تولد: 20 مهر 1329 اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی: 1349 بازگشت به ایران:1351 شهادت: 31 تیر 1361 پس از بمباران پالایشگاه الدوره در حومه بغداد

*عصر عباس و پدرش رفتن شهر برای خرید. مهناز گفت”همه چیز داریم عباس. چی میخوای بخری؟ پس نرین تاهمدان. برین همین کبودراهنگ. بابا همه جا رو ببینید”.

 امیر را از بغلش گذاشت تو روروک و رو به خدیجه گفت برای شام املت گوشت میزارم. عباس یادم داده. آمریکا که دوره میدیده این غذا رو یاد می گیره، البته یادم داده ولی درست کردن خودش یه چیزی دیگه ست. شکمو هم نیست ها ولی برایش مهمه غذایی که می خوره خوب درست شده باشه. امیر سوار روروک خودش را راه می برد و جغ جغه اش را تکان می داد. رادیو روشن بود. مردی با صدای کلفت می خواند خلبانان خلبانان، ای امید خلق ایران. عباس و پدرش تازه برگشته بودند. عباس می گوید”مهناز در انبار رو باز کن” او کلید می آورد. می گوید چقد خرید کردی! می خواستی خودت را یه سال از خرید خلاص کنی ها؟ اوه چقدر گوشت،مرغ، ماهی می خوایم چه کنیم عباس؟ نکنه می خوای خرج بدی؟ عباس می خندد. خانوم خانوم ها لازم می شه. اومدیم و من یه دفعه یه ماه رفتم ماموریت، تو که خودت نمی تونی بری این همه راه همدان خرید کنی برگردی پایگاه. خودش خریدی را که کرده، توی طبقه بندی فلزی انبار جا می دهد. پم پرزهای که برای امیر خریده آن قدر زیاد است که تا سقف انبارمی رسد. جعبه قند کله ای و پانزده کیلو شکر، دوتا گونی پنجاه کیلویی برنج دم سیاه، انواع بنشن و نمک و زردچوبه و دو حلب هفده کیلوئی روغن و یک حلب پنج کیلوئی روغن کرمانشاهی، پنج بسته خرمای بم، چای و زعفران مشهد، بیسکویت، پفک، چیپس، حنا، آدامس. خدیجه می گوید”سوپر می خوای بزنی داداش؟” و میخندد. مهناز و خدیجه مشغول شستن و بسته بندی گوشت ها می شوند. پدر عباس گوشه ای دراز می کشند. عباس امیر را بغل می کند، سه چرخه اش را بر می دارد و می رود دم در تا امیر داخل پارک رو به روی خانه بازی کند. مهناز پرده ی پنجره ی آشپزخانه را کنار می زند. عباس را می بیند که دارد سعی می کند امیر را بشناسند روی سه چرخه اش. ببین تورو به خدا آخه بچه ی هشت ماهه می تونه سوار سه چرخه بشه. چند بار می زند به شیشه که بگوید امیر را سوار چرخ نکند. عباس متوجه نمی شود. مهناز باز مشغول می شود. کمی بعدتر مهناز باز از پنجره نگاهی به بیرون می کند. عباس با آن یکی عباس آقا که پسر عموی مادر مهناز ومثل خود عباس خلبان است دارد حرف می زند. امیر، ساکت توی بغلش لم داده و این طرف وآن طرف را نگاه می کند. مهناز صدای هواپیما می شنود. کمی خم می شود و به آسمان نگاه می کند. یکیشان دارد فرود می آید. امیر خودش را می چسباند به عباس و می زند زیر گریه. مهناز میگوید:”شنیدی صدام سران کشورها را رو دعوت کرده عراق؟ اخبار گفت. یعنی اونقدر عراق امنه که انگار نه انگار جنگه، شماها می تونین با خیال راحت توی کاخ منم جمع بشین. کاش بزنن داغون کنن این صدام و کاخش رو.”

کلافه بودن عباس را احساس می کند. مدام دارد این پهلو به آن پهلو می شود. اما او که چشمهایش سنگین شده دیگر چیزی نمی بیند. خوابش می برد. عباس بلند می شود. دفترچه یادشتش را بر میدارد و مینویسد:

سی ویکم تیرماه 1361

ساعت سه صبح است. تا یک ساعت دیگر باید گردان باشم. امروز پرواز سختی دارم. می دانم ماموریت خطر ناکی است. حتی… حتی ممکن است دیگر زنده برنگردم، اما من خودم داوطلبانه خواستم که این ماموریت را انجام بدهم. تا دو ماه دیگر از این جنگ دو سال تمام می گذرد. من دوست های زیادی در این مدت از دست داده ام.چه آنها که شهید شده اند یا اسیر و یا آنهائی که جسدشان پیدا نشد. کابین عقب من امروز منصور کاظمیانه. دوست داشتم این ماموریت رو تنهای تنها می رفتم. چون خودم داوطلب شدم دلم نمی خواد جون کس دیگه ای رو به خطر بندازم. دیروز عصر که امیرو برده بودم پائین بازی کنه به عباس هم گفتم. گفتم دلم می خواد اگه اتفاقی برام افتاد،تو با نسبتی که با مهناز داری خودت خبر رو به اون بدی. عباس بهم خندید. گفت”تو که هیچ وقت نمی ترسیدی. حالا چی شده از مرگ حرف می زنی؟”

 صدای گریه امیر از اتاقش می آید. می رود اتاق کناری. امیر را بغل می کند می آورد کنار مهناز. آرام او را بیدار می کند تا به امیر شیر بدهد. مهناز با چشم های خواب آلود به عباس نگاه می کندکه دارد لباس پروازش را می پوشد. می پرسد برای نهار بر می گردی؟ عباس جواب می دهد “برمی گردم”.امیر دوباره خوابش می برد. مهناز از پنجره نگاهی به پایین می اندازد. عباس سوار جیپی که دنبالش آمده می شود و می رود. ظهر ته چین آماده را می گذارد توی فر که تا آمدن عباس گرم بماند. فکر می کند تلفن بزند گردان و از عباس بپرسد دیر شده چرا نمی آید، صبح داشت خوابش می برد که صدای بلند شدن هواپیمایش را شنیده بود، اما موقع برگشتن عباس صدای هواپیمایش را نشنیده بود. باز صدای گریة امیر بلند می شود. باید(پم پرزش را) عوض کند. دست کش هایش را دست می کند و پاهای امیر را زیر آب گرم می شوید. از بسته بزرگ پم پرز یک پوشک در می آورد امیر را مشما می کند.یکی زنگ خانه را می زند. صبر نمی کند کس دیگری در را باز کند. دست هایش را میشوید و در باز می کند. عباس آقاست با لباس پرواز و پوتین های خاکی. عباس آقا بدون فریده خانم! وقتی که عباس نبود هیچ وقت این طوری خانه نمی آمد دلش شور می افتد. پاهایش سست شده امیر با روروک می آید پشت سرش گریه می کند. او هم گریه می کند دیگر نمی تواند بایستد…

******

با امیر داریم جمع وجور می کنیم بیاییم تشییع تو. امیر می خواهد لباس سیاهش را بپوشد نمی گذارم. می گویم همان پیراهن سورمه ایت خوب است. قرار است از خود پایگاه سوار یک هواپیما بشیم و بیاییم تهران.

دوباره همه یاد تو افتادند. تلفن پشت سر هم زنگ می خورد، می خواهند درباره ی تو با من و امیر مصاحبه کنند. امیر با غرور می گوید”ما باید درباه بابا حرف بزنیم” اما من دیگر دل ودماغش را ندارم. پایم جلو نمیرود. تو حسابی ما را گذاشتی توی سایه عباس. خودت را بگذار جای من. کسی سال تا سال در خانه ات را نمیزند که زنده ای یا مرده، چرا عباس؟ این انصاف است؟

در این سالها هرکسی خوابت را دیده توی باغ بودی، درندشت و پر گل. به من و امیر سلام رساندی و گفتی منتظری. امیر که نه ولی خود من عین این بیست سال چمدانم همین گوشه در بود.

… امیر می زند به دستم. مامان حواست کجاست دیر شد، چشمم می افتد به دستش. ساعت مچی تو را بسته همان ساعتی که تو یاسینی برای پرواز های زیادتان جایزه گرفتید.

رسیدیم به باند پرواز، عباس کمکم کن. من بعد از تو طاقت دیدن هیچ هواپیمایی را ندارم. تمام هواپیماهای نظامی برای من هنوز همان غول آهنی و یخ زده هستند. پایم مثل یک تکه چوب سفت و بیجان شده. امیر روی پلة بالائی ایستاده و با سرزنشه مهربانانه ای نگاهم می کند “مامان”. تیمسار پردیس فرماندة پایگاه پایین پله ها ایستاده و با سلام نظامی دارد از ما خداحافظی می کند. سری تکان میدهم و می روم داخل هواپیما. دلم می خواعد بزنم بیرون. فرار کنم وخودم را جائی در این شهر گم کنم. کاش امیر بیاید دو تایی گم بشویم. امیر نمی آید. این بار حرفم را گوش نمی گیرد می دانم.

پایش را توی یک کفش کرده که تو را ببیند من تردید دارم. اصلا دلم نمی خواهد امیر تورا توی یک مشمای کوچک خاک گرفته ببیند. دلم می خواهد تا آخر عمر برای من و امیر شکل عکس های روی تاقچه باشی. تمام این چند شب خواب ستاد معراج را دیده ام. خودم را دیده ام که در راهرو های تاریک و دراز سراسیمه عبور کرده ام، پارچة روی تابوتها را به دنبال تو کنار زده ام، همه خالی بوده اند و من با جیغ خودم از خواب بیدار شده ام.

امیر آرام کنار من نشسته و از پنجره ابر ها را نگاه می کند. هواپیما مسافر زیادی ندارد. انگار که اصلا به خاطر ما پریده باشد. امیر میگوید”ابرها را ببین، مثل دریاست” دستم را می گذارم روی پاهایش خم می شوم به جلو، راست می گوید. درست انگار که خدا در آسمان دریا خلق کرده باشد. ابرهای سفید و پف آلود آن قدر فشرده و تنگ همند که مثل دریا، تهشان پیدا نیست. دلم می خواهد به خلبان بگویم همین نزدیکی ها جایی نگه دارد. کفشها و جورابهایم را در بیاورم و تا ته ته این دریای ابری بدوم. دلم می گوید یک جایی از این دریا خانه تو است.

دلم می خواهد به امیر بگویم برگردیم خانه، همه چیز مثل گذشته است. عباس هم قرار نیست بیاید. کمکم کن، شبیه یک ساعت خراب شده ام که عقربه هایش به اشتباه از چپ به راست حرکت می کند. امروز انگار آخر تیر ماهاست. تو با ماه تیر چه قول و قراری داری؟ من تیر ها را دوست ندارم هر چند تولد من و عقد ما تیر ماه است. تیر برای من با مرگ پدرم شروع می شود و با رفتن تو ادامه پیدا می کند. حالا باز تیر ماه است و تو آمده ای، آمده ای که بروی! امیر پرسید چطور تو را بشناسیم؟ امیر میپرسد یا خودم؟ امیر که اینجاست کنار من نشسته و همین طور ابر ها را نگاه می کند.

امیر مثل تو است عباس، بعد از رفتنت تا چند ماه عکست را که نشانش می دادیم در سکوت به عکس خیره می شد و بعد انگشت نشانه اش را می گرفت طرف تو و می گفت بابا. به امیر هیچ وقت نگفتم اما حوصله او را هم نداشتم. مادرِ امیر تا دوسال من نبودم، مادرم برای امیر مادری کرد. امیر هر وقت نگاهم می کرد پیراهنم سیاه بود و سر و رویم خاکی. نمی گذاشتم هیچ کس بیاید. دارالرَّحمه خلوت من و تو بود.

به خدا می گفتم امیر را ببرد تو را برگرداند! امیر بدون تو به چه دردم می خورْد؟ شیرین زبانی هایش را هم نمی خواستم. حتی  نمی خواستم مثل مادر های دیگر قربان صدقه ی تپلی های بچه ام برم. انگار جایش را تو تنگ کرده بودی. امیر می گوید”چه خوب شد بابا بعد از امتحانات من پیداش شد.”چقدر راحت حرف می زند. انگار قرار است زنده تو را ببیند. آسمان چقدر چاله هوای دارد. نفسم یک آن بالا نمی آید. امیر ماسک اکسیژن به صورتم می زند. دست هایم را می گیرد و سرم را می گذارد روی شانه اش. نفس هایش بوی تو می دهد. هنوز ته مانده ی عطر هایت هست. بعضی وقتها امیر همان عطر را می زند و من مثل یک زنبور که گل دل خواهش را پیدا کرده هوا را بو می کشم.

چند ماه پیش خواست حلقه نامزدیمان را بدهم که دستش کند. حالا هم که دستم را محکم توی دستش گرفته سردی فلزش را احساس می کنم. دست های امیر مثل دست های خودت بزرگ است. گاهی فکر می کنم اگر دست هایش را دور دستم حلقه کند صورتم گم می شود،انگشت های کشیده و بلندی دارد. یک بار چند سال پیش بی مقدمه از من پرسید آیا برای خانواده ی تو عروس بدی بودم؟ من مات نگاهش کردم و با تعجب پرسیدم منظورش چیست. تنها جمله ای که امیر گفت این بود”چرا تمام این سال ها سراغی از ما نگرفتند؟” دلم نمی خواهد زخم های کهنه را باز کنم، اما بگذار حداقل این را برایت بگویم که رفتن تو چه قدر پشتم را خالی کرد. رنج و تنهایی من آنقدر بزرگ بود که مرگ هم راضیم نمی کرد. ملکة تو دیگر لبی برای خندیدن نداشت حتی حوصله خودم راهم نداشتم. تو نبودی و همه چیزهای خوب ارزشش را برایم از دست داده بود.

دنبال قضایای حقوق و این حرف ها هم نرفتم. مو به تنم راست می شد که بخواهم از خونبهای تو حرفی بزنم. ثروت تمام جهان هم نمی توانست تو را به من برگرداند. خانه ای را هم که قبل از رفتن به نامم کرده بودی، این زخم را عمیق تر می کرد. هیچ کس باور نمی کرد که این خانه قرار نیست مثل یک نان تکه تکه خورده شود. خانة آتیة امیر بود.

امیر ماسک اکسیژن را از صورتم بر می دارد. معلوم است چندین بار صدایم کرده. لبخند می زنم و نگاهش می کنم. وضع پاندول ساعتی را دارم که بین گذشته و حال می چرخد. امیر از صندلی بلند می شود و با یک نوشیدنی خنک بر می گردد. شانه هایم را آرام ماساژ می دهد. تصور به دوش کشیدن دوبارة تو روی این شانه های رنجور و پیر… چشم هایم سیاهی می رود. همان طور که نشسته ام سرم گیج می رود. دارم سقوط می کنم. از ارتفاعی بلند! مهناز، مهناز… صدای تو است. یک نواخت فریاد می کشم. کلمات را نمی فهمم.از تکان های هواپیما بیدار می شوم.

******

این دومین و آخرین نامه ای است که در این بیست سال برایت می نویسم و تمام حرف هایم این است که به تو بگویم در این دنیای بزرگ هیچ زنی نیست که شوهرش را دوباره  روی شانه هایش تشییع کرده باشد. کاش بتوانی بفهمی عباس حمل تابوتی به سبکی پر چه قدر سخت است. من وامیر این سنگینی را در سکوت با هم تقسیم کردیم بی آن که از قبل به هم گفته باشیم. دالان دراز را با هم آمدیم تو باید خیلی راه می رفتیم تا به معراج شهدا می رسیدیم. احساس می کردم استخوانهایم دارند خرد می میشوند. امیر بیشتر می دود تا یک راه رفتن معمولی. انگار قرار بود خود تو را ببیند عباس زنده وسالمت را. انگار نه انگار که تو بیست سال قبل رفته بودی، امیرآن وقت فقط هشت ماهش بود. به حال خودم نیستم. گاهی بهم تنه می زنند. دلم می خواهد امیر دست هایم را بگیرد. هر دو دستم را و از بین همه آدمها عبورم دهد. می دانم پایان این قدم ها رسیدن به تو است. من هنوز مبهوت دیدن تو ام. ما نزدیکترین کسانِ مردی هستیم که به او می گویند قهرمان، و این قهرمان مردی است که من سالهای درازی است که دوستش دارم. حالا خوب می دانم سهم تمام لیلی ها، بی مجنون ماندن است. درست مثل پروانه(خانم) که بعد از رفتن علی یاسینی فهمید دل من از نبودن تو چه سوخته است.

عباس من بعد از این دالان دراز بی رحم که انگار هیچ وقت نمی خواهد تمام شود تو را می بینم. دلم می خواهد موقع برداشتن سر تابوت هیچ کس اینجا نباشد. هیچ چشمی تو را نبیند. دلم می خواهد این آخرین دیدار فقط مال ما باشد، من و امیر و تو. این آخرین ملاقات را جز خدا با هیچ کس دیگری نمی خواهم قسمت کنم. پیش از آمدن وقتی امیر رفت پشت تیریبون تا در باره تو حرف بزند. نمی دانستم چی می خواهد بگوید. نمی دانستم کدام یکی از حرف هایی را که در تمام این سالها برایش تکرار کرده ام می گوید. امیر با سری بالا گرفته و غرور از تو حرف می زند. می گوید”پدر من یک قهرمان بود. او زمانی تصمیم به عملیات شهادت طلبانه گرفت که با داشتن من و مادرم احساس خوشبختی می کرد. اما او به چیز بزرگ تری فکر می کرد. پرواز های پدر من آنقدر زیاد شده بود که می توانست به تهران بیاید پشت میز بنشیند و برای دیگران دستور پرواز صادر کند، اما او از جنگ فرار نکرد. او خواست بماند تا برای سرزمینش مردانه بجنگد. دست نوشته های پدرم را که می خوانم می دانم که روز های جنگ چقدر به او سخت گذشته. او فشار زیادی را تحمل کرد. ولی ماند، ماند تا ماندگار شود.”

امیر هنوز دارد حرف می زند و من دیگر چیزی نمی شنوم. فقط می خواهم مراسم تمام شود. میخ های تابوت را درآورم نایلون های کهنه را کنار بزنم و ببینم این جعبه جادویی از تو چه سوغاتی برایم آورده.

امیر دوزانو می نشیند و روی تابوت تو را می بوسد. تابوتی را که رویش پرچم ایران کشیده اند. حالا در تابوت را باز می کنند. جز یک استخوان ازت چیزی نمانده، استخوان درشت ران. استخوانی که مال هیچ کس دیگر نیست. مال عباس من است. ما بقی خاک است. امیر دستش را می برد داخل تابوت درست انگار دنبال چیزی باشد. دستش به چیزی هم می خورد می گوید”مامان فکر کنم یک پلاکه”. با خودم گفتم تو که هیچ وقت پلاک گردنت نمی انداختی،و نگاهم کشیده می شود سمت دست های امیر که چیزی توشان پودر می شود. امیر می گوید نفهمیده چه بوده. یکی می پرسد اطمینان دارید که این شهید دوران است؟ من می دانم دلم می گوید. امیر زیر بار نمی رود ودر جواب مرد می گوید می خواهیم آزمایش  DNA بدهیم. به خاطر دل امیر سکوت می کنم. امیر باز دست می کند توی تابوت و گریه اش بیشتر می شود. مردی می گوید” دست توی خاک نکنید،آلوده ست”. من و امیر نگاهش می کنیم.

دلم می خواهد همه چیز دروغ باشد. تو هنوز زنده باشی، در تابوت دوباره باز بشود و ما تو را ببینیم که از خوابی دراز و دور بیدار می شوی و به ما لبخند می زنی. باز سوار ماشین خودمان بشویم. از تونل دراز و تاریک عبور کنیم و آخرش در آن نور تند چشم ها یمان را باز کنیم و در بیشه کلا باشیم. تو و امیر بدوید سمت دریا و من از دور نگاهتان کنم، برایتان لبخند بزنم.

 

تلخیص وتنظیم: احمد جنتی محب

 

منبع: کتاب دوران به روایت همسر شهید از انتشارات روایت فتح

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده