فرهنگ و آداب شوخی های رزمندگان در میدان جنگ
برگه من زخمی شده! مقوله خنده، شوخی و طنر در سالیان هشت سال دفاع مقدس از مقولات جالب، شنیدنی و در عین حال تامین برانگیز است. سخت است که بتوان شوخی های رزمندگان را با توپ و تانک و موج انفجار و... گره زد ولی اگر سری به کتابخانه هایمان بزنیم، رگه های طنازی آن بزرگمردان در میان سطور منشورات جنگ، ما را دعوت به خواندن می کنند.

از تکیه کلام ها و عکس های خندان شهدا چیز های زیادی گیرمان می آید. می توان شوخی حلال داشت که گناه صغیره و کبیره در پی نداشته باشد و نه تنها مفسده ای نداشته باشد بلکه اتفاقا بشود پله ای برای قرب الهی.

امتحانات بچه ها…
بعد از دایر شدن مجتمع های آموزشی رزمندگان در جبهه، اوقات فراغت از جنگ را به تحصیل می پرداختیم. یکی از روزهای تابستان برای گرفتن امتحان ما را زیر سایه درختی جمع کردند. بعد از توزیع برگه های امتجحانی مشغول نوشتن شدیم.خمپاره اندازهای دشمن هم زمان شروع کرده بودند. یک خمپاره در چند متری مان به زمین خورد. همه بدون توجه،سرگرم جواب دادن به سوالات بودند.یک ترکش افتاد روی ورقه دوست بغل دستی ام و چون گرم بود قسمتی ار آن را سوزاند. ورقه را گرفت بالا و به ممتحن گفت: برگه من زخمی شده باید تا فردا به او مرخصی بدهی!همه خندیدند و شیطنت دشمن را به چیزی نگرفتند..

 

بروید دنبال کارتان
از بلندگو اعلام کردند جمع شوید جلوی تدارکات و پتو بگیرید. هوا اندازه کافی سرد بود.فرمانده گردان با صدای بلند گفت: کی سردشه؟ همه جواب دادند: دشمن. گفت: بارک الله. معلوم می شود هنوز سردتان نیست. بفرمایید بروید دنبال کارتان. پتویی نداریم به شما بدهیم!

آقا ما سوت بزنیم؟
برای شب های عملیات و رفتن به کمین، گشت و شناسایی و مواقع حساس،رزم های شبانه حکم تمرین و کارورزی داشت. توصیه همه فرماندهان در این شب ها این بود که بچه ها به هیچ وجه با هم صحبت نکنند حتی اگر ناچار باشند؛تا سکوت و خویشتن داری ملکه شان بشود. نه تنها حرف نزدن بلکه تولید به صد نکردن به هر شکل ممکن. برای همین گاهی که اسم کسی را صدا می زدند یا دعوت به صلوات می کردند، صحنه های خنده داری به وجود می آمد ار جمله در جلسه ای توجیهی به همین منظور،وقتی یکی از فرماندهان رزم شب که تاکید می کرد حتی در گوشی نباید حرف بزنید چون شب ها صداها خیلی سریع انعکاس پیدا می کند، یکی از بچه ها پرسید:«آقا اجازه هست!سوت چی؟ می توانیم بزنیم!؟»

یا زیارت یا شهادت

از آن اشخاصی بود که دائم باید در میان گودال ها ی قبر مانند، سراغش را می گرفتی. یک سره مشغول ذکر و عبادت بود.
پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت یا شهادت» که حقش را خوردند. از آنجا مانده و از اینجا رانده!هر وقت هم برای پاک سازی میدان مین داوطلب می شد نامش در نمی آمد.آخر جنگ بچه ها یک پارچه تهیه کرده و روی آن نوشته بودند، کمک کنید. روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد.

التماس سه آ
روحانی بسیار نازک دل و سلیم القلبی داشتیم.
بنده خدا حرف میزدی اشک می ریخت. عازم عملیات کربلای 5 بودیم. موقع حللیت طلبیدن با حاجی، شانه به شانه که شدیم شروع کرد با صدای بلند گریستن.
شیطنتم گل کرد،با خود فکر کردم یک خرده حاجی را این روز آخری اذیت کنم . اول با لحن سوزناک و گریه آوری گفتم: «حاج آقا»که اصلا منتظر نشد من بقیه اش رابگویم، بلند بلند گریست، بار دوم گفتم :« حاج آقا از همه التماس دعا» دوباره حاجی به هم ریخت و مرا در بغل گرفت. در این جا من از فرصت استفاده کردم و آهسته در گوشش گفتم: «ولی از شما التماس سه آ دارم» با همان حالت حزن و بغض گفت:« بابا، چه وقت شوخی کردن است».

 

آشنا در آمدیم
یک روز یکی از بچه های گردان با نام سید حسن حسینی رفته بود ته دره برای ما پخ بیاورد. موقع برگشتن با خمپاره ای پیش پای او خورد. همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود،بغض گلوی ما را گرفت، بدون شک شهید شده بود.
اماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباس هایش را تکاند، پرسیدم: حسن چخ شد؟
گفت: آشنا درآمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم و الا امکان نداشت بگذارد بیایم،هرطور بوده مرا نگه می داشت!

 

سرفه عربی
از بچه های خط نگهدار گردان صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه) بود. می گفتند شبی به کمین رفته بود که بت صدتی مشکوکی شنید با عجله به سنگر فرماندهی برگشت و گفت: بجنبیدکه عراقی اند. گفتند شاید نیروهای خودی باشند؟گفته بود: نه بابا با گوش های خودم شنیدم که عربی صرفه می کردند.

ترب می خواهی؟
تعداد مجروحان بالا رفته بود.فرمانده از میان گردو غبار انفجارها دوید طرفم و گفت:«سریع بی سیم بزن عقب بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحان ببرد!«شستی گوشی بی سیم را فشار دادم.به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سردرنیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم: «حیدر حیدر رشید» چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید.
بعد صدای کسی آمد:رشید به گوشم
-رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟
-شما کی هستی؟پس رشید کجاست؟
-رشید چهار چرخش رفته هوا.من در خدمتم.-اخوی مگه برگه کد نداری؟
– برگه کد دیگه چیه؟بگو ببینم چی میخوای؟
دیدم عجب گرفتاری شده ام.از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.
– رشید جان از همان ها که چرخ دارند!
– چه می گویی ؟درست حرف بزن ببینم چه می خواهی؟
– – بابا از همان ها که سفیده
– هه هه نکنه ترب می خوای؟
– بی مزه ! بابا از همان ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
– دِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس میخوای!
کارد میزدند خونم در نمی آمد. هر چه بدو بی راه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.

 

منبع : مجله خردنامه همشهری شماره 411
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده