چشمان آتش
سرهنگ امیرحسین گلشاهی شب بود. در آتشبار توپخانه، به اتفاق دو نفر دیگر از برادران همکار، مشغول صرف شام بودیم. در همین موقع، تلفن زنگ زد؛ فرماندهی آتشبار گوشی را برداشت. از صحبتها متوجه شدم که با سنگر ستاد گردان صحبت میکنند. پس از خاتمه صحبت وی و صرف شام، رو به من کرده و گفتند: «شما باید جهت یک مأموریت نفوذی، رأس ساعت 0800 روز آینده خود را به ستاد گردان معرفی نمایید.»

همان شب وسایل مورد احتیاج از قبیل دوربین، قطب‌نما و کیسه خواب و دیگر تجهیزات را از انبار تحویل گرفتم. صبح روز بعد، پس از خداحافظی از همسنگران، به ستاد گردان رفته و خود را معرفی کردم.

پس از توجیه اولیه، به من ابلاغ شد که خود را به قرارگاه عملیاتی «قادر»‌معرفی کنم. چون می‌دانستم که مسئول عقیدتی سیاسی تیپ هم به همان منطقه می‌رود، همسفر شدن خود را به ایشان اطلاع داده و پس از گرفتن برگ مأموریت از گردان، به محل شعبه رفته و به اتفاق ایشان به سمت محل مورد نظر، راه افتادیم. پس از عبور از منطقه «اشنویه»، به کوه‌های «میله مرزی» رسیدیم. بعد از فاصله گرفتن از میله مرزی ایران و عراق، به یک بیمارستان صحرایی رسیده و چون ساعتی از ظهر گذشته بود، جهت اقامه نماز به بیمارستان رفتیم. پس از اقامه نماز و صرف ناهار، مقدار زیادی مسافت در خاک عراق طی کردیم. سرانجام به قرارگاه «مقدم»‌رسیدیم. در آنجا خود را معرفی و بعد از صحبت‌های اولیه، قرار شد که رأس ساعت 1700 همان روز به سنگر عملیات رفته و با نحوه انجام مأموریت و وضع منطقه آشنا شوم. ساعت مذکور فرا رسید. به سنگر عملیات رفتم. فرمانده توپخانه قرارگاه، پس از تشریح موقعیت منطقه، چگونگی انجام مأموریت مرا تشریح کرد. از آنجا که این مأموریت، اولین مأموریت نفوذی‌ام بود، حالت هیجان توأم با دلهره داشتم.

پس از خاتمه کلاس توجیه و گرفتن نقشه و دستور کار مخابراتی به سنگر خود رفتم. شب جمعه بود. با صدای اذان مغرب به سوی مسجد قرارگاه رفتم. مسجد مملو از جمعیت مشتاق دعای کمیل بود. آن شب سپهبد شهید علی صیاد شیرازی و شهید آبشناسان و تنی چند از دیگر فرماندهان ارتش و سپاهی در مجلس دعا شرکت داشتند. قرار بود صبح جمعه ساعت 0600 به سوی منطقه موردنظر حرکت کنیم. پس از اقامه نماز به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به قرارگاه توپخانه یکی از لشکرهای نزاجا رسیدیم. در آنجا ضمن معرفی خود، درباره نوع مأموریت و اهمیت آن، آخرین توجیه صورت گرفت و من وسایل را بار یک قاطر کرده و خودم هم سوار قاطر دیگر شده و به اتفاق یک راهنما به سوی منطقه مأموریت به راه افتادیم. پس از دو ساعت عبور از مناطق سخت کوهستانی، به یک دسته از واحدهای پیاده رسیدیم؛ آنجا پنج نفر نیروی مسلح جهت حفاظت آماده شده بودند تا به اتفاق به سمت یکی از ارتفاعات مرتفع منطقه که مشرف به دو شهر عراق بود، برویم. این ارتفاع، از سه جهت به نیروهای عراقی و از یک طرف به نیروهای خودی اشراف داشت. پنج ساعت به طول انجامید تا به نوک قله ارتفاع مورد نظر رسیدیم. خورشید در حال غروب بود. به همین خاطر در محلی مناسب حالت «پدافندی» گرفتیم. هوا بسیار سرد و برف زیادی اطراف ما بود؛‌آن هم در اواخر تیرماه! با دلهره و هیجان شب را به صبح رساندیم.

نزدیک صبح،‌ بچه‌ها را بیدار کرده و کم‌کم همراه دو نفر از آنان خود را به طرف قله بالا کشیدیم. با روشن شدن منطقه، توسط بی‌سیم با یکی از قرارگاههای توپخانه تماس گرفتم و با یکی از واحدهای آن جهت اجرای آتش و تنظیم تیر هماهنگ کردم. حالا در نقطه‌ای قرار گرفته بودم که می‌توانستم با چندین قرارگاه توپخانه لشکرهای نزاجا ارتباط برقرار کنم. پس از دادن مختصات مرکز منطقه دشمن به واحد توپخانه، شلیک اولین گلوله را درخواست کردم. چیزی نگذشت که آن قرارگاه با رمز «لاله.‌لاله. حمید» توسط بی‌سیم مرا فرا خواند.  پاسخش را گفتم؛  اولین گلوله شلیک شده بود. توسط دوربین منطقه را دیده‌بانی کردم، ولی نتوانستم محل اصابت گلوله را در منطقه رؤیت کنم. دلهره و نگرانی در وجودم شدت گرفت. در آن زمان به یاد آوردم که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد: «الا بذکرالله تطمئن‌القلوب». متعاقباً شلیک دومین گلوله را درخواست کردم. گلوله دوم پس از لحظاتی شلیک شد. منطقه را به دقت دیده‌بانی کردم. این بار اما، محل اصابت گلوله دوم را رؤیت کردم و بسیار خوشحال و هیجان زده متوجه شدم که گلوله اول،‌ داخل رودخانه افتاده است.

به واحدهای توپخانه مستقر در دیگر لشکرها مختصات هدف را داده و مجدداً درخواست آتش کردم. سپس به سمت ارتفاع دیگری که درست روبه‌روی ما قرارداشت، به راه افتادیم؛ پس از آنکه به ارتفاع موردنظر رسیدیم، جایی مناسب برای دیده‌بانی پیدا کردیم. ‌بلافاصله نقشه را پهن کرده و مختصات خود را توسط قطب‌نما به دست آوردم. پایین ارتفاع، نیروهای عراقی به استعداد یک تیپ مستقر بودند. با قرارگاه «حمید» تماس گرفته و مختصات دیدگاه را – به رمز – مخابره کردم. نشانی مختصات را این بار به طرف نزدیکی منطقه تجمع عراقی‌ها مخابره کردم؛ محلی که نیروهای عراقی در آن مستقر بودند. سپس سه جاده را «ثبت تیر» کرده و بعد، درخواست شلیک آتشباری کردم. با دادن مختصات، تمام منطقه زیر آتش واحدهای توپخانه ما قرار گرفت؛ دود غلیظی از منطقه بلند شد که همراه با شعله‌های آتش بود و این درحالی بود که دیده‌بان خط، مدام توسط بی‌سیم گزارش نتیجه اجرای آتش را می‌داد. یکی از دیده‌بانان خط – به رمز – گفت: «دست شما درد نکند؛ تمام موش‌ها کباب شدند؛ هم دود آن را می‌بینم و هم بوی آن را استشمام می‌کنم!»

در اجرای این آتش، چندین انبار بزرگ مهمات و سوخت دشمن، به آتش کشیده شد و تعداد زیادی از نیروهای دشمن از بین رفتند؛ اینجا بود که برایم به عینه، این آیه قرآن کریم تجربه شد که می‌فرماید:‌«و ما رَمَیْتَ اِذْرَمَیْت وَ لکِنَّ‌ اللهَ  رَمَی» مدتی بعد، نیروهای عراقی خط را زیر آتش توپخانه خود گرفتند؛ معلوم بود که ضربه سختی را متحمل شده‌اند. به ساعت خود نگاه کردم و متوجه شدم که پنج ساعت تمام، مشغول اجرای مأموریت بوده‌ایم؛ درحالی‌که اصلاً گذشت زمان را حس نکرده بودیم. پس از مدتی استراحت، جهت شناسایی اطراف محل استقرار خود – مجدداً – به راه افتادیم و تا «شعاع دید»، اطراف را گشته و مکان‌هایی را که مشکوک به نظر می‌رسید، توسط قرقره نخی و با کمک قوطی‌های کنسرو،‌ "تله‌گذاری" کردیم که اگر شب‌هنگام، گشتی‌های عراقی آمدند، غافلگیر نشویم. آفتاب غروب کرد.

آنجا به هیچ‌وجه نمی‌توانستیم آتش یا چراغ‌قوه‌هامان را روشن کنیم. چیزی نگذشت که توپخانه عراق مجدداً شروع به شلیک کرد؛ منتظر نماندم؛ شروع به گرفتن گرای برق دهانه توپ کردم. پس از کم شدن آتش دشمن – از شدت سرما – به کیسه‌خواب پناه بردم و شب را به صبح رساندم. صبح، گرا‌های گرفته شده را که در تاریکی شب، روی کاغذ نوشته بودم،‌ مرتب کرده و پس از توجیه نقشه و با توجه به موانع طبیعی مناسب توپخانه، حدود استقرار بعضی از واحدهای توپخانه عراق را به دست آوردم. پس از بررسی مختصات به دست آمده، آن دسته‌ای را که در برد توپخانه قرار نداشت، به صورت رمز به قرارگاه ارسال کردم تا توسط نیروی هوایی بمباران شود. دسته دیگر را هم که در برد توپخانه بود، آماده کردم تا شب آینده به محض شروع آتش بعثی‌ها جواب دندان‌شکنی به آنها بدهیم.

پس از ارسال مختصات توپخانه دوربرد دشمن، قرارگاه، پیام فوری ارسال کرد؛ پیام این بود که هر پنج نفر همراه من به واحد خود بازگردند. از آن لحظه به بعد، من به همراه بی‌سیم‌چی‌ام، در منطقه تنها ماندیم. ساعت دو الی سه همان روز به طرف قله اصلی حرکت و در محلی مناسب مستقر شدیم که مشرف بر جاده تدارکاتی عراقی‌ها بود. آنها، بعدازظهرها که آفتاب، دیدِ دیده‌بان ما را کور می‌کرد، از فرصت استفاده و تدارک خود را به خط می‌رساندند. پس از به دست آوردن مختصات، درخواست آتش کردم که متعاقب آن، منطقه توسط توپخانه سنگین زیر آتش قرار گرفت. به محض اصابت گلوله توپخانه، مقدار زیادی موشک به پرواز درآمد که یکی از آنها به پایگاه عراقی اصابت و سنگرشان را تخریب کرد. پس از تشکر از واحد توپخانه، برای این اجرای آتش موفق، مجدداً‌ به  محل استراحت خود بازگشتم. به جهت نا امن بودن جاده- با هماهنگی واحد توپخانه – قرار بر این شد که هرچند  یک بار، گلوله‌ای روی جاده شلیک شود تا با این حرکت، جاده تدارکاتی دشمن ناامن شود. ساعت یک بامداد همان روز، بار دیگر آتش توپخانه دشمن فعال شد. فوراً‌ با آتشبارهای دوربرد خودی تماس گرفته و مختصاتی را که صبح تهیه و ثبت کرده بودم، دادم؛ آتش‌بارها بلافاصله شروع به گشودن آتش کردند. مدتی بعد، آتش دشمن کاملاً ‌خاموش شد. به خوبی دریافته بودم که مختصاتی را که به واحد توپخانه ارائه کردم، تا حدود زیادی صحیح است؛ از این رو – به رمز – جهت اجرای آتش مؤثر و مداوم، «تطبیق آتش» را درخواست کردم. از فراز ارتفاعی که روی آن مستقر بودم، دو شهر عراق کاملاً‌ نمایان بود. آنان پی برده بودند که نیروهای جمهوری اسلامی ایران با مردم بی‌گناه کاری ندارند.

صبح هنگام به طرف جنوب ارتفاع حرکت کردیم. در فاصله 300 متری خود چند نفری را دیدم؛ خوشحال شدم. اول گمان بردم که نیروهای خودی هستند؛ خواستم آنها را متوجه خود کنم، اما به زودی از این تصمیم منصرف شدم؛ زیرا متوجه تفاوت رنگ لباس‌هایشان با نیروهای خودی شدم و از طرف دیگر، قرارگاه هم درباره آمدن نیروی خودی چیزی به من نگفته بود. بلافاصله پشت تخته سنگی پناه گرفته و موضوع را به قرارگاه- به وسیله بی‌سیم – اطلاع دادم. معلوم شد که آنها گشتی عراقی هستند؛ گشتی‌های عراقی، کمتر از 200 متر با ما فاصله داشتند. صدای نفس‌هایمان را در سینه حبس و نارنجک‌ها را آماده کردیم. تصمیم داشتم دستور کار مخابراتی و نقشه را نابود کنم، اما ناگهان مسیر بعثی‌ها عوض شد و از همانجا برگشتند. پس از ساعتی به محل استراحت برگشتیم و فردای آن روز، دوباره به طرف جنوب ارتفاع حرکت کردیم؛ این بار که  به نزدیکی قله رسیدیم، متوجه شدم توسط توپخانه، در شعاع 500 متری دیدگاه، اجرای آتش کرده‌اند. مدارک زاید را – به جز دستور کار و نقشه – از بین بردم. پس از چند دقیقه اجرای آتش، متوجه شدم که بعثی‌ها پناه گرفته و سه نفر از نیروهای عراقی مجروح شده‌اند. از شواهد پیدا بود که هنوز متوجه حضور ما نشده‌اند. سریعاً‌ با اعمال تصحیحاتی در مختصات، درخواست آتش در جهت دیگر ارتفاع کردم که باعث سردرگمی آنها شود. چیزی نگذشت که نیروهای بعثی زخمی‌های خود را به دوش گرفته و در حالت پدافندی از منطقه دور شدند.

دیگر ماندن در آنجا صلاح نبود؛ آماده شدم تا آخرین مأموریت خود را در آن منطقه انجام داده تا به همراه بی‌سیم‌چی، به سوی نیروهای خودی بازگردیم. این درحالی بود که یک روز تمام آذوقه نداشتیم. بعدازظهر همان روز به طرف جنوب ارتفاع حرکت کردیم و به محل جدید که آخرین دیدگاه آن در دورترین نقطه ارتفاع قرار داشت، رسیدیم؛ جای عجیبی بود؛ زیر پای ما منطقه‌ای به وسعت یک کیلومتر، پر از سنگرهای اجتماعی دشمن و خودروهای سبک و سنگین دیده می‌شد؛ دقیقاً ‌به صورت یک پادگان! سریعاً مختصات آماج‌های اصلی را به دست آورده و مخابره کردم. با تلاش بسیار چشمگیر گروه تطبیق آتش‌، قرارگاه و چندین واحد توپخانه «به‌گوش» شده و آماده انجام مأموریت شدند. پس از لحظاتی با اصابت اولین گلوله به هدف، آتش و غبار غلیظی به هوا برخاست.

خوشبختانه نسیم ملایمی می‌وزید و باعث می‌شد که غبار حاصله از آتش، زدوده شده و دید ما به هدف، دچار اشکال نشود. در بخشی از منطقه، تعدادی خودرو تویوتا پارک شده بود. با اجرای چندین شلیک آتشباری، خودروها یکی پس از دیگری منهدم ‌شد. عراقی‌ها تلاش می‌کردند تا با ایجاد اخلال در سامانه مخابراتی، نگذارند تا با قرارگاه تماس داشته باشیم. بلافاصله کانال بی‌سیم را عوض کردم، ولی آنها روی کانال بعدی می‌آمدند. خلاصه با زحمت فراوان توسط یک واحد دیگر، آخرین تصحیحات را روی مختصات اعمال و مخابره کردم. با درخواست آتش از سوی من، هدف‌ها یکی پس از دیگری مورد اصابت قرار می‌گرفت. زمان بازگشت من به منطقه خودی فرا رسیده بود. در همین حال عراق تمام منطقه را زیر آتش گلوله خود گرفت و از این رو مجبور شدیم شب را در پناه دو تخته سنگ بگذرانیم و صبح فردا به سمت نیروهای خودی به راه بیافتیم و … .

به نقل از aja.ir

  

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده