شرایط قبل از آغاز جنگ تحمیلی در گفت و گو با مهندس سید محمد غرضی استاندار وقت خوزستان
گفتند غرضی کشور را به هم زده است ابوطالب موسوی مهندس سیدمحمد غرضی، استاندار خوزستان در آغاز جنگ، این روزها پیرمردی 59 دوست داشتنی اســت که با همان صداقت و صراحتی که از او ســراغ داریم، سخن می گوید و بدون آنکه ترسی از تحریف تاریخ جنگ داشته باشیم، به تشریح جزئیات مغفول مانده از روزهای ابتدایی مقاومت و پایداری مردم ایران می پردازد.

امروز کمتر کسی را می توان یافت که جزو مدیران ارشد باشــد و از نزدیک شاهد وقایع آن روزها باشــد و بتواند جزئیات اتفاقات را جزءبه جزء روایت کند، اما این بار مقابل یک شاهد عینی نشسته ایم و به سال های دور رفته ایم؛ ســال58، یکسال قبل از شروع جنگ تحمیلی که او به عنوان استاندار خوزستان راهی این استان بحران زده شد و شعله ور شدن آتش جنگ نیز بر مصائب مردم آن افزود.
چگونه به عنوان "دومین اســتاندار" خوزستان بعد از انقلاب،انتخاب شدید؟
 پس از پیروزی انقالب اســلامی، من در دفتر امام خمینی(ره) بودم. پیش از من، آقای احمد مدنی استاندار خوزســتان بود که پس از آن، کاندیدای نمایندگی مجلس شورای اسلامی و سپس ریاست جمهوری شــد و درنهایت از کشور فرار کرد. خوزستان، چند ماهی استاندار نداشت و در این موقعیت یعنی اواخر سال58، آقای هاشــمی رفســنجانی به عنــوان وزیر کشور شــورای انقلاب من را به عنوان استاندار خوزستان معرفی کرد.

در بدو ورودتان، استان خوزستان چه وضعی داشت؟
 بهمن ماه سال 58 که من وارد استان خوزستان شدم. هرج ومرج تمام خوزستان را دربرگرفته بود؛ کسی به کســی نبود، لذا با یک موقعیت غیرمعمول روبــه رو بودم. بنده ســعی کردم به همت مردم خوزســتان و نیروهای انقلابی، اوضاع خوزســتان را روبه راه کنم. شــرکت ها اعتصاب کرده بودند. همه صنایع تعطیل بود و هر نقطه از شــهر را هم یکی از همیــن گروهک هــا، گرفته بود و فرمانروایی می کرد. وضعیت، بســیار آشفته بود. بدتر از همه این بود کــه هنوز یک هفته از حضورم نگذشته بود که سیل آمد و همه استان را آب فراگرفــت. در مدت زمانی که (نزدیک به دوسال) در خوزستان بودم، کودتا اتفاق افتاد، سیل آمد، جنگ و انتخابات شــد و من در این گرفتاری ها نزدیک به دوهــزار و پانصد حکم صادر کردم و نیروهای انقــلاب و مدافع نظام را در پست های فرماندار، بخشــدار و شهردار منصوب کردم.

 

با توجه به اینکــه آن زمان بنی صدر رئیس جمهور بود و بــا نیروهای انقلابی مخالف بود، چگونه توانستید بدون نظر او مسئولان دولتی را عزل و نصب کنید؟
وقتی وارد خوزستان شــدم، عناصر انقلابی و مردم دور مرا گرفتند و من دستم خیلی باز بود و می توانســتم هر اقدامی را که به نفع انقلاب و مردم بود، انجام دهم.تشخیص من این بود که در خود خوزســتان، عناصر خوبی هستند که می توانند از انقلاب دفاع کنند؛ لذا به شهرهای مختلف سفرکردم و در هر شهری، کسانی که در انقلاب سهیم بودند را جمع کرده و مسئولان را از بین آنها انتخاب کردم. من به آقای هاشمی گفتم اگر می خواهید من اســتانداری را قبول کنم، باید همه عزل و نصب ها دست خودم باشد که ایشان هم موافقت کردند.
در ســال های اولیه انقـلـاب، نفوذ جریانهای معاند نظام، خصوصا گروهک منافقین را در بدنه نظام نوپای اســلامی شاهد بودیم. مســئولان اجرایی استان را با چه معیــاری انتخاب می کردید که با مشکلی از ناحیه آنها مواجه نشوید؟
معیار من انقلاب اســلامی بود. امروز شهادت می دهم که حتی یک مســئولیت به دســت ضد انقلاب، افراد فاســد و خائن نیفتاد. من به مردم خوزستان تکیه کردم و مردم خوزستان هم به من اعتماد کامل کردند. مســئله بسیار جالب این اســت که تعــدادی از آن دوهزار و پانصد نفری که حکم دادم، ظرف این 30سال به مقام وزارت، معاون وزیر، رییس دستگاه های دولتی و… رســیدند که شــاخص ترین آنها آقایان شــمخانی، فروزش و فروزنده هستند. ســال 1370 که وزیر پســت و تلگراف و تلفن شدم، شروع کردم به واگذاری خط تلفن همراه که فرمــانداران و اســتاندارها از اولویت های دریافت خط بودنــد. یک نگاهی به لیســت اســتاندارها و فرمانداران که انداختم، دیدم 70درصدشان همان هایی هستند که با من در خوزستان بودند. یک نسلی از آن دوهزار و پانصد نفر، وارد ساختار حکومت شده بودند.

جریان صــدور حکم اعدام شــما از ســوی بنیصدر چه بود؟ آیــا مربوط به همین سپردن مسئولیتها به نیروهای انقلاب بود؟
من آقایان شمخانی، آوایی و جهان آرا را به عنوان فرماندهــان نیروی زمینی، هوایــی و دریایی ارتش منصوب کردم و کنترل استان را به دست گرفتیم. بنی صدر به امــام(ره) گزارش داد که غرضی، کشــور را به هم زده و خلاف دســتور عمل کرده است. حاج احمدآقا از تهران تماس گرفتند و گفتند امام(ره) شما را خواسته اند. من به جماران آمدم. حضرت آیت لله خامنه ای از دالان کوچکی از ســوی دفتر امام(ره) می آمد. ایشان در آن مسیر به من فرمودند: غرضی! اگر امام نبود، اعدامت کرده بودند.

شرح حال فعالیت گروهک های فعال ضدانقلاب در خوزســتان بــا توجه به وجود درگیری و شناخت شما از آنها، به چه صورت بود؟
معجونی از گروهک های معاند نظام، منافقین و لیبرال ها در خوزستان فعال بودند. وقتی که من وارد خوزستان شــدم، تمام شریان های اقتصادی و سیاسی خوزســتان را ضدانقلاب به دســت گرفته بــود. من بهمن مــاه 58 به خوزســتان رفتم و فروردین ماه 59، سه هزار چریک فدایی خلــق به ســپاه دزفول حمله کردند. چریک های فدایی خلق ریخته بودند تا سپاه دزفول را بگیرند اما ما مقاومت کردیم. اتفاقات بسیاری در آن برهه در خوزستان رخ داد. وقتی به آنجا رفتم، آبادان دست فداییان خلق بود. خرمشهر دســت خلق عربی ها بود. شوشــتر دســت امتی ها و هندیجان دست چریک هــای فدایی اقلیــت و در بدنــه وزارت نفت هم حزب تــوده نفوذ کرده بود. بیشــتر این گروهک هــا از خارج اســتان آمده بودند و به اصطلاح می خواســتند برای مشــکلات مردم، راه حــل پیدا کنند که موفق نشــدند. آقای آیت الهی فرمــاندار آبادان، با من تماس گرفت که تمام ســطح شهر پرشــده است از پلاکاردها، شعارها و اعلامیه های گروهک ها و منافقین. گفتم: ســاعت 9شــب برو رادیو و بگو تا ساعت 10شــب، هر غیرآبادانی که در شهر باشد، دستگیر می شــود. ساعت11، فرماندار تماس گرفت و گفت که همه شان فرار کردند. آن اوایل عضوگیری گروهک منافقین )مجاهدین خلق وقت) بسیار قوی بود و بعدها علت اصلی شکستشان، این بود که نتوانستند از مردم ســرباز بگیرند. جریانات ضدانقالب در ایران، هرگــز عمق اجتماعی نداشــتند. همیشــه گروهک هایی کــه مدعی حکومت می شدند، گروههای باج گیر از انقلاب بوده اند و خدمتگزار مردم نبودند.

با توجه بــه اقدامات تروریســتی گروهک ها، شما به عنوان بالاترین مقام مسئول در خوزستان، آیا احتمال شروع جنگ را می دادید؟ این حمالت کوچک، نشان های برای یک اتفاق بزرگ نبود؟
بعد از شــهادت آیت الله صدر، احتمال زیادی می دادیم که صــدام به ایران حملــه کند. ما قبــل از جنــگ، اطلاعاتی مبنی بر شــروع جنگ داشتیم. یک هفته پیش از آنکه جنگ آغاز شود، بنی صدر افســری را فرستاد و ما به لشکر92 زرهی رفتیم و از روی نقشه، شرایط نظامی ایران و عراق را تشــریح کرد و گفت که ما این تعداد ســرباز، تانک و هواپیما داریم. اما وقتی که نمودار نیروهای صدام را رســم کرد، دیدیم10برابر ما هستند. من احساس کردم که این افسر، مامور شده تا روحیه ما را تضعیف کند. ما اهمیت ندادیم و زمانی که جنگ شروع شــد، به لحاظ اجتماعی، سیاســی و نظامی آمادگی داشــتیم. باوجودی‌کــه بنی صدر، رییس جمهور و فرمانده کل قوای نظامی ایران بود و هیچ امکانات و تســلیحاتی به ما نداد، اما ایستادیم و جنگیدیم.
اسناد و گزارشات مستند از نیروهای مرزبانی، بسیج و سپاه، نشان می دهد که تحرکات نظامی عراق در پشت مرزها، قبل از شروع جنگ مشهود بوده و لشکر92 زرهی اهواز که ماموریت مرزبانی داشته، مرز را رها کرده و به داخل پادگان برگشته است؛ بنابراین با آغاز جنگ، ما غافلگیر شدیم.

 

شــما به عنوان عالی ترین مقام حکومتی، آیا گزارشــی از این نشانه ها مبنی بر آغاز جنگ به حضرت امام(ره) ارائه دادید؟

نه. آن زمان تهــران درگیر جنگ با گروهگ ها بود و کسی به کســی نبود. قطعا این گزارشات در میان دعواهای سیاســی و هــرج و مرج ها گم می شد. من هرگز باری را به دوش دیگران نگذاشتم و سعی کردم همیشه خودم راه حلی برای مشکلات پیدا کنم. مقاومت در سوسنگرد و خرمشهر، این برکت را داشت که باورمان بشــود که با دست خالی هم می شود جنگید؟ به نظرم این باور، در شکل گیری مقاومت مردمی نقش بسزایی داشت. با حضور مــردم در جنــگ، نظام اســلامی تقویت شد و توانستیم با صدام با دست خالی بجنگیم. شما تا عقبه اجتماعی، نداشته باشید، نمی توانید حرکتی را پیش ببرید. مردم، من را قبول داشتند. عراقی ها بعد از اینکه خرمشهر را تصرف کردند، آماده تصرف اهواز شدند و تا سه راهی خرمشــهر جلو آمدند. ما مستاصل بودیم و اهواز داشت ســقوط میکرد. ساعت 7صبح از رادیوی اهواز به مردم گفتم نیروهای عراقی تا ســه راهی خرمشــهر آمده اند، ما به جنگشان می رویم، هرکس می خواهد بیاید. پس از این پیام، به ســمت سه راهی خرمشهر راه افتادیم. ساعت 11صبح بود که دیدم شاید جمعیتی حــدود چند هزارنفر بــا دوچرخه، ماشــین و کامیون آمدند. به یکباره عراقی ها فرار کردند و به پشــت « دب حردان» رفتند و دیگر برد توپ هایشــان به داخل شهر اهواز نمی رسید. پس از مدتی که چند افسر عراقی را دستگیر کردیم، از آنها پرسیدیم: چرا شما یکباره عقب رفتیــد؟ گفت: ما دیدیم که یک لشکر بی انتها به سمت ما می آید، که فرماندهی دستور عقب نشینی داد. ما هر چه به بنــی صدر اصــرار می کردیم که آرپیچی به ما بدهد نمی داد. شهادت می دهم اگر در خرمشــهر یک عدد آرپیچی داشتیم خرمشــهر ســقوط نمیکرد. ما با رفاقتی که داشــتیم رفتیم پیش حافظ اســد رفتیم و 5 عدد آرپیچی گرفتیم. آقای سلطانی فرمانده سپاه سوســنگرد با من تماس گرفتم که ما در محاصره هستیم. شهید حســن شوکت پور راننده من بود با هم راه افتادیم از طریق دزفول رفتیم به ســمت پادگان حمید؛ به پادگان که رسیدیم دیدم از 3 هزار نفر کادر پادگان، فقط 11 نفر مانده بودند. یک فرمانده و 10 افســر مانده بودند. ساعت 11 شــب دیدم 150 نفر از بچه های خرم آباد با تفنگ ســاچمه ای، برنو و کلت ریختند تو پادگان. من 5 آرپیجی که از حافظ اســد گرفته بودم را آماده کردم، سر ســه راهی جاده سوســنگرد و پادگان حمید که 9کیلومتر با جاده سوســنگرد فاصله دارد یک تانک عراقی مستقر بود، ساعت یک نیمه شب اولین گلوله آرپیچی را شلیک کردیم که تانک آتش گرفت، تا صبح ما تعداد زیادی اسیر و غنیمت جنگی گرفتیــم. مهندس بازرگان که بعد از چند روز آمده منطقه رفته بود بالای یکی از همین تانکهای غنیمتی که از عراقی ها گرفتیم رفــت و عکس یــادگاری گرفته بود. شــهید « غیور اصلی» هم در همین عملیات شهید شد.
مدتی پیش، آقای ابراهیم یزدی وزیر امــور خارجه ایران در ســال58، متن مذاکراتش با صدام را منتشر کرد و ادعا کرد که ما میتوانســتیم از وقوع جنگ جلوگیری کنیم و اختلافات به وجود آمده را از طریق مذاکره با صدام حل کنیم،
جنگ یک پدیده نظامی نیست. جنگ یک ابزار سیاسی علیه پدیده های اجتماعی است. جنگ را آمریکا و غرب، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تسخیر لانه جاسوسی و شکست طبس، علیه انقلاب اسلامی به راه انداختند. بنی صدر، مهندس بــازرگان و ابراهیم یزدی، تصورشــان ایــن بود کــه انقلاب اســلامی ایران، دشــمن ندارد. آقــای بنی صدر خیلی ســاده لوحانه فکر می-کرد که اروپا و آمریکا را می شــود قانــع کرد کــه ارتش صــدام را مجبور کنند که از مناطق اشــغال شده ایران خارج شــود. آقای بــازرگان و ابراهیم یزدی می پنداشتند، دولت می تواند با تعامل با غرب، مشکلات کشــور را حل کند و لذا برنامه شان این بود که با آمریکایی ها مذاکره کنند. دولت موقت، اتفاقات بعد از انقلاب مانند تســخیر لانه جاسوسی آمریکا را یک جریان تحریکی می دانســتند که مثال افــرادی مانند غرضی، مردم را تحریک می کنند، امــا این اتفاقات را جریان خودجوش مردمی رقم میزد.
اتفاقا بعد از توافق ایران با 1+5 در وین، برخی از همین افراد گفتندکه نظام بعد از 37سال، به همان راه حل دولت موقت رســید و قبول کرد که بــا آمریکایی ها مذاکره کند.
کاملا متفاوت اســت، درســال 57 پیشنهاد مذاکره با آمریکایی ها از طــرف دولت موقت مطرح شد که با توجه به شــرایط سیاسی، با اســتقلال و اقتدار نظام درتضاد بود. اما امروز ایران با پیشــنهاد طرف آمریکایــی پای میز مذاکره رفت و با اقتدار و سربلندی مذاکره کرد.
آقای ابراهیم یزدی در مصاحبه ای ادعا کرده اند که شهیدچمران برای ملاقاتی با حضرت امام(ره)از خوزستان به تهران آمده بودند و از آقای غرضی خیلی شاکی بودند که امکانات نمی دهند. گفته اند که شهید چمران را خیلی اذیت میکردند
. انشــاءالله خداوند متعــال از تقصیرات من بگذرد و به آقای یزدی هم خیر بدهد. اگر کسی میخواسته بجنگد و من مانعش شده ام، لعنت خدا و رسولش بر من؛ که البته خدا نکند. آقای شهیدچمران و حضرت آقا در قالب ستاد جنگ های نامنظم، مثــل صدها گروه دیگر با دشمن می جنگیدند. این تهمت با عقل، جور درنمی آید که من با شــهیدچمران مشــکل داشته باشم و در زمان جنگ، باکسی که قصد جهاد داشته باشد، مخالفت کنم؛ چون من به همه کمک میکردم. بنده، شهید چمران را از دانشکده فنی دانشگاه تهران ، می شناختم.
با توجه به مسئولیت شما هم زمان با شروع جنگ و همراهی شما با آیت الله خامنه ای ، آیا خاطره ای از حضور ایشان دارید؟
ایشان با توجه به مسئولیتی که داشتند مثل یک سرباز و بسیجی در خط مقدم حضور داشتند مثل یک سرباز و بسیجی در خط مقدم حضور داشتند و هدایت ایشان برای رزمندگان قوت قلب بود.در محاصره دوم سوسنگرد در 26آبان 1359، نقش حضرت آقا در شکست محاصره سوسنگرد بسیار باز بود.

بعــد از آن‌که بــه وزارت نفت رفتید رابطه تان با جبهه هــا چطور بود با توجه به اینکه کمبودها را از نزد یک لمس کرده بودید چه کمکی به رفع آنها کردید؟
در زمانی کــه مــن وزیــر نفت بــودم، عراق تأسیســات نفتی ایران را هدف قرار داده بود. در آن شرایط، برنامه این بود که در مسیرهای صادرات نفــت عراق، اختلال ایجــاد کنیم تا صادرات نفت عراق کاهش پیدا کند. من با حافظ اسد، دوســت بودم. با وی تماسی داشتم و از او خواستم از ما نفت بخرد. به همین منظور « عبدالحلیم خدام »؛ معاون و وزیر امور خارجه خود را به تهران فرســتاد. من ساعت 2بعدازظهر با او در فــرودگاه مهرآباد تهران، قرارداد فروش 200هزار بشکه نفت را منعقد کردم. ساعت 4بعدازظهر، حافظ اسد از رادیوی ملی ســوریه اعلام کرد که ســوریه راه های زمینی و هوایی را بر روی عراق بست. عراق با خط لولــه ای که از خاک ســوریه به ســواحل مدیترانه می رسید، 300هزار بشکه نفت صادر می کرد. پس از اینکه ســوریه در سال 61 به عنوان یکی از مشتریان جدید نفت ایران شد، در ادامه مذاکرات و تعاملات دوجانبه و به دلیل روابط عمیقی کــه با ایران پیدا کرده بود، خط لوله نفت عراق به سوریه را قطع کرد و عراق را از صادرات این میزان نفت محروم کرد. همان شــب رادیو لندن اعلام کرد که ایران در تعامل با سوریه، کاری کرد که به اندازه استقرار 10لشکر در مرزهای غربی عراق، ارزش دارد. تکاوران نیــروی دریایی هم اســکله البکر و الامیه را در جزیره فــاو منهدم کردند و بخش چشمگیری از صادرات نفت عراق از این مسیر هم برای مدتی، مختل شد. خدا کمک کرد تا در آن برهه، کمر صدام را بشکنیم. فقط مانده بود خط لوله نفــت عراق که از مســیر ترکیه می گذشــت. من « خلیل تورگــوت اوزال»؛ نخست وزیر وقت ترکیه را می شناختم. پیش از پیروزی انقلاب یکســالی فراری بودم و در ترکیه مخفی شــده بودم و در آن ســالها با او آشنا شده بودم. در زمان وزارتم با او هم صحبت کردم و از او خواســتم که از ترانزیت نفت عراق از خاک کشــورش جلوگیری کند تا به ترکیه نفت صادر کنیم. او گفت غرضی ما نمیتوانیم، چون باید به نیروهای نظامی پاسخگو باشیم. با این وجود، قرارداد فروش 200هزار بشکه نفت را با ترکیه بستم که برهمین اساس، رابطه ایران و ترکیه کــه نزدیک بود بــه مخاصمه تبدیل شود، بهبود پیدا کرد و شبح جنگ از مرزهای ایران و ترکیه، رخت بر بســت و حامیان صدام در ترکیه عقب نشینی کردند.
 

ناگفته هایی از کودتای نوژه
ما به همراه آقای موسوی جزایری، هرچهارشنبه ظهر، نماز وحدت می خواندیم. شبی که کودتای نوژه انجام شد، چهارشنبه شــب بود. اتفاقا ظهر آن روز ما رفتیــم پادگان ارتش کــه نماز وحدت بخوانیم. برای نظامی ها ســخنرانی کردم. همان زمان متوجه شدم برخی از نظامی ها حرکت های عجیبی دارند. پــس از پادگان، به اســتانداری برگشتم. چندلحظه ای نگذشــته بود که به دفتر آمدند و گفتند غرضی چرا نشسته ای؟ لشکر92 که مامور بود در مرز بستان بماند، به داخل پادگان برگشته اســت و تانک هایشــان هم رو به سوی استانداری اســت. بلافاصله دستور دادم که تمام افسران لشــکر92 زرهی را دســتگیر کنند، که تعدادی فرارکردند. ما فرمانده کودتاگران سرهنگ توکلی را در پل آهنی اهواز، با اســلحه دستگیر کردیم. تعدادی از کودتاگــران در دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شــدند و تعدادی هم به سمت بغداد، فرار کردند. ظاهرا قرار براین بوده که از پایگاه هوایی نوژه حمله کنند و جماران را بمباران کنند و بعد استان خوزســتان را بگیرند و یک حکومت جمهوری دموکراتیک به رهبــری بختیار اعلام کنند. بعد از اینکه صدام از بین رفت و اســناد به دست ایران افتاد، به مــن خبر دادند کــه 6نفر از این افســرانی که فرار کرده بودند به دفتر صدام که بختیار هم آنجا نشسته رفته و بحث شده بود که چه طور کودتا شکست خورده؟ که صدام و بختیار گفته بودند که شــما اول باید موسوی جزایری و غرضی را می کشتید تا استان خوزستان سقوط می کرد و شما می توانستید در کودتا موفق شوید.
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده