مروری بر ماه رمضان آزادگان
روزه با شکنجه در اردوگاه بعثی ماه رمضان با تمام خیر و برکتش فرا رسیده است. اما شاید گرمی هوا و روزهای طولانی آن، کمی ماه رمضان امسال را سخت تر از سال های قبل کرده باشد.

اما سالها پیش در این سرزمین،جوانانی بودند که بسیار سخت تر از ما برای اجرای امر خدا قیام کردند و نه تنها بی هیچ شکایتی، بلکه در اوج لذت در نمایش مباهات معشوق درخشیدند. مردانی که گرمی هوا و آتش گلوله دشمن و کمی غذا و روزهای سخت اسارت و … آنها را از اجرای فرمان الهی باز نمی داشت. با خاطراتشان همراه می شویم بدان امید که در لذت و خلوصشان شریکمان کنند :

روزهای اسارت به سختی سپری می شد و ما هم تنها امیدمان به استعانت از خداوند بود. یکی از ایامی که بچه ها را خیلی به هم نزدیک می کرد، ماه مبارک رمضان بود. هرچند روزه گرفتن و نماز خواندن حتی به صورت فرادی هم جرم بود. با نزدیک شدن به ماه رمضان فشار بعثی ها بیشتر شده بود. بارها اتفاق می افتاد که موقع نماز، دژخیمان بعثی به بچه ها حمله می کردند و جهت آنها را از قبله تغییر می دادند و نماز را به هم می زدند. حتی یک شب آن قدر کنترلشان شدید بود و به کسی اجازه نماز خواندن نمی دادند که ما مجبور شدیم نماز مغرب و عشاء را به حالت خوابیده و زیر پتو به جا بیاوریم!
 

اقامه نماز با شکنجه
روزه گرفتن جرم سنگین تری بود، اما آن سال بچه ها تصمیم گرفته بودند ماه رجب و ماه شعبان را هم به استقبال از ماه رمضان روزه بگیرند. به همین خاطر، غذای ظهر را می گرفتیم و در یک پلاستیک می ریختیم، چهار گوشه آن را جمع می کردیم و گره میزدیم و این غذا را در زیر پیراهن خود پنهان می کردیم و آن غذای سرد ظهر را با غذای مختصری که احیانا در شب می دادند، موقع افطار میلی می نمودیم و تا افطار بعد به همین ترتیب می گذشت. چند باری شده بود که موقع تفتیش از چند نفر از بچه ها غذا گرفتند و آنها را شکنجه کردند.

شعار علیه امام همزمان با ماه رمضان
دستور داده بودند که از اوایل ماه رمضان همه بر علیه امام شعار بدهند! روز اول ماه رمضان فرا رسید؛ اما هیچ کدام از بچه ها حاضر نشدند علیه امام شعار بدهند. به عراقی ها گفتیم: می دانید که ماه رمضان است و ما روزه هستیم.ایرانی ها در ماه رمضان فحش نمی دهند و توهین نمی کنند.
ما را تهدید به مرگ کردند و برای ترساندن ما، داخل محوطه اقدام به تیر اندازی نمودند؛ ولی باز گفتیم: ما حاضر به شعار دادن نیستیم. آنها هم بچه ها را داخل آسایشگاه کردند و به مدت ده روز در آسایشگاه را باز نکردند و حتی اجازه استفاده از توالت و دستشویی را نیز ندادند! آسایشگاه بو گرفته بود به طوری که خود نگهبانها نمی توانستند داخل شوند. بالاخره بعد از ده روز آمدند و گفتند: آیا هنوز هم شهار نمی دهید؟ ما در جواب گفتیم: نه!
تعدادی جاسوس، اسامی کسانی که به بچه ها روحیه می دادند را تحویل عراقی ها دادند. روز یازدهم که آمدند، شصت و پنج نفر را به عنوان محرکین و مخالفین از اردوگاه بلند کردند و به جای دیگری بردند. من هم یکی از آنها بودم. وقتی ما را از آنجا می بردند، شروع به زدن ما به وسیله کابل و چوب و تخته و لگد کردند. بعد از اینکه همه شصت و پنج نفر کتک خوردند و به حد کافی شکنجه شدند، رهایمان کردند. ما بعد از رهایی، همگی شروع به خواندن نماز شکر کردیم.

اردوگاه فقط 3 جلد قرآن داشت
یکی از لذت بخش ترین کارهایی که در ماه رمضان انجام می دادیم، قرائت قرآن بود. در اردوگاه فقط 3 جلد قرآن موجود بود و به دلیل کمبود قرآن یک سری محدودیت هایی برای قرائت آن وجود داشت؛ همه بچه ها می خواستند هر روز یک جزء قرآن را تلاوت کنند، به همین خاطر مجبور بودیم قرآن ها را در طول شبانه روز، به نوبت بین بچه ها دست به دست کنیم تا همه موفق به تلاوت آن شوند.

 

اختراع آب سرد کن
ماه رمضان آن سال در فصل تابستان بود و هوای عراق بسیار گرم و سوزان. توی هر آسایشگاه آب سرد کنی به جز یک الی دو حبانه (ظرف سفالی شبیه خمره آب) برای خنک کردن آب وجود نداشت. البته آب این دو حبانه، بیشتر از بیست نفر از اسرای روزه دار را سیراب نمیکرد، چه رسد به سیراب کردن یکصد نفر را.به همین علت بعضی از اسرا به فکر ساختن وسایل دیگری برای خنک کردن آب گرم اردوگاه افتادند.
یکی از این وسایل خنک کننده، کیسه ای شبیه مشک آب بود. به هر حال برای اینکه من هم از قافله مشک سازان اردوگاه عقب نمانم، آستین ها را بالا زدم و پس از ساعتی جستجو در بشکه های ویژه زباله اردوگاه، یک کیسه پلاستیکی سالم پیدا کردم. بسیار خوشحال شدم چون نود درصد پروژه با موفقی انجام شده بود.
حالا نوبت دوختن یک کیسه پارچه ای بود تا آن کیسه پلاستیکی را داخل آن قرار دهم. این کار را هم انجام دادم. سپس دور تا دور لبه کیسه را مانندلبه شلوار لیف دار دوختم تا بتوانم یک نخ ضخیم به عنوان بند کیسه برای بستن درب کیسه و آویزان کردنش به دیوار از داخل آن عبور دهم.
از خوشحالی و غرور در پوست خود نمی گنجیدم. چون مشک یا آب سرد کنی که ساخته بودم، به مرحله بهره برداری رسیده بود. فورا آن را مملو از آب کردم و درب آن را محکم بستم. کیسه پارچه ای بیرونی آن را به دیوار راهرو جلوی آسایشگاهمان که هم سایه دار و هم در مسیر باد بود، آویزان کردم. ساعت به ساعت به آن سر می زدم و کیسه پارچه ای روی آن را با آب خیس می کردم به امید آنکه به هنگام افطار آبی گوارا و خنک خواهیم نوشید. نیم ساعتی به آخرین آمار روزانه مانده بود که سریعا به طرف مشک آب رفتم تا آن را به داخل آسایشگاه ببرم. چشمتان روز بد نبیند. دیدم مشک من و مشک یکی دیگر از برادران، دریده و پاره شده روی زمین افتاده و آب خنک آنها بر زمین ریخته است!
یکی از اسرا گفت: همین چند لحظه پیش یکی از نگهبانان عراقی که کمی هم با حرکات و ضربات رزمی آشنا بود، تا چشمش به مشک های آب افتاد با یک پرش به سمت بالا و سپس یک ضربه آنها را بدین شکل پاره کرد. طولی نکشید که زمان افطار فرا رسید. چاره ای نبود باز هم همانند سایر اسرا دعای (اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع العلیم) را خواندم و با همان آب گرم همیشگی افطار کردیم.
خدا شاهد است، امروز که سالها از روزهای سخت اسارت می گذرد، به هنگام ماه مبارک رمضان همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفره هایمان یافت می شود، ولی لذت افطار دوران اسارت را ندارد. به نظر من آن غذا، غذای بهشتی بود و ما هنگام افطار واقعا حضور خدا را احساس می کردیم. دعای افطار با حال و هوای معنوی خاصی توسط بچه ها قرائت می شد هر چند پس از صرف افطاری تا افطار بعد، هیچ خبری از خوراکی نبود، ولی خیلی برایمان لذت بخش بود.

 

منبع : ماهنامه شهدای اسلام – نخستین ماهنامه خبری ایثار و شهادت
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده