به مناسبت هفته بزرگداشت دفاع مقدس-7
روزهای قبل از دفاع مقدس "باغ سوخته" کتاب خاطرات سرهنگ علی قمری از فرماندهان پادگان دژ خرمشهر است که به عنوان یکی از مستندترین روایت ها با دیدگاه تخصصی جنگی می باشد که در آن فداکارهای ارتش و مردم ایران را در زمان دفاع 34 روزه قبل از سقوط خرمشهر برای جلو گیری از اشغال این شهر به دست ارتش عراق به رشته تحریر درآورده شده است.

 به مناسبت هفته دفاع مقدس بخش های از این کتاب گزینش شده است تا آگاهی بیشتری از وضعیت  و نحوه عملکرد ارتش، بخصوص لشکر 92 و اقداماتی که عراق در روزهای قبل از شروع جنگ،  برای تجاوز به خاک ایران صورت می داد، ایجاد شود.

وضعیت دژ خرمشهر
… وقتی از مرخصی برگشتم خبرهای خوشحال کننده ای از پیشرفت آموزش در یگان خود و یگان های همجوار شنیدم، ولی وقتی نامه ی درخواست نیازمندی ها را پیگیری کردم فهمیدم نه تنها اقدامی نشده بلکه مسئوول رکن چهارم گردان با خنده گفته بود :
"این تکاور (ستوان قمری) چه اشتهایی دارد. ما از کجا این همه وسایل را تهیه کنیم."
خوشبختانه وقتی مسئوول رکن چهارم این مسأله را به فرمانده گردان می گفت سروان کبریایی به حمایت از من و نامه ی در خواستی من برخاسته بود و گفته بود که تقاضای ایشان حساب شده و درست است. اگر عراق حمله کند یگان او اولین یگانی خواهد بود که با عراق روبه رو می شود.
وقتی این خبر را از زبان کبریایی شنیدم بلافاصله سرگروهبان و چندنفر پرسنل قدیمی کادری را به دفتر خود دعوت کردم و پس از صورت برداری از موجودی یگان نامه ای مبنی بر درصد موجودی یگان و نفرات نوشتم.
الف : آمادگی استعداد یگان از نظر پرسنلی 45 درصد
ب: آمادگی تفنگ 106 80 درصد
ج: از نظر خودرو و جیپ حمل 106، فقط یک درصد
این آمار را به سرعت به گردان اعلام کردم و درصد آمادگی یگان های عراقی را که بالاتر از 100 درصد بود اعلام کردم و تاکید کردم در صورت حمله عراق اگر نتوانستیم مقاومت کنیم ما را مقصر ندانند.
… پس از مدت ها بالاخره از مقامات بالا نامه ای به ما دادند که گفته بودند عراق داخل خاک خود مجاز است هر کاری بکند. شما حواستان جمع باشد و گزارش کنید. اگر عراقی ها به شما تیراندازی کردند یا به خاک ایران تجاوز کردند شما سه برابر پاسخ بدهید. بلافاصله نامه ی دیگری نوشتیم و گفتم : " چگونه می توانیم سه برابر جواب بدهیم، در صورتی که قدرت عراق ده برابر بیشتر از ماست و یگان من فقط یک دستگاه جیپ نیمه سالم دارد و تفنگ های 106 من روی زمین است. روی زمین بودن تفنگ 106 در زمان جنگ یعنی نداشتن آن سلاح چون فقط می تواند یکبار شلیک کند."

پایبندی به انقلاب اسلامی
… در تاریخ 1/6/59 وقتی با گروهبان هزباوی به پاسگاه عراقی ها رفتیم، رییس پاسگاه عراقی ها به نام حسن سیف الله ضمن صرف صبحانه گفت : " شما ارتشی ها چرا با غیر ارتشی ها رفیق هستید؟ آن ها انقلاب کردند و به ارتش شما خسارت وارد کردند."
وقتی هزباوی این جمله را برای من ترجمه کرد در جوابش گفتم: " بگو اولا خود ارتش در انقلاب حضور داشت، ثانیا این افراد هم همگی ایرانی هستند و هر خانواده ی ایرانی تعداد نیروی بسیجی و مردمی دارد. در نهایت همه ما یکی هستیم. اگر قرار باشد باهم خوب نباشیم آن وقت نیرو دریایی با نیروهوایی بد می شود و نیروی زمینی با هردوی آنها و در نهایت تفرقه می افتد. پس همه ی ما به قول امام خمینی یک ید واحد هستیم".
… یکی دیگر از معضلات ما نفوذ گروههای سیاسی و ضد رژیم و ضد دین در خوزستان بود. آن ها به هر نحوی که می توانستند در تحریک مردم بر علیه حکومت و ایجاد تفرقه کم نمی گذاشتند. بعضی از آن ها عملا جاسوس استکبار بودند و به عراق هم اطلاعات می دادند. ما گاهی افرادی را دستگیر می کردیم که سلاح غیر مجاز داشتند. آن ها نحوه ی تهیه ی سلاح و حتی مبلغ خرید اسلحه را می گفتند. در این اوضاع و احوال باخبر شدیم تعدادی در منزل خود بی سیم دارند و با عراق در تماس هستند. این مساله را به مقامات زیربط گزارش کردیم. در نهایت از طرف فرمانداری دستور دادند که اهالی روستاهای مرزی به داخل شهر تخلیه شوند. این دستور با مخالفت بعضی از اهالی روستا روبه رو شد. آن ها می گفتند ما با عراق کاری نداریم و زندگی خودمان را می کنیم. ولی در بازدید از منزل همین افراد با بی سیم و اسلحه مواجه شدیم.
روابط مسئولان ایران با عراق
… یک روز با زارعیان برای صرف صبحانه به پاسگاه روبه روی حدود رفتیم. دایی سرباز شهیدی در آن جابود. او فارسی را به خوبی صحبت می کرد. آن روز پس از صرف صبحانه رو به من کرد و گفت : " جناب سروان من ایران را بسیار دوست دارم ولی چه کنم که پدر و مادرم مقیم عراق شده اند و نمی توانم کاری بکنم". پس از آن نگاهی به خاک ایران کرد و آهی کشید و آهسته گفت : " فکر می کنم صدام قصد حمله به ایران را دارد".
… در روز اول شهریور وقتی برای صرف صبحانه به پاسگاه عراقی ها رفتیم سرباز نگهبان عراق به ما ایست داد… "قف … قف" و اسلحه اش را به طرف ما گرفت. آن روز سرباز شهیدی همراه ما بود. همان شخص که دایی اش افسر عراقی بود. سرباز شهیدی از سرباز عراقی در مورد دایی اش صحبت و سوال کرد. سرباز عراقی در جوابش گفت :
همه ی عناصر نگهبانی عراق دیشب عوض شده اند و این ها نیروهای جدیدی هستند که تازه وارد این منطقه شده اند. با شنیدن این مساله فهمیدم که عراق به برنامه های خود سرعت داده و ساعت و روز حمله ی آن ها نزدیک تر شده است. همان روز به پاسگاه های دیگر هم سر زدم و متوجه شدم تمام پرسنل آن پاسگاه ها هم عوض شده اند. پرسنل ژاندارمری هم تحرکات شب قبل عراقی ها را تایید کردند و گفتند تا صبح آن روز در داخل مرز عراق، رفت و آمد بوده است.
بلافاصله این مساله را به مقامات بالا اطلاع دادم و اعلام خطر نمودم. باز هم مسئوولان امر در جواب گفتند:
"شما کاری به این مسائل نداشته باشید."

شناسایی امکانات دشمن
… روز بیستم شهریور برای سرکشی عازم جزیره ی مینو و دلفام بودم که ستوان زارعیان هم به من پیوست. استوار ندری که مسئوول حدود سی نفر از نیروهای ما بود، با اشک و آه خبر داد که عراقی ها اعلام کرده اند هر کشتی بخواهد از اروند عبور کند باید پرچم عراق را بزند. او گفت : " عراقی ها دستور داده اند پرچم ایران پایین کشیده شود." این درجه دار غیرتمند از من خواست که اجازه دهم وارد عمل شوند و هر کشتی را که فاقد پرچم ایران است با 106 منهدم کند. من استوار ندری و معاونش گروهبان یکم زنگنه که مسئوولیت نیروهای ما در جزیره ی مینو داشتند، خواهش کرده تابع سلسله مراتب باشند و تا از بالا دستور صادر نشده اقدامی نکنند. در بازگشت اسماعیل گفت : " آن چه من از قانون کشتی رانی مرزی می دانم این است که هر کشتی باید برای عبور از آب مشترک دو کشور پرچم هر دو کشور را بزند ولی عراق این مقررات را نقض کرده و این گونه اعلام قدرت می کند."
… مسئوولان رده بالا در هر تماسی فقط از ما خواستند صبوری و متانت به خرج بدهیم و فعلا درگیر نشویم و از ما می خواستند که این دستورات را به همه ی سربازان و مرزبانان منتقل کنیم. من برای ابلاغ این دستور به طرف پاسگاه مومنی حرکت کردم. جیپ حامل من در داخل کشور خودم بود ولی سرباز عراقی با دیدن من به زانو نشست و چون احساس کردم که می خواهد ما را با گلوله ی آرپی جی هفت بزند، در حالی که پایین می پریدم به سرباز فولادی هم گفتم : "بپر پایین" … ولی دیگر دیر شده بود گلوله ی آرپی جی هفت به جیپ ما اصابت کرد و آن را به آتش کشید. سرباز فولادی هم بر اثر انفجار گلوله دو تکه شد. یعنی تنه ی بالایش به سمتی افتاد و نیم تنه ی پایینش به سمت دیگر. این حرکت عراقی ها خیلی نگران کننده بود. چرا که رسما اعلان جنگ کرده بودند.
دیگر به این نتیجه رسیده بودیم که برای حفظ خودمان، باید خودمان عمل کنیم. باز هم با زارعیان به طرحریزی نشستیم و تصمیم گرفتیم در تاریخ 17/6/59 مجددا وارد خاک عراق شویم و یک شناسایی جدید انجام دهیم… در مسیری که انتخاب کرده بودیم با هیچ سرباز عراقی مواجه نشدیم. در 300 متری داخل خاک عراق متوجه جاده ای شدیم که عراقی ها ساخته بودند و به سمت ایران خاکریز بلندی زده بودند که ما نمی توانستیم آن جاده را از داخل ایران ببینیم. با این وضعیت خودروهای عراقی بدون آن که دیده بشوند تردد می کردند.
وقتی در امتداد خاکریز حرکت کردیم متوجه شدیم که در هر 25 یا 30 متر یک دستگاه تانک در سنگر مخصوص مستقر شده است. کمی جلوتر با سنگر و قبضه ی 130 و نفربر و انواع سلاح سنگین مواجه شدیم.
آخرین برآورد ما از وضعیت نیروهای عراقی این بود که اگر عراق با این استعداد به ایران حمله کند، قطعا در 24 ساعت خرمشهر را اشغال می کند. طرحی با زارعیان ریختیم و پرسنل هر دو گروهان را در گروههای 6 نفری سازماندهی کردیم و قرار گذاشتیم در صورت حمله ی عراقی ها از طریق عملیات چریکی به مقابله برخیزیم.

آغاز جنگ
عراقی ها دیگر گستاخانه شلیک می کردند و گاهی پاسگاهای ما را هدف می گرفتند، ولی جواب مسئولان رده بالا برای ما همان بود. بالاخره عراقی ها آن قدر تجاوزات مرزی شان را گسترش دادند که مسئوولان امر در تاریخ 28/5/59 طی دستورالعملی اعلام کردند که در تمام مرزهای ایران با عراق مقابله به مثل کنیم.
… روز 29 و 30 شهریور هم به صورت جنگ از داخل مرزها، یعنی عراق از داخل خاک خود و ما از داخل خاک ایران، به همدیگر شلیک می کردیم. در همین روز 5 دستگاه تانک از تیپ 37 زرهی شیراز به یگان ما مامور شد و در جلوی دفتر مستقر شدند. صبح روز 31 شهریور مرزبانان خبر دادند که عراق مشغول جمع آوری سیم خاردارها و کوبیدن مین های مرزی است. این مساله را به زارعیان اطلاع دادم. پس از آن هر دو به طور جداگانه به گردان اطلاع دادیم. به پرسنل آماده باش صددرصد دادیم و منتظر اقدام عراقی ها شدیم.
از اولین ساعات روز 31 شهریور 59 عراق به طور علنی فعالیت می کرد، سیم خاردار مرزی را که سه ردیف بود برداشته بود و تانک هایش از سنگر بیرون آمده،200 متر پشت مرز آماده حرکت بودند…. با دیدن وضعیت بلافاصله به دژ خود برگشتیم. همه پرسنل سراسیمه بودند و نمی داستند چه کار کنند. به سرعت و با صدای بلند آنها را به ارامش دعوت کردم و در عین حال گفتم :

"بچه ها جنگ شروع شد آماده ی دفاع باشید."

مسعود فلاح نرگس

منبع : باغ سوخته ، خاطرات سرهنگ جانباز علی قمری ،به قلم سرهنگ علیرضا پوربزرگ وافی ، انتشارات خورشید باران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده