عملیات بیت المقدّس از دیدگاه شهید صیّاد شیرازی
گفتگو با شهید صیّاد شیرازی: حالت خاصی بر ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول های جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود.گفتم:بزنید! ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت 8 صبح بود که فریاد آنها بلند شد...

آمده ایم از عملیات بیت المقدّس برایمان بگویید، طرح ریزی عملیات برمی گردد به چه زمانی؟

– درست به آبان ماه سال 1360 . آن سال این طور تشخیص دادم که دانشکده ی فرماندهی و ستاد ارتش به طور موقت تعطیل و استادان آن به مناطق عملیاتی مأمور شوند.

این دستور فرماندهی نیروی زمینی وقت ارتش که شما باشید چه نتیجه ای داشت؟
– این تصمیم تقویت قرارگاه های مقدم نیروی زمینی ارتش در جنوب، غرب و تشکیل گروه های طرح ریزی را به همراه داشت. پس از آن طی هماهنگی که بین ارتش و سپاه به عمل آمد مقرر شد طرح ریزی سه عملیات عمده که مکمل عملیات پیروزمند ثامن الائمه به حساب می آمد به طور همزمان شروع و به ترتیب تقدم اجرا شوند: طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدّس.
با وجود استحکامات و تجهیزات بالای عراق در خرمشهر، به نظر شما چه چیزی باعث پیروزی رزمندگان در این عملیات شد؟
– کلید پیروزی اخلاص در رزمندگان، وحدت، یکپارچگی، استقامت و اطاعت از ولایت و البته توکّل به خدا هم بود. در این صورت مطمئنّاً پیروزند و هیچ قدرتی نیست که در مقابل نیروی حق و نیروی اسلام بایستد. ضمناً اشتباه بزرگ تاکتیکی دشمن در گسترش نیروهایش نیز نقش به سزایی در این موفقیت داشت.
عملیات قرار بود در چه مناطقی انجام شود؟
– منطقه ای که عملیات بیت المقدّس در آن طرح ریزی شد، از شمال محدود می شد به رودخانه ی کرخه کور و نیسان، از شرق به کارون، جنوب به خرمشهر و اروندرود، از غرب هم به کرانه های هورالعظیم و شطّ العرب.
این اولین عملیات مشترک ارتش و سپاه بود؟
– نه قبل از این هم عملیات های مختلفی داشتیم. مثل ثامن الائمه، فتح المبین و طریق القدس. در این عملیات هم مثل عملیات های قبل قرارگاه کربلا تقسیم کار کرد. قرارگاه قدس در شمال، خاتم در مرکز و نصر را در جنوب سازمان داد. در هر قرارگاه رزمندگان ارتش و سپاه دست واحدی شدند. فرماندهی واحدی پیدا کردند و تحت امر قرارگاه کربلا آماده ی عملیات شدند.
عملیات همان طور که برنامه ریزی کرده بودید پیش رفت؟
– حتی بهتر از آنچه که پیش بینی می کردیم؛ همان شب اول به لطف خداوند متعال رزمندگان موفق شدند به غیر از اهداف پیش بینی شده ی ما 12 کیلومتر دیگر هم پیشروی را ادامه دهند. تمام نیروهایی را هم که در مسیرشان بودند تارومار کردند. مخصوصاً در این مرحله تعداد زیادی تانک به غنیمت گرفتیم. آن قدر سرعت تک بالا بود که بعد از یکی دو روز متوجّه شدیم در بعضی از جاها خط اول ما به جای اینکه روی دژ خودمان باشد روی دژ عراقی هاست.یعنی خیلی بیشتر ازآ نچه فکر می کردیم در منطقه جلو رفته بودیم.
پس هر سه قرارگاه توانسته بودند به مواضع مورد نظر برسند؟
– همه شان که نه. فقط محور فتح موفق عمل کرد. محور نصر به کمک قرارگاه فتح آمده بود نرفته بود سراغ هدف خودش. در نتیجه ما به صورت یک پیکان جلو می رفتیم؛ برآورد داشتیم دشمن با این نحوه حرکت ما تصور کند نوک پیکان حمله به طرف بصره است.

همینطورهم شد؟

– بله این همان موضعی بود که دشمن سعی زیادی در نگهداری اش داشت. در این مرحله از عملیات پس از اینکه رزمندگان 12 کیلومتر پیشروی کردند و رفتند به طرف مرز، عراق هم به وحشت افتاد و مواضع را خالی کرد.

از خود شما شنیدیم که تمام عملیات یک طرف آزادی خونین شهر یک طرف؟

– با وجود اینکه حدود 5 هزار کیلومتر از عمده ی استان خوزستان آزاده شده بود و حدود 5 هزار نفر اسیر گرفته بودیم ولی مردم مرتب از پشت جبهه تماس می گرفتند که خرمشهر چی شد؟ در شرایطی که همه منتظر آزادسازی خرمشهر بودند و موقعیت فعلی ما و 23 شبانه روز نبرد را نمی توانستند بفهمند. مسئولیت ما بالا می رفت و کار بیشتر روی شانه هایمان سنگینی می کرد.

راهکاری هم به ذهنتان رسید؟

– به فرماندهان فشار آوردیم که در شلمچه دشمن را قطع کنند. دو شب پشت سر هم حمله کردیم. تلفات سنگینی هم وارد کردیم. ولی موفّق نشدیم. حتّی تلفات هم دادیم. تا جایی که یکی از فرمانده لشکرها گفت دیگر به ما نگویید فرمانده لشکر! بگویید فرمانده گردان! گفتم «چطور؟!» گفت: «این قدر لشکرم کوچک شده که دیگر توانایی مأموریت لشکر را ندارم.»

در این شرایط بهتر نبود عملیات متوقّف می شد؟

– مطالبی که فرماندهان از وضع یگان هایشان می گفتند نمایان می ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقّف می کردیم و می رفتیم بازسازی کنیم؛ توان و رمقی برای واحدها نمانده بود.

نظر شما و سردار رضایی چه بود؟

– ما در قرارگاه کربلا کلّی روی این قضیه فکر کردیم. حداقل دو ماه فرصت لازم بود برای بازسازی تا آمادگی حمله به خرمشهر را پیدا کنیم. هرچه فکر کردیم به نتیجه نرسیدیم. می دانستیم دشمن از این فرصت بهتر از ما استفاده می کند. خودش را در معرض خطر می بیند. قطعاً محکم کاری کند و ما دیگرنخواهیم توانست به سنگرهای آنها دست پیدا کنیم.

مگر راهی غیر از آنچه فرمانده لشکرها می گفتند برایتان مانده بود؟

– راه را خدا پیش ما گذاشت. خداوند یک امداد عظیم نصیب من و سردار رضایی کرد. در سراسر مدتی که در جبهه بودم امدادی بالاتر از آن احساس نکردم. در این امداد به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم. بین ما یک ذرّه بحث هم در نگرفت که نقطه نظر مختلفی داشته باشیم. اصلاً یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. به برکت سعی و اخلاص رزمندگان یاری خداوند هم نصیبمان شده بود.

فکر نمی کنم این طرح با خواسته ی فرمانده ها مطابقت داشته باشد؟

– مشکل کار هم همین بود. نمی دانستیم چطور فرمان را به آنها ابلاغ کنیم. کلّی با آنها بحث کرده بودیم و حالا می خواستیم یک طرح دیگر را مطرح کنیم.حتماً با خودشان می گفتند پس طرحهای ما چی شد؟می دانستیم قبول کردن این طرح برایشان سنگین است.

مطمئنّاً کار سختی است، مسئولیت ابلاغ را شما به عهده گرفتید یا سردار رضایی؟

– من. ایشان هم قبول کرد و گفت: ازطرف من شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.

و در آن جلسه؟

– آن هم یکی از تاریخی ترین جلسات. مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر این دستور است که ابلاغ می شود و باید فقط برای اجرا بروند. وقت کم بود و اگر می خواست فاصله بین عملیات بیافتد طرح خراب می شد.

پس دستور، دستور یک فرمانده بود؟

– خودم را هم به عنوان یک مأمور قلمداد کردم. بهشان گفتم من مأموریت دارم. گفتم: «تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ می کنیم. خوب گوش کنید، اگر سؤال داشتید بپرسید تا روشن تر توضیح بدهم. مأموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.» وقتی مأموریت را ابلاغ کردم، در یک لحظه همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می کردیم، پیش آمد. اعتراضات زیاد بود. احمد متوسلیان، حسین خرازی، احمد کاظمی، همه اعتراض کردند. حتی یکی از سرهنگ های ارتش گفت: «ببخشید، جناب سرهنگ! ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم. این جزو هیچ کدام از راهکارها نبود. فی البداهه خداوند بر زبانم چیزی آورد گفتم: «تصمیم فرمانده درمقابل راهکارهایی که ستادش به او می دهد از سه حالت خارج نیست. یا یکی از راهکارها را قبول می کند و دستور صادر می کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست می آورد و آن را ابلاغ می کند یا هیچ کدام از آنها را انتخاب نمی کند و خودش تصمیم می گیرد؛ چون او بایستی به مسئولین بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم گیری و اتخاذ تدبیری است که پیش خدا جوابگو باشد نه پیش انسان های دیگر. این حالت سوم است. خداوند متعال می فرماید: «فان مع العسر یسرا (سوره الانشراح آیه4) و ما را کشاند تا نقطه ی اوج سختی و یک دفعه آسانی را نازل کرد. بدون این که خودمان نقش زیادی داشته باشیم.» جریان جلسه یک دفعه برگشت؛ همه شان بلند شدند و گفتند «خیلی عذر می خواهیم که این مطلب را بیان کردیم ما تابع دستور هستیم و الان می رویم دنبال اجرا.» با هم هماهنگ کردند وشروع کردند به فرماندهی.

طرح تان چه بود؟

– طرحی که به عنوان جرقه ی امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم این بود که گفتیم درست است که ما 25 روزاست درحال جنگیم و فرماندهان  می گویند که بریده ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند. ولی این را نمی توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین شهر آزاد شود الان باید آزاد شود. این را هم می دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم. ولی حداقل می توانیم خونین شهر را محاصره کنیم؛ یعنی از یک جا برویم بین خونین شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستیم از شلمچه برویم حالا از یک جای دیگر می رویم که آسان تر باشد و اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کردیم. همین باعث می شود نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم.

پس به طرح تان خیلی مطمئن بودید؟

– باید این طور می شد ولی جلسه که تمام شد، تمام وجودم را اضطراب فراگرفت. با خود زمزمه کردم که خدایا! این چه اضطرابی است که در وجودم آمده؟ ما هرچه داشتیم و نداشتیم را پشت سر این فرمان گذاشتیم؛ هرچه آبرو، حیثیت، مقام، مسئولیتی و شناختی که این برادران از ما داشتند. خوب اگر نگیرد چه می شود. دفعه ی بعد توی اتاق های جنگ نمی شود این طور دستور داد چون یاد صحنه های قبلی می کنند.

طبق محاسباتی که با آقای رضایی داشتید خرمشهر آزاد می شد؟

– نه اصلاً! آنچه توی ذهن ما بود تصویری از آزادسازی نبود. بلکه محاصره ی خونین شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. عمق عملیات 5- 4 کیلومتر بیشتر نبود. باید از جاده ی خرمشهر به اهواز و شرق آن یعنی رودخانه عرایض رد می شدیم و خودمان را به اروند می رساندیم تا اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کرده ایم. آن هم درحالی که محاصره کامل نبود، یک بخش از خونین شهر. جنوب شهر را اروندرود تشکیل می داد که آن طرفش دشمن بود. می توانست به راحتی با توپخانه از آن طرف بکوبد. با داشتن جزایر ام الرّصاص و سهیل خیلی راحت می توانست پشتیبانی هایش را انجام دهد. ولی ما همین را هم پیروزی می دانستیم.

هر سه قرارگاه را وارد عمل کردید؟

– به طور کامل نه. گفتیم از بین لشکرهای سپاه و ارتش نیروهایی را که توانشان بالاتر است انتخاب می کنیم. دیگر نمی گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینید توی لشکرها کدام واحدها وضعشان بهتر است. آن را که سالم تر است به کار می گیریم. تیپ های انتخابی سه محور را تشکیل دادند. محور غربی، یعنی سمت راست را حضرت رسول(ص) با تیپ یک از لشکر 21، محور وسطی را تیپ 3لشکر 77و یک تیپ از سپاه، محور سمت چپ که به خونین شهر وصل می شد، تیپ 8 نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلی بودند؛ محور وسط فقط یک مقدار تعرّض می کرد. سمت راست و چپ با دشمن تماس داشتند ولی وسطی از جلو با دشمن تماس داشت و به آب می خورد.قرار شد هر سه محور با هم تک کنند و کار را انجام بدهند. اما از همان شب اول محور سمت راست توان دشمن را برید. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو. ولی خیلی جلو رفت . احمد متوسلیان می گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم هم از راست می خورم و هم از چپ. دو محور دیگر جلو نمی رفتند.

فکر می کنیم حالا وقت این است که عملیات را کنار بگذاریم و در چنین شرایط حساسی صحبت های شما را به عنوان فرمانده بشنویم؟
– همه این اتفاقاتِ 25روز یک طرف و این یک دو ساعت یک طرف. ساعت 10شب عملیات شروع شده بود و حالا 30/4 صبح بود. هر کار کردیم دو محور را بگیریم نشد. به صبح که می رسیدیم دیگر اوضاع ما به هم می ریخت و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. آن هایی هم که جلو رفته بودند باید بر می گشتند. بچه ها همه از شدت خستگی از حال رفته بودند. حدود نماز صبح بود. نمازم را که خواندم. گفتم: «بخوابم». ولی دلم نمی آمد از کنار بی سیم جایی بروم. در همان اتاق جنگ زیر نورافکن ملحفه ای پهن کردم، گفتم دراز بکشم. یک مقدار آرامش پیدا کنم. حالم خیلی گرفته بود گفتم: «دیگر امیدی نیست، هر کاری از دستمان بر می آمد انجام دادیم. خدایا خودت می دانی! دریغی نکرده ام. هیچ کس دریغی نکرده پس کمکمان کن!» بلافاصله خواب سیّد عالیقدری را دیدم که با عمامه مشکی آمد داخل قرارگاه ما. چهره اش گرفته و غمناک بود. همه یکپارچه احتراممان برانگیخته شد. ایشان مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد گفت «می خواهم بروم، کسی نیست مرا راهنمایی کند؟» بلافاصله دویدم جلو و گفتم «من آمادگی دارم! » به حالت تبسّم به من نگاه کردند. این اظهار محبّت خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم. 20دقیقه از زمانی که خواب دیده بودم گذشته بود ولی انگار اصلا خوابم نمی آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع توی بی سیم داشتند تکبیر می گفتند؛ دو محوری که گیر کرده بودند باز شده و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند و به لطف خدا تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود.
می شود گفت دیگر خرمشهر را محاصره کرده بودید، نمی خواستید وارد شهر بشوید؟

– ریسک بزرگی بود. اتفاقا برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: توانسته ایم حدود 700 نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید از جایی که عراقی ها خط محکمی ندارند بزنم به خط دشمن؛ توی خونین شهر. اما 700نفر نیرو چی بود که ما می خواستیم به خونین شهر حمله کنیم؟!
دوباره یک تصمیم و یک دستور سرنوشت ساز؟

– حالت خاصی بر ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول های جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: بزنید! ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت 8 صبح بود که فریاد آنها بلند شد. گفتند «ما زدیم، خوب هم گرفته. عراقی ها جلوی ما دست ها را بالا برده اند ولی تعداد آنها دست ما نیست.

آقای خرازی توانست با 700 نفر نیرو آن همه اسیر را جمع کند؟

– بله، اما نمی شد که به عراقی ها بگوییم شما بروید توی سنگر ما نیرو نداریم! باز خداوند یاری کرد و تدبیری اتخاذ شد که جالب بود. ما به نیروهایی که در خط داشتیم گفتیم به صورت دشتبان به صورت صف یعنی طرف غرب بایستند. منظورمان این بود که اینها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده فعلا پیاده بروند به طرف اهواز. آمدنشان تا بعدازظهر طول کشید. 14هزار و پانصد نفر اسیر گرفتیم. بالاخره رفتیم داخل خونین شهر اما صف اسرا تمام شدنی نبود!
با وجود مواضع و استحکامات عراق در خرمشهر تصور دشمنان ما و جهان غیر اسلام این بود که ما توان دفع عراقی ها را نداریم؟

– هیچ کس تصورش را نمی کرد. موقعی که خرمشهر آزاد شد اصلاً ورق برگشت. صدام هم کاملاً تغییر موضع داد. صدامی که دم از قادسیه و پیروزی می زد. یک دفعه دم از پایان قادسیه زد. خداوند متعال در این نمایش قدرت نشان داد و چه وحشت و رعبی در دل اینها انداخت. با اینکه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با این که توی سنگرهای مستحکم بودند و با اینکه اگر هم به آنها امکانات نمی رسید اقلاً 15- 10 روز دیگر می توانستند مقاومت کنند. ولی خداوند رعبی به دل آنها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند.

اگر از فتح خرمشهر که نقش کلیدی در تغییر جنگ داشت بگذریم، چرا شما معتقدید که نبردی عظیم تر از عملیات بیت المقدّس نداریم؟

– ممکن است عملیات های دیگر سروصدا کرده باشد ولی بعد از عملیات بیت المقدس تمام منطقه ی عملیات تا پایان جنگ دست خودمان ماند. 170 کیلومتر طول جبهه ی ما بود، وسعت عملیات حدود 6هزار کیلومتر مربع بود، دشمن از آغاز تجاوز در این منطقه مستقر شده بود و بالاترین رقم اسیر در همین عملیات گرفته شد، حدود 20هزار نفر، می توانیم بگوییم بالاترین رقم غنائم جنگی در این عملیات به دست آمد. طولانی ترین نبردی که شبانه روز جنگیدیم و پیشروی کردیم. در همین عملیات بود؛ حدود 25روز هیچ عملیاتی نداشتیم که به این اندازه از پل تاکتیکی به این سرعت استفاده کنیم. 5پل شناور زده شد و حدود 40هزار نفر یک شبه عبور کردند و بیش از 2 هزار خودرو سبک و سنگین و تانک و نفربر در همان شب عبور کردند. رهبر معظّم انقلاب هم در نکته ی ظریفی فرمودند: پس از این عملیات صحنه ی سیاست به نفع جمهوری اسلامی برگشت.

و حرف آخر؟

– عظمتی که در عملیات بیت المقدّس بود برای ما کلاس درس بود. درستش همین بود که هرگاه با توکّل به خدا می جنگیم و دشمنان را سرکوب می کنیم انتظار داریم خداوند هم ما را یاری کند تا پیروز شویم.

 

منبع: باشگاه اندیشه

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده