفعه قبل نمیدانم چه روزی از هفته یا چنــدم ماه بود. هنگامی که نگهبان مرا به سلولم میبرد، صدایی آشنا، صدای یک هموطن را شنیدم.

پرسید: "شما ایرانی هستین؟" گفتم: "بله"

– اینجا چه می کنین؟!!!!

– اسیر شدم – صلیب سرخ از وجود شما خبر داره؟

– نه من خلبانــم. از اردوگاه موصــل می آیم. قبلا اینجا بودم. با کمک دوســتان به صلیب سرخ معرفی شدم. نگهبان لباسم را می کشد: "تتحرک"

– اسم و مشخصاتتان را بگویید تا به آنها بدهم. به زودی به سراغتان خواهند آمد.

"لا تتکلم" نگهبان با باتومش یک ضربه به دستم میزند:

همین طــور کــه می رفتم گفتــم: "خدیجه میرشکار"

به ســلولم برمیگردم. خطهای روی دیوار را می شــمارم. هفتاد روز است که اینجا هستم. تصویر حبیب در مقابلم جان می گیرد. سرزنده و شــاد. نه مثل آن روز بیرمق و افسرده. دوباره پای آن تپه شــنی ایســتاده ایم. آسمان صاف است و آبی، بی لکه ای ابر می نشینیم کنار هم. با انگشت روی خاک، گلی می کشم. حبیب جویباری را از کنار گل عبور می دهد. می خندم، او هم می خندد. ناگاه از پشت تپه برقی می جهد، و غرش رعد شنیده می شود. دنیایم در هاله ای از مه فرو مــی رود. چــون برمی خیزم همه جا خالی و بی حرکت اســت. حبیب آن سوترها، جایی بسیار دور از دسترس من، میان زمین و آسمان ایستاده است. می خواهم چیزی بگویم، و نمی توانم. بین ما درهای عمیق گشوده شده دستهایم را دور زانوهایم گره میزنم و چشم می دوزم به دنیایی کــه دیگر هیچ رنگی ندارد. در ســینه ام تپش دردناکــی را حس می کنم. باریکه نوری از زیر در پیداست. دوباره در سلول باز میشود. این بار نگهبان مرا به داخل محوطه می برد. چشــمهایم را باز می کنــد و می رود. مأموری پیش می آید. آرم صلیب سرخ را نشانم می دهد. دری فوالدین و سنگین قژقژکنان باز می شود. مأمور مرا درون ماشینی می نشاند. از میان کلماتش نام اردوگاه موصل را می شنوم می فهمم که زمان این تنهایی وحشتناک به و پایان رسیده است.

 

منبع : مجله خردنامه همشهری

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده