مصاحبه ای با شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
به مناسبت 21 فروردین سالروز شهادت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی آنچه در ذیل می خوانید، مشروح مصاحبه ای کوتاه است که از جهتی ارادت و عمق علاقه قلبی امیر سرافراز اسلام شهید سپهبد علی صیاد شیرازی را به معمار کبیر انقلاب اسلامی امام راحل (ره) نشان می دهد.

اگرچه خاطرات به یاد ماندنی را گفته ام و تقریباً ناگفته ای ندارم لاکن به یک خاطره ای که شاید کمتر بیان کرده باشم اشاره می کنم و سپس برای این که حقیر و همکارم را به استمرار چنین حرکتی تشویق فرمایند رسماً‌ از ما دعوت نمودند که به کلاس معارف دفاع مقدس ایشان در دانشکده افسری امام علی (ع) نیز برویم و از خاطرات به یاد ماندنی آن کلاس نیز بهره مند شویم که البته ماجرای دانشکده افسری نیز داستان مفصلی دارد که در فرصتی مقتضی بیان خواهیم نمود. در هر صورت توجه خوانندگان محترم را به مشروح مصاحبه منتشر نشده این شهید بزرگوار بدون هیچ اصلاحیه نگارشی به منظور انتقال همان طراوت و تازگی و سادگی و خلوصی که ایشان داشتند درج می نماییم امید است مورد رضایت حق تعالی و رهپویان راه ولایت و روح مطهرش قرار گیرد انشاالله «ق ـ »

من یک خاطره ای را می گویم که کمتر گفته ام نمی گویم ناگفته است. توی این نشست یک طوری شده که من فکر می کنم الان فضای من، یک فضای معنوی و خوبی شده، حالا یا توی خودم هستم و یا شما هم الحمدالله نقش دارید برای من عرض کنم یک شب در جبهه بودم به صورت خیلی ناراحت خوابیدم البته این از وضعیتی بود که داشتم، خیلی دلم گرفته بود، ساعت 30/1 یا 2 نیمه شب بود که خوابیدم و بلافاصله خوابی را دیدم، خواب دیدم در قرارگاهی که بودیم گفتند امام می خواهد تشریف بیاورد، خوب من که خیلی دلم گرفته بود و چون به امام خیلی تکیه داشتم و از امام خیلی برای حال و روحم بهره می بردم، اسم امام را که شنیدم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم گفتم که: خیلی خوب، حالا که امام می آیند باید یک جوری امام را تنها گیرش بیاورم و با او درد دل کنم با خود گفتم من نمی توانم در جمع حرف دلم را بزنم که او مرا کمک کند جمعمان هم زیاد بود تمام فرماندهان صف کشیده بودند، خوب برخلاف همیشه که امام ثابت می ایستادند و دیگران می رفتند دست بوسی کنند، این بار امام از جلوی صف رد می شدند راه می رفتند و با همه خوش و بش می کردند و صحبت می کردند یک لبخند و تبسم ظریفی هم بر چهره مبارکشان بود (یکی از عکسهای امام هست که چنین تبسمی را دارند، جاهای مختلفی این عکس را پخش کردند) یک تبسمی شبیه به آن عکس داشتند، امام حرکت نمودند تا به من رسیدند، همین که به من رسیدند، من خودم را گم کردم، دست و پایم را گم کردم البته من هم مثل بقیه دست بوسی کردم و امام رد شدند منتها از دو سه نفر نگذشته بودند که یک دفعه برگشتند و به من نگاه کردند وقتی برگشتند کاملاً معلوم بود که دیدشان مستقیم به من متمرکز شده، امام این جمله را فرمودند: شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.

 

 

 

منبع مطلب http://www.tebyan.net

لینک مطلب http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=40192

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده