شهدای بهداشت و درمان ارتش ج.ا.ا
شهید سرلشکر دکتر حمید رخشانی دکتر حمید رخشانی در سال 1335 در خانواده ای مذهبی متولد شد. وی فرزند اول خانواده بود. در دوران تحصیل شاگردی ممتاز و نمونه بود. اعتقادات مذهبی در او خیلی قوی بود. از همان کودکی علاقه داشت که مسائل دینی و مذهبی را بداند این بود که همیشه کتاب های دینی و مذهبی و زندگی پیامبران را مطالعه می کرد. اعتقاد خاصی به قرآن داشت و دوستان را به خواندن قرآن سفارش می کرد.

حتی در سال  آخر دبیرستان با این که درسش زیاد و فرصتش کم بود، شب های جمعه به جلسه های فراگیری قرآن می رفت.

از خصوصیات اخلاقی بارز حمید این بود که همیشه دوست داشت تا جایی که می تواند به دیگران کمک کند. پس از فارغ التحصیل شدن و ازدواج در سنگر تازه اش در لشگر 92 زرهی اهواز شروع  به فعالیت کرد و در تیم پزشکی جهاد خدمات ارزنده ای ارائه داد. در دوران تحصیل، بعد از ظهرها می رفت جهاد. به مسئولین گفته بود که من حاضرم بروم در روستاها بیماران راویزیت کنم. برای همین ماشین در اختیارش گذاشته بودند. به روستاها می رفت و مرتب بیماران را ویزیت می کرد و برایشان دارو می گرفت.

خاطر اتی از مادر شهید:

1) خیلی دوست داشت که به مردم محروم خدمت کند زیرا حمید نمی خواست که خانه ای از گل بسازد بلکه می خواست خانه ای از دل بسازد به همین خاطر همزمان با نجات هزاران مجروح جنگی در بیمارستان های اهواز، از مردم منطقه غافل نبود و با تأسیس مطب محقری در یکی از روستاهای شهر اهواز که به قول دوستان شهید حتی تابلو و میز و صندلی نداشت و حتی اتاقهایش خاکی بود، به مداوای رایگان مردم مستمند پرداخت و در تکاپوی گرفتن داروی رایگان برای بیمارانی بود که توانایی آمدن به شهر را نداشتند. و در این میان همسر ایشان نیز از این توفیقات بی بهره نبود و نقش منشی و امدادگر را برای بیماران ایفا می کرد.

حمید روح بزرگی داشت. دنیا را کوچک می دید. هیچ وقت نظر به دنیا نداشت. به خاطر ندارم که حمید حتی یک بار در مورد مال دنیا صحبت کند. بعضی وقت ها می گفت:               « مادر من از این افرادی که خیلی ثروتمند و اهل تجملات هستند بدم می آید.»

 

2) دانشجوی سال 4 پزشکی بود. یک روز دختر بچه ای را با خود به منزل آورد. من تعجب کردم. چون دختر بچه برای من ناشناس بود پرسیدم: این دختر کیست؟

گفت: سوار ماشین بودم که دیدم خانمی با فرزندش کنار خیابان ایستاده و دست بلند کرده است سوارش کردم. دیدم انگشت خانم ورم کرده و سیاه شده است. پرسیدم چرا دستت ورم کرده؟

گفت: سوزن در دستم شکسته.

گفتم: چرا دستت را مداوا نمی کنی؟

گفت: پول ندارم.

او را به بیمارستان بردم و سفارش کردم تا رایگان عمل شود و دخترش را به خانه آوردم.

 

3) زمان جنگ بود که عده ای از جنگ زده ها را به مشهد آورده بودند. یک روز بعد از ظهر حمید به خانه آمد و گفت:

« مادر اینها که آمده اند اینجا، مثل من و شما خانه و زندگی داشتند ولی الان هیچ چیز ندارند و من مقداری از وسائل زندگی را که لازم نبوده جمع کرده  و حتی پتویی که برایم کادو آورده بودند را در پلاستیک پیچیده ام. شما هم لباس، پوشاک و سایر وسائلی که می توانید بدهید را جمع کنید تا من ببرم برای این افراد جنگ زده.»

من هم چون خواسته حمید بود و خوشحال می شد که بتواند چنین کارهایی انجام دهد هرچه در خانه در توانم بود جمع آوری کردم و به او دادم و حمید هم آنها را برد برای جنگ زده ها.

 

4) نوروز 1362 حمید نیامد. 5 روز از عید گذشت که تلفن زد که به مشهد می آید. شب بود. همگی برای استقبال به فرودگاه رفتیم. ساعت حدود 8:30  الی 9 بود که حمید آمد. همه دور هم شام خوردیم. بعد دیدم که حمید مرتب دست به سینه اش می زند و پشت دستش هم به اندازه دوریالی سیاه شده است. بعد از این که همه شام خوردند و خوابیدند، گفتم حمیدجان سینه ات چه شده؟ گفت هیچی مادر. گفتم سینه ات چه شده؟ گفت خورده به در ماشین. گفتم نه حمید راستش را بگو. گفت ما برای بازدید به جلوی منطقه رفته بودیم. چند پزشک بودیم در حالی که پیاده می رفتیم موج انفجار ما را گرفت و من زمین خوردم البته الان خوب شده است. گفتم دستت چه شده؟ گفت سه چهار شب پیش حمله شده بود و ما کلاً دو دستگاه آمبولانس بیشتر در اختیار نداشتیم که به مجروحین خون و سرم وصل کنیم و آنها را به بیمارستان اهواز بفرستیم. حدود ساعت 2 بامداد بود. خون و سرم نداشتیم و آمبولانس ها رفته بودند که از بیمارستان تجهیزات لازم را بیاورند. تنها در چادر بودم که دیدم آمبولانسی آژیرکشان به سمت چادر می آید. بیرون دویدم و دیدم جوانی در حدود 18 سال را آورده که خیلی خون از او رفته و به حالت اغماء افتاده است. هیچ چیز نداشتم سریع به گروه خونی او نگاه کردم دیدم با گروه خونی من یکی می باشد. بلافاصله از پشت دستم مقداری خون کشیدم و به این جوان تزریق کردم. در همین حین آمبولانس حاوی خون و سرم از اهواز آمد. من نیز بلافاصله به این جوان خون و سرم وصل کردم و او را به اهواز فرستادم. پس از سه چهار روز که برای گرفتن دارو و سایر وسایل مورد نیاز به اهواز رفتم، نگران این جوان بودم و سراغ او را گرفتم. گفتند که پس از عمل جراحی بهبود حاصل کرده و حالش خوب است. سراغش را گرفتم و به اتاقش رفتم و دیدم که حالش واقعاً خوب است. صورتش را بوسیدم و گفتم خوشحالم که از مرگ حتمی نجات پیدا کردی.

خاطر ات پدر شهید:

خوب از ما اطاعت می کرد. خیلی پسر مهربانی بود. ما خیلی از او راضی هستیم. کوچکترین بدی در این مدت 25 سال ما از این بچه ندیدیم جز محبت و نیکی. نه فقط ما بلکه همه دوستانش هم از او راضی بودند.

روحیه اش خیلی قوی بود و با همین روحیه به جبهه می رفت. به من می گفت: آقاجان واقعاً باید رفت و خدمت کرد. می گفت من در بیمارستان بعضاً تا صبح بر بالین بیماران هستم و مداوا می کنم. حتی شبها خانمش تنها می ماند و خودش به بیمارستان می رفت. با این که در آن زمان دکتری جوان با درجه ستوانیکمی بود، فرماندهی یک گروهان بهداری را قبول کرده بود. شب و روز زحمت می کشید و می گفت من به پرسنلم کاملاً سرکشی میکنم و روحیه می دهم.

خاطره خواهر شهید

حمید پسری بود که خیلی علاقه مند به تحصیل بود همانطور که خودش موفق بود آرزو داشت که دیگران هم موفق باشند. من را همیشه تشویق می کرد. جایزه هایی که برای من می گرفت، سرگذشت امامان و ائمه بود. خیلی به دین اهمیت می داد من 8 سال بیشتر نداشتم که من را به محلی برد تا قرائت قرآن را در آنجا یاد بگیرم و در این راه مرا بسیار کمک می کرد.

خاطره دکتر عباس توکلیان:

من از دوستان قدیمی شهید بزرگوار دکتر رخشانی هستم.

از نظر وضعیت علمی، دکتر رخشانی جزء بهترین ها در دانشکده پزشکی بود. بسیار کوشا بود. برداشت پزشکی بسیار عمیقی داشت و بسیار علاقه مند به کار پزشکی بود. یکی از نکات مثبت ایشان که باعث شده بود ما بیشتر به هم جذب بشویم، علاقه دوطرفه به کارهای علمی بود و این باعث شد رابطه بسیار قوی و عمیقی بین من و دکتر رخشانی ایجاد شود به صورتی که حتی پایان نامه دکترایمان را به صورت مشترک نوشتیم. در علم طب فرد بسیار با ارزشی بود و نمی دانم که چه حکمتی بود که دکتر شهید شد ولی اگر بود قطعاً یکی از چهره های شاخص پزشکی بعد از انقلاب می شد.

از نظر روحی و اخلاقی نکات بسیار قوی در وجود او نهفته بود. دکتر از آن افراد بسیار بسیار صمیمی بود و بسیار بسیار در دوستی صداقت داشت. در طول 8-7 سال که دکتر را می شناختم و تقریباً هر روز با هم بودیم، یک بار هم نشد که در ته دلم از او ناراحت شوم در حالی که معمولاً در دوستی ها اختلاف هایی پیش می آید که آدم ته دلش ناراحت می شود ولی برای من یکبار هم پیش نیامد که با خود بگویم دکتر باید برای ما این کار را می کرد ولی نکرد یا باید اینجور می بود ولی نبود و من تعجب می کنم چه طور این هنر را داشت که نه من بلکه اگر از همه دوستان ایشان سوال شود، خواهند گفت که چیزی جز صداقت بسیار عمیق و گذشت نداشت.

یکسری روحیات خاص داشت. با اینکه در آن زمان جزء آن دسته از دانشجویانی بود که وضع ایشان خیلی از ما بهتر بود و وسیله ای داشت که سوار آن می شد ولی رفتارش با قشر مستضعف و محروم از همه ما بهتر بود.

ایشان یک رنو داشتند و وقتی با ماشین ایشان این طرف و آن طرف می رفتیم، همیشه سر چهارراه ها افرادی به تکدی گری مشغول بودند. برداشت همیشه ما این بود که گدایی کار ناپسندی است و نباید به متکدیان توجه کرد و از این جور حرف ها ولی ایشان همیشه موکدا نظر ما را رد می کرد و می گفت: من همیشه مقداری پول خرد در این قوطی برای اینها دارم. باید شرایطی حاکم شود که فرهنگ تکدی گری از جامعه رخت بربندد ولی وقتی فرد متکدی به من نزدیک شد و دستش را دراز کرد، من چه چیز می توانم به او بگویم؟ اگر بگویم  ندارم، دروغ گفته ام و اگر نگاهش نکنم به او توهین کرده ام.

شهید حمید رخشانی در بیست و دوم فروردین ماه  1362 در حالیکه در محور خرمشهر اهواز مشغول خدمت رسانی بود به دلیل برخورد با یک اتومبیل که از راه خود منحرف شده بود به درجۀ شهادت نائل آمد.

 

متن وصیت نامه شهید :

« من پزشکم. من می توانستم مثل هزاران پزشک دیگر کاخ نشین باشم و ترانه ترنم کنم و به عیش بنشینم. اما من این را نخواستم به پوشاکم بنگرید، شنهای روان جنوب را در تار و پودش خواهید یافت. و غبار جبهه را بر مژه های چشمم خواهید یافت. عجبا بپرسید تو آنجا چه می کردی؟! این سوال را از من نکنید به مجروحان، به سینه های شکافته جوانان  و به فرق های شکسته و قلب های رنجور رزمندگان بنگرید حالا بگویید من آنجا چه می کردم.

آری ای برادر من کاخ نمی خواهم. من سعادت می خواهم. من امامم را می خواهم. من مکتبم را می خواهم. من انسان شدن را می طلبم و من حسین علیه السلام را می جویم و شهادت را.»

 

و بالاخره او بود که یک سال و نیم از پر بار ترین سالهای عمرش را صادقانه در غربت جنوب و در میان صحراهای سوزان خوزستان و جبهه های جنگ به هرسو دوید و بار سنگین مداوای مجروحان را بر دوش کشید و با تنی خسته و رنجور به لقاء خدایش شتافت که گوارا و شهد جانش باد

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده