حضور دانشجویان دانشگاه افسری امام علی(ع) در جبهه ها و نقش ارتش در سالهای اول جنگ
پای صحبتهای امیر سرلشکر حسین حسنی سعدی، معاون هماهنگ کننده ستاد کل نیروهای مسلح(بخش پایانی) گفت وگو: علی سجادی انصاری و محمدرضا بیرنگ امیر! همه نکاتی که شما درباره نقش هر کدام از نیروها و یکانهای ارتش به آنها اشاره میکنید، در ویژه نامه ای که منتشر خواهد شد، به تفصیل مورد اشاره قرار گرفته است. این که سال اول جنگ در این ویژه نامه «محور» قرار داده شد، ناظر بر اهمیت آن است و از این رو، ما به سراغ بسیاری از کسانی که به گونه ای با رویدادهای سال اول جنگ مرتبط بوده اند، رفتیم و با آنها گفت وگو کردیم.

پدافند هوایی، نیروی دریایی، نیروی زمینی، توپخانه، هوانیروز و… هر یک به صورت مستقل مورد بحث واقع شده است…
من با نشریه «نگین» که متعلق به عزیزانمان در سپاه است، گفت وگویی بلند انجام داده ام که مقداری از شرایط خوزستان را در این گفت وگو تشریح کرده ام.در این گفت وگو اشاره کرده ام که در آن زمان چه بر سر لشکر 92 آمده است. حتی کمی زمان را عقبتر برده و داستان عبور کشتی ابن سینا را هم در سال 1348 برایشان گفتم. میدانیم که عراق تهدید به تیراندازی به سمت این کشتی کرده بود، اما جرأت نکردند که هیچ اقدامی انجام دهند. اصولاً لشکر 92 از چنان قدرتی برخوردار بود که آنها جرأت «نفس کشیدن» در برابر این لشکر را هم نداشتند.

لشکری با چنان قدرت عظیمی به روزی افتاده بود که نه فرماندۀ لشکر دارد و نه فرماندۀ تیپ. به سرهنگ ملک نژاد که معاون لشکر بود، سرپرستی لشکر را داده بودند. من اتفاقاً چندی پیش سرهنگ ملک نژاد را دعوت کردم و با هم درباره همین مسائل صحبت کردیم. او داستان را باز کرد و گفت که چه روزگاری بر سَرِ آنها در سال اول جنگ رفته است… طرح این سؤال که «ارتش چرا اجازۀ تحرّک به ارتش عراق داده است»، غیرمنطقی و نامنصفانه است. به طراح چنین سؤالی باید گفت که باید در آن شرایط می بود و وضعیت لشکر را میدید. لشکر 92 با شرایطی که داشت، خیلی فداکاری کرد که توانست در بسیاری از جبهه ها دشمن را در ظرف مدت کوتاهی تثبیت کند. پیشنهاد میکنم گفت وگوی مرا با این نشریه- نگین- مطالعه کنید…
امیر! از آنجا که میخواهیم جزئیات موضوع اعزام دانشجویان دانشگاه افسری را بیشتر بدانیم، استدعا میکنیم درباره این اعزام برایمان بیشتر سخن بگویید…
همانطور که گفتم، شهید نامجو- خدا رحمتش کند- طرح اعزام دانشجویان دانشگاه افسری را داد. ما سه گردان تازه سازمان یافته دانشجویان دانشگاه افسری را در خرمشهر مستقر کردیم و یک گردان را هم به اهواز فرستادیم. یک گردان را هم در پلیس منطقه «راه آهن» مستقر کردیم. باید بگویم تنها یکان متحرکی که نقش یک واحد احتیاط را در منطقه ایفا کرد همین یکان دانشجویان دانشگاه افسری بود. لشکر 92، واحدی در اختیار نداشت که چنین وظیفه ای را به آن واحد محول کند. من درست به خاطر دارم که در روز هفتم مهرماه متوجه حمله عراق به پادگان «دشت آزادگان» شدیم. به ما گفتند که دسته ای از دانشجویان دانشگاه افسری را به منظور دفاع به آن منطقه درگیری اعزام کنیم. چنان که اشاره کردم، نقش نیروی احتیاط را در خوزستان، دانشجویان دانشگاه افسری ایفا می کردند. بر همین اساس یک دسته از دانشجویان دانشگاه افسری را سوار بر بالگرد «شنوک» کردیم و دو فروند بالگرد «کبرا» را به منظور حفاظت از بالگرد شنوک در معیت شان راهی کردیم و دانشجویان را اینگونه به منطقه دشت آزادگان اعزام کردیم. من واقعاً نگران بودم. شهید وطن پور، خلبان بالگرد کبرا بود که در آن موقع درجه سرهنگی داشت. من با شهید وطن پور از گذشته آشنایی داشتم و با هم در مرکز پیاده زرهی شیراز خدمت کرده بودیم. شهید وطن پور وقتی نگرانی مرا درباره اعزام دسته دانشجویان به دشت آزادگان دید، گفت که «ناراحت نباش! چون به اتفاق میتوانیم به آنجا برویم تا بچه ها را ببینی و از نگرانی بیرون بیایی!» به وسیله یک بالگرد در معیت یک فروند بالگرد کبرا که هدایتش را همین شهید وطن پور بر عهده داشت، به طرف منطقه دشت آزادگان به راه افتادیم. سرهنگ نیک فرد هم با ما بود. به شهر «حمیدیه» که رسیدیم، عراق این شهر را در شب گذشته اش مورد هجوم قرار داده بود تا از آنجا عبور کند و به سمت اهواز بیاید. آن هم داستانی مفصل دارد: شب، آقای غرضی- استاندار خوزستان- پیش ما آمد و ما تعدادی از دانشجویان دانشگاه افسری را برای مقابله به همراه ایشان اعزام کردیم. در این منطقه بود که تانکهای عراقی در گل فرو رفته بود…، اما اجازه دهید به داستان قبل بازگردم.
هوا در حال «گرگ و میش» بود. شهید وطن پور، تانکهای در گل فرو رفته را که دید، ابتدا تصور کرد که آنها زنده و عملیاتی هستند. از این رو چرخی زد که آنها را به اصطلاح «شکار» کند. در دور دوم بود که- هوا تاریک شده بود- شهید وطن پور، کابلهای برق را ندید و بالگردش دچار سانحه شد. «گوشی» بی سیم دست شهید نامجو بود و چنان که بعداً گفت، فقط نالۀ«یا امام زمان» شهید وطن پور را شنیده بود.
بالگردی که ما در آن بودیم، تا جایی را برای فرود پیدا کند، مدتی در آسمان چرخید. سرانجام در زمین های کشاورزی فرود آمد و ما هم با همان تجهیزات سنگین انفرادی شامل: کلاه آهنی، تفنگ، فشنگ و… پیاده شدیم و با عجله به سمت بالگرد دچار سانحه شده شهید وطن پور دویدیم، دیدیم که بالگرد آتش گرفته است. نیروهای مردمی رسیده بودند موفق شده بودند کمک خلبان را – که پایش شکسته بود- از بالگرد بیرون بکشند، ولی شهید وطن پور به شهادت رسیده بود. این داستان شهادت شهید وطن پور بود. صحنه آنقدر تلخ و غم انگیز بود که نگرانی ام از بابت دانشجویان را فراموش کرده بودم. تا اینکه به وسیله یک خودرو، کمک خلبان را به بیمارستان اعزام کردیم و من به همراه شهید نامجو به شهر آمدیم و خود را به پادگان رساندیم.
ما بنا داشتیم به اهواز باز گردیم. سرهنگ عمیدی فرمانده تیپ 2 بود. این سخنان فرماندۀ تیپ است که میگفت: «من با سازوبرگی بسیار ناقص در حال مقاومت در برابر لشکر 9 عراق هستم که از بستان حمله کرده است.» در ابتدای جنگ در میان مردم چنان شایع شده بود که در تاریکی مطلق باید به سر برد؛ چون عراق میتواند از طریق روشنایی، آنجا را شناسایی کرده و مورد هدف قرار دهد. حتی در بعضی جاها از روشنایی فانوس استفاده میشد. ما بنا داشتیم که از پیش سرهنگ عمیدی برویم و از این رو در جلو پاسدارخانه منتظر خودرو بودیم که دیدم یک وانت «شورلت» توقف کرد و راننده اش که فردی غیرنظامی بود، از آن پیاده شد و طرف ما آمد و سرهنگ فرزانه را که متهم به همکاری با جریان کودتای (پایگاه شهید) نوژه شده بود، معرفی کرد و از تبرئه اش خبر داد.
از نظر من، این را که میگویند، عملیاتهای سال اول جنگ «ناموفق» بوده و یا این که ارتش به انجام جنگ به شیوه «کلاسیک» دست زد و از این رو ناکامی های سال اول جنگ متوجه این شیوه رویارویی ارتش است و… قبول ندارم. باید بگویم اصل جنگ بر آن استوار است که زمانی که دشمن متوقف شده نباید روی «آرامش» ببیند؛ چون به انسجام دوباره نیروهایش همت میکند. در یک نبرد، این یک «اصل» به شمار میرود. این که گروهی دم از عملیات «ناموفق» ارتش میزنند، درست نیست. علتش این است که انجام یک عملیات محدود، بیشتر به منظور «ضربه زدن» به دشمن است تا گمان نکند که میتواند در آن نقطه به استحکام مواضع بپردازد.
موضوع دیگری که توسط عده ای و به عنوان یک نقص در سال اول جنگ مطرح میشود، انجام جنگ «کلاسیک» است. من سؤال میکنم که مگر کدام یک از نبردهای ما در جنگ هشت ساله غیرکلاسیک بوده است؟ حتی عملیاتِ «کربلای 5» ما هم به صورت کلاسیک انجام شد. شیوۀ رویارویی ما در همه نبردهایی که در جنگ هشت ساله کردیم، «کلاسیک» بوده است. باید اشاره کنم که اصولاً دو نوع جنگ وجود دارد: جنگ «منظم» و جنگ «نامنظم». نبرد ما در تمام دوران دفاع مقدس، یک جنگ منظم بود. معنی نبرد نامنظم آن است که یکی از طرفهای درگیر، عده ای را از پشت سر دشمن با اتخاذ شگردهایی، به گونه ای گسیل کند که بتواند عقبه دشمن را منهدم کرده و آرامش را از دشمن سلب کند، ولی ما با استعداد تیپ و لشکر و… با عراق مواجه شده و با او جنگیدیم. من فکر میکنم عدم آگاهی درست از برخی ویژگیهای نبرد باعث شده تا چنین تعابیر و تفاسیری از جنگ هشت ساله ما صورت بگیرد. واقعیت آن است که نقص در کار ارتش نبوده است. خیلی مشکل می توان آنچه را که در سال نخست جنگ «مبتلابه» ارتش بوده، بیان کرد. خیلی مشکل است… روزهای سختی بر ارتش گذشت….

پایان

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده