بمب خنده در اردوگاه
یک روز که برای اولین مرتبه می خواستند به هر آسایشگاهی چند هندوانه بدهند تا به هر نفر حداکثر یک قاچ برسد، یکی از افسران اردوگاه که به زبان فارسی خوب مسلط بود، افراد آسایشگاه ما را در محوطه جمع کرد و هندوانه ای را نشان مان داد.

هندوانه ی کوچک و آب انداخته ای را در دست گرفته و با تفاخری که انگار مدال های فتح را بر گردن آویخته، رو به ما کرد که :
ـ می دانید که این چیست ؟

چند تا از بچه های زبر و زرنگ که دستش را خوانده و در ردیف اول نشسته بودند، زودتر از دیگران جواب دادند که:
ـ خب، چیست مگر ؟!
او که با این سئوال فکر کرده بود با چند انسان از زیر بوته در آمده طرف است، باد در غبغب انداخته، گفت:
ـ به این می گویند هندوانه. هندوانه را باید دونیم کرد، داخلش را خورد و پوستش را بیرون انداخت. رنگ داخلش . . .
و شروع کرده بود به کلی توضیح و تفسیر و تحلیل اندر باب هندوانه !! صحبتش که تمام شد، رو به یکی از همان بچه های ردیف اول کرد و پرسید:
ـ ببینم تو در ایران هندوانه دیده ای؟ آن را خورده ای ؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ در مملکت ما، هندوانه، خوراک خر و گاوهاست؛ نه انسان ها !!
این جواب، از یک طرف، توپ خنده ی بچه ها را شلیک و از طرف دیگر، چهره ی آن افسر را مثل کوره آتش، سرخ و برافروخته کرد.
تنها چیزی که آن افسر میدان باخته توانست از شیپور حلقومش بیرون بدهد، چند فحش بود که قبل از هر کلامی، پرده از باطن اش برداشت.

 

منبع: سایت جامع آزادگان 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده