شهید صیاد شیرازی در قامت یک فرمانده
هم زندگی اش تأثیرگذار بود هم شهادتش. . . امیر سرتیپ عبدالعلی پورشاسب درآمد: شجاعت بی نظیر و قدرت تصمیم گیری در لحظات بحرانی، از جمله ویژگی های بارز شهید صیاد است که در سراسر زندگی پر فراز و نشیب وی جلوه می کند. این توانائی ها در کنار ظرفیت های فراوان دیگر موجب گردید که با وجود جوانی بتواند در مقام فرمانده نیروی زمینی، مدیریت شاخصی را به نمایش بگذارد و به موفقیت های بس ارزنده ای دست یابد.

این شیوه ها در گفت و گوی حاضر مورد بررسی قرار گرفته اند.

از دیدگاه شما بارزترین ویژگی های شخصیتی شهید صیاد کدامند؟

شهید صیاد همواره قبل از هر جلسه ای، حتی اگر جلسه دو نفره بود، حتماً این دعا را میخواند: «اللهم کن لولیک. . . ». سابقه نداشت جلسه ای باشد و این دعا را نخواند. شخصیت مردان بزرگی چون شهید صیاد، چند بعدی است، یعنی ما نمیتوانیم فقط از یک جنبه به آنها نگاه کنیم. باید از زوایای مختلف نگاه کرد و من به ترتیب هر یک از ابعاد را عرض و برای هر کدام هم مثال هایی را مطرح می کنم.
–    یکی از ابعاد شخصیتی ایشان، اعتقاد عمیق و محکم به ولایت فقیه بود. ایشان تلاش می کرد که هر چه ولی فقیه می گویند، انجام دهد، نه کمتر و نه بیشتر و هر چه هم زودتر. همیشه وقتی محضر آقا می رسید، در آنجا یادداشت برمی داشت. ما خیلی با هم صحبت می کردیم. یک روز به ایشان گفتم: «چرا یادداشت برمی دارید؟ بعداً دفتر ایشان متن کاملش را برای شما می فرستد. اگر یادداشت کنید، ممکن است چیزی را از قلم بیندازید.» پاسخ داد: «درست است که به من ابلاغ می شود، ولی ممکن است یک هفته بعد باشد. من وظیفه دارم به محض اینکه ولی فقیه مطلبی را می فرمایند، یادداشت کنم و در اولین فرصت اجرا کنم.» این نشانه تقید ایشان نسبت به دستورات ولی فقیه است.
–    ایشان وقت مرده نداشت، وقت تلف شده نداشت. همیشه یکی از این قرآن های کوچکی را که زیپ دارند، برای تلاوت به همراه داشت. مسافرت هم که می رفت، قرآن تلاوت می کرد. امکان نداشت که بیکار بنشیند. همیشه چهره ایشان که در هواپیما قرآن می خواند، جلوی چشم من است.
–    ارادت خاصی به اهل بیت(ع) داشت. ماهیانه جلسات روضه در خانه شان می گذاشت. این جلسات هنوز هم بعد از سال ها که ایشان به شهادت رسیده، برقرارند.
ظاهراً شما هم مقیدید که در این جلسات شرکت می کنید؟
–    بله، تقریباً سعی می کنم که کمتر این جلسات را از دست بدهم. همیشه در این جلسات حضور این شهید بزرگوار را احساس می کنم.
به نماز اول وقت، بسیار مقید بود. به خاطر ندارم در جلسه ای یا در حال بازدید و در جایی باشیم و ایشان نماز اول وقتش را لحظه ای به تأخیر بیندازد. خاطرم هست زمانی می خواستیم برای بازدید منطقه جنگی برویم که تقریباً ناامن بود. اشرار حدود 40 نفر از بچه های نیروی انتظامی را به شهادت رسانده بودند. تقریباً غروب و نزدیک نماز مغرب و عشاء بود. بازرسی هایمان را کردیم و داشتیم با چند ماشین برمی گشتیم که به شهر بیائیم. در وسط راه به پاسگاهی رسیدیم که از آنجا تا شهر حدود یک ساعت راه بود. همه پیشنهاد کردند با توجه به ناامنی منطقه، سریع خودمان را به شهر برسانیم تا به تاریکی هوا بر نخوریم. هوا که تاریک می شد، امنیت لازم را نداشتیم. ایشان گفتند وقت نماز است. باید در همین پاسگاه، نماز مغرب و عشاء را بخوانیم و بعد برویم. همان جا ایستادیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم. بچه های پاسگاه هم با ما خواندند و رفتیم. در راه خیلی مضطرب بودیم و گفتیم اگر کمین بخوریم، بیشتر بچه های ما شهید می شوند. وقتی رسیدیم و کمی اوضاع آرام شد، من از ایشان سئوال کردم: «جناب صیاد! چرا شما قبول نکردید؟ بالاخره منطقه خطرناکی بود که ما از آنجا عبور کردیم. شاید به ما کمین می زدند. چرا قبول نکردید که سریع بیائیم؟» ایشان گفت: «من برای همیشه نماز اول وقت را قصد کرده ام، حالا هر جا که باشد. اگر ما آنجا نمی ایستادیم و می آمدیم و با سرعت حرکت می کردیم، بچه های پاسگاه چه می گفتند؟ نمی گفتند اینها آمدند اینجا و ترسیدند؟ یکی می گفت اینها ترسیدند، یکی می گفت دشمن را قوی تر پنداشتند. همین که ما آنجا ایستادیم و نماز اول وقت را خواندیم، اولاً وظیفه شرعی مان را انجام دادیم، ثانیاً بچه های پاسگاه قوت قلب گرفتند و ثالثاً توی دل دشمن ما رعب افتاد که اینها که آمده اند اینجا، ما را اصلاً به حساب نمی آوردند». این چند نکته ای که ایشان گفت، برای ما درس بود.
–    شهید صیاد در کنار عبادت، به ورزش و آمادگی جسمانی هم می پرداخت. نماز شب می خواند و نماز صبح را حتماً به جماعت می خواند. بعد بلافاصله ورزش را شروع می کرد، به همین خاطر قدرت جسمانی بسیار خوبی داشت. در کردستان در آن مرحله ای که باید قدم به قدم جلو می رفتیم و می جنگیدیم، ایشان نه تنها چیزی از بقیه کم نمی آورد که همیشه از همه جلوتر بود.
–    نکته دیگر شهامت و شهادت طلبی ایشان بود. ما در هیچ صحنه ای ندیدیم که کوچک ترین ترسی به دل راه بدهد. در سخت ترین عملیات ها و در خطرناک ترین جاها حضور داشت. امکان نداشت که ایشان از خط اول منطقه ای بازدید نداشته باشد و در آنجا حضور پیدا نکند.
     یک روز من به خودم جرئت دادم و سئوالی خصوصی از ایشان کردم. اگر خاطرتان باشد تا لحظه شهادت، اصلاً موهای ایشان سفید نشده بود. حدود 52 سال داشت، ولی یک دانه موی سفید نداشت. نگاهش که می کردی، مثل یک جوان 35 ساله بود. همه می پرسیدند این رمزش چیست؟ در ستاد کل جلسه داشتیم. وقتی جلسه تمام شد، گفتم: «من از شما یک سئوال خصوصی دارم. رمز اینکه موهای شما سفید نشده چیست؟» لبخند زد و گفت: «رمز ندارد. خودم فکر می کنم عشق من به خدمت باعث شده که پیر نشوم.» و بعد خاطره جالبی را از زمانی که در کردستان بود، برایم نقل کرد و گفت: «در کردستان بودم و شدیداً مجروح و زخمی شده بودم، طوری که مرا روی برانکارد گذاشتند و داخل بیمارستان بردند. چند روزی طول کشید تا گلوله ها را از بدنم خارج کردند. همان موقع گفتند که آقای رفیقدوست آمبولانسی را برای جانبازان وارد کرده که می توانند در آن زندگی کنند، صندلی دارد، میز دارد، می توانند در آن بالا بروند و پایین بیایند. با آن حالی که داشتم گفتم من باید بروم و ببینم چه جور چیزی است. مرا بردند و در آمبولانس گذاشتند. گفتم مرا با همین آمبولانس ببرید و رفتم نزد رزمنده ها که سنگر به سنگر می جنگیدند. من با آن آمبولانس توانستم روی پای خودم بایستم و خودم را از بستر بیماری بیرون بکشم.»
البته ما نکات دیگری را هم از ایشان دیده بودیم که واقعاً می شود مثال زد.
–    ما خواب ایشان را یا توی ماشین می دیدیم یا توی هواپیما. فقط وقتی به شدت خسته می شد، می خوابید. شاید باورتان نشود که یک انسان، ده شبانه روز نخوابد و خوابش یک پلک بر هم زدن باشد. یک لحظه می رفت در سنگر و می گفت: «مرا 12 دقیقه بعد بیدار کنید.»، یعنی برای خودش 12 دقیقه وقت گذاشته بود که بخوابد. این طوری کار میکرد. وقتی مأموریت می رفتیم، فرض کنید ما می رفتیم و به منطقه ای می رسیدیم و ساعت 10 شب بود. ایشان می گفت شما بروید استراحتی بکنید که ساعت 12 شب جلسه داریم. میرفتیم و ساعت 12 شب جلسه تشکیل می شد. بعد ایشان به ما وقت استراحت می داد و مثلاً ساعت 2 باز جلسه داشتیم. بعد می گفت بروید از آن یگانی که دستور با آنها ابلاغ کرده اید، بازدید کنید و ببینید دستور را درست اجرا کرده یا نه. بعد از نماز صبح، دوباره کارها شروع میشدند، یعنی طوری بود که ما می بریدیم و نمی توانستیم ادامه بدهیم، اما ایشان قدرت عجیبی از خود نشان می داد.
–    در مورد مسئولیت پذیری ایشان باید بگویم که تازه سرگرد شده بود. بعضی ها فرار می کردند یا خودشان را به مریضی می زدند و زیر بار مسئولیت نمی رفتند، ولی ایشان همیشه داوطلب مسئولیت بود. اولین باری که ایشان را انتخاب کردند که فرمانده عملیاتی کردستان شود، بعد از این بود که ایشان آمد و نسبت به اوضاع آنجا اعتراض کرد. ایشان از اصفهان با سردار صفوی رفته بود کردستان و دیده بود که اوضاع خراب است. ایشان در آن زمان افسر توپچی بود و در توپخانه اصفهان خدمت می کرد. وقتی تعدادی از بچه های پاسدار به شهادت رسیدند، این دو بزرگوار رفتند ببینند چرا این اتفاق افتاده است؟ وقتی رفتند، دیدند اوضاع خیلی نابه سامان است. ایشان آمد و به فرماندهی وقت، بنی صدر، طرحی داد و گفت: «من حاضرم خودم این کار را انجام بدهم.» اینها باور نمی کردند که بتواند طرحش را انجام بدهد. بعد که وارد و مسلط شد، همان ها حسادت کردند. نقاط ضعفشان را می گفت و نمی ترسید. وقتی مقابل بنی صدر می ایستاد و توی رویش نقاط ضعفش را می گفت، به او برمی خورد که یک سرگرد جوان، این حرف ها را به او می زند، به همین دلیل عزلش کرد و درجه موقتی را که به او داده بودند، پس گرفت و کس دیگری را به جایش منصوب کرد، با این همه ایشان باز هم بیکار نبود.

در این موقع چه کار می کردند؟
وقتی یک جوان شاداب و پرکار و مسئولیت پذیر، دارد کار میکند و ناگهان او را کنار می گذرند. معلوم است که چه احساسی به او دست می دهد. ایشان در آن برهه دنبال یک کاری می گردد که سخت باشد و می رود با برادران سپاه شروع به کار می کند، گزارش می گیرد، پیشنهاد می دهد، به همه جا سر می زند و هر جا نکته ای می بیند، با دقت یادداشت می کند. اصلاً آدمی نبود که بی تفاوت باشد. مثالی در مورد عملیات مرصاد می زنم. ایشان بازرس ستاد کل بود، ولی به محض اینکه مطلع شد که منافقین با پشتوانه صدام، به کشور حمله و از مرز عبور کرده اند، چون به تمام منطقه آشنا بود، سریع خودش را رساند به هوانیروز کرمانشاه و اجازه گرفت که سوار هلی کوپتر شود و برود منطقه را ببیند. با توجه به اینکه منطقه خیلی شلوغ بود و عراقی ها هلی کوپتر را میزدند، همراه با دو خلبان داوطلب، سوار هلی کوپتر شد و رفت منطقه را شناسایی و اوضاع را بررسی کرد. بعد آمد و گفت: «من دو تا هلی کوپتر کبری می خواهم که هر جایی را که گفتم، بزنند.» می دانستند که کل منطقه را می شناسد. بعد هم که رفت و دمار از روزگار منافقین برآورد. کاملاً تشخیص می داد که کدام نیروی خودی و کدام نیروی دشمن است، در حالی که برای دیگران، تشخیص این موضوع، سخت بود. حتی بعضی از خلبان ها تعریف می کردند که می گفت: «اینجا را بزن». می گفتیم: «نیروی خودی است.» می گفت: «نه. من هر جا را که گفتم بزنید. اینها خودی نیستند.» از نفربرهایشان، از لباس پوشیدنشان و از خودروهایشان، آنها را می شناخت. رفت و در صحنه جنگید و شاید از همه فرماندهانی که آنجا بودند، مؤثرتر بود. بعد هم برگشت. هیچ وقت از صحنه دور نبود. فردی بود پرکار و شاداب.

با این اوصافی که کردید، چطور شد که شهید صیاد کار دفتری انجام می داد و پشت میز می نشست؟
سئوال خوبی است. ایشان بازرسی را قبول کرد، چون بازرسی پشت میزنشینی نبود. دائماً تیم های مختلفی داشت که می رفتند به مناطق گوناگون. خودش کار میدانی ایجاد می کرد، یعنی ابتکار عمل داشت. دیگر اینکه ایشان تابع ولایت بود. گفتند فرمانده شو، آمد. گفتند نشو، رفت کنار. گفتند بیا ستاد، آمد. گفتند بازرس باش، آمد. جانشین شو، شد. اصلاً این طور نبود که برای خودش تعیین تکلیف کند. اراده او تابع اراده ولی فقیه بود و هر چه فرمانده اش می گفت، همان را انجام می داد. هر جایی هم که به او مسئولیتی می دادند، کار میدانی ایجاد می کرد. خلاقیت و ابتکار عمل داشت. برای من تعریف می کرد که وقتی حضرت آقا رییس جمهور بودند و دوران مسئولیتشان تمام شده بود و می خواستند کار را تحویل بدهند، از ایشان سئوال کرده بود که: «شما می خواهید چه کار کنید؟» آقا جواب داده بودند: «اگر حضرت امام(ره) حتی به من بفرمایند که بروم به یکی از پاسگاه های عقیدتی سیاسی مرزی سیستان و بلوچستان، بسیار خوشحال خواهم شد و اصلاً درنگ نخواهم کرد. وقتی که ولی فقیه امروز یک چنین ایده ای دارند، من چه کاره هستم که در مورد چیزی بالاتر از مأموریتی که به من ابلاغ می شود فکر کنم؟».
–     نظم ایشان هم بی نظیر بود و امکان نداشت در جلساتی که می گذارد، حتی یک دقیقه تأخیر داشته باشد. ایشان یک ارتشی بود و حتما نظم ارتش این را حکم می کند. بین ارتشی ها هم از نظر نظم، خاص بود. ممکن است یک نفر در ارتش نظم خاصی داشته باشد، ولی همه این جور نیستند. ایشان ضمن اینکه ابعاد روحانی بسیاری داشت، در کنارش این ابعاد را هم داشت. از هر بعدی که نگاه می کردید، این محاسن و مزایای این برادر عزیزمان را می دیدید.
–    توانایی مدیریت و فرماندهی ایشان بی نظیر بود. در همه جا قدرت هماهنگی بسیار خوبی داشت. در هر جا اختلافی بین ارتش و سپاه بود، به نحو احسن این اختلافات را حل می کرد. تقریباً اکثر بچه های ارتش و سپاه، ایشان را قبول داشتند. در دوره فرماندهی، به یاد ندارم کسی را تنبیه کرده باشد. با حالتی که ایشان داشت، همه اطاعت از وی را بر خود فرض میدانستند، یعنی ایشان یک حالت اشراف نسبت به دیگران داشت. نکته دیگر، انتقادپذیری ایشان بود. در جلسات، بچه ها انتقاد میکردند. ایشان فرماندهشان بود، ولی اصلاً عصبانی نمی شد و سعی می کرد قانعشان کند. صحبت می کرد و دلیل می آورد. سعی می کرد تا جایی که امکان دارد بچه ها را توجیه و قانع کند و از انتقاداتی که به او می شد، ناراحت نمی شد.

خاطره ای از اینکه کسانی از دلایل ایشان قانع نشده باشند و ایشان باز هم کاری را انجام داده باشد، به یاد دارید؟
بله، عملیات فتح المبین در نهایت به عرض امام رسید و امام دستور انجامش را دادند، ولی شرایط طوری بود که خیلی از فرماندهان ارتش قانع نمیشدند. از نظر محاسباتی هم درست حساب می کردند و می گفتند دشمن به ما برتری دارد و به احتمال زیاد، شکست می خوریم، ولی شهید صیاد اعتقاد داشت که حتماً پیروز می شویم و خارج از محاسبات شما، مسائل دیگری هم هستند. عملیات با موفقیت انجام شد. البته خیلی طول کشید. در نهایت آقای محسن رضایی سوار هواپیما شد و به جای کمک خلبان نشست و در عرض یک ساعت رفت خدمت حضرت امام و دستور گرفت و برگشت. انتقال ایشان به بدنه ارتش خیلی مؤثر بود. دستور داد که این کار انجام شود.
در مدارس نظامی دنیا و در جنگ ها، توان رزمی طرفین را محاسبه می کنند که مثلاً این طرف چند تا سرباز دارد، چند تا تانک، چند تا هواپیما، چند تا گلوله دارد و همه اینها را از نظر کیفی و کمّی، با هم مقایسه می کنند و اگر موازنه برقرار بود، می توانند عملیات را انجام بدهند. مثلاً حداقل باید چیزی حدود 2 الی 3 برابر توان رزمی دشمن، توان داشته باشیم تا بتوانیم به او حمله کنیم. در کنار این مسئله، نکات دیگری هم هست، از جمله عوامل غیرفیزیکی و غیرملموس. علاوه بر اینها شجاعت فرماندهان و سربازان و یک سازماندهی خوب است که می تواند عدم تعادل در جنگ را به هم بزند. ما در طول تاریخ هم داشته ایم که نیروهای کم بر نیروی خیلی بزرگی غالب آمده اند.
ایشان می گفت: «آن سرباز بعثی که آنجا توی سنگر نشسته، مزدور است و او را به زور فرستاده اند. ما داوطلبانه می آئیم و از کشور و دینمان دفاع می کنیم.» نکات ظریفی را بیرون می کشید و مطرح می کرد. ببینید که رزمنده ها را حرکت می داد، یعنی قدرت فرماندهی داشت. می گفت: «شما وقتی به دشمن حمله می کنید که دشمن خواب است و از جایی به دشمن ضربه می زنید که انتظارش را ندارد. » اینها را یکی یکی کنار هم می گذاشت و همه را قانع می کرد که وقتی پشت سر دشمن برسید، اصلاً دیگر این جور نمی جنگد. این نکات ظریف را بیرون می کشید و باعث می شد بچه ها روحیه پیدا کنند.

هنگامی که با شهید صیاد آشنا شدید، بین توصیفی که از ایشان شنیده بودید و آنچه دیدید فاصله ای بود یا نه؟
من از شهید صیاد از قبل از انقلاب شناخت داشتم. می دانستم افسر توپخانه است و ریشه مذهبی دارد. کسی است که لباس شخصی می پوشد و می رود در گوشه و کنار سخنرانی مذهبی می کند. در این حد از ایشان شناخت داشتم و هنوز ایشان را ندیده بودم. انقلاب که شد، اوضاع به هم ریخت، یعنی در ارتش هر کسی می آمد و ندایی می داد. در ماه های آخر57 یااوایل 58، نظمی حکمفرما نبود. بچه های مذهبی یک هیئت هایی برای خودشان تشکیل داده بودند. این هیئت ها حداقل کارشان این بود که از پادگان ها محافظت کنند، چون سربازها اکثراً رفته و ترخیص شده بودند. این خیانتی بود که مدنی کرد و به سربازها گفت که خدمتشان یک سال است و همه رفتند. کسانی هم که استعفا می دادند، استعفایشان قبول می شد. هر کس دلش می خواست می رفت در شهر خودش خدمت می کرد، چون یک حالت ناامنی در خارج از شهرها حکمفرما بود. یادم هست که مثلاً وقتی می خواستم از کرمانشاه تا اهواز بروم، اشرار سر راه مردم را می گرفتند، وسایل آنها را می بردند و حتی آنها را می کشتند. پاسگاه های ژاندارمری و شهربانی هم توانایی مقابله با اینها را نداشتند. ما اکیپ هایی درست کرده بودیم که امنیت را برقرار کنیم. از سربازخانه مراقبت می کردیم، چون نگران بودیم که اسلحه ها به دست دشمن بیفتند. داخل پادگان ها افراد نفوذی منافقین و فدائیان خلق و توده ایها بودند و سعی می کردند اوضاع را هرچه متشنج تر و بی نظمی ایجاد کنند. ما بعضی ها را می شناختیم، ولی بعضی ها را نمی شناختیم. در همین دوران بود که شهید صیاد آمد کرمانشاه و در قرارگاه غرب یک جلسه گذاشت. پانزده بیست نفری دور هم جمع شدیم که خیلی از آن بچه ها شهید شدند. خدا رحمتشان کند. ایشان آمد و صحبت کرد که: «ما باید مواظب باشیم. در داخل ارتش افراد نفوذی هستند که می خواهند اوضاع را به هم بریزند. بحث انحلال ارتش گناه است و نباید در جایی مطرح شود. باید انسجام و انضباط ارتش را برقرار کنید.» در همان جا ستوان احمدی که بعدها شهید شد، پرسید که: «شما با چه سمتی آمده اید؟» ایشان گفت که ما را از تهران فرستاده اند، ولی امریه و مسئولیت رسمی نداشت. ما در جبهه هم که بودیم، همه کارها داوطلبانه بود. پادگان هم همین طوری اداره می شد. آن موقع اوضاع خاصی بود. ستوان که حرفش را زد، شهید صیاد با تحکم گفت: «همین که من می گویم.» یعنی در آن موقعیت خاص، اراده خودش را تحمیل کرد و بر جلسه حاکم شد. من خیلی خوشم آمد که چنین شخصیتی دارد و می دیدم که می تواند جایگاه خوبی را داشته باشد. بعد عملیات کردستان پیش آمد که در جای خود به آن هم می پردازم.

گفتید قبل از انقلاب اوصاف شهید صیاد را شنیده بودید. این اوصاف چه بودند؟
ایشان هم سواد نظامی خوبی داشت، هم شنیده بودیم که ایشان مذهبی است و نطق خوبی هم دارد و خوب صحبت می کند. بعدها شنیدم که ساواک دنبالش بوده. مسائلی با ساواک برایش پیش می آید که من از آنها چیزی نشنیده بودم. شهید صیاد و آقای رحیمی و امیرسلیمی یک تیم بودند که با هم ارتباط داشتند. اینها می رفتند شهرستان ها، لباس شخصی می پوشیدند و سخنرانی مذهبی می کردند. کسانی بودند که روحانی نبودند و مثلاً بازاری بودند، از جمله پدر خانم خود من که با آنها ارتباط داشت. ایشان تعریف می کرد که اینها جلسات محفلی داشتند و جوانان را ارشاد می کردند.

یک فرد ارتشی در ارتش شاهنشاهی علیه شاه و نظام طاغوت سخنرانی می کرد و هیچ مسئله ای پیش نمی آمد؟
آن روزها جلسات مذهبی را در خانه ها می گرفتند و خیلی رسمی و آنهائی که اهلش بودند می آمدند، ساواک به احتمال زیاد از این جلسات خبر داشت، ولی در آن جلسات به صورت علنی علیه شاه صحبت نمی کردند، بلکه محتوای صحبت ها به این شکل بود که نظام ما مشکل دارد. خیلی هوشمندانه صحبت می کردند اگر به این شکلی که شما می گویید، صحبت می کردند، در مدت کوتاهی دستگیر می شدند.  
یادم می آید در سال 1342 محصل بودم و آقای هاشمی آمده بودند کرمانشاه و منزل پدرخانم من میهمان بودند. بعد آمدند مسجد آیت الله بروجردی کرمانشاه و سخنرانی کردند. آن روزها ما دبیرستان می رفتیم و رفتیم پای منبر ایشان که ممنوع بود. جمعیت از همه جا جمع شده بود. ایشان سخنرانی کردند و بعد گفتند: «آقا را بردند.» ساواک خیلی مراقب بود. به محض اینکه سخنرانی تمام شد، ایشان را دستگیر کردند و بردند. سخنرانی خیلی آتشینی بود. اگر این طور سخنرانی می کردند، حتی اگر ارتشی هم نبودند، اینها را می بردند. مسئله دیگر اینکه معمولاً ایشان را تحت نظر داشتند و می خواستند بدانند جزو چه سازمانی است. این طور نبود که تا کسی سخنرانی کند، او را ببرند. دنبال دانه درشت ها بودند. بعد از انقلاب چند تا سند ساواک را دیدم که در باره ایشان نظر داده بودند که چه کارهایی میکند. نکته دیگر این بود که آن موقع ها به ظاهر با مذهبی ها برخورد بدی نداشتند. ساواکی ها و حتی بعضی از جاها مثل گارد، مذهبی ها را استخدام می کردند و قسم می دادند که از رژیم پشتیبانی می کنید. می دانستند که اینها کسی را نمیفروشند. کسانی را که اهل لهو و لعب بودند، می شد خیلی راحت خرید، ولی تا حدودی به افراد مذهبی اعتماد داشتند، اما اگر می دانستند که فعالیت سیاسی می کنند، آن وقت با آنها برخورد شدیدی می کردند.

هنگامی که شهید صیاد فرمانده نیرو شدند، برخورد دیگران با ایشان چگونه بود؟
وقتی شهید صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد، آمد فرمانده ها را خواست. تقریبا همه فرمانده ها ارشد او بودند و سابقه بالاتری داشتند. شهید نیاکی و لطفی هر کدام 10 سال سابقه بیشتر داشتند. یا فرمانده لشگر 77 خراسان، سرهنگ جوادیان، که خودش را فاتح عملیات می دانست و بعد از عملیات آمد و حتی با عراقی ها صحبت کرد، چون دوره دانشگاه را در مصر دیده بود. افراد با سوادی بودند. شهید صیاد آنان را جمع کرد و گفت: «من فرمانده نیرو هستم. هر کس مشکلی دارد بگوید.» اولین نفر جوادیان بود که گفت: «من شما را قبول ندارم».

برخورد شهید صیاد در این مقطع با مخالفان چطور بود؟
برخورد خوبی بود. گفت: «شما می توانید استعفای خودتان را بنویسید و بروید.» بعد رو کرد به بقیه گفت: «هر کس دیگری هم نمی تواند با من همکاری کند، می تواند استعفایش را بنویسد و برود.» شهید نیاکی گفت: «هر کسی را که امام تعیین کنند، ما می پذیریم.» سرهنگ لطفی هم بود که فرمانده لشکر 16 بود و در جنگ رشادت های زیادی نشان داد و در عملیات های مختلفی شرکت کرد. خیلی ها پذیرفتند و معدودی هم نپذیرفتند و رفتند. بعد از آن، همه شهید صیاد را به عنوان فرمانده قبول کردند. در ابتدا کار سخت بود. ایشان در وهله اول سعی کرد با اینها همکاری کند، یعنی سعی نکرد بیاید اینها را کنار بگذارد. بعد درحالی که از اینها استفاده می کرد، سعی کرد مهره هایی را برای جایگزینی اینها شناسائی کند، یعنی آینده را می دید. آمد و تعدادی را انتخاب کرد و دوباره دانشکده ستاد را که تعطیل شده بود، راه اندازی کرد. بازگشایی هم توسط آقا انجام گرفت. حدود 20 نفر فارغ التحصیل شدند که یکی امیر حسام هاشمی بود که این دوره را دید. من خودم هم افتخار حضور داشتم. چند نفر از برادران سپاهی هم بودند، از جمله آقای دانایی فرد که الان در مجمع تشخیص مصلحت نظام کار می کند. تعدادی آن دوره را گذراندند. بعد اینها را گزینش و فرماندهان جدید را انتخاب و به تدریج قدیمی ها را از صحنه خارج کرد.

از این به بعد همکاری شما با شهید صیاد شیرازی چگونه ادامه پیدا کرد؟
ایشان مرا به عنوان فرمانده دانشکده زرهی انتخاب کرد. من آن موقع سر… بودم. به من درجه سرهنگ دومی داد و گفت برو مرکز آموزشی. الحمدلله تا آخر رابطه ما خوب بود. نوشته هایش را دارم که برایم دستوراتی را دیکته می کرد. دو نکته ای که همیشه شهید صیاد در نظر داشت، یکی برادری با سپاه بود و یکی تبعیت محض از رهبری، یعنی همیشه این دو نکته را در نظر داشت. در مورد فرماندهی، مرا فرستاد شیراز. رفتم و فرمانده آموزش مرکز شدم و دانشجوها را برای جنگ و جبهه آموزش دادم. ایشان مدتی کارهای پرورشی می کرد و سپس مشاوره رهبری را انجام می داد. در کنار اینها، جلساتی هم برای تحصیل ما در حوزه چیذر گذاشتند. ده پانزده نفری بودیم. چند نفر از برادران سپاهی هم بودند، ازجمله آقای امامی که الان جانشین حفاظت اطلاعات وزارت دفاع است. من هم آمدم تهران و استاد دانشکده فرماندهی سپاه بودم. بعد ایشان شد معاون بازرسی که دو سال طول کشید. در این مدت با هم بودیم و ایشان یک کلمه گلایه نکرد که کسی به من بد کرد یا من زحمت کشیدم. هر وقت کسی می خواست غیبت کند، با او محکم برخورد می کرد. به هیچ وجه به این مسائل نمی پرداخت. بعد آمد در معاونت بازرسی و این وقتی بود که من فرمانده نیروی زمینی ارتش شدم. یک نامه جالب فرستاد برای من و تبریک گفت و در آن دو نکته مهم را گوشزد کرد. دستخط بسیار زیبائی داشت.

در زمان شهادت ایشان، فرمانده نیرو بودید یا در جای دیگری کار می کردید؟
من در نیرو بودم و بعضی مواقع به ایشان سر می زدم. همان موقع ایشان آمد و هیئت معارف جنگ را تشکیل داد و به ما گفت: «هشت سال جنگ گذشت. ممکن است ماها دیگر نباشیم و ناگفته های جنگ بماند. خیلی از مسائل هستند که باید بگوئیم. بیائید سازمانی را تشکیل بدهیم و تمام خاطرات را بنویسیم». بعد آمد و به من گفت: «بیا سازماندهی کن و ستاد تشکیل بده. رییس ستاد هم خودت باش». نه اعتباری بود نه حکمی. ریاحی بود و حسام هاشمی و از بچه های سپاه هم بودند. ما آمدیم تعدادی را جمع کردیم و ستاد را تشکیل دادیم و محلی هم از نیروی زمینی از لویزان گرفتیم. دوتا اتاق بود. می نشستیم و برنامه ریزی می کردیم. اولین کارمان را از کردستان شروع کردیم. عملیات را یک بار مرور می کردیم و می رفتیم توی منطقه و خود شهید صیاد می گفت که مثلاً من اینجا رفتم. شروع کردیم و هر کسی که خاطره ای داشت، می آمد و تعریف می کرد.

تصویری بودند یا مکتوب؟
هر دو. قدم به قدم می رفتیم و تعریف می کردیم و تصویربرداری و ضبط می شد. بعضی ها کتاب می شد، بعضی نه. حضرت آقا می گفتند که باید حتماً تصویری باشد. بعد از شهادت صیاد شیرازی، امیر آراسته مسئولیت ایشان را برعهده گرفت و الان این کار دارد انجام میشود.

راهیان نور چگونه راه اندازی شد؟
برای آن، جلسه ای تشکیل نشد، بلکه ابلاغ شد که راهیان نور راه اندازی شود. برنامه ریزی بود که سالی یک دفعه، خانواده ها را می بردند. خود ارتشی ها هم می رفتند. افرادی هم بودند که موضوع را تشریح می کردند. معارف جنگ احتیاج به کار سنگین داشت. مسئول آن باید اهل کتاب و قلم و نوشتن می بود. این کار دوربین می خواست که من نداشتم. شهید صیاد گفت: «فلانی! من یک دوربین می خواهم. هر طور می شود این را برای من جور کن.» من به صورت غیر رسمی اعتباری جور کردم. یک پولی از امیر صالحی، فرمانده دانشکده افسری گرفتم و گفتم که ایشان خودش دوربین را ببرد و بدهد به شهید صیاد. مستقیم نمی توانستم این کار را انجام بدهم. واقعا بعضی جاها مظلومانه کار می کرد.

خبر شهادت ایشان را چگونه شنیدید؟
آخرین باری که ایشان را دیدم، اگر اشتباه نکنم به خاطر مسئله ای بود که زیاد جالب و مورد پسند ما نبود. من با کسی معامله ای کرده بودم و طرف، مقداری پول گرفته بود و پس نمی داد. آدم بدی نبود، گرفتار بود. با یکی از مسئولین نسبت نزدیکی داشت. آن روز شهید صیاد گفت: «فلانی! بیا دفترم، کارت دارم.» رفتم و دیدم یک آقای بزرگواری آنجا نشسته و یکی دیگر هم بود که استاندار جایی بود. آن آقای اولی گفت: «آن مؤسسه ای که با شما قرارداد بسته، مؤسسه خیریه است. شما برادرزاده مرا آزاد کنید، ما سعی می کنیم پول شما را جور کنیم.» گفتم: «چون پول خودم نیست، تا زمانی که پول را ندهید، نمی توانم رضایت بدهم.» و آمدم بیرون و به شهید صیاد زنگ زدم و از ایشان عذرخواهی کردم، چون ایشان بزرگ تر و پیشکسوت ما بود. گفت: «نه، عذرخواهی لازم نیست. شما کار درستی کردید. اتفاقاً شما از سازمان و از بیت المال دفاع کردید. در دفاع از بیت المال، شما می توانید در مقابل هر کسی بایستید. کار خوبی کردید.» احساس کردم چقدر مرا راحت کرد. چنین روحیه ای داشت. کسانی که به آن جلسه آمده بودند، از شهید صیاد انتظار دیگری داشتند.
18 فروردین بود که زنگ زدند که چنین اتفاقی افتاده. سریع خودم را رساندم به بیمارستان 505 ارتش دارآباد. رفتم آنجا در حالی که واقعاً حال خوبی نداشتم. در جنگ خیلی هارا از دست دادیم، ولی از دست دادن ایشان خیلی سخت بود. ارتش وزنه ای را از دست داد. ضایعه سنگینی بود. ما انس و الفت زیادی با هم داشتیم، طوری که وقتی خبرنگار آمد از من گزارش بگیرد، هیچی نگفتم و خبرنگار ناراحت شد که شما با ما همکاری نمی کنید. گفتم: «نمی توانم حرف بزنم.» رفتم و جنازه ایشان را دیدم. چند گلوله توی مغزش خورده بود.

آیا شیوه های ایشان هنوز برای شما کاربرد دارند؟
همیشه وقتی مشکلی پیش می آید از خودم می پرسم که اگر الان صیاد بود، چه کار می کرد؟ او را به یاد می آورم و شیوه هایش را مرور می کنم. خاطره ایشان همیشه با ماست.

شما در حال حاضر در مقامی هستید که سال ها پیش شهید صیاد در آنجا بوده است. آیا هنوز تأثیر مدیریت ایشان را می بینید؟
خاصیت مردان بزرگ این است که هم در زندگی شان تأثیر می گذارند و هم مرگ و شهادتشان تأثیرگذار است. حضرت امام هم این طور بودند. شهید صیاد به این معاونت یک حالت معنویت داد. اینجا هر روز صبح جلسه قرآن است. بچه ها می آیند، دور هم جمع می شوند و قرآن می خوانند. بعد هم چند روایت از معصومین(ع) را می خوانند و بعد سر کارشان می روند. هر جا بازرسی می رویم، حتماً یک ربع، بیست دقیقه مانده به نماز جماعت، بازرسی ها را تعطیل و در نماز جماعت شرکت می کنیم. حتی اگر چهار نفر هم باشیم، نماز را به جماعت می خوانیم. در مجموع آن معنویتی که ایشان پایه گذاری کرده، الحمدالله هنوز هم در اینجا برقرار است.
گفت و شنود شاهد یاران با امیر سرتیپ عبدالعلی پورشاسب.
منبع: مجلۀ شاهدیاران شمارۀ 29و30، فروردین و اردیبهشت 1387

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده