متن سخنرانی امیر سرتیپ ناصر آراسته در خانه شهر کرمان
خداوند بزرگ را شاکر و سپاسگزارم که عمری نصیبم شد تا امشب در این استان و شهر، شهر اخلاق و کرامت و ایثار و فضیلت، در جمع شما بزرگواران آن هم به مناسبت گرامیداشت یاد و خاطره ی امیر شهدای نیرو های مسلّح سپهبد صیاد شیرازی در جمع شما حضور یابم و شرفیاب حضورتان باشم، از این بابت به در گاه حق تعالی سپاسگزارم. قبل از هر چیز لازم می دانم که تقدیم به آستان شهدای کرمان عزیز، شهید صیاد شیرازی و پدر شهیدان حضرت امام (رض)، همه با هم با ذکر یک صلوات یک حمد و قل هو الله قرائت بفرمایید.

 بنده دیدم عزیزان وقتی که یک ذغال سوخته ی بزرگ از درب تانک بیرون آوردند، من تصور کردم که چوب یا الواری است که سوخته و در حال آوردن  به بیرون  بودند، هنگامی که بیرون آوردند دیدیم که نه، یک افسر فرمانده ی یگان تانک است. جسد سوخته ی او را بیرون آوردند او ذغال نبود، سوخته ی یک انسان بود. شما جوان ها ندیدید و البته شما بزرگتر ها دیدید. من دیدم عزیزان که بیل آوردند و وسیله ای آوردند تا بتوانند بدن یک بسیجی را که زیر تانک عراقی به زمین چسبیده بود از زمین جدا بکنند، شما ندیدید جوانان عزیز و انشاالله که هیچ گاه چنین حادثه ای نبینید. من عزیز سپاهی را در سردشت دیدم که گلوله هایی که بر سینه اش نشسته بود بیش از 26 گلوله بود. من دیدم عزیزی از نیروی انتظامی آن زمان را که پایش قطع شده بود و خون از پایش می آمد، گوشی بیسیم دستش بود و فرمان می داد و فرماندهی می کرد تا آنکه شهید شد. کنار لودر رفت ، که به لودر بگوید خاکریز را این طرف باید بزند، دید کسی در لودر نیست و دقت کرد فقط یک جفت پا داخل آن بود. بدن و سر این جهادگر عزیزمان با گلوله ی مستقیم تانک دشمن از تن جدا شده بود و به بیرون لودر پرت شده بود.

دیدیم مادری که فرزند خلبانش که خلبان اف5 بود،  به مأموریت رفت و نیامد. هنوز هم نیامده. گفتند: که گفت پسرم کی می آید؟ گفتند: که مأموریت است. تا 10 یا 12 سال پیش این مادر زنده بود. ما خدمت شان رسیدیم گفت: هنوز به من می گویند: پسرت مأموریت است. پسر اولش خلبان اف5 بود. پسر دومش نیز 2 سال بعد رفت، خلبان اف4 بود. او هم نیامد. بعد گفت: پسر اولم رفت مأموریت، پسر دومم هم رفت مأموریت، کی می آیند؟ آری هر دو مفقود الجسد شدند (خلبانان شهید دل حامد). من دیدم روحانی بزرگواری را که فرزند شهیدش را از شلمچه برد، تشییع کرد و دفن کرد و خود به جبهه برگشت.

من دیدم چگونه به استقبال محرم رفت. من دیدم، تلفن زنگ زد حاج آقا نیکدل به من گفت: بیا بیمارستان فرهنگیان، گفتم چرا؟ بغض امانش نداد و گفت: بیا. با شتاب از دفتر کار خودم را به بیمارستان فرهنگیان رساندم، وقتی پسر بزرگش را دیدم که نشسته کنار دیوار و گریه می کند فهمیدم چه شده است. رفتم سراغ آقای نیکدل گفت: رساندیمش اینجا ولی دکتر گفت: تمام کرده است. چند روز مانده بود به محرم رفتم بالای سرش و دیدیم گلوله به سرش نشسته، یک گلوله هم به گردنش. سر و گردن را در راه امام حسین(ع) داده بود. هرشب اول ماه های قمری در منزلش برای امام حسین(ع) روضه می گذاشت. آری، اینگونه صیاد به استقبال محرم مولایش حسین رفت.

خیلی کارهای منزل را موقعی که در منزل بودند انجام می دادند، خوب است ما هم از ایشان یاد بگیریم، اقلاً ظرف شستن کار شهید صیاد بود. بعد از شام آن روزی که مراسم روضه خوانی داشت، همه ی کار منزل را خودش انجام می داد. می گفت: این باری است که من روی دوش خانواده گذاشته ام. جارو کردن به عهدۀ خودم است بعد از رفتن مهمان ها و عزادارها خودم باید سرویس ها، آشپزخانه و همه ی این ها را نظافت کنم. به ما هم که اجازه نمی داد، می گفت: نه، امام حسین دارد می بیند که من این کارها را برای او انجام می دهم. نحو ی شهادت شان و گلوله های بر سر و صورتشان را من دیدم و شما ندیدید. به پزشک گفتیم: به گونه ای ترمیم کن که وقتی خانواده می خواهند بیایند بالای سرش وضعش مناسب باشد، چون گلوله از یک طرف که وارد می شود سوراخ کوچکی ایجاد می کند و از طرفی که بیرون می رود شکاف بزرگی ایجاد می کند. نمی خواستم زن و بچه اش وقتی می آیند بالای سرش، ببینند که سر و گردنش چگونه شکافته است. حضرت آقا فرمایشی دارند، می فرمایند: تکریم شهیدان به آن است که این ملت در برابر سلطه گرانِ مستکبر سر خم نکنند. حضرت امام می فرمایند: که خوشا به حال شهدا، خوشا به حال آنانی که در قافله ی نور سر و جان باختند، خوشا به حال آنانی که این گوهرها را در دامان خود پروراندند. آری خوشا به حال شهدا و خوشا به حال خانواده هایشان. حال  برای شما از  مقاطع مختلف زندگی شهید صیاد شیرازی می گویم.

ایشان سرگرد بود. داوطلبانه عازم مبارزه با ضد انقلاب در غرب و شمال غرب کشور شده بود و بعد سرهنگ تمام شده بود و فرماندهی قرار گاه غرب و کار هایی مانند پاکسازی کردستان را انجام داد. بدگویی هایی پشت ایشان انجام شد بنی صدر ایشان را در شوارای عالی دفاع احضار کرد که گزارش بدهد. اختیارات بنی صدر همان اختیارات امام بود در ارتش و نیروهای مسلّح. مثلا بنی صدر می توانست روی یک برگ کاغذ بنویسد فلانی بیاد، فلانی برود، فلانی اخراج، فلانی درجه بگیرد، فلانی درجه بدهد یکسری اختیارات این چنین داشت. نظامی ها مطّلع اند که این چه اختیاراتی است. بنی صدر از صیاد شیرازی پرسید که سرهنگ صیاد اوضاع چگونه است؟ صیاد گفت: بسم الله الرّحمن الرّحیم. در جلسه ای که رئیس جلسه اش کلامش را با نام پروردگار و خدای مهربان آغاز نمی کند، سرهنگ صیاد شیرازی صحبت نمی کند. من با تو حرف نمی زنم چون تو حرف هایت را با بسم الله الرّحمن الرّحیم آغاز نکردی. دقت کنید عزیزان خیلی شهامت می خواهد، اینگونه پاسخ ها خیلی جسارت می خواهد، ما سرباز ها بهتر متوجّه می شویم. بلند شد که از جلسه بیرون برود، این شاید برای شمایی که الان می شنوید کار ساده ای باشد ولی کار بزرگی بود.

ستوان بود فرمانده ی آتشبار بود . یگان بغل دستی او (نه یگان صیاد)؛ این را از فرمانده ی دیگری شنیدم، از افسر دیگری که همدوره ی صیاد بود شنیدم – الان هستند و جزو نویسندگان هیئت معارف جنگ هستند- گفت: در یگان بغلی، یک سربازی اشتباهی انجام داد و فرمانده ی آن یگان یک توهین ناروایی به سرباز کرد و به صیاد هم مر بوط نبود و در آتشبار او هم نبود، صیاد آمد و به آن فرمانده گفت: برادر من، چرا به سربازی که آمده به مملکت خدمت کند اهانت می کنی؟ و آن فرمانده گفت: به تو چه؟ مگر من دارم به سرباز آتشبار تو اهانت می کنم؟ صیاد گفت: سرباز برای ملت است، فرزند این ملت است فرقی ندارد که مال آتشبار من است یا آتشبار تو. تو حق نداری به سرباز اهانت کنی، یک مقداری روابط این دو تیره و تار شد بعد خودش گفت: تا زمانی که من در آن گردان بودم، فرمانده ی آتشبار بغل دستی در مقابل من به کسی اهانت نکرد این حادثه مربوط به قبل از انقلاب است نه صیاد بعد از انقلاب.

صیاد در بوکان که بود، فرمانده ی نیروی زمینی شد. برای پاکسازی آمده بود. کار پاکسازی که تمام شد به قرارگاه برگشت بچّه ها به ایشان تبریک گفتند. گفت: متشکرم، ممنون ولی کار هنوز تمام نشده، یکسری کارها مانده و یکسری جاها مانده که پاکسازی نشده. گفتند: که ما برای پاکسازی تبریک نمی گوییم؛ همین الان اخبار اعلام کرد که شما به عنوان فرمانده ی نیروی زمینی انتخاب شده اید. تعجّب کرد و گفت: کِی؟ گفتند: همین الان اعلام کرد. با پیشنهاد شهید رجائی و حضرت امام شما به این سِمَت رسیده اید. دو رکعت نماز خواند که خدایا قدرت این کار را به من بده و به زیارت مشهد رفت و بعد مشغول کارش شد. چند سال بعد باید تغییراتی در ارتش انجام می شد به او گفتند: که می خواهیم یک نفر را بالا سر این مجموعه بگذاریم یعنی در اصل بالای سر تو! گفتند: که می خواهی که تو بیایی بالا و این پست را قبول کنی؟ صیاد گفت: من در جنگ مفیدترم تا در ستاد، اجازه بدهید در جنگ باشم و در مسئولیت رزمی باشم. گفتند: که آخر آن نفری که بیاید در این شغل بالا  سر تو  می شود و تو باید زیر دست او کار کنی. گفت: که ایرادی ندارد اینطوری فرصت خدمت در یگانی صف بیشتر است. گفتند: که خوب یک نفر را خودت معرفی کن و او آن نفر را معرفی کرد. همه ی ما در آن زمان سرهنگ بودیم عزیزان، یعنی فرمانده گردان،  فرمانده تیپ، فرمانده لشگر و فرمانده نیرو سرهنگ بود. یک نفر را صیاد معرفی کرد آن نفر سرتیپ شد و بالای سر صیاد نشست. ما آشفته شدیم دوستانی بودیم که از سال 54 با صیاد بودیم، آن عزیز را هم می شناختیم ایشان هم شخص متشرّع و انقلابی و زحمت کش، ولی خوب زیر دستش بود بعد آمده بالای دستش شد سرتیپ، او هم سرهنگ صیاد فرماندهی نیروی زمینی بودند، سفری حضرت آقا ( که آن وقت رئیس جمهور بودند) به سوریه داشتند، ایشان فرمانده ی نیروی زمینی را همراه خود برده بودند.

حضرت آقا ایشان را بردند تا اگر آقای اسد و یا ژنرال طلاس (وزیر دفاع سوریه) سؤالی داشتند و بحث نظامی بود در بحث حضور داشته باشد. من هم همراه صیاد در معیّت حضرت آقا بودیم، خلاصه ما رفتیم آنجا. یک روز اول جلسات سیاسی و توجیهات و این مسائل گذشت، بعد حضرت آقا به صیاد گفتند: فردا با شما کاری نداریم. خوب زیارت هم در معیّت حضرت آقا رفته بودیم حرم حضرت زینب و فرمودند: که می توانید به زیارت تان برسید و در اختیار خودتان باشید دیگر مباحث سیاسی بود و ما کاری نداشتیم، یک ملاقات نظامی پیش بینی کردند با ژنرال طلاس (عزیزان نظامی شنیده اند) رفتیم خدمت ژنرال طلاس. در آن زمان ارتشبد طلاس وزیر دفاع سوریه بود نمی دانم در حال حاضر هست، نیست و یا کجاست و چه می کند؟

خیلی علاقه مند به ایران و بسیار علاقه مند به امام بود، تعدادی از شعر های حافظ و مولوی را به فارسی حفظ بود. فرشی از تمثال حضرت امام نیز داشت که هنرمندهای اصفهانی  به شکل قالیچه ای نفیس بافته بودند که به دیوار وصل کرده بودند و کتابی نوشته بود با نام قبس نور من الامام (جلوه ای از نور امام) تا این حد عاشق امام بود. سپس ما نشستیم در آنجا و گزارشی دادند زیر زمینی بود که اتاق جنگ او بود. البته زیر زمین منزلشان را عرض می کنم. یک زیر زمین بسیار بزرگ در ابعاد 40 الی 50 متر بود پر از نقشه های جنگی و سوزن های رنگی را زده بود که شما مطلع هستید سپس ما را توجیه کرد که بعضی از سوزن ها از ما 48 ساعت عقب تر و بعضی دیگر 72 ساعت عقب تر هستند یعنی تعقیب جنگ ما را با 48 ساعت  فاصله براش عمل کرده بودند و این نکته ی بسیار حساسی است برای ما نظامی ها که بدانیم در کشور های اطراف چه مسائلی در جریان می باشد و کشور های همسایه چه کاری می کنند. ایشان این کار را کرده بود بعد جلسه که تمام شد صیاد به ایشان گفت: من می خوام بروم جنوب لبنان(جنوب لبنان هم در گیری با اسرائیل غاصب بود)گفت: من نمی گذارم بروید. آنجا در حال حاضر در گیری است  الان اسرائیل آمده و امروز دیوار صوتی شکسته. میداند که رئیس جمهور شما اینجاست بعد به صیاد گفت: برای چه می خواهی بروی، تو که دائم در جنگ بودی؛ سال 64 بود. حالا یک روز آمده ای اینجا بگذار من یک ماشین در اختیارت بگذارم. برو بازار را بگرد، دمشق را ببین اینطرف برو آنطرف برو، حلب را ببین و… . صیاد براق شد یک دفعه، طوری که جناب طلاس خود را جمع و جور کرد و گفت: چه شد؟ بنده جسارتی کردم؟ صیاد گفت: آقای ژنرال مملکت بنده در حال جنگ است، سربازان همرزم من، بسیجی ها، سپاهی ها در حال جنگند، من امدم در خدمت حضرت رئیس جمهورمان برای کار نظامی و امروز فارغ هستم  از کار سیاسی آنوقت من بروم بگردم و همرزمان من بجنگند؟ حالا که نمی توانم برگردم به جنگ لااقل اینجا که می توانم در جنگ باشم، بروم جنوب لبنان شاید یک تجربه ای بود در اختیار بگذارم. کلی اصرار کرد و کلی تشویق کرد. ولی طلاس گفت: نمی گذارم جلو بروید اگر اتّفاقی برای شما بیافتد من نمی توانم جواب آقای حافظ اسد را بدهم، بروید به بعلبک عزیزان سپاهی شما آنجا پادگان آموزشی دارند، بروید تجربیات خود را به آن ها منتقل کنید. بالاخره رفتیم به بعلبک یک سرتیپ هم فرمانده ی اسکورت ما بود یک تیپ هم در طول مسیر قرار داده بودند، یک سرتیپ تکاور هم همراه ما بود و صیاد به ایشان گفت: که برنامه ریزیتان به نحوی باشد که بنده نماز اول وقت را در مسجدی و یا قبرستانی که شهدا در انجا هستند و یا خانه ی شهیدی بخوانم. پیش بینی کردند؛ رسیدیم نزدیک  بعلبک رفتیم به خانه ای که 5 شهید داده بود. خانه ی پیر مردی بود نماز صبح را در آنجا خواندیم و صبحانه را در انجا خوردیم و میهمان این روستایی شدیم این روستایی همین طور صیاد را نگاه می کرد، من هم کنار صیاد نشسته بودم طوری که صبحانه خوردن مقداری برایمان سخت شده بود. گاهی اوقات سرش را پایین می انداخت سپس مجددا سرش را بالا می اورد و صیاد را نگاه می کرد. صبحانه را خوردیم. صیاد به من گفت: آراسته فکر می کنم که این پیر مرد سؤالی داشته باشد. مترجم بغل دست صیاد بود گفت: از این پدر سؤال کنید که  سؤالی چیزی و یا کاری با من دارد من در خدمتشان هستم. آن پیرمرد گفت: که نه من سؤالی ندارم، مشکل دارم نمی دانم که چرا این طوری شدم به تو نگاه می کنم امام را می بینم، با خودم میگویم که به من گفتند: این سرهنگ صیاد شیرازی فرمانده ی نیروی امام است، چشم برهم که می زنم می بینم سرهنگ صیادی، بعد پلک بعدی را که می زنم حضرت امام را می بینم. من هر شهیدی که دادم آرزویم این بود که بیایم ایران حضرت امام را ببینم و دست حضرت امام را ببوسم که نشد. حالا شما آمدید من امام را در صورت شما دیدم. صیاد گفت: من سرباز کوچکی از سربازان امام هستم. در حال آمدن از در به بیرون منزل بودیم که این پیرمرد دست به پوتین صیاد کشید و خاک پوتین ایشان را برداشت و به صورت خود مالید و به صیاد گفت: که به تهران و ایران که رفتید سلام من را به امام برسانید و به ایشان بفرمائید که قسمت نشد که به ایران بیایم و دست شما را ببوسم ولی خاک پای سرباز شما را بوسیدم. شب در آن مهمانسرا صیاد به نماز ایستاد و من هم دو رکعت نماز خواندم. من به ایشان گفتم: که من بخوابم؟ گفت: بخواب. من خوابیدم، بیدار شدم دیدم که صیاد هنوز در حال نماز خواندن است. هنوز وقت نماز شب نرسیده بود و چند ساعتی وقت باقی بود بیشتر اوقات نماز شب را از یک ساعت قبل از نمازصبح آغاز می کرد. دیدم که صیاد دارد در حالت سجده گریه می کند رفتم مقابلش نشستم بعد به او گفتم: که چرا داری در حالت سجده گریه می کنی (گریه ی شدیدی هم می کرد) سرش را از روی سجده بر داشت و گفت که نگذاشتم که تو بخوابی. گفتم: که بگو چرا گریه می کردی؟ گفت: که برو بخواب یا عبادت کن و مزاحم من نشو. گفتم: که نمی رم تا نگویی که چه شده، تا نگویی که چه میخواستی نمی روم. هی خطاب نظامی کرد و با قاطعیت گفت: که من کوتاه بیایم. من گفتم: که اینجا دیگر محیط نظامی و پادگان نیست دستور هم نمی خواهد بدهی تا نگویی که چه می خواستی من جایی نمی روم. گفت: می گویم جناب سرهنگ یا برو بخواب یا برو عبادت کن. گفتم: من اینجا جناب سرهنگ نیستم ناصر هستم و تو اینجا حاج علی. اشکش جمع شد درون چشمش و گفت: من تا امروز فکر می کردم که فقط در ایران اسلامی مدیون (مردم مان)هستیم ولی فهمیدم هر جای دنیا که مسلمانی هست که شهیدی داده من مدیونشان هستم و وقتی که من در مملکت خودم نمی توانم دِینم را ادا کنم چطور می توانم در کشور های دیگر دینم را ادا کنم؟ داشتم استغفار می کردم پیش خدای خودم که من را ببخشید که هم قاصرم و هم مقصّر در اجرای تکلیف خود.

بررسی کردم پیش خودم که چرا همه ی مردم دوستش دارند به یک حدیثی رسیدم، ببخشید که من این مسائل را اینجا می گویم، یادداشتی که کرده بودم تا اینجا راجع به آن صحبت کنم را در منزل جا گذاشتم، چیزهای دیگری مد نظرم بود که بگویم ولی به هر حال حدیثی دیدم بزرگان روحانی انشاالله کمکمان کنند. از معصوم است فکر می کنم از امام جعفر صادق(ع) و یا پیامبر که می فرمایند : اگر کسی تقوا داشته باشد، سخاوت داشته باشد، تواضع داشته باشد، محبوب قلوب مردم است. دیدم صیاد همه ی این ها را داشت، تقوا و دیانت داشت، سخاوت داشت، به مردم نیازمند از جیبش و با عنوان کمیته امداد امام کمک می کرد، از طرفی مگر نفرموده که بخشنده ترین مردم کسی است که ببخشد جان و مالش را در راه خدا، خوب صیاد این کار را کرد به دلیل سخاوتش، به دلیل تواضعش، به دلیل تقوایش بود که همگی مردم دوستش داشتند.

بدانید عزیزان آخرین کلام من به جوان ها، من برروی 18 نفر از شهدای امیر ارتش  6 ماه کار کردم البته 36 نفر بودند و من روی 18 نفر از آنها کار کردم برای من سؤال بود برای شما هم شاید سوال باشد که شهید اردستانی، شهید بابائی، شهید فکوری، شهید آبشناسان، شهید فلاحی، شهید ستاری… همه ی این ها و شهید صیاد همگی متولدین قبل از انقلابند، همه ی این ها در ارتش طاغوت هم خدمت کردند با شهید همت، شهید خرازی، شهید کاظمی و این ها فرق دارند که زمان انقلاب بچّه بودند یا نوجوان و جوان.

برای من سؤال بود که که چطوری می شود شهید بابائی خلبان بغل دستیش الان هست که تعریف می کند از تهران می رفتیم به سمت تبریز یک خلبان دیگری هم بود که نیم ساعت قبل از ما با ماشین حرکت کرد، بابائی به او گفت: صبر کن ما نیم ساعت دیگر به سمت تبریز می رویم گفت: که من عجله دارم می بایست بروم. ما هم نیم ساعت 40 دقیقه ی دیگر راه افتادیم. من چیز هایی از بابائی شنیدم که قبلا نشنیدم و از خلبان بغل دستی بابائی شنیدم اتفاقاتی را که در طول مسیر افتاده بود. بابائی زد رو دستش و گفت: آخ صدایش را شنیدی؟

گفتم: نه صدای چی را حاج عباس؟ گفت: صبر کن، کنار جاده ایستادیم، گفت: حرکت کن ما به راه افتادیم به سمت جلو رفتیم مشاهده کردیم که جلو تر تصادف شده است سر پیچی دیدیم که آن خلبان عزیزمان تصادف کرده و کشته شده است. بابائی به من گفت: من درآن زمان صدای تصادف این بنده ی خدا را شنیدم (40 الی 50 دقیقه فاصله بود) پیش خودم گفتم: بابائی چطور اینگونه می شود؟ اردستانی چگونه اینطوری می شود؟ آبشناسان چطور اینگونه می شود که بعد از شهادتش رفتند در  سنگرش چند جلد دفترچه  تفسیر قرآن که با فهم و درک خود نوشته بود را پیدا کردند.

جالب است این ها همه دوره هایی را به آمریکا و ایتالیا و انگلستان رفته بودند این چطور ممکن میباشد این مسئله ای است که در این مدت روی این 18نفر پاسخش را من یافتم، این ها بوده است. عزیزان من پاسخ سؤالم در لقمه ی حلالی که پدر بر سر سفره آورده است، شیر پاکی که مادر بر دهان این بچه ها گذاشته است، تربیت صحیح در خانواده، مجاهده با نفس و مذهب تقلیدی، مذهبی که تقلید بکند از یک مرجع ذی صلاحیت و این ها جمع شد و دیدم که این ها این مسائل را داشتند.

بیت حضرت آقا کنار صیاد نشسته بودم هنوز حضرت آقا نیامده بودند فرمانده هان عالی رتبه ی ارتش و نیروهای مسلّح جمع بودند 40 یا 50 نفر بیشتر نبودیم در رده ی فرماندهان و جانشین فرمانده و فرماندهان سپاه و فرماندهان نیروی انتظامی و این ها. حضرت آقا هنوز تشریف نیاورده بودند دست صیاد به روی زانوش بود و من دستم به روی دست صیاد بود و دست صیاد را می چلاندم یک جوانی آنجا بود  از اقوام و به من گفت: عمو جان من می توانم دست صیاد را لمس کنم گفتم: بله دستش را گرفتم و در دست صیاد گذاشتم صیاد گفت: چیه؟ گفتم: دوست داشت دست شما را لمس کند صیاد این نو جوان را بوسید. حال یک لطیفه هم اینجا بگم: بعد عزیزمان که الان هم اسمشان فراموشم شد، عزیز سپاهی که کنار مقبره ی شهید صیاد دفن هست که شیمیایی هم بوده است ( یادم آمد شهید عزیز کریمی). جانباز شیمیایی شد و مدتی هم بستری شد سپس شهید شد و به رحمت خدا رفت. پوست و استخوان شده بود. به عیادت ایشان هم رفتم به همراه این جوان ایشان صدایش هم در نمی آمد مجددا این جوان به من گفت: که عمو جان می توانم دست ایشان را بگیرم؟ دستش را به دست ایشان مالیدم سپس دستش را به صورت خود مالید بعد از اون جریان ایشان شهید شد صیاد هم شهید شد داخل پرانتز می گم این لطیفه را.

بعد این نوجوان می خواست برود دکتر من آشنایی داشتم به ایشان معرفی کردم و رئیس دفتری داشتیم به نام سرهنگ  علیاری پسرش با این نوجوان همکلاس بود آمد به دفتر من سپس این پسر نوجوان بلند شد که با سرهنگ علیاری دست بدهد ناگهان پسر سرهنگ گفت: که بابا بابا، با این دست نده این با هر کسی که دست داده شهید شده. این قسمت را در پرانتز گفتم. حالا اصل موضوع.

تا حضرت آقا امدن بلندشدیم خبردار ایستادیم و بعد نشستیم. من مجددا دستم را گذاشتم روی دست صیاد نمی خواستم دست ایشان را رها کنم. حضرت آقا شروع کردند به فرمایش، شهید صیاد دستشان را از زیر دست من کشیدند و شروع کردند به نوشتن و من ناراحت شدم دوست داشتم دست ایشان در دستان من باشد. از جلسه که داشتیم می رفتیم بیرون من به ایشان گفتم: حاج علی چرا یادداشت می کردید؟ چون ما یاد داشت نمی کردیم؟( من هر دفعه از او سؤال می کردم تلاش می کردم یاد بگیرم شاید عمل نمی کردم ولی تلاش می کردم یاد بگیرم) آقا که سخنرانی کردند و ما شنیدیم، اخبار گو ها هم که مجددا پخش می کنند، تو برای چه همه را یادداشت کردی؟ گفتند:(من چند کلاس حقوق خوانده بودم) آقای آراسته شما حقوقدان هستید؟ گفتم: نه بنده حقوق بگیرم و آخر برج می روم و حقوق می گیرم، گفت: ازتو سؤالی دارم.

گفتم: بفرمایید. گفت: عدم اجرای فرمان فرمانده جرم است یا خیر؟ گفتم: جرم است، ولی ربطی به سؤال بنده ندارد.

گفت: تأخیر در اجرای فرمان فرمانده جرم است یا خیر؟ گفتم: جرم است ولی ربطی به سؤال بنده ندارد، سماجت می کردم. گفتند: بنده فرمایشات حضرت آقا را سخنرانی در نظر نمی گیرم، آقا ولی امر ماست سخنان ایشان فرامین ولایت است فرمان تلقی می کنم نه سخنرانی، آن هم فرمان ولایت، فرمان رهبری که بر ما فرماندهی دارد من معلوم نیست که تا چه زمانی عمر می کنم، از اینجا می روم تا ستاد کل می رسم یا خیر، در ماشین فوت می کنم یا خیر نمیدانم. من همه ی فرامین را یادداشت کردم و تا از محضر آقا خداحافظی کردم شروع می کنم به کار کردن تا اگر عمرم به سر آمد به خدای خود بگویم حضرت حق (جلّ جلاله) که من لحظه ای در اجرای فرمان فرمانده ی خود کوتاهی نکردم، امر ولایت را سهل انگاری نکردم، یادداشت می کنم سوار ماشین که می شوم این تدابیر را به فرامین تبدیل می نمایم و به محض اینکه رسیدم به ستاد کل به عرض رئیس ستاد می رسانم سپس دستور حضرت آقا را ابلاغ می نمایم به نیروهای مسلّح برای اجرا، اگر هم در این مسیر فوت کردم خداوند شاهد است که من لحظه ای فرمان ولایت فقیه را زمین نگذاشتم. آخرین خاطره را هم بگویم و خداحافظی کنم. همراه شهید صیاد به دیدن حضرت آقای بهاءالدینی می رفتم؛ عزیزان روحانی ایشان را می شناسند. توسط صیاد به ایشان وصل شدم، یک بار با هماهنگی صیاد رفتم دیدن ایشان از طرف صیاد، صیاد گفت که سلام بنده را به ایشان برسانید و به ایشان بفرمایید که دلم خیلی برای شما تنگ شده است(رابطه ی مرید و مرادی داشتند) قبل از همه ی عملیات ها صیاد می رفت پیش آقای بهاءالدینی. زیرپیراهن ایشان که دیشب با آن نماز شب خوانده بود را از ایشان می گرفتند و به تن می کردند و به جبهه می رفتند تا این حد رابطه ی نزدیکی با یکدیگر داشتند. وقتی پیش ایشان بودم و داشتم دست ایشان را می بوسیدم گفتم: حاج آقا، جناب صیاد سلام رساندند و گفتند: که  خیلی دلش برای شما تنگ شده است. در حالیکه از بالای عینک نگاه می کردند فرمودند: شما آقای صیاد را می شناسید؟ گفتم: حاج آقا بنده که بارها به همراه صیاد خدمت شما رسیده ایم، صیاد فرمانده ی من است، منظورم صیاد شیرازی می باشد ( تصور کردم که حاج آقا متوجّه نشده است) حاج آقا مجددا یک نگاهی به بنده کردند و گفتند:  شما آقای صیاد را می شناسید؟ فهمیدم منظورش مسئله ی دیگری است گفتم: نه بدان صورت که شما می شناسید. حاج آ قا پرسید: شما آقای صیاد را می شناسید؟ گفتم: نه حاج آقا نمی شناسم( خیال خودم را راحت کردم) برای اینکه حاج آقا برای بار چهارم سؤال نکنند گفتم: نمی شناسم. خود حضرت آقای بهاءالدینی پاسخ دادند. سه بار سوال کرده بودند، سه بار پاسخ دادند آقای صیاد یکپارچه نور است، آقای صیاد یکپارچه نور است، آقای صیاد یکپارچه نور است. سلام بنده را به ایشان برسانید و بگویید دل من هم خیلی برای ایشان تنگ شده است. آمدم تهران رفتم پیش صیاد، صیاد داشت وضو می گرفت رفتم بالای سر صیاد به شوخی به ایشان گفتم: ما که نوری نمی بینیم حالا این نوری که می گویند کجا هست؟ گفت: آقای بهالدینی چیزی به شما فرموده؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخر به همه همین را می فرمایند ایشان به من خیلی لطف دارند و با دید لطف به من نگاه می کنند به دلیل اینکه من شاگرد کوچک  ایشان هستم به من لطف دارند و الّا که بنده کسی نیستم. آن عارف صیاد را بدین صورت دیده بود.

اللهم وفقنا لما تحّب و ترضی

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده