صدام از سال 54 تصمیم به حمله به ایران گرفت
گفت وگو با رئیس اطلاعات لشکر 92 اهواز در دوران جنگ تحمیلی خبرگزاری خبر آنلاین به مناسبت هفته دفاع مقدس مصاحبه ای با امیر سرتیپ دوم بازنشسته سید تراب ذاکری از اساتید هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیّاد شیرازی و پیشکسوتان دفاع مقدس ارتش ج.ا.ا را منتشر کرده است؛ در این مصاحبه آمده است.

 تلفیقی از خاطره و تحلیل مجموع گفت و شنودی است که ماحصلش اکنون روبروی شماست. در این مصاحبه تلاش شده از بیان حرفهای شنیده شده در همه این سالها خودداری شود و بیشتر به سراغ موضوعاتی برویم که شاید تاکنون کمتر شنیده باشید و برایتان تازگی داشته باشد. در پیاده کردن متن هم سوالات خودمان راحذف کنیم تا این روایت سرراست به شما برسد.

امیر سرتیپ دوم بازنشسته سید تراب ذاکری رئیس اطلاعات لشکر اهواز در همه 8 سال دفاع مقدس است. ذاکری در سال 46 وارد لشکر 92 زرهی اهواز شده و همان سال مسئول« دسته  شناسایی و مسئول رکن دوم گردان» می شود. دو سال بعد رئیس رکن دوم تیپ و در ادامه هم فرمانده پایگاه مرزی در منطقه جنوب را برعهده می گیرد. پایگاهی که یکی از ماموریت هایش جمع آوری اطلاعات از درون عراق بود.از سال 57 هم فرمانده گروه های اطلاعات منطقه جنوب می شود.

ذاکری می گوید براساس اطلاعاتی و تحلیل هایی که بعدا با مرور خاطرات اعضای بلند پایه حزب بعث داشته، عراق در سالهای قبل از آغاز جنگ تحمیلی اسلحه به خوزستان وارد کرده است و انگیزه اصلی اش از حمله به ایران به سال 54 و قرارداد الجزایر بازمی گردد که مجبور می شود حق ایران در رودخانه اروند را به رسمیت بشناسد. از نگاه او هدف عراق  لغو قرار داد الجزایز بود که وقوع انقلاب موجب شد حمله عراق به ایران تسریع شود. مشروح اظهارات این امیر ارتشی اینک پیش روی شما است.

***

* بعد از طی کردن دوره دافوس، داوطلبانه دوباره به اهواز برگشتم. شهید فلاحی خدا رحمتش کند خیلی اصرار کرد که به اهواز نروم. دلیلش هم این بود که در جو انقلاب – ارتش وضعیت خوبی نداشت- معتقد بود رفتنم کار دستم می دهد.ولی من رفتم ودر نهایت به عنوان فرمانده گروه های اطلاعات منطقه جنوب به اهواز انتخاب شدم. گروه اطلاعات یک سازمان فنی است از تیم های تجزیه و تحلیل، بازپرسی از زندانیان جنگی وبررسی عکس هوایی  تشکیل شده است وجمع آوری های پنهان و آشکار در دستور کارش است.

 روزنامه اطلاعات هم نمی خوانم چون لغت «اطلاعات» روی آن است

* اول مهر سال 58 که 7 ماهی از انقلاب سپری شده بود، وارد منطقه خوزستان شدم. جوی در کل کشور بود که عناصر اطلاعاتی بدنام  ومورد نفرت عامه مردم بودند. یادم هست وقتی از عناصر اطلاعاتی سوال می کردم حاضری برگردی سرکارت؟یکی از آنها  گفت:«من دیگر حتی روزنامه اطلاعات هم نمی خوانم. چون لغت «اطلاعات» روی آن است .»

* وقتی وارد کار شدم، بخش جمع آوری اطلاعات ما از بین رفته بود؛اولین کار ما این بود که این ساختار را درست کردیم. بعد از تجدید ساختار،ما متوجه شدیم 2 میلیون قبضه اسلحه از عراق وارد خوزستان شده است. در کنار فرمانداری سوسنگرد، عراقی ها دفتری داشتند ودر آنجا اسلحه توزیع می کردند. چه کسانی ستوان عدنان خیر الله وزیر دفاع آینده عراق، حسین کامل داماد صدام که بعد ها رئیس سازمان اطلاعاتی عراق شد . وجود این دو نفر می رساند که چقدر فروش اسلحه در خوزستان مورد توجه مقامات عراقی بود.

* تنها یگانی که مجاز بود از داخل عراق اطلاعات به دست بیاورد،گروه پشتیبانی و اطلاعات رزمی لشکر 92 اهواز بود.

عراق از سال 54 دنبال حمله به ایران بود

* شخصا معتقدم عراق از سال 54 به دنبال حمله به ایران بود. استدلال هم برای این حرفم دارم. سه ماه بعد از تصویب قرارداد الجزایرکه در 15 اسفند 53 امضا شد. چند ماه بعد در 15 خرداد 54 عراقی ها تصمیم گرفتند که این قرارداد را پاره کنند. منتها چه زمانی؟ هر وقت که توانایی اش را پیدا کردند.اروند رود در قرارداد  1975براساس خط تالوگ تقسیم شده بود.قرارداد الجزیره براساس قرارداد 1913 قسطنطنیه شکل گرفت.بعد ما عراق را وارد کردیم که پای این قرارداد بیاید.این قرارداد چهار ماده داشت که ماده 2 آن، تقسیم آب رودخانه ای براساس خط تالوگ بود.صدام بعد از امضای این قرارداد در مصاحبه ای گفت که این «یک اقدام شجاعانه» در مقابل تجزیه عراق بود. چون اگر این کار را نکرده بود کردستان عراق از این کشور جدا شده بود.

* رئیس کل استخبارات عراق در کتابش می نویسدکه مصطفی بارزانی 70 هزار نفر از نیروهای ارتش عراق را کشت تا کل کردستان را آزاد کند.وقتی قرار شد براساس قرارداد الجزایر ما در امور داخلی هم دیگر دخالت نکنیم، معنی اش این بود که از کردها حمایت نکنیم.قرار شد کردها از عراق خارج شوند و اگر کسی در عراق باقی ماند، نباید اسلحه دستش بگیرد. در نهایت ملا مصطفی بارزانی با 170 هزار نفر از یارانش به ایران آمد و شهرک هایی برای آنها در کرمان،کامیاران،کرج و خوزستان ساخته شد وآنها اسکان داده شدند.

 

طرح جنگ تحمیلی چگونه ریخته شد؟

* در 15 خرداد 54 عراقی ها به رهبری صدام در جلسه ای محرمانه که وزیر امور خارجه، رئیس کل استخبارات و رئیس کل امنیت کشور در آن بودند درباره تبعات پذیرش قرارداد الجزایر بحث و بررسی کردند.وزیر امور خارجه می گوید که از لحاظ سیاسی ما شکست سختی خوردیم  و اروند را دو دستی به ایرانی ها دادیم.رئیس استخبارات هم تاکید می کند که ما دیگر امنیت نداریم و هر چه بخواهیم به بصره ببریم ،جلوی تیرس ایرانی ها خواهد بود.در نهایت،بعد از این جلسه تصمیم عراقی ها این می شود که این رودخانه را پس بگیرند.در این جلسه تصویب می کنند که تا زمان شروع جنگ،روابط دیپلماتیک با ایران باید حسنه باقی بماند . بعد صدام به  آنها می گوید: اقدامات سیاسی و نظامی خارج از کشور با من و داخل کشور با شما.  

 

 

تجیهز ارتش عراق ظرف 5 سال

* متعاقب این جلسه، صدام به شوروی و فرانسه سفر می کند و قراردادهای طویل المدت با روسها و فرانسوی ها در زمینه نظامی منعقد می کند.روسها چون از مصر با خفت و خاری بیرون آمده بودند،رضایت دادند هر چه عراق مایل است را به صورت نقد و نسیه به او بدهند؛ بنابراین سیل اسلحه به این کشور سرازیر شد.زمانی که عراق قرارداد الجزایر را امضا کرد، 5 لشکر داشت.4 لشکر پیاده و یک لشکر زرهی. روزی که جنگ را شروع کرد 12 لشکر داشت، و 29 تیپ مستقل. این امکانات ظرف 5 سال به وجود آمده بود.بنابراین اگر عراق هدفش از شروع جنگ ساقط کردن انقلاب اسلامی و جلوگیری از فراگیر شدن انقلاب بود، اصلا نمی توانست در 20 ماه دو لشکر را تجهیز کند .چه برسد به اینکه صاحب 12 لشکرشود.

خوزستان را به سرزمین پدر اصلی بر می گردانیم

* بهانه حمله عراق به ایران، بازپس گیری اروند رود بود. وقوع انقلاب ،حمله عراق را تسریع کرد و اهداف عراق را بزرگ کرد و باعث شدهدف عراق به جای باز پس گیری اروند، خوزستان شود.بعد از مدتی هم در تلویزیون عراق،استان خوزستان ما را جزو استانهای خود عنوان کردند و گفتند خوزستان مال ما است!

* حزب بعت 12 ماده منشور داشت. ماده 7 این منشور  به صراحت می گوید:«خوزستان مال ما است وما متعهد هستیم  که آن رابه سرزمین پدر اصلی برگردانیم!»

راننده ترمز کرد و گفت نمی ترسی بکشنت!

* بعد از وقوع انقلاب، به دلیل افراط و تفریط ها در مورد نقش ارتش،بنیه نظامی ما تضعیف شد. به گونه ای که  نظامی ها حاضر نبودند لباس ارتشی بپوشند. یک روز در همان سالهای اول، در خیابان شریعتی  در حالی که لباس سرگردی داشتم، منتظر تاکسی بودم. بعد خانمی با ماشین جلوی من ترمز کرد واز من پرسید نمی ترسی بکشند؟! این را گفتم تا بفهمید تا این حد ذهن ها آشفته بود.

* یکی دیگر از عوامل تضعیف نیروهای مسلح، یک ساله کردن سربازی بود.از آن بعد سربازان وظیفه حرف گوش نمی کردند.تا به کسی چیزی می گفتی، سریع می گفتند: ما انقلاب کردیم که به این حرفها گوش ندهیم.اگر هم با این جور حرف زدن برخورد می کردی سریع به ضد انقلاب بودن متهم می شدی و بازداشتت می کردند.عراق این ضعف را دیده بود وافرادی غیر مسئول در نقاط مختلف ارتش نفوذ کرده بودند وبه تعبیر خودشان، ارتش را پاک سازی می کردند.این شرایط موجب شد عراق تصور کند که می تواند خوزستان را تصرف کند.

* آن وضعیت آشفته موجب شد که لشکر 92 زرهی اهواز از هم پاشید. لشکری هر وقت یک مانور انجام می داد، کل ارتش عراق در حالت آماده باش در می آمد.نتیجه این وضع این شدکه تعداد زیادی از پرسنل لشکر، ازاهواز رفتند.یک زمانی یکی از گردانهای ما 26 افسر کادر داشت.بعد ازانقلاب هیچ کدام از این افسران، حق وارد شدن به پادگان را نداشتند.فرمانده گردان یک گروهبان یک وظیفه بود.شنبه هر هفته دور هم جمع می شدند و مسئولیت فرماندهی را نوبتی بین خودشان تقسیم می کردند!

این وضع درهمه نیروها بود.در نیروی زمینی یک سرهنگ بر روی صندلی های لهستانی می نشست و می گفت که چه کسی وارد پادگان بشود و چه کسی نشود!این وضع در نیروی هوایی هم بود. در نیروی دریایی هم بود. در وزارت دفاع هم بود.بعد ما نتیجه این کارها را 8 سال در جبهه های جنگ با دادن فرزندان این کشور ، پاسخ دادیم.متاسفانه همه آن افراد هم در رفتند و یک ساعت هم پای کار نیامدند و داخل جبهه ها خبری از آنها نشد.از نظر من هدف آنها این بود که ارتش را به هم بریزند و بعد هم گم و گور شوند.

سفیر عراق گفت رودخانه اروند را تحویل ما بدهید

* سرتیپ احمد مدنی فرمانده نیروی دریایی و استاندار وقت خوزستان در واقعه خلق عرب ، نهایت تلاش را برای احیا خوزستان به عمل آورد. بعد به پاس این کار، شبنامه علیه اش چاپ شد. او هم بعد از این صحبت ها قهر کرد و رفت.بعد ازاو در اواخر سال 58  سید محمد غرضی استاندار خوزستان شد.

* من در دوران مدنی،مشاور نظامی اش بودم. بعد هم که غرضی آمد، او مرا در این سمت نگه داشت.من در جریان حوادث بودم. وضع آشفته لشکر را می دیدم و با خودم می گفتم خدایا! کسی به ما حمله کند، چه کسی می خواهد جلوی او بایستد و دفاع کند؟به عنوان افسر اطلاعات لشکر اطلاعاتی به ما می رسید که حاکی از این بود که عراقی ها از این بهم ریختگی ارتش شادمان هستند. استنادم برای این حرف اظهارات سفیر وقت عراق در لبنان  در خرداد 58 است که می گوید: اگر ایران حقوق از دست رفته ما را ندهد، ما به زور پس خواهیم گرفت!خبرنگار از او سوال می کند حقوقتان چیست؟ می گوید:« سه جزیره را به صاحبان اصلی اش بدهد. رودخانه اروند را هم تحویل ما بدهد. به مردم خوزستان هم اجازه بدهد که عربی صحبت کنند و به هر کشوری که متمایل هستند، تعلق  داشته باشند.»

* وضعیت لشکر باعث شده بود، منابع اطلاعاتی ما به علت تغییرات خودمان در عراق بسوزد.کم کم سر وکلّه نیروهای عراقی در شرق دجله پیدا شد. عراق تا قبل از آن، نیرویی دراین نقطه نداشت.عراق بعد از سال 54  شروع به پادگان ساختن در شرق دجله کرد. اول گفتند خانه سازمانی می خواهیم بسازیم تا عشایرمان را کم کنیم. تحت این پوشش شروع به ساخت و ساز کردند. در حالی که مقاصدشان نظامی بود.مرداد ماه 59  هم سر و کلّه یگانهای عراقی در مرزهای غربی پیدا شد. فعالیت های زمینی ، هوایی و دریایی تشدید شد.بعد هم تجاوزهای  مقطعی عراق به مرزهای ایران شروع شد.

* در جلسه ای که حزب بعث در خرداد ماه سال 59 داشت، گزارشی از وضعیت ایران داده می شود مبنی بر اینکه وضع داخلی ایران خوب نیست. حکومت شاه ساقط شده و ما از این فرصت باید  بهترین اطلاعات را به دست بیاوریم. بنابراین ما باید برای این کار خودمان را قوی کنیم. ایران بعد از انقلاب سال 57 فروش نفت را کم کرد.نفت در بازار جهانی گران شد و در مقابل، عراق شروع به فروش نفت بیشتر کرد.در این زمان،استعداد نظامی عراق به 12 لشکر رسید. یک لشکر عراقی 22 گردان داشت که هر گردان 17 تا 18 هزار نفر پرسنل داشت.این یگانها به نوار مرز نزدیک می شدند. ما این اخبار  به غرضی استاندار وقت خوزستان اطلاع دادیم.

غرضی گفت مگر می شود عراق به ما حمله کند؟

* یکی دو بار سراغ غرضی رفتم و توجیه اش کردم و گزارش مفصل از وضعیت تحرکات عراق به او دادم. وقتی گزارش را دادم،گفت: مگر می شود؟! برو دلایلت را بنویس. این کار را کردم و در عین حال، منطقه خوزستان را روی یک کاغذ استخوانی که ما به آن کالک می گویم کشیدم و جاهایی که باید جلوی نفوذ عراق گرفته شود را رسم کردم.به او گفتم که اگر ما این جاها را خاکریز بزنیم.، سیم خاردار بکشیم، دشمن وارد  خاک ما نمی شود و با هر استعداد نظامی که حمله بکند، ما توان دفاع داریم. آن هم دفاع در سر مرز نه اینکه جنگ به داخل شهرها کشیده شود.غرض گفت:چه کار کنم؟ گفتم: برو و به مقامات عالی رتبه صحبت کن.اینکه گزارش کنی ، شرایطی نیست که  به زودی به نتیجه برسد.ضمن اینکه ارتش امکان بستن مرز را ندارد و این نامه نوشتن تو در بوروکراسی اداری بعدا به نتیجه نمی رسد.ایشان به تهران رفت و نمایندگان را در یک جلسه  محرمانه توجیه کرد. منتها حرفهایش برای نماینده ها قابل قبول نبود. نماینده ها به غرضی می گویند که«آقا!شما چه می گویی؟ ما شاخ آمریکا را در منطقه شکستیم، تو آمدی و می گویی عراق به ما حمله می کند؟!»

نماینده ها من را هو کردند

* این جواب را که به غرضی دادند، او با دلخوری به خوزستان برگشت.من با خوشحالی پیش او رفتم که از نتیجه کارهایش مطلع بشوم که بالاخره امکانات کی می رسدکه او گفت :«کسی اصلا جواب من را نمی داد. تقریبا من را هو کردند. ذاکری! کسی در جریان نیست. اینها نمی دانند چه خبر است.»گفتم تکلیف چیست؟ گفت:«هیچی. من وظیفه ای داشتم و باید آن را انجام می دادم.ما مایوس شدیم ولی به فکر این بودم که یک کاری باید کرد و نباید دست رو دست گذاشت.»

پایین نامه مهندسی لشگر نوشتم: نوشدارو بعد از مرگ سهراب

* مدتی گذشت و بعد انجمن اسلامی لشکر 92 تشکیل شد و یک روحانی به اسم حجت الاسلام کاملان مسئول آن شد. چون انجمن اسلامی لشکر جا نداشت،او را به ساختمان ما ارجاع دادند .او طبقه پائین مستقر شد و کم کم ارتباط ما با هم شروع شد. چون شبها در پادگان بودم و او هم  درکنار ما بود، کم کم با مرام و افکار هم آشنا شدیم .احساس کردم از جمله روحانیونی است که مسایل نظامی را خوب می فهمد.در جریان گپ زدن های شبانه،کم کم  حواس او را به شرایط جلب کردم. بعد هم ماجرای پاسخی که نماینده ها به غرضی داده بودند را با او در میان گذاشتم. او گفت می تواند این کار را انجام دهد. من به او گفتم: این کار باید سریع انجام بشود.و بهترین فرد هم امام خمینی(ره) است.مدارک را تهیه کردم وبه او دادم. 15 خرداد 59 او به تهران رفت و یک هفته بعد هم آمد. نتیجه این شدکه امام مدارک را به بنی صدر -که آن زمان فرمانده کل قوا بود- واگذار کردند.بنی صدر هم کار را به کانال اداری انداخت و  در نهایت 15 روز مانده به آغاز جنگ تحمیلی، نامه ای به لشکر رسید که در آن گفته شده بود که چقدر امکانات می خواهید؟ برآورد کنید و اعلام کنید تا ما در بودجه سال بعد مصوب کنیم تا اگر تصویب شد اقدام به ساختش کنیم!مهندسی لشکر به من اطلاع دادند.نامه را که گرفتم پائینش نوشتم:«نوشدارو بعد از مرگ سهراب.» به بخش مهندسی هم اعلام کردم که این نامه را بایگانی کنید یا اینکه اعلام کنید این کار در شرایط فعلی مقدور نیست.

* همه این صحبت ها را کردم که به این برسم که برخی می گویند ارتش در آغاز جنگ، غافلگیر شد. اصلا این طور نبود؛ارتش خوب اطلاع داشت و به مسئولان هم اطلاع رسانی کرد.برخی از مسئولان غافلگیر شدند.براساس خوش باوری که چرا عراق باید به ما حمله کند .ما دو کشور مسلمان هستیم!

* من در تمام 8 سال جنگ متولی اطلاعات در جنوب بودم. عراق را خوب می شناختم.قوت هایش را می شناختم. با این شناخت می گویم اگر ما آن اقدامات را انجام می دادیم، عراق به ما حمله نمی کرد.

طرح ارتش یک سال قبل از جنگ تحمیلی

* لشکر 92  اهواز از 26 فروردین در نوار دوم مرزی استقرار یافته بود. بعد از این اتفاقات با غرضی صحبت کردیم و امکانات را به خط دوم مرزی بردیم.بعد در 5 تیرماه بود که از نیروی زمینی پاسخ آمد که چون عراق فعالیت آن چنانی در مرز ندارد،نصف یگانها برای آموزش و بازسازی به عقب برگردند.بعد از سلسله رخداد ها، در نیمه دوم شهریور به لشکر ابلاغ شد که  به خط اول مرزی برود.طرح ابوذر طرحی بود که ستاد مشترک ارتش یک سال قبل از شروع جنگ،تهیه کرده بود. بنابراین دوباره تاکید می کنم« ارتش از حمله عراق خبر داشت»، ما از طریق خبر دادن مستقیم به مقامات عالی نظامی می خواستیم میانبر بزنیم و مسئولان را نسبت به عواقب موضوع مطلع کنیم، والا اگر ارتش از حمله با خبر نبود، چرا باید از یک سال قبل طرح ابوذر را تهیه کند؟

* 7 روز مانده به شروع جنگ،کم کم زمزمه حمله عراق شدت گرفت.آن زمان غرضی به یک پاسگاه مرزی کوشک آمد.رفتیم بالای پشت بام پاسگاه و از آنجا او از طریق دوربین نگاهی به مرز انداخت وداد کشید و گفت:«اینا چی اند؟ 200 تا تانک و نفر بر می بینم.»گفتم اینها همان هشدارهایی است که دادم و گفتم به مسئولان خبر بده. گفت: برای چی اینجا آمده اند؟گفتم برای چی مجلس رفتی؟ گفت:راستش خودم هم این طور یقین نداشتم، حالا اینها از ما چی می خواهند؟ گفتم: حرفهایشان را اعلام کردند و گفتند خوزستان مال ما است! عصبانی شدو اخم هایش در هم رفت.

* روز 25 شهریور،صدام در تلویزیون عراق، قرارداد الجزایر را پاره کرد و گفت: «این یک اقدام شجاعانه است. روزی که این قرارداد را امضا کردیم، ضعیف بودیم، حالا که قوی هستیم ،پاره می کنیم»و بعد گفت:«آنچه را از ایران می خواستیم، به زور می گیریم.» در ایران وقتی قرارداد پاره شد، مقامات یک اعلام آمادباش جنگی کردند و تازه برخی متوجه شدند که انگار خبرهایی هست.این در شرایطی بود که لشکر سوم زرهی عراق در شلمچه و پاسگاه زید مستقر شده بود.لشکر پنجم مکانیزه هم در روبروی منطقه کوشک تا طلائیه به سمت اهواز مستقر شد.لشکر 9 زرهی هم مقابل بستان آرایش گرفت.

* روز 25 من، جانشین لشکر اهواز،آقای غرضی، چمران، ابوشریف(اولین فرمانده سپاه) و کلیه نماینده های خوزستان در مجلس در بخشداری بستان جلسه تشکیل دادیم.در آنجا قرار شد من وضعیت مرز را توضیح بدهم ولی من عمدا این کار را نکردم و گفتم نقشه با خودم نیاورده ام. دلیل این کارم هم این بود که ابوشریف قبل از این از مرز بازدید کرد و بعد همان شب در تلویزیون همه اطلاعات نظامی را لو داد.چون آموزش های حفاظتی نداشت.مثلا گفت در فلان جا این را داریم، آنجا بهمان امکانات را داریم و… هدفش ضربه شست به عراق نشان دادن بود، ولی اطلاعات نظامی ما را لو داد.

* صدام روز 26 در بعقوبه سخنرانی کرد و کلی بد و بیراه نسبت به ایران و ایرانی ها انجام داد.بعد از این اتفاق ها، جنب و جوش عظیمی در لشکر راه افتاد. یک فعالیت شبانه روزی به دنبال این  تهدید شروع شد.بعد هم یگان به خرمشهر، نوار مرز اعزام شد.از یگانهای خدماتی کم شد و به یگانهای رزمی افزوده شد.

* 30 شهریورساعت 8 شب صدام به مسئولان بلند پایه عراق یک جلسه تشکیل داد و خبر از حمله عراق به ایران داد.این بخش برای ما هم معلوم بود چون ما از 24 شهریور ماه تقریبا هر روز درگیری های مرزی داشتیم .صدام بعد از اینکه خبر حمله را داد سه جمله گفت که حرفهای مهمی است. گفت:«ابرقدرت شرق ملزم به تامین جنگ افزار و تجهیزات ما می باشد. غرب(امریکا و اروپا) متعهد شدند از لحاظ سیاسی – نظامی ما را پشتیبانی کنند. تامین مالی ما هم به عهده کشور های خلیج فارس است.»

اطلاعات سرویس اطلاعاتی شوروی به عراق

* صدام روز 31شهریور به پادگان سعد بعقوبه(اشرف فعلی)رفت  وخبرنگار های داخلی و خارجی را دعوت کرد. آنجا به خبرنگاران گفت:«ما بارها به ایران گفتیم که به ما حمله نکن! اما ایران گوش نداد، حالا ما می خواهیم دفاع کنیم.»در حالی که تا آن لحظه 637 مورد تجاوز زمینی، هوایی و دریایی عراق به خاک ایران دردفتر سازمان ملل ثبت شده بود.بعد از این حرفها، حدود ساعت 12 ظهر به وقت عراق ، صدام یک گلوله توپ 130 میلمتری به سمت ایران شلیک کرد. و این آغاز حمله سراسری عراق به صورت رسمی علیه ایران بود.بعد هم از آنجابه وزارت دفاع عراق رفت و از عدنان خیر الله وزیر دفاع بود سوال کرد چه خبر؟ گفت: نیم ساعت قبل 192 نفر از جوانها پرواز کردند. صدام هم گفت: پس نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست. این حرف از کجا آب می خورد؟رئیس کل اطلاعات ارتش عراق  در خاطراتش می نویسد که یک ماه قبل از شروع جنگ نماینده  کا.گ . ب به عراق آمد و یک لیست  به او داد.او به رئیس اطلاعات عراق می گوید: اگر این محل هایی که ما تعیین کردیم،در روز اول جنگ با حمله هوایی بمباران کنید و بزنید، ایران فلج خواهد شد.نقاطی که  ک.گ.پ می گوید   پادگان های نظامی، فرودگاه ها،راههای نظامی، ترمینال ها، آشیانه های هواپیماها است. وقتی عراق حمله را آغاز کرد، برای عملیاتی کردن این نقشه، به 16 شهر ایران حمله کرد.

حزب بعث می گفت ایرانی ها غاصب هستند. ما  میهن اشغال شده را آزاد کنیم!

* بعد اظهر روز 31  ساعت 15 جنگ در خوزستان شروع شد و ما دفاع را آغاز کردیم.ما حدود 5 هزار اسیر عراقی را دردوران جنگ بازپرسی کردم. بنده شخصا هزار نفر از اسرا بازپرسی کردم.من از اینها سوال کردم برداشتت چه بود وقتی وارد ایران شدی؟اکثریت اینها به من می گفتند وقتی وارد ایران شوید،کسی  مقابل شما نخواهد بود و مردم از شما استقبال می کنند. اینها حرفهای سازمان ایدئولوژیک حزب بعث بود که ایده های حزب بعث رابه اعضا دیکته می کردو می گفت:«خوزستان مال ما است.ایرانی ها غاصب هستند. ما میهن اشغال شده را آزاد می کنیم!»

* جنگ که شروع شد غرضی در اتاق جنگ ارتش مستقر بود و 24 ساعت یک بار می آمد می رفت. یکی هم آقای فروزنده که معاون سیاسی- نظامی استانداری بود که یک فرد خبره و کارشناس بود.غرضی تمام کارهای استان خوزستان را به وسیله فروزنده انجام می داد و روز بود که 2 جلسه و گاه 3 جلسه توجیهی داشتیم.

* سه روز بعد ازشروع جنگ،عراق تا پشت رودخانه کرخه آمد.وقتی دفاع ما را دید و برنامه اش برای تصرف خوزستان محقق نشد، دست به دامان سازمان ملل شد و قطعنامه 479 سازمان ملل صادر شد که حرفش آتش بس بود. عراق به سرعت این قطعنامه را پذیرفت، ولی ایران رد کرد.چون آتش بس در خاک ما معنی نداشت.روز ششم عراق پشت کرخه بود و هنوز هم به ساحل کرخه نرسیده بود. از آن به بعد هم یک متر جلو نیامد.

ارتش و اجازه پیشروی عراق را نداد

* ارتش جنگ را تثبیت کرد و اجازه پیشروی عراق را نداد.در آن 50 روز اول جنگ نه سپاهی بود و نه بسیج. در خرمشهر گردان 232 تانک ارتش بود. گردان 165 مکانیزه ارتش و گردان دژ بود با 20 دستگاه تفنگ 106  مستقر بود. دو تا از این تفنگ های 106 یک گردان عراقی را فلج می کرد.سه گردان دانشگاه افسری از روز سوم جنگ داوطلبانه به خرمشهر آمدند.دو گردان تکاور دریایی، یک گردان امداد ژاندارمری ،دو گردان توپخانه هم به این جمع پیوستند.

پذیرش قطعنامه 598

* کسی که می گوید ما می توانستیم بجنگیم، نمی توانست بجنگد. اواخر جنگ، ما دیگر توان جنگیدن نداشتیم. روزی که عراق به ما حمله کرد 12 لشکر داشت، پایان جنگ 55 لشکر.وقتی به کویت حمله کرد 65 لشکر داشت. برخی حرفهایی می زنند بدون اینکه بدانند در طرف مقابل چه خبر است.درست است که ما اگر همه قوایمان را جمع می کردیم، از لحاظ آماری 40 لشکر می شد،اما نکته این بود که لشکر های ما پشتیبانی کننده نداشت. پشتیبانی کننده لشکر ما، مردم بودند.اواخر جنگ حضور نیروهای مردمی در مقابل حمله های  شیمایی ناجوانمردانه عراق کم شده بود. تجهیزات ما ته کشیده بود.روحیه ها به دلیل شکست هایی  که ما از عملیات فاو به بعد داشتیم، پائین آمده بود.

* امام می توانست قطعنامه 598 نپذیرد، اما مسئولیت را پذیرفتند که فرمودند :جام زهر را نوشیدم.این جام زهرمعنی اش این نبود که  دلم نمی خواهد جنگ تمام شود. قطعا این نبود.جنگ اگر ادامه پیدا می کرد، شاید وضعیت ما بدتر از این می شد.

ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر

بعد از خرمشهر یک گردش کار و بررسی ستادی کردیم که اگر عراق خسارت بدهد و نیروهایش را بیرون بکشد، اسرا مبادله شوند و متجاوز شناخته شود، حاضریم پایمان را داخل خاک عراق نذاریم.کدام یک از اینها  محقق شد؟ شورای امنیت متجاوز بودن عراق را قبول نکرد. سکوت کرد.چرا؟چون نمی خواستند یک ایران  قهرمان و یک عراق شکست خورده در خاورمیانه باقی بماند.

* صدام حاضر به مبادله اسرا هم نشد.فقط در یک عملیات فتح المبین ما 16 هزار اسیر از عراق گرفتیم.غرب دید اگر بخواهد جنگ را براساس خواسته های ما تمام کند،یک قدرت فاتح در منطقه  به وجود می آید که با دیدگاه نه شرقی- نه غربی جمهوری اسلامی – دیگر از پس آن بر نمی آید. بنابراین گفتند که این جنگ نباید پیروز داشته باشد.

* جنگ 8 ساله برای ما فواید زیادی داشت. اگر آن رشادتها نبود، تا الان آمریکا صد مرتبه به ایران حمله کرده بود؛ آنها حساب می کنند که اگر پایش به ایران برسد، قلم پایش خورد می شود. وقوع جنگ همه را یک کاسه می کند. وقتی جنگ می شود ترک و لر، شیعه و سنی یکی می شوند و مقاومت می کنند. الان هم جنگ بشود، این فرهنگ این مقاومت این مردم را کمک می کند.

به نقل از خبر آنلاین
شنبه 6 مهر 1392 – 13:57:05

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده