حضور دانشجویان دانشگاه افسری امام علی (ع) در جبهه ها و نقش ارتش در سالهای اول جنگ
پای صحبتهای امیر سرلشکر حسین حسنی سعدی، معاون هماهنگ کننده ستاد کل نیروهای مسلح(بخش دوم) گفت وگو: علی سجادی انصاری و محمدرضا بیرنگ امیر! همه میدانیم که دانشجویان دانشگاه افسری، تحت فرماندهی شما به خرمشهر اعزام شدند و حماسه ها آفریدند. طبیعی است که دانستن نکات جزیی تر این طرح، مورد علاقه بسیاری است. از جمله آن که بسیاری دوست دارند بدانند اصولاً اندیشه گسیل دانشجویان دانشگاه افسری به جبهه خرمشهر، برای اولین بار در ذهن چه کسی خطور کرد و چگونه این طرح به مرحله اجرا درآمد؟

حالا که این پرسش را مطرح کردید، به اصل این طرح- از ابتدا تا پایان- اشاره ای میکنم. ما ظهر روز 31 شهریورماه به مسجد دانشگاه افسری رفتیم. نماز را بجا آوردیم و به همراه شهید نامجو- به اتفاق- به طرف ستاد حرکت کردیم. میدانی در آن موقع بود که به آن «بارانوف» میگفتند که هم اکنون به جایگاه شهدا تبدیل شده است. در آستانۀ ورود به این ساختمان، صدای غرش هواپیماها، همه را متوجه خود کرد. وارد ستاد که شدیم، صدای دو سه انفجار مهیب برخاست. شهید نامجو- خدایش بیامرزد – تماس گرفت و معلوم شد که عراق، فرودگاه مهرآباد را بمباران کرده است. در چنین شرایطی بود که شهید نامجو با ستاد ارتش تماس گرفت. ساعت 1500 بود که مرا- که در آن موقع فرمانده تیپ دانشجویان بودم- فراخواند و گفت که عراق از چند جبهه حمله کرده و باید خیلی سریع با سازماندهی دانشجویان دانشگاه افسری آنها را به منطقه عملیات گسیل کنیم.
من به سازماندهی دانشجویان پرداختم. آن موقع،دو گردان از دانشجویان در سال سوم و یک گردان هم در سال دوم تحصیل می کردند. به عبارت دیگر سال سومی ها در آستانه گرفتن درجه ستوان دومی بودند و سال دومی ها در حال ورود به سال سوم دانشگاه بودند. این سه گردان را سازماندهی کردیم و در فاصله کوتاهی، پنج گردان پیاده سبک را سازمان دادیم. از روز 31 شهریور، دیگر به منزل نرفتیم و ظرف 48 ساعت با سازماندهی این گردانها همراه با آنان به اهواز رفتیم. از ستاد تیپ و ستاد دانشکده هم برای این سازماندهی تازه، یک ستاد جدید درست کردیم. در روز دوم مهرماه، به طرف خوزستان حرکت کردیم و در کمترین مدت زمان قابل تصور در خوزستان پیاده شدیم.
زمانی که به اهواز رسیدیم، چند هواپیما کمک کردند و با بمباران منطقه، فضایی را ایجاد کردند که دانشجویان بتوانند خود را به پادگان لشکر 92 برسانند. من، به همراه شهید نامجو به ستاد لشکر 92 رفتیم. این هم از نکته های جالب جنگ است که فرمانده لشکر – سرهنگ قاسمی- به همراه ما برای هدایت لشکر به منطقه آمد و تا آن موقع، لشکر تحت سرپرستی سرهنگ ملکنژاد- معاون لشکر- قرار داشت. روز سوم جنگ، فرمانده لشکر، تازه آمده است تا لشکر را فرماندهی کند؛ لشکری که در منطقه پراکنده است!
ما با در نظر گرفتن همه این اوضاع، زمانی که به لشکر 92 رفتیم، متوجه تجمع مردم در بیرون حفاظهای لشکر شدیم. با شهید نامجو به جمع آنان پیوستیم و دیدیم برخی- درست مانند روزهای انقلاب- «کوکتل مولوتوف» در دست دارند و میگفتند که آمده ایم با عراق بجنگیم!
اقدامی که ما کردیم، آن بود که دانشجویان دانشگاه افسری را با این نیروهای مردمی ترکیب کردیم. به این صورت که به هر کدام از دانشجویان دانشگاه افسری دو نفر از نیروهای مردمی را سپردیم و آنها را در دروازه خرمشهر- در جاده سه راهی که به طرف سوسنگرد و خرمشهر میرود- مستقر کردیم. نیروهای سازماندهی شده مشغول کندن سنگر شدند. اینجا باید بگویم که اولین نیروهای مردمی را ارتش در اختیار گرفت و  برای جنگ، تحت آموزش خود قرار داد. برخی، اصلاً چنین موضوعی را نمیپذیرند! در ادامه، سه گردان هم به طرف خرمشهر گسیل کردیم؛ زمانی که سروصدای همه در آمده بود که خرمشهر در حال سقوط است. جنگی که در خرمشهر در گرفته بود، یک جنگ «کارگری» بود و این تعبیر واقعاً برای درگیری خرمشهر بسیار مناسب است: درگیری ها از صبح تا شب جریان داشت و مدافعان شب هنگام دست از جنگ میکشیدند. همه در جنگ حضور داشتند و جبهه دفاع از خرمشهر به صورتی که سازمان و نظمی بر آن حاکم باشد، نبود. همه، در کنار هم بودند و با هم همکاری میکردند تا عراق نتواند کاری از پیش ببرد. از برادران سپاه هم حضور داشتند؛ منتهی در آن موقع، سپاه خرمشهر شکلی «محلی» داشت و شهید جهان آرا- که خدایش بیامرزد- فرمانده سپاه خرمشهر بود. میخواهم بگویم که «هسته اصلی» جنگ برعهده ارتش بود. نیروهای مردمی که تحت امر ارتش قرار داشتند، در کنار همین دانشجویان دانشگاه افسری در حال نبرد با ارتش عراق بودند.
به خاطر دارم که روز هشتم و یا نهم مهرماه سال 1359 بود. من در خرمشهر بودم. خبر آمد که عراق به راه آهن خرمشهر حمله کرده است. همه در حالت «آماده باش» قرار گرفتند و حتی بچه هایی هم که برای استراحت آمده بودند، آماده شدند و یک هجوم متحد به سمت عراق آغاز شد. هر کسی با هر سلاحی که داشت- به صورت پارتیزانی- به طرف عراقیها یورش برد. جالب است که حمله بهگونهای بود که عراقیها، تجهیزات و سلاحشان را رها کرده و گریختند. حتی من به یاد دارم که تانک و نفربرشان روشن بود که آنها را رها کرده و گریخته بودند. همینها (ارتش و نیروهای مردمی) در برابر عراق مقاومت کردند. بعد هم که عراق چارهای جز آن ندید که خرمشهر را دور بزند و به سمت آبادان برود.
متأسفانه الآن، کمتر از تأثیر ارتش در خرمشهر سخن به میان میآید. ما به هیچ روی، منکر حضور نیروهای مردمی نیستیم، اما همین نیروهای مردمی هم با ارتش [زیر نظر ارتش] با عراق میجنگیدند. البته نیروهای مردمی در کنار برادران سپاه هم بودند، اما سپاه در آن دوران یک سپاه محلی بود و ساختار تیپ و گردان و گروهان و… به خود نگرفته بود.
شما فکر میکنید مقاومت 34 روزة خرمشهر به چه صورت اتفاق افتاد؟ چه کسی جنگید؟ آیا میتوانیم بگوییم ارتش نجنگیده است؟! اتفاقاً – منزل به منزل- ارتش در خرمشهر با عراقیها جنگیده است؛ با آن امکانات وسیع ارتش عراق. عراق، لشکر 3 زرهی اش را برای جنگ در خرمشهر تقویت کرده بود. متأسفانه هنوز شکل واقعی جنگ در خرمشهر را برای مردم ترسیم نکردهایم. این چنین روزهایی در خرمشهر بر ما گذشت… من، مسئول عملیات خرمشهر بودم… در روز 26 مهرماه تصمیم گرفتیم که دو گردان از لشکر اهواز را با گردانهای حاضر در خرمشهر عوض کنیم. از طرف شادگان راه بسته بود؛ جاده ماهشهر هم همینطور. با مشکل مواجه شدیم و هیچ مسیری برای اینکه این تعویض را انجام دهیم، وجود نداشت. روزگاری بر ما گذشت… و این سخن من ناظر بر یک فرد خاص نیست، بلکه آنچه بر مجموعه یک سازمان گذشته، منظور من است.
روز سوم آبان ماه 1359 که قسمت غربی خرمشهر تخلیه شد، همه همّ و غم ما بر آن قرار گرفت که اجازه ندهیم ارتش عراق وارد آبادان شود. به عقیده من اگر عراق موفق به تصرف آبادان میشد، تکلیف جنگ یکسره شده بود؛ اگر هم نگویم یک سره میشد – دستکم- صحنه جنگ تغییر میکرد. خواسته اصلی عراق، دستیابی به اروندرود بود که در صورت تصرف خرمشهر و آبادان، به هدفش رسیده بود. طبیعی بود که در چنین حالتی، جبهه ای قوی را شکل میداد و از مواضع تحت تصرفش پدافند میکرد؛ آری! در این صورت صحنه جنگ [به نفع عراق] عوض میشد. عراق نتوانست به این خواسته اش برسد؛ یعنی نتوانست وارد آبادان شود.
ارتش، در روز سوم آبان، حمله ای را به طرف مواضع عراق سامان داد که سازمان نیروهای بعثی به تبع این یورش به هم ریخته شد. در همین حمله، برخی از نیروهای مردمی که از لرستان آمده بودند، هم شرکت کردند. سلاح عمده این نیروها «برنو» بود که سلاح بسیار بلندی هم هست. خاطره ای که از همین یورش دارم، آن است که یکی از همین نیروهای مردمی با همان لهجه شیرین لری گفت که: «مگر با برنو میشود با توپ و تانک جنگید؟!» با این حال از خرمشهر دفاع جانانهای صورت گرفت.
روزی که عراق وارد «ذوالفقاری» – در روز نهم جنگ- شد، خود، تاریخ و داستان دور و درازی دارد. از لشکر 77 خراسان، گردان 153 که امیر کهتری فرماندهی اش را بر عهده داشت، به آنجا آمد. البته در ادامه، گردان دیگری هم به این منطقه درگیری گسیل شد. وجب به وجب دراین مناطق مقاومت صورت گرفته است؛ در حالی که بار اصلی جنگ هم به دوش ارتش بوده است. گروه فداییان اسلام که شهید مجتبی هاشمی از اعضای آن گروه بود، به صورت مستقل تحت نظر آقای خلخالی فعالیت میکرد. بخشی از نیروهای مردمی به بدنه این گروه پیوست و فداییان اسلام، گروهی بود که مستقل عمل میکرد. خود را نه تابع ارتش و نه تابع سپاه می دانست. روزی که به ذوالفقاری حمله شد، ما با احضار نیروهای ارتش، ژاندارمری، شهربانی، سپاه و همین گروه فداییان اسلام، از آنان خواستیم در دروازه خسروآباد مستقر شوند که عراق از ذوالفقاری به سمت آبادان حرکت نکند. اتفاقاً نیروهای عراقی با پیشروی یک کیلومتری میتوانستند به اروندرود رسیده و کار را تمام کنند. همه همت کردند و با محوریت گردان 153 تحت امر آقای کهتری، عراق را از «بهمن شیر» بیرون کردند. تازه من دارم شمه ای از آن رویدادها را بازگو میکنم.
فرماندهی عملیات خرمشهر- آبادان بر عهده ارتش بود و برادران عزیز سپاهی و نیروهای مردمی که برای دفاع میآمدند، ابتدا خود را به قرارگاه ستاد معرفی و درخواست میکردند که حوزه مأموریتیشان را مشخص کنیم. بعد هم ارتش- بنا بر اقتضا- به هر یک از آنان میگفت که برای دفاع در کجا مستقر شوند. هدایت عملیات با ارتش بود… سرهنگ شکرریز- خدا رحمتش کند- فرماندهی همین عملیات را بر عهده داشت. بعداً بنا شد که دانشجویان دانشگاه افسری که تا آن روز در جبهه دفاع از خرمشهر میجنگیدند، برای اخذ درجه و خدمت در یکان به تهران بازگردند و با این حال سرهنگ شکرریز- فرمانده عملیات- از من خواست که در منطقه باقی بمانم و از این رو، من به تهران بازنگشتم. متأسفانه هم اکنون از این فداکاریهای بی نظیر ارتش در سال نخست جنگ، یادی نمیشود. ارتش باید برنامه ریزی کند و کار تنها به عهده یک نفرهم نیست؛ گروهی آگاه باید متصدی انتقال این فداکاریها به نسل حاضر باشند.
فرمان عقب نشینی از خرمشهر هم – به منظور حفظ آبادان – به وسیله ارتش صادر شد. عراق، به پل خرمشهر رسید و پای پل باید – طبیعتاً- از پل می گذشت، امّا پیش از آن که ارتش عراق چنین تصمیمی بگیرد، ما نیروها را به این سوی پل کشیدیم تا این امکان را از عراق سلب کنیم. در غیر این صورت، عراق به راحتی از پل می گذشت و وارد آبادان میشد.
سروان حسینی- خدایش بیامرزد- افسر مهندسی بود. به خاطر دارم که مین های ضدتانک و ضد نفر را برداشت و بی آنکه دیگر فرصتی بر کاشتن هر کدام از مینها باشد، آنها را روی پُل ریخت تا عراق برای گذر از پل با مشکل مواجه باشد.
از سوی دیگر، از شهید اقارب پرست- که آن موقع درجه سروانی داشت- خواستیم که نیروها را در جلو پل جمع کرده و از پل محافظت کنند. همه این مدافعان برای دفاع از پُل، شب تا صبح چشم بر هم نگذاشتند و اجازه عبور از پل را به عراق ندادند. در غیر این صورت، عراق وارد آبادان شده بود… روزهایی بر ما گذشت… در دیگر جبهه ها هم وضع به همین منوال بود. در جبهه کوشک، جبهه بستان، جبهه پل کرخه و… وضعیت همین گونه بود که عرض کردم.
عراق، همزمان در پای پل کرخه به لشکر 21 حمله کرد و همین لشکر 21، ارتش مسلح عراق را پشت رودخانه متوقف کرد. بعد از یک هفته، جنگ در همه جبهه ها «تثبیت» شد و تنها در جبهه خرمشهر بود که در یک مقاومت جانانه 34 روزه عراق توانست بخشی از خرمشهر را به اشغال خود درآورد. در واقع، عراق در همین روزهای اول جنگ با شکست مواجه شد و اگر بخواهم جزیی تر بگویم، باید از شکست عراق در جبهه «ذوالفقاریه» به عنوان نخستین شکست عراق یاد کنم. در این منطقه، عراق تلفات زیادی داد. همه این نبردها با محوریت ارتش روی داد؛ بله! برادران سپاه نیز با ارتش همکاری میکردند؛ همانطوری که نیروهای فداییان اسلام نیز در این منطقه درگیری حضور داشتند؛ همانطوری که نیروهای ژاندارمری در این منطقه می جنگیدند.
عراق، تصمیم گرفت از پل «ایستگاه هفت» عبور کند. ساعت 12 شب- به همراه سرهنگ شریف نسب به مسجد آبادان رفتیم. آنجا به محل استراحت نیروهای مدافع- اعم از ارتش، سپاهی، دیگر نیروهای مردمی و… – تبدیل شده بود. آنها را از خواب بیدار کردیم که: «چه نشسته اید که عراق در آستانه ورود به آبادان است!» آنها را از گرمای خواب، به پُل ایستگاه هفت بردیم و همانجا مستقر کردیم تا عراق از این مسیر وارد آبادان نشود… روزگاری بر ما گذشت…
مقاومت ارتش در هفته اول جنگ، ماه اول جنگ و سال اول جنگ حکایتی شنیدنی است. تا زمانی که به تدریج، نظامِ مبارزه با ارتش عراق دارای انسجام شد؛ یعنی یکانهای ارتش در منطقه مستقر شدند و مسئولیت منطقه آبادان به لشکر 77 واگذار شد و این لشکر انسجام گرفت. تا پیش از این، همین لشکر، دو سه گردانش در کرمانشاه – در سر پل ذهاب- بود. با تلاشهای بسیار یکان های، لشکر از کردستان به سمت خرمشهر حرکت کرد و در آنجا مستقر شد و همان گونه که گفتم، مسئولیت عملیات آبادان هم به این لشکر واگذار شد. لشکر 92 در منطقه خوزستان استقرار پیدا کرد. لشکر 21 هم در منطقه دزفول مستقر شد و یک جبهه دفاعی در برابر عراق در این منطقه گشود؛ در کنار تیپی که از لشکر 16 آمده بود و تیپ 84 که به منطقه گسیل شده بود.
اگر به همین ترتیب به سمت راست حرکت کنیم، میبینیم که لشکر 88 هم به همراه تیپ خرم آباد به طرف مهران و دهلران آرایش پیدا کرده است. در منطقه کردستان هم که لشکرهای 28 و 64 حضور دارند. همه وارد عرصه جنگ شدند. این هم هنر ارتش بود که در همین مقطع به شکل دادن «خط دفاعی» در برابر ارتش عراق همت کرد. «خط دفاعی پیوسته» ارتش که شکل گرفت، به منزله توقف کامل ارتش عراق بود. چنان که گفتم، پیشروی ارتش عراق در همان هفت روز اول صورت گرفت؛ صرف نظر از جبهه خرمشهر و آبادان.
این شیوه تا عملیات «ثامن الائمه» ادامه داشت؛ در این مقطع، سپاه- اندک اندک- شروع به «سازمان پذیرفتن» کرد و یکانهای خود را در  قالب «گروهان» و «گردان» شکل داد. به این نقطه که میرسیم، معنی اش آن است که سال اول جنگ را پشت سر گذاشته ایم و به عبارت دیگر، سال اول جنگ را ارتش در شرایطی سپری کرد که 22 عملیات محدود را علیه ارتش عراق سامان داد. باز معنی اش آن است که در تمام این سال، ارتش ساکت ننشسته است. کاری به میزان توفیق این عملیاتها نداریم، مهم آن است که ارتش در برابر عراق ساکت ننشسته است. ضرباتی که در این عملیات ها بر پیکرة ارتش عراق وارد می آمد، باعث به هم ریختن سازمان رزمی عراق می شد و آرامش را از آنها سلب می کرد؛ به گونه ای که نمی توانست با طمأنینه و خیال راحت به آرایش نیروهای خود و استحکام مواضعش روی آورد. این هم واقعیتی است که ارتش به تنهایی قادر به غلبه بر ارتش عراق نبود. ارتش عراق 12 لشکر سازمان یافته کامل در اختیار داشت؛ چهار- پنج لشکر زرهی، چهار- پنج لشکر مکانیزه و دو- سه لشکر پیاده.
این ساختار منسجم را در برابر ارتشی قرار دهید که غائله کردستان را به پایان برده و حالا هم جبهه جنگ را در مواجهه با ارتش عراق باید تحویل بگیرد. معلوم است که در این شرایط، «دفاع» محتمل است، اما بیرون راندن عراق، کاری دشوار و بعید به نظر میرسد و اصولاً نباید از ارتشی که در چنان شرایطی قرار دارد، چنین انتظاری داشت. اگر سپاه شکل نمیگرفت، ارتش قطعاً نیروهای «احتیاط» را فرا میخواند و اصولاً مفهوم نیروی احتیاط هم همین است که با جذب و فراخوانی نیروهای مرخص شده، به تقویت یکانهای خویش همت کند. در همه ارتشهای دنیا هم فراخواندن نیروی احتیاط، در شرایط «اضطرار» امری معمول است. البته ما نیروی احتیاط سال 1357 – 1356 را احضار کردیم، ولی این فراخوانی در حد همان یک دوره باقی ماند. بسیاری از همین نیروهای احتیاط- که دوره سربازیشان را گذرانده بودند- به گونه ای هم به خدمت سپاه درآمد. در واقع، سپاه که شکل گرفت، نقش همان نیروی احتیاط را ایفا کرد. ما باید بتوانیم [به ویژه] شرایط سال اول جنگ را به درستی ترسیم کنیم. البته در مواضع نبرد – در طول خط دفاعی- عناصری از سپاه حضور داشت، اما آنها به صورت «عناصر» در جنگ شرکت داشتند و نه این که به صورت یک یکان منسجم در جنگ حضور داشته باشند. فرضاً در جبهه دزفول، عناصری از سپاه دزفول حاضر بود، ولی این که تعداد آنها چند نفر بود، نمیتوانم دقیقاً اشاره کنم: 10 نفر، 20 نفر، 30 نفر، 40 نفر، 100 نفر و… نمیدانم، ولی با این شکل که عرض کردم، در حال نبرد بودند. در خوزستان، خرمشهر و دیگر جبهه ها هم وضع به همین منوال بود. مسئولیت خط – به طور قطع میگویم- به عهده ارتش و مخصوصاً نیروی زمینی بود. چه کسی میتواند این واقعیت را انکار کند؟ به تدریج ارتش به انسجام نیروهای خود پرداخت و از طرفی، سپاه هم انسجامی گرفت و بر سر هم یک نیروی «یکپارچه» شکل گرفت و اینجا بود که عملیات «آفندی» علیه ارتش عراق آغاز شد.
متأسفانه گه گاه درباره ارتش «بی مهری»هایی دیده میشود. یکی از دوستان یک بار، صحبتی کاملاً غیرمنطفی کرد و مدعی شد که ارتش در سال اول جنگ نتوانسته است «حتی یک تپه را بازپس بگیرد!» این سخن، بسیار غیرمنصفانه است. کسی که چنین سخن میگوید، احتمال دارد که از سَرِ عمد هم آن را نگفته باشد، اما مهم آن است که گفتن چنین سخنانی برای ارتش خیلی گران تمام میشود. ما در کنار برادران سپاهی نیروی یک مملکت بودیم و برای یک هدف میجنگیدیم. من، قویاً عرض میکنم که دفاع سال اول جنگ را ارتش سامان داد. تازه، همه این مطالب که اشاره کردم درباره نقش نیروی زمینی بود. نیروی هوایی و نقش آن در سال اول جنگ بسیار تعیین کننده است. آیا اگر نیروی هوایی و یا پدافند هوایی نداشتیم، اصولاً قادر به انجام مبارزه بودیم؟ نیروی هوایی ارتش با اعزام 140 فروند هواپیما در روز دوم جنگ- و ادامه عملیات هایش به تبع آن- موفق شد که نیروی هوایی عراق را «پَس» بزند و کلاً آن را سرکوب کند؛ پدافند هوایی ما هم همینطور بود. میدانیم که در آن زمان سپاه اصولاً نیروی هوایی و پدافند هوایی در اختیار نداشت. هنر پدافند هوایی ارتش آن بود که هواپیماهای عراق را سرنگون میکرد و فرصت جولان را به ارتش عراق نمیداد. در بازبینی «بسته جنگ» باید نقش همه این عوامل مدنظر قرار گیرد. تنها نیروی زمینی نبود که جنگ کرد. آیا نقش «هوانیروز» که تحت امر نیروی زمینی است، در فرآیند جنگ قابل انکار است؟ اگر میتوانستیم به درستی به تحلیل و بازخوانی نقش هوانیروز در عملیات کردستان بپردازیم، این نقش بسیار ارزشمند بود. مگر در کردستان- در آن شرایط- کسی میتوانست از طریق زمین از نقطه ای به نقطه ای برود؟ رفت وآمدها به وسیله همین بالگردهای هوانیروز انجام میشد. همه جا به جایی ها بر عهده هوانیروز بود و سرانجام توانستند امنیت را در کردستان برقرار کنند. در ابتدای جنگ و از آنجا که انسجام نیروها شکل نگرفته بود، هوانیروز بود که یک تنه به واحدهای عراقی هجوم میبرد.
نیروی دریایی در مدتی کوتاه، ناوگان عراق را به طور کامل منهدم کرد. به فعالیت توپخانه های ارتش هم اشاره ای میکنم که تنها ارتش از قابلیتهای آن بهره مند بود. البته من بنا ندارم به تأیید یک نیرو و یا رد نیرویی دیگر بپردازم؛ اینگونه نیست….
 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده